گروه روابط بینالملل
مقدمه:
ایالات متحده آمریکا پس از فراز و نشیبهای چند، سرانجام به عنوان هژمون سیستم بینالملل مطرح گردید. این فرآیند از سه مرحله اساسی تشکیل شده است. مرحله نخست، مرحله شکلگیری کشور آمریکا و طرح آن به عنوان یکی از واحدهای سیستم بینالملل میباشد. این مهم در اواخر قرن 18 صورت گرفت. پس از آن آمریکا به مدد موقعیت جغرافیایی خود و با برگزیدن استراتژی انزوا زمینههای رشد و ترقی خود را فراهم ساخت. در قرن 19 قدرتهای بزرگ سیستم بینالملل درگیر چرخه قدرت جهانی بوده و برای بقا و حفظ خود در آن تلاش و هزینه مینمودند.
این در حالی است که آمریکا با اتخاذ دکترین مونروئه و اتخاذ سیاست انزوا نسبت به بقیه جهان عملاً خود را از صحنه درگیریهای جهانی کنار کشیده و مشغول بهسازی و توسعه اقتصادی، نظامی... بود. به عبارتی قدرتهای بزرگ اروپایی عملاً در راءس چرخه قدرت جهانی قرار گرفته و به همین سبب از دو جهت ملزم به هزینههای زیادی بودند که آمریکا نیاز به چنین هزینههایی نداشت. از یک سو مدیریت سیستم بینالملل و نظم آن نیاز به هزینههای مالی، نظامی، و... داشته و قدرتهای مذکور ملزم به تاءمین آن بودند. این بدان معنی است که بخشی از توان خود را مصروف چنین موضوعی نمایند.
در حالی که آمریکا نیاز به چنین هزینههای اضافی نداشت. دوم اینکه قدرتهای بزرگ سیستم به مرحله بلوغ رسیده و تقریباً قانون بازده نزولی بر فعالیتهای آنان حاکم گردیده بود، در حالی که آمریکا در مرحله رشد قدرت بوده و توان بالقوهای در آن نهفته بود که میتوانست به مرحله فعل درآید. بدین ترتیب گروه کشورهای بزرگ اروپایی در راس چرخه بوده و آمریکا در حالت فعلیت بخشیدن به توانهای خود برای رسیدن به راءس چرخه مذکور بود. تلاش برای رسیدن به راءس چرخه در قرن بیستم نیز ادامه یافت و در اواخر جنگ جهانی دوم بود که عملاً وارد صحنه سیاست جهانی شد، اما ورود آن همراه با استیلا و برتری بود.
به همین سبب از 1945 به عنوان یکی از دو قطب سیستم بینالملل اعمال نقش نمود. از این دوره به بعد آمریکا خود را به عنوان یکی از کارگزاران اصلی سیستم بینالمللی مطرح نمود. در این دوره مهمترین استراتژی امنیتی و نظامی آن در قالب بازدارندگی تجلی یافت. اصولاً در سیستم دوقطبی تمام گستره سیستم بینالملل به دو منطقه استراتژیک تقسیم میگردد که هر کدام از آنان تحت مدیریت یکی از قطبها قرار دارد. اما آنچه تعیینکننده است تنظیم روابط بین دو قدرت استراتژیک است که هر کدام در راءس یکی از بلوکها قرار گرفتهاند و در این دوره بازدارندگی اساس چنین تنظیمی است.
این در حالی است که هر یک از ابرقدرتها روابط خود را با بلوکهای مربوطه براساس استراتژی اتحاد و ائتلاف تنظیم مینمایند و علاوه بر آن اجازه جنگ بین بازیگران بلوکی را نخواهد داد. اصولاً در اینجا قدرتهای برتر هر یک دوگونه استراتژی را در پیش رو خواهند داشت. نخستینگونه، استراتژی در مقابل حریف هموزن خود در بلوک رقیب است که معمولاً مبتنی بر بازدارندگی است. گونه دوم استراتژی مربوط به واحدهای موجود در بلوک خود میباشد که اتحاد و ائتلاف مهمترین نوع آن محسوب میگردد. به عبارتی ساختار سیستم بینالملل و محیط آن چنین استراتژیهایی را بر آن تحمیل مینماید.
اما در ادامه فرآیند حیات سیستم، اتحاد جماهیر شوروی نتوانست خود را در چرخه دوقطبی حفظ نماید و با فروپاشی آن در 1989 عملاً سیستم به تک قطبی هژمونیک به رهبری ایالات متحده تبدیل شد. بدین ترتیب ساختار سیستم متحول گردید و علاوه بر آن محیط سیستمی نیز تغییر نمود. تغییرات مذکور تغییرات و تحولات زیادی را در استراتژی ایالات متحده سبب میگردد. بر این پایه این پرسش اساسی مطرح خواهد شد که تغییرات مذکور کدامند؟ به همین سبب این فرضیه مطرح میگردد که در دوره نوین بعد از 1989 ساخت هژمونیک شکل گرفته و این ساخت به ویژه بعد از جنگ عراق، سیستمی با ویژگی ساخت هژمونیک استبدادی است.
علاوه بر آن اثر کارکرد نیروهای ژرف و فرآیند جهانی شدن نامتقارن مناطق مختلفی تحت عنوان مناطق امن و آشوب شکل گرفتهاند و از آنجا که در ساخت هژمونیک سیستم مذکور، آمریکا به عنوان کارگزار نظم مطرح میباشد و بنابراین تمامی گستره جغرافیایی سیستم به عنوان حوزه استراتژیک آن خواهد بود، مجبور به تدوین استراتژیهای متفاوتی برای مناطق مذکور است. به همین سبب به نظر میرسد در مناطق آشوب حاصله، دو نوع استراتژی از جمله استراتژیهای تهاجمی مستقیم و استراتژی بازدارندگی یکجانبه گسترده را در دستور کار خود قرار داده است.
بنیانهای مفهومی و تئوریک
تعریف استراتژی
اصولا عرصه سیاست و روابط بینالملل، عرصه حکمرانی اصل بنیادین آنارشی است که در آن هیچ اقتدار عالیهای پذیرفته نمیباشد و به همین سبب اصل بقاء و حفظ موجودیت، خودیاری، اصل قدرت محوری خود را به عنوان اصول فرعی منتج از اصل اساسی آنارشی نمایان میسازند و بدین ترتیب سیاست بینالملل جولانگاه منافع متعارض و واحدهایی است که هر کدام سعی بر تحمیل اراده خود بر دیگری دارند و از اینجاست که مفهومی تحت عنوان استراتژی متولد میگردد.
استراتژی علم مدیریت و به کارگیری تمامی توان ملی یک کشور چه از بعد داخلی و چه بعد بینالمللی در جهت رسیدن به اهدافی است که توسط سیاست کلی نظام تعریف شده است که ماحصل چنین فرایندی تحمیل اراده یکی بر دیگری است. تأمل در تعریف مذکور گویای چند نکته اساسی زیر است:
1. استراتژی نوعی علم مدیریت توان است. اصولا توانهای یک کشور به صورت متمرکز وجود ندارد، در بسیاری از مواقع توانهای کشور پراکنده بوده و نیاز به انسجام بخشی دارد که این موضوع برعهده استراتژی است؛
2. توان ملی یک کشور صرفا داخلی نیست، در برخی مواقع سیستم بینالملل نیز فرصتها و توانهایی را در اختیار واحدها قرار میدهد؛
3. اهداف در استراتژی در سیاستهای کلی نظام نهفتهاند و توسط مقامات رسمی عالی رتبه تدوین خواهند شد؛
4. سرانجام مفهوم استراتژی دربرگیرنده راه و روشهایی است که در آن بازیگر اراده مورد نظر خود را بر دیگری و طرف مقابل تحمیل خواهند کرد.(1)
مدلهای دوگانه تدوین استراتژی
اصولا تمامی واحدهای تشکیلدهنده سیستم بینالملل از چرخه استراتژیک یکسانی برخوردار بوده و بر آن اساس به تدوین استراتژیهای سیاست خارجی خود اقدام مینمایند. پس از ترسیم چرخه استراتژی و براساس محدودیتهایی مؤثر و غیرمؤثر، دو گونه از کشورها شکل میگیرند: گروه نخست کشورهایی هستند که محدودیتهای مؤثر بسیاری بر آنها تحمیل میگردد. به عبارتی میتوان کشورهای ضعیف و موجود در قاعده هرم قدرت جهانی را در این گروه جای داد. گروه دوم کشورهایی هستند که به دلیل جایگاه خود در هرم قدرت جهانی محدودیتهای مؤثر چندانی بر آنها تحمیل نمیگردد.
تعداد این کشورها محدود بوده و معمولا از چند واحد بیشتر نخواهد بود و براساس ساختار سیستم بینالملل میتوان به شناسایی آنها اقدام کرد. بر این پایه مدلهای مختلفی از سیاستگذاری و ترسیم مرحله نهایی استراتژی شکل میگیرد که میتوان دو گونه اساسی زیر را مطرح نمود: مدل سیاستگذاری استراتژیک در شرایط محدودیت منابع یا مدل استراتژیک کشورهای ضعیف (مدل محیط محور). مدل سیاستگذاری استراتژیک در شرایط وفور منابع یا مدل سیاستگذاری استراتژیک کشورهای قوی (مدل هدف محور).
در مدل محیط محور کشورها با محدودیتهای ساختاری، سیستمی و داخلی و یا به عبارتی محدودیت منابع روبرو هستند. در این وضعیت، محور اساسی؛ محیط و محدودیتهای آن از یک سو و جایگاه کشور در سیستم بینالمللی میباشد. بدین ترتیب اهداف محافظهکارانه بوده و صرفا بر محور قدرت محدود خود تدوین میگردد و با ارزیابی متغیرهای مختلف، استراتژی نهایی برای حصول به اهداف محدود تعریف شده و تدوین خواهد شد.
در حالی که در مدل هدف محور کشورها از محدودیت خاص در تعریف اهداف خود برخوردار نیستند، بدین لحاظ به ترسیم اهداف متعدد و متنوع و غالبا انقلابی اقدام مینمایند و در مرحله بعد صرفا، به تهدیداتی پرداخته میشود که در مقابل این اهداف امکان ظهور دارند و کشور مذکور سرانجام با ارزیابی نیروهای فعلی خود و شناخت کمبودها به بازسازی و تجدید ساختار نیروها اقدام و استراتژی را با توجه به ساخت نوین نیروها تدوین مینماید.(2)