تاریخ انتشار : ۰۸ مهر ۱۳۸۹ - ۰۷:۵۱  ، 
شناسه خبر : ۱۶۳۹۸۲
مکاتب تأثیرگذار در رشته علوم سیاسی ایران در گفت‌وگو با دکتر علی‌اکبر امینی
مقدمه: قدیمی ترین مرکز دانشگاهی و تحصیلات عالی ایران بر خلاف تصور عامه مردم، دانشگاه تهران نیست، بلکه یکی از دانشکده های این دانشگاه یعنی دانشکده حقوق و علوم سیاسی است که قدمتی بیش از دانشگاه تهران دارد.نخستین مرکز تحصیلات عالی ایران در دوره جدید در ۲۸ آذر ماه ۱۲۷۹(ه.ش) مقارن با نیمه شعبان ۱۳۱۷ هجری قمری در چهارمین سال سلطنت مظفرالدین شاه قاجار به اهتمام میرزا نصرالله خان مشیرالدوله وزیر امور خارجه وقت و فرزند وی میرزا حسن خان مشیرالملک (حسن پیرنیا) به عنوان مدرسه عالی علوم سیاسی افتتاح شد.این مدرسه از بدو تأسیس با استفاده از اسلوب متداول دانشگاه های معتبر اروپا و غرب برنامه های علمی را در دستور کار خود قرار داد.مدرسه عالی علوم سیاسی از بدو تأسیس مکتب رجال پروری شد و عده ای از سیاستمداران بزرگ ایران، تحصیلات خود را در این مدرسه گذرانده بودند. نقش با اهمیت این مدرسه باعث شد تا در سال ۱۲۹۲ هجری شمسی مدرسه عالی حقوق نیز به مدرسه علوم سیاسی ملحق شد، این مدرسه نیز به مجرد تأسیس، فعالیت های عمده ای را آغاز کرد که علاوه بر تحصیل و تربیت حقوق دانان که برای دادگستری جدید حائز اهمیت بودند، در تغییر آیین دادرسی مدنی(اصل محاکمان حقوقی) و حقوق تجارت و شرکت های سهامی نیز گام های مهمی برداشت و در نتیجه فعالیت های همین مدرسه عالی حقوق بود که قوانین مرتبط با آیین دادرسی مدنی، حقوق تجارت، حقوق مدنی و حقوق ثبت اسناد و مدارک در ایران در دهه ۱۳۰۰ تدوین شد و دادگستری جدید در ایران به وجود آمد. سرانجام در سال ۱۳۱۴(ه.ش) با تأسیس دانشگاه تهران مدارس عالی علوم سیاسی و حقوق و مدرسه عالی اقتصادی به یکدیگر پیوستند و به عنوان یکی از دانشکده های شش گانه دانشگاه تهران، تحت عنوان دانشگاه حقوق و علوم سیاسی و اقتصادی فعالیت های خود را در قالب دانشگاه تهران ادامه دادند که البته بعدها علوم اقتصادی از این دانشکده جدا شد و سالهای پس از آن زمینه های ایجاد دانشکده علوم سیاسی و اقتصاد را در دانشگاه شهید بهشتی ایجاد کرد. در این باره، با دکتر علی اکبر امینی به گفت وگو نشستیم که مشروح آن در ادامه می آید.

غلامرضا کمالی رهبری
* آقای دکتر به عنوان نخستین سؤال بفرمایید که چرا و چگونه رشته علوم سیاسی در ایران ایجاد شد؟
** در بین دانشجویانی که درزمان قاجاربه خارج اعزام شدند پسران میرزا نصرالله خان نائینی مشیرالدوله یکی از صدراعظم های ناصرالدین شاه نیز بودند که به هزینه شخصی پدر برای تحصیل به اروپا رفتند. از میان این ۳ برادر، میرزا حسن مشیرالملک در رشته حقوق در دارالفنون مسکو تحصیل کرد و پس از بازگشت به ایران در وزارت خارجه مشغول به کار شد.وی در آنجا به این نکته پی برد که برای افزایش کارآیی دیپلمات های ایرانی، باید کار به دست کاردان بیفتد، از این رو، افرادی را در این وزارتخانه باید به کار گرفت که تحصیلات سیاسی داشته باشند و البته این استدلالی بسیار درست و به جا بود و از آنجایی که در آن زمان زمینه های مساعدی برای تأسیس مدارس جدید در ایران وجود داشت، میرزا حسن خان مشیرالملک نیز از فرصت استفاده کرد و برای تحصیل در رشته علوم سیاسی، مدرسه ای را تأ سیس کرد. وی با کمک پدرش و با تلاش فراوان، مظفرالدین شاه و امین السلطان صدر اعظم را مجاب کرد که تأسیس مدرسه علوم سیاسی امری لازم و ضروری است. برای تأمین هزینه های آن نیز درآمد معدن فیروزه نیشابور را در نظر گرفتند. طبق برآوردی که به عمل آمد هزینه سالانه این مدرسه حدود ۴ هزار تومان پیش بینی شد.این مدرسه به ریاست میرزا حسن خان تأسیس شد و مدیریت آن را نیز میرزا عبدالله خان قوام هزاره به عهده داشت.تأسیس مدرسه مصاف بود با ۲۸ آذرماه سال ۱۲۷۹ هجری شمسی و ۷ سال قبل از انقلاب مشروطه.
* برنامه ها و مواد درسی که در این مدرسه تدریس می شد چه بودند؟
** برنامه های این مدرسه و درس هایی که در آن تدریس می شد عبارت بودند از فقه، حقوق بین الملل عمومی، حقوق بین الملل خصوصی، حقوق اسلامی، تاریخ، جغرافیا، ادبیات و زبان فرانسه، البته تاریخ جایگاه برجسته تری در میان این دروس داشت.
در خصوص درس فقه باید عرض کنم فقها با تدریس فقه که به صورت مختصر در این مدرسه تدریس می شد مخالف بودند. میرزا حسن خان نیز در جواب به فقها گفته بود که هدف مدرسه تربیت مجتهد نیست بلکه فقط می خواهیم دانش آموزان امروز مدرسه و سفرای فردای کشور از اسلام و مفاهیم ا سلامی بی خبر نباشند.
* نخستین فارغ التحصیلان این مدرسه چه کسانی بودند و در چه سالی فارغ التحصیل شدند؟ 
** فارغ التحصیلان دوره اول این مدرسه در سال ۱۳۲۰ هجری قمری فارغ التحصیل شدند که از شاگردان اول این دوره می توان به عبدا... مستوفی با کتاب معروفش تحت عنوان «شرح زندگانی» اشاره کرد که این کتاب در حال حاضر نیز یکی از کتاب های بسیار معتبر علوم سیاسی است، علی الخصوص برای کالبد شکافی دوران قاجاریه برای دانشجویان و پژوهشگران منبع خوبی است.
* استادهایی که در این مدرسه تدریس می کردند چه تفاوتی با مدرسه دارالفنون داشتند؟ و اساس تفاوت این دو حوزه درسی با یکدیگر در چه شاخص هایی بود؟
** از استادانی که در این مدرسه تدریس می کردند می توان به محمد علی فروغی، میرزا محمدحسین ذکاءالملک فروغی و مرحوم علی اکبر دهخدا اشاره کرد. تفاوت عمده آن با دارالفنون در خصوص کادر علمی در این بود که در دارالفنون از نیروهای علمی خارجی برای تدریس دروس استفاده می شد ولی در این مدرسه کادر علمی خارجی مگر در حد بسیار محدود، آن هم برای آموزش زبان خارجی استفاده می شد.
در نوع دروس نیز با دارالفنون تفاوت اساسی داشت به این ترتیب که دارالفنون بیشتر روی مسائل فنی و دروس فنی تمرکز کرده بود، ولی این مدرسه بیشتر مسائل دیپلماسی و سیاسی را مد نظر داشت.
* پیوند حقوق و علوم سیاسی تا چه اندازه می توانست از نظرگاه علمی امری صحیح جلوه کند؟ و در حال حاضر چه نگرشی نسبت به پیوند این دو رشته دانشگاهی در میان صاحب نظران وجود دارد؟ 
** دانشگاه تهران میراث دار یک سنت فرانسوی بود که بیان می کرد حقوق و علوم سیاسی توأمان بوده و از یکدیگر جدا نیستند، بنابر این آنها باید در یک دانشگاه و در کنار هم تدریس شوند.البته در آن دوران در کنار رشته علوم سیاسی ۳ رشته فرعی دیگر نیز وجود داشت که عبارت بودند از حقوق، جامعه شناسی و اقتصاد که دانشجوی علوم سیاسی می توانست یکی از این ۳ شاخه فرعی را انتخاب کند و لیسانس خود را در رشته اصلی علوم سیاسی و یکی از این سه رشته به پایان ببرد که البته بیشتر دانشجویان علوم سیاسی حقوق را به عنوان رشته فرعی خود انتخاب می کردند؛ چرا که محتوای دروس نسبت به ۲ رشته دیگر با هم پیوند بیشتری داشتند.
* در خصوص دو سنت فرانسوی و آمریکایی و تفاوت آنها در رشته علوم سیاسی بیشتر توضیح بفرمایید؟
** سنت فرانسوی معتقد است که علوم سیاسی و حقوقی نه تنها جدایی ناپذیرند بلکه مکمل یکدیگر نیز هستند. در مقابل سنت فرانسوی، سنت آمریکایی است که حقوق را از علوم سیاسی منفک می داند و علوم سیاسی را به تنهایی یا در کنار بعضی از رشته های دیگر از قبیل اقتصاد یا ریاضیات می خواهد.برنامه ریزان دانشگاه تهران در این زمینه گرایش فرانسوی داشتند و معتقد بودند که علوم سیاسی با حقوق باید یکجا باشد. در حال حاضر نیز فرانسوی ها بر همین عقیده هستند. همچنان که آلمان ها نیز به این روش معتقدند. موریس دوورژه در تعریف علوم سیاسی می گوید: بهتر است به جای علوم سیاسی بگوییم حقوق سیاسی هدفش همین است که سیاست با حقوق و به خصوص با حقوق عمومی به قدری در هم تنیده شده که شما نمی توانید آن دو را از هم منفک کنید.در گذشته نیز لفظ حقوق سیاسی به جای علوم سیاسی مصطلح بود. در واقع معتقد بودند مفاهیمی از قبیل حقوق بشر، حقوق اساسی، نهادها و تشکیلاتی را که در حقوق می بینیم در واقع جزء ماهیت علوم سیاسی هستند و ما نمی توانیم علوم سیاسی را بدون حقوق بین الملل خصوصی، عمومی و اساسی یک علم کامل و تمام شده ببینیم.
* اما در مقابل، گرایشی هم در یکی از دانشگاه های کشور جا افتاد که نقطه مقابل گرایش دانشگاه تهران به علوم سیاسی بود. در مورد آن کمی توضیح بفرمایید.
** گرایشی پس از گرایش اول یا همان گرایش فرانسوی در یکی از دانشگاه های کشور ایجاد شد که به پیوند علوم سیاسی و حقوق، اعتقادی نداشت و به عقیده بنده اشتباهی را مرتکب شد که در واقع شاخه ماکیاولیستی علوم سیاسی مرتکب شدند. به اعتقاد آیزایا برلین، ماکیاولی به تعبیر وی معلم شیطان، بلایی بر سر علوم سیاسی آورد که عبارت بود از پی ریزی فرضیه نادرستی، به این مفهوم که علم سیاست مطالعه قدرت است.بنابراین، این رشته را از علوم انسانی، از قبیل حقوق، فلسفه، ادبیات و علومی که می توانست علم سیاست را به سمت اخلاق و انسان بکشاند تهی کرد.این شیوه فارغ التحصیلانی تک ساحتی و یک بعدی بیرون داد که از علم سیاست به تهدیدی برای جامعه نظر داشتند.اینجاست که به ضرورت پیوند حقوق و علوم سیاسی بیشتر پی می بریم؛ این که حقوق آمده است تا با ترکیب با علوم سیاسی آن زهر بدبینی و خشونت طلبی و غیراخلاقی بودن علم را در آن بکشد و یادآور شود در علم سیاست با موجودی به نام انسان سر و کار داریم نه با اشیاء. بنابراین در اعلام جنگ یا صلح یا هر تصمیم سیاسی دیگر باید نتایج انسانی و غیرانسانی آن را نیز لحاظ کنیم تا حفظ انسان و جامعه انسانی که هدف علم سیاست عنوان شده، محقق شود.از طرف دیگر، علوم سیاسی به مطالعه دموکراسی نیز می پردازد. اینجاست که ضرورت وجود حقوق نمایان می شود.به نظرم این تعریف تقریباً پذیرفته شده که دموکراسی به مقدار زیادی یعنی رعایت حقوق بشر. شما هم تعریفی از دموکراسی داشته باشید و این مفهوم را از آن بگیرید خواهید دید که تعریف شما ناقص خواهد شد.جای این سؤال پیش می آید که دانشجوی علوم سیاسی برای فهم درست از دموکراسی به کجا می تواند رجوع کند؟ آیا در جایی غیر از حقوق می تواند آن را پیدا کند؟
* تأثیرات نگاه ماکیاولیستی به علوم سیاسی را بر علوم دیگر مرتبط با علوم سیاسی چگونه تحلیل می کنید؟
** این حالت اتمیستی علاوه بر علم سیاست، به شاخه های دیگر از قبیل ادبیات حقوق و اقتصاد هم ضربه زد. شاخه های علوم معرفتی مانند اعضای بدن هستند و نباید آنها را از هم منفک کرد. بنابراین ما باید یک نگاه کلی نگر و همه سونگر داشته باشیم نه نگاه اتمیستی و جزیی نگر. این امر، سبب شد که علوم به خصوص علوم سیاسی تحت عنوان رشته تخصصی محدود و محصور بشود و راه به جایی نبرد و در واقع به وضعیتی که الان گرفتار آن است دچار شد. امروزه من می بینم که دانشجوی علوم سیاسی ما که از دانشگاه فارغ التحصیل می شود یک سری مسائلی را آموخته که اگر بخواهد به طور مثال در یک روزنامه قلم بزند چیز زیادی برای گفتن ندارد. ما تا کی در دانشگاههای علوم سیاسی باید صحبت از واژه هایی مثل امپریالیزم و لیبرالیسم بکنیم و سعی کنیم که افراد و گروه ها را با آن تطبیق دهیم؟
آیا چنین روشی صحیح است؟ در این صورت آیا مفاهیم لیبرالیسم و راست و چپ در ایران مصداق دارند؟ بنابراین ما نمی توانیم به چنین تقسیم بندی های کلیشه شده ای پایبند باشیم، چرا که آن گروهی را که می گوییم راست، چیزهایی از چپ دارد و آن گروه یا فردی را که می گوییم چپ، آموزه هایی از راست دارد.
کسانی به لیبرالیسم فحش می دهند و حال آن که خود لیبرال هستند و لیبرال هایی هم هستند که اندیشه های متمایل به چپ دارند که این خود نشانگر وضعیت آشفته ایران است. دانشجوی علوم سیاسی نیز با یکی از این ایسم ها از دانشگاه وارد جامعه می شود و بعد قادر نیست با استفاده از آنها جامعه خود را تحلیل کند. به نظر من، برای رهایی از این شرایط باید امروزه دوباره علم سیاست را بیشتر با حقوق، زبان شناسی، ادبیات، فلسفه و روان شناسی نزدیک کنیم.
* آقای دکتر! دانشگاه شهید بهشتی اولین دانشگاهی بود که رشته حقوق بشر را در مقطع کارشناسی ارشد ایجاد کرد و دانشجو پذیرفت. شما این اقدام را توسط این دانشگاه چگونه تحلیل می کنید؟
** به این معناست که نسل جوان یا جوان تری که شاید آمده به لزوم این قضیه پی برده است و آن تقسیم بندی پیشین خود را مبنی بر جدا کردن علوم سیاسی از حقوق رها کرده اند. یعنی پذیرفته اند که علم سیاست را اگر از حقوق بشر جدا کنیم آن را خالی از محتوا کرده ایم.
* با توجه به این که هر دو نگاه به علوم سیاسی هم این نگاه که علوم سیاسی را در پیوند با حقوق می پذیرد و هم نگاه دیگر که علوم سیاسی را فارغ از حقوق و در پیوند با اقتصاد می بیند هر دو وارداتی هستند؟ می خواهم کمی بیشتر نسبت به وضعیت و خاستگاه اصلی این دو نگاه، برایمان توضیح بفرمایید.
** یکی از اندیشمندانی که این قضیه را در خارج خوب تحلیل کرده است، فرانس لویمان است. فرانس لویمان کم وبیش بر همین اعتقاد است که دانشگاه های آمریکا علوم سیاسی و اخلاق را از هم جدا کرده اند؛ به این ترتیب که علوم سیاسی را در دهلیز تخصصی انداخته اند و بیشتر به سمت اقتصاد گرایش داده اند یا به سمت تخصصی که صرفاً به درد دیپلماسی می خورد و در یک کلام علوم سیاسی را به یک علم ابزاری تبدیل کرده اند. حال آن که در زادگاه فرانس لویمان یعنی آلمان این گونه نبود. لویمان به همراه اریک فروم، کارل یاسپرس و هانا آزنت از نسل مهاجرینی بودند که از آلمان به آمریکا رفتند و نگاهشان به علوم سیاسی متأثر از این مهاجرت بود.لویمان بیان می کند، در آلمان نگاه آمریکایی به علوم سیاسی وجود نداشت و علوم سیاسی بیشتر متمایل به فلسفه بود. در آلمان و فرانسه علم سیاست را میراث متفکران یونان می دانستند. در واقع علم سیاست از نگاه آنان همان فلسفه بوده است. اما برعکس در نگاه آمریکایی به علوم سیاسی به خصوص در میان میراث داران ماکیاولی که از ایتالیا فکر اولیه را صادر کردند، یعنی میخلز و پاره تو، اینها معتقد بودند که سیاست یعنی مطالعه قدرت، نه مطالعه فلسفه و به تعبیر آنها علوم سیاسی به عنوان ابزاری است که برای تجزیه و تحلیل قدرت به کار می رود.
شما می بینید که استادان ما هم که مبانی علم سیاست درس می دهند خیلی سریع به سراغ همین تعریف ماکیاولیستی از سیاست می روند. در این میان به این مهم توجه نداریم که در علم سیاست نزد افلاطون و سقراط یعنی بنیانگذاران این علم مسأله محوری انسان و هدف سیاست بهبود بخشیدن زندگی انسان بوده است، نه این که قدرتی بسازیم تا چگونگی مهار انسان را دنبال کند و یا درنهایت به این تعریف از علم سیاست برسیم که علم سیاست یعنی علم ریاست، یعنی چگونه می شود از طریق این علم بر دیگران ریاست کرد! در حالی که نزد پدیدآورندگان اولیه علم سیاست همواره این سؤال مطرح بود که چگونه می شود از طریق این علم به مردم خدمت کرد.
آن گرایشی که حقوق را با علوم سیاسی پیوند می زد هم به این رشته محتوای بیشتری می داد و هم تخصص بهتری را برای فارغ التحصیلان رشته علوم سیاسی ایجاد می کرد و دانشجوی ما از این رهگذر می توانست کارهای حقوقی هم بکند. متأسفانه بعد از انقلاب، رئیس کانون وکلا ضربه مهلکی بر پیکر این رشته وارد کرد و آن این بود که اعلام کرد فارغ التحصیلان رشته علوم سیاسی دیگر نمی توانند در آزمون کانون وکلا شرکت کنند. این باعث شد که خیل عظیم فارغ التحصیلان رشته علوم سیاسی از این امکان بی بهره شوند. تأثیر غیرمستقیم آن هم به این رشته کاسته شدن از دروس حقوقی به چند واحد درسی بود.