تاریخ انتشار : ۱۵ مهر ۱۳۸۹ - ۰۷:۵۶  ، 
شناسه خبر : ۱۶۴۰۵۱
مجید یوسفی مقدمه: اگرچه ظهور و سقوط سلطنت پهلوى اول در جامعه ایران آن روز، خوش یمن و مبارک بود و مردم را در ابتدا از بى نظمى و آشوب برآمده از مشروطه و سپس از دیکتاتورى مطلقه رضاشاه نجات داد اما رفتارهاى پنهان و آشکار حاکمیت شانزده ساله رضاشاه به یکى از رازآلودترین دوره پادشاهى در ایران مبدل شده است. در میان صدها کتابى که پیرامون پهلوى اول منتشر شد، کمتر اثرى است که این رازها را برملا کرده باشد. هر کدام به یک وجه از آن ظریف شده اند و به ابعاد آن پرداخته اند اما کلیت تاریخ پهلوى همچنان پوشیده مانده است. با این حال تاریخ ایران در این دو دهه بسیارى از جنبه هاى ویژه خود را دارد. مى توان پرسید نقش شخص رضاشاه در شکل گیرى ایران آغاز پهلوى تا چه اندازه موثر بوده است؟ سهم ویژه او و تاثیر منش و شخصیت او، تجربیاتى که با خود داشت، شیوه اى که با آن رژیم خود را ساخت و مردمى که خود را در محاصره ایشان مى دیدند چه بود؟ آیا گزینه هاى دیگر نظرى و عملى در اختیار او بود؟ و اگر بود در چه مرحله اى قرار داشت؟ ماهیت خواسته او چه بود؟ چه سازوکارهایى او را به قدرت رساندند و او چگونه توانست تسلط رژیم خود را در چنین سرزمین پهناور و گوناگون و کج خو و گاه تندخو حفظ و تقویت کند؟ چرا بسیارى از اصلاحات او در آغاز غالباً مورد تایید مشروطه خواهان و ملى گرایان قرار داشت، سرانجام با مخالفت شدید آنها روبه رو شد؟ سقوط مصیبت بار قدرت او را در سال ۱۳۲۰ چگونه مى توان توضیح داد؟ خانم استفانى کرونین در کتاب «رضاشاه و شکل گیرى ایران نوین» با انتشار مجموعه مقالاتى در همایش مدرسه مطالعات شرق شناسى دانشگاه لندن (۱۹۹۹) چنین کوشش و پرسشى را به فرجام رسانده است. دست کم به پاره اى از گزاره ها پاسخ هاى راهگشایى داده است. کاوه بیات، مهرزاد بروجردى، هوشنگ شهابى، استفانى کرونین، همایون کاتوزیان، شیرین مهدوى، افشین مرعشى، دانسا مارتین، رودى مارتى، یاسمین رستم کلایى، ریچارد تاپر و مایکل زیرینسکى مورخین و محققینى بودند که در این همایش به ارائه نقطه نظرات خود پیرامون چگونگى حاکمیت رضاشاه پرداختند. اهمیت و قوت کتاب به سلسله مقالاتى است که به جهت مستندات تاریخى و تحلیل هاى برآمده از آن عمدتاً در برابر همدیگر قرار دارند، چه آنکه نویسنده - استفانى کرونین - در این کتاب هیچ کوششى به عمل نیاورده تا دیدگاه هاى مطروحى را با هم هماهنگ سازد. بر عکس مقالات دقیقاً بدان منظور انتخاب شده اند تا گوناگونى و پیچیدگى برداشت هاى پژوهندگان معاصر را به نمایش بگذارد.

حکومت ها و صاحبان قدرت در تاریخ معاصر ایران از حیث تحریفات تاریخى مبرا نیستند. اما آنچه که در دوران حیات و پس از مرگشان نسبت به آنان رواج یافته، به تقریب قضاوت هاى واحدى از آنان انجام گرفته است. داورى هایى که جامعه ایران از ناصرالدین شاه، محمدعلى شاه، امیرکبیر، دکتر محمد مصدق، قائم مقام فراهانى، میرزا آقاخان نورى، قوام السلطنه، على امینى، امیر عباس هویدا و بالاخره آخرین پادشاه ایران به عمل آورده چندان از یکدیگر متفاوت نبوده است. اما کمتر سیاستمدارى با درجه اهمیت رضاشاه در ایران به حاکمیت رسیده است که نوع حکومت و رفتار او با زیردستان و حتى همگنانش شبهات بسیارى ایجاد کرده باشد.
از یک سو نمى توان سلسله اصلاحاتى که وى مسبب آن بود را به دیده اغماض نگریست، از سوى دیگر اختناق و استبداد مطلقه اى که وى در جامعه ایران سال هاى دهه اول قرن حاکم کرد که منجر به قلع و قمع روحانیون و روشنفکران شد سلسله اقدامات اصلاحى او را محو و کدر کرد. سلسله اقدامات اصلاحى او که یک رفرم اجتماعى و سیاسى محسوب مى شد تا آن زمان یکى از شگفت انگیزترین تحولاتى بود که جامعه ایران تجربه مى کرد.نخستین و بنیادى ترین وظیفه اى که از سوى دولت در دوره پهلوى یکم انجام گرفت تاسیس ارتشى نوین براساس خدمت نظام همگانى و اجبارى بود. اقدامات بسیار دیگرى در راستاى ایجاد تمرکز و تجدد در پى آن انجام شد. رژیم جدید نظام مالیاتى ایران را سامان داد و از این طریق بر درآمدهاى دولت افزود، نظام بانکدارى و گمرکى را اصلاح کرد و به بسیج منابع براى تحقق طرح هاى مهم عام المنفعه پرداخت که از جمله این طرح ها مى توان به برنامه هاى خرید کلان اسلحه، جاده سازى و احداث راه آهن سراسرى کشور اشاره کرد. افزون بر ارتش، ستون دیگر نظم جدید دیوان سالارى مدنى بود که توسعه و تجدد سازمان یافت، ضمن آنکه سازمان ادارى کشور با سلسله مراتب رسمى به شدت کنترل شده توسط وزارت کشور کاملاً شکل تمرکز یافته گرفت. نظام قضایى نیز در متن وزارت جدید دادگسترى غیرمذهبى و متمرکز گردید و مجموعه قوانین بازرگانى در ۱۳۰۵ و قوانین مدنى در ۱۳۰۷ تهیه و به تصویب رسید. نفوذ بیگانه کاهش یافت و گروه هاى عشایر خودمختار و در واقع خودسر و صاحب قدرت ایالتى زیر سلطه دولت قرار گرفتند.
استفانى کرونین اگرچه اقدامات اصلاحى شاه را در ابتداى کتاب یک به یک بر مى شمارد اما این رویکرد باعث نمى شود که او را از همه فعالیت هاى مخربش مبرا سازد. «در واقع ارتش جدید تا اندازه اى از همان کاستى ها و عیوبى رنج مى برد که ارتش هاى قاجار بدان مبتلا بودند و فساد و اختلاس و انواع سوءاستفاده هاى مالى در آن کم نبودند» (کرونین، ص۹۷)
«.... در سال هاى حکومت رضاشاه مرتباً از هر جایى توطئه و به خصوص توطئه قتل شاه کشف مى شد. این توطئه ها غالباً خیالى بودند.» (کرونین، ص۹۵)
در مواجهه با کرونین، مهرزاد بروجردى پژوهشگر نوجوى ایرانى و دانشیار علوم سیاسى دانشگاه سیراکیوز معتقد به اهمیت تغییرات این سال ها در پیدایش طبقه روشنفکران و طبقه تحصیلکردگان و روشنفکران غیرمذهبى است و سیاست هاى رضاشاه را باعث تغییر شکل اندیشه اجتماعى در ایران مى داند. او سراسر دوره رضاشاه را در مى نوردد و به ارزیابى تاثیر گسترده سیاست غیرمذهبى کردن بر حیات فکرى ایران مى پردازد و بر کسانى که گمان مى کنند ایران در این دوره فعالیت فکرى و فرهنگى ناچیزى داشته خرده مى گیرد و مى گوید به رغم استفاده دولت از سانسور و سرکوب، ایرانیان در این دوره از رشد شکوفایى فکرى بالاى برخوردار شده اند. او به رابطه نزدیک بسیارى از روشنفکران با رژیم رضاشاه اشاره مى کند و متذکر مى شود که ادبیات این دوره نمایانگر علاقه تازه اى به نقد اجتماعى و موضوعات غیرمذهبى است و بر اهمیت ورود نوآورى هاى فنى مانند سینما و رادیو تاکید مى ورزد. بحث برانگیزتر از همه این که عقیده دارد حتى سرکوب فزاینده رضاشاه به کلى براى ایران زیانمند و مصیبت بار نبود، زیرا با افزایش فشار سیاسى دولت بسیارى از روشنفکران برآن شدند تا به پژوهش هاى تاریخى، ادبى و شناخت فرهنگ عامه روى آورند و سیل آثار ارزشمند و دقیق و موشکافانه در جامعه پدید آمد. «اگر روشنفکران عصر قاجار روى هم رفته روشنفکرانى ناراضى بودند، دوره رضاشاه را شاید بتوان بحق دوره رجال روشنفکر نامید، زیرا شمار زیادى از روشنفکران به مقام هاى بلند سیاسى رسیدند. گرچه وسوسه مقام در آنها بى تاثیر نبود، اما مشارکت آنان در حکومت را صرفاً معلول جاه طلبى شغلى پنداشتن، قضاوتى ناپخته است. راست آن است که بسیارى از این روشنفکران همانند محمود افشار، ملک الشعراى بهار، على دشتى، على اکبر داور، عباس اقبال آشتیانى، سلیمان میرزا اسکندرى، قاسم غنى و ذکاء الملک فروغى، مهدیقلى هدایت، على اصغر حکمت، احمد کسروى، احمد متین دفترى، سیدفخرالدین شادمان، حسن پیرنیا (مشیرالدوله)، على اکبر سیاسى، عیسى صدیق و سیدحسن تقى زاده به این سخن حکیمانه افلاطون باور داشتند که: اگر روشن اندیشان از شرکت در حکومت خوددارى ورزند، ناشایستگان مواضع قدرت را در اختیار خواهند گرفت. به عبارت دیگر، این روشنفکران و عده اى دیگر از افراد نسل آنان - تا حدى که به آرمان هایى نظیر مشروطه خواهى، ناسیونالیسم و سکولاریسم پایبند بودند- باور داشتند که بهترین راه براى بهبود وضع اکثر هم میهنان ایشان برنامه ریزى و اجراى سیاست هاى عمومى مترقى است. (بروجردى، ص۲۲۷)
همایون کاتوزیان عضو دانشکده مطالعات شرقى دانشگاه آکسفورد ثقل بحث خود را به مشروعیت سیاسى و پایگاه اجتماعى رضاشاه معطوف داشته است و با بهره گیرى از عبارت آلکسى توکوویل که مى گوید «حتى وقتى انقلابى، بسیارى از شکل هاى جامعه را تغییر بدهد، ساختارهاى اساسى آن دست نخورده باقى مى مانند. شاید این سخنى گزافه باشد، اما راست است که عادات کهن بسیار جان سخت هستند» به جنبه هاى ماهیتى حاکمیت رضاشاه و جامعه ایرانى مى پردازد و به تحلیل این گزاره به عنوان الگویى که در سراسر تاریخ ایران صادق است اشاره مى کند که «سرعت تبدیل آشوب و سرکشى به اطاعت و فرمانبردارى است». و به تشریح آن مى پردازد که «یکى از جنبه هاى جامعه استبدادى ایران این بوده که نظام هاى خودکامه که روزى جاودانه مى نمودند ممکن بود روز بعد سرنگون شوند، البته به شرطى که عموم مردم احساس مى کردند این نظام توانایى و چیرگى خود را از دست داده است. به این دلیل وضع پریشان و آشوب زده اى که مى توانست دهه ها طول بکشد، به محض آنکه اراده اى براى پایان بخشیدن به آن پیدا مى شد تقریباً ناگهان پایان مى یافت. شاه اسماعیل یکم، شاه عباس یکم، نادرشاه و آغا محمدخان هنگامى که توانستند، دست کم براى مدتى به آشوب ها خاتمه دهند مورد استقبال جامعه قرار گرفتند». (کاتوزیان، ص۳۵)
کاتوزیان با ادعاى اینکه اساساً خود رضاشاه به دست نشاندگى خود اذعان داشت و علناً آن را در بین رجال مطرح مى ساخت یک پا فراتر نهاده و به مشروعیت سیاسى آن پس از این آگاهى اعتقاد دارد. «در واقع موضوع دست نشاند گى رضاشاه ظاهراً چنان آشکار بود و در آن زمان بى زیان تلقى مى شد که یک بار خود رضاخان به چند تن از سیاستمداران مهم از جمله مستوفى الممالک، مشیرالدوله، تقى زاده، مصدق و دولت آبادى گفت «انگلیس مرا به قدرت رسانید» و سپس افزود که با «با این حال من به این مملکت خدمت کردم» یا آنها نمى دانستند با چه کسى سر کار دارند، که مفهوم اساسى هر دو جمله یکى است.» (کاتوزیان، ۴۵) به اعتقاد کاتوزیان کیفیت و مراتب مشروعیت و پایگاه اجتماعى رضاشاه در سال هاى حکومت او متفاوت و گاه در نوسان بوده است و سپس مشروعیت سیاسى و اجتماعى او را در سال هاى ۱۳۰۵ - ۱۳۰۰ ، ۱۳۱۰ - ۱۳۰۵ ، ۱۳۲۰ -۱۳۱۰ از همدیگر تفکیک کرده و در هر کدام گونه اى از مشروعیت را متجلى ساخته است. «رضاخان هنگامى که مشاهده کرد کشور در معرض رایزنى راهزنان، جنگ داخلى و تجزیه احتمالى قرار گرفته است در اسفند ۱۲۹۹ با قواى قزاق خود دست به کودتا زد. دوره ۱۳۰۰ تا ۱۳۰۵ را شاید بتوان دوره انتقالى، دوره فترت و مبارزات بر سر قدرت توصیف کرد که سرانجام رضاخان با یک رشته اقدامات موفق سیاسى و نظامى از آن پیروز بیرون آمد. او در این دوره از بیشترین مشروعیت سیاسى و گسترده ترین حمایت مردمى در طول زندگى خود برخوردار بود. پنج سال بعد یعنى از ۱۳۰۵ تا ۱۳۱۰ دوره رشد خودکامگى و استبداد بود که شاه فرمانرواى مطلق بود، گرچه هنوز با کسانى رایزنى مى کرد و آنان را در حکومت مشارکت مى داد و طبقات متوسط جدید هنوز تا حدى از او پشتیبانى مى کردند. و بالاخره ده سال دوره سوم از ۱۳۱۰ تا زمان اشغال ایران توسط متفقین در ۱۳۲۰ است که قدرت شاه نه تنها خودکامه بلکه خودسرانه نیز شد و حمایت همه طبقات جامعه از بالا و پایین و متجدد و سنتى را از دست داد.» (کاتوزیان، ص۲۹)
مایکل زیرینسکى استاد تاریخ دانشگاه ایالتى بویزى آیداهو آمریکاست که موضوع مقاله خود را به الغاى کاپیتولاسیون اختصاص داده است. او بر این باور است که نه تنها نابودى سران ایلات و عشایر، رهبران اقلیت هاى مذهبى، علما و پاره اى از اعضاى دولت و کارگزاران حاکمیت به معناى تثبیت قدرت رضاشاه محسوب مى شد بلکه حتى لغو کاپیتولاسیون نیز جسارتى بود که رضاشاه به منظور محدود کردن قدرت بیگانگان از خود بروز داد. « به اعتقاد من الغاى کاپیتولاسیون را باید در چارچوب تلاش هاى کلى رضاشاه براى تثبیت قدرت شخص خود بر سراسر ایران از طریق نابودى کلیه منابع مستقل قدرت مشاهده کرد. قدرت هایى که مورد تهاجم قرار گرفتند عبارت بودند از: بزرگان عصر قاجار (مثلاً فرمانفرما و پسرش شاهزاده فیروز)، روساى عشایر (براى نمونه شیخ خزعل)، رهبران اقلیت هاى مذهبى (مانند شاهرخ ارباب کیخسرو زرتشتى و ساموئل حییم یهودى، هر دو نماینده مجلس)، علما و روحانیون، بسیارى از هواداران خودش(مانند تیمورتاش و داور) و نیز خارجیان. در مورد حمله به منافع خارجیان، من نظر اوگوستین فرین کنسول آمریکا را ترجیح مى دهم که مى گوید: «ظاهراً تمام راه هاى آذربایجان نه به رُم بلکه به حیاط هیئت مبلغان مذهبى آمریکا ختم مى شوند.» به قول خود رضا شاه هنگام لغو قرارداد دکتر میلیسپو «فقط یک منبع قدرت در ایران مى تواند وجود داشته باشد؛ من دولت هستم.»» (زیرینسکى، ۱۴۸) یاسمین رستم کلایى مدرس رشته تاریخ و برنامه مطالعات زنان در دانشگاه ایالتى کالیفرنیا، لانگ بیچ، با اشاره به یک بخش از مقاله مستوره افشار از نشریه «عالم نسوان» در ۱۳۱۱ که مى گوید «آیا اطلاع داریم که مردان هر وقت بخواهند مى توانند زنانشان را از خانه بیرون بیندازند؟ آیا خبرداریم که بیسوادى زنان، نادانى آنان و خرافات براى جامعه و کشور و خانواده ضرر دارد؟ آیا مى دانیم که در دهات دور از پایتخت، دختر ده ساله را به عقد مرد شصت ساله در مى آوردند؟
…. امروزه حکومتى داریم که به استدلال هاى عاقلانه گوش مى دهد و از زنان و کودکان حمایت مى کند…. مى توانیم فریادمان را بلند کنیم و مطمئن باشیم که مقامات کشور گلایه هایمان را مى شنوند و البته به یارى مان مى شتابند…» به برنامه گسترده رضاشاه براى زنان ایران «نو» مى پردازد. او از این حقیقت پرده بر مى دارد که «رضاشاه برخلاف سلف خود سلسله قاجار، وانمود مى کرد که یار و پشتیبان زنان اصلاح طلب است. حال آنکه سرگذشت مجله عالم نسوان نشان مى دهد که این زنان اصلاح طلب ایرانى فعالانه از برنامه خاص ناسیونالیستى و تجددطلبانه اى حمایت کردند که سرانجام خود گروگان آن شدند.» (رستم کلایى،ص ۲۳۶) اگرچه «عالم نسوان» به عنوان یگانه نشریه مجاز زنانه در دهه هاى ۱۳۰۰ و ۱۳۱۰ کمک کرد تا برنامه بزرگ رضاشاه براى «بیدارى زنان ایرانى از خواب» تحقق یابد. اما تعطیلى اسرارآمیز عالم نسوان در ۱۳۱۳ بدان معنا بود که «فضاى مستقل» ابتکارات خصوصى و غیردولتى در زمینه دیگرى از اصلاحات اجتماعى به طور کامل تحت اختیار دولت درآمد. رضاشاه در۱۳۱۴ «کانون بانوان» را جایگزین طرح هاى انجام شده عالم نسوان و سایر سازمان هاى مستقل زنان نظیر «مجمع زنان میهن پرست» کرد. «کانون بانوان» مجالس سخنرانى و آموزش زنان را در زمینه بى حجابى و مشاغل زنان با برچسب خاص خود انجام مى داد و یک مدرسه براى زنان بزرگسال را اداره مى کرد. در اساس این کانون مهار برنامه و فعالیت هایى را که زنان اصلاح طلب ایران از چند دهه پیش هوادارى کرده بودند به دست گرفت. هرچه دولت متجدد رضاشاه نیرومندتر، نهضت مستقل زنان ایران ضعیف تر شد و سرانجام توسط دولت منحل شد، همان دولتى که اصلاح طلبانى نظیر نویسندگان عالم نسوان با شور و اشتیاق از آن پشتیبانى کرده بودند.
هوشنگ شهابى استاد روابط بین الملل و تاریخ دانشگاه بوستون، پیامدهاى ممنوعیت حجاب در عصر رضاشاه را موضوع مقاله خود قرار داده و پیامد آن را ناکامى مدرنیزاسیون رضاشاه مى داند. او به وارونگى و نقش معکوس ممنوعیت حجاب اشاره دارد و مى گوید: «در برخى موارد برنامه شاه براى مشارکت زنان در فعالیت هاى اجتماعى از طریق بى حجابى حتى گاه نتیجه وارونه داد و پیامدهاى غیرمنتظره اى به بار آورد که با نتایج معکوس فاصله چندانى نداشت. بسیارى از زنان در برابر آزارهاى پلیس ترجیح دادند در خانه بمانند. پس از آن که دختران مجبور شدند بى حجاب به مدرسه بروند، رسم قدیمى مکتب خانه هاى سنتى که دختران و پسران را کنار هم درس مى دادند برافتاد. اگرچه فرصت هاى تحصیلى و آموزشى براى زنان افزایش و بهبود یافت، اما همین عمل باعث شد بسیارى از دختران خانواده هاى سنتى از تحصیل محروم شوند چون والدین ایشان به خصوص در نواحى مذهبى تر کشور مانند قم دختران خود را از رفتن به مدرسه بازداشتند. مدیران مدارس دخترانه اى که مخالف بى حجابى بودند تهدید به اخراج شدند. تلاش هاى رضاشاه براى متحدالشکل کردن لباس هاى زنان و مردان به شیوه غربى با آن که به قصد ایجاد وحدت ملى از طریق حذف تمایزات طبقاتى و منطقه اى انجام گرفت، در واقع شکاف عمیق دیگرى در جامعه ایران پدید آورد.» (شهابى، ص۳۰۶)
رودى ماتى دانشیار رشته تاریخ در دانشگاه دلاور مقاله خود را به برنامه توسعه آموزش و پرورش در پهلوى اول اختصاص داد. او پس از بر شمردن موسسات آموزشى که رضاشاه آنان را بنیاد نهاد، برنامه آموزشى رضاشاه را مورد انتقاد قرار داد. او فقدان پرورش و تربیت بومى و جدیت در آموزش را مهمترین کاستى نظام پهلوى اول دانست. «با افتتاح مدرسه تجارت در ،۱۳۰۴ فهرست موسسات آموزشى متوسطه و عالى در ایران شامل دارالمعلمین یا دانشسراى مقدماتى که عمر آن به ۱۲ سال مى رسید، مدرسه پزشکى، مدرسه داروسازى، مدرسه حقوق، مدرسه کشاورزى، مدرسه فنى، مدرسه تجارت، مدرسه دندانپزشکى و مدرسه علوم سیاسى شد. علاوه بر اینها، کالج آمریکایى تهران، دو مدرسه فرانسوى، مدرسه نظام، مدرسه تلگراف بى سیم و یک مدرسه هوانوردى که توسط وزارت جنگ اداره مى شد نیز وجود داشتند. تعدادى شرکت خارجى نیز به ایرانیان آموزش فنى مى دادند. در دهه ۱۳۱۰ یک مدرسه دندان سازى و دانشکده هاى موسیقى و هنر تاسیس شدند و در ۱۳۱۴ دولت تعدادى کالج مقدماتى نظامى در استان ها تاسیس کرد. مدارس عالى دانشگاهى در رشته هاى مختلف نظیر پزشکى و دامپزشکى نیز در دهه ۱۳۱۰ ایجاد شدند. اوج توسعه آموزش عالى در ایران تاسیس دانشگاه تهران در ۱۳۱۴ بود. در سال ۱۳۰۷ یک برنامه درسى یکپارچه جدید از روى الگوى (دبیرستان Lycىe ) فرانسوى براى دبیرستان هاى ایران تهیه شد. این برنامه تقریباً شامل ۳۰ ساعت آموزش در هفته بود و دوره دبیرستان به دوره اول سه ساله و سیکل دوم سه ساله براى پسران و دوساله براى دختران تقسیم مى شد.» (رودى ماتى، ص۱۹۰) اما این اقدامات اگرچه به توسعه وسیع آموزشى انجامید و جامعه ایران را یک گام به جلو برد اما باعث نشد که آن را به سوى اهداف از پیش تعیین شده سوق دهد. «یکى از محکوم کننده ترین انتقادها از سیاست آموزشى رضاشاه این بوده که ساختارهاى اجتماعى موجود را تقویت کرد. گفته شده است که بلندپروازى هاى آموزشى رضاشاه فرآورده فرمانروایى بود که از بُن به کنجکاوى روشنفکرانه و پژوهش و پرس وجوى انتقادى سوءظن داشت و بدگمان بود. پرورش مشتى دیوان سالار مطیع و چشم بسته، مهندسان سربه راه و کارشناسان نظامى رام و آرام، هدف بنیادى اقدامات انجام گرفته براى بهبود و توسعه نظام آموزشى بود. برنامه هاى درسى نه براى فهمیدن بلکه بیشتر براى از برکردن تنظیم شده بود. از سوى دیگر، دروس در همه مقاطع بیشتر نظرى بودند تا راهنمایى عملى براى زندگى. در مجموع، این برنامه ها بدترین الگوهاى سنتى بومى و بیگانه را با هم آمیخته بودند.» (رودى ماتى، ص۲۱۲) آنچه که رضاشاه طى ۱۶ سال پادشاهى خود به ثمر رساند سلسله اقداماتى بود که شاید جامعه آن روز نیازمند آن بود. جامعه آشفته و پرهرج ومرج به دنبال یک مستبد اما ملى گرایى بود که مى توانست پرچم نیمه افراشته مشروطه خواهان را بلند کند و به اهتزاز درآورد. اما از متن این مستبد ناسیونالیست یک دولت مطلقه اى حاکم شد که بنیاد میراث مشروطه خواهان را طى قرین به دو دهه بر باد داد. شاید بهترین اصطلاح براى ایدئولوژى رضاشاه «ناسیونالیسم سکولار مستبدانه» باشد. او گرچه در استقرار کثرت گرایى یا یک نظام سیاسى پارلمانى واقعى که شاخه اجرایى در برابر آن پاسخگو باشد ناکام ماند، ولى دوران فرمانروایى وى کمک کرد تا برخى از مسائل لاینحل دوران پیش از او حل شود.