تاریخ انتشار : ۲۵ شهريور ۱۳۸۹ - ۱۱:۰۳  ، 
شناسه خبر : ۱۶۴۳۲۹
آسیب‌شناسی روشنفکری ایران پس از انقلاب

گفتمان غالب در روشنفکری ایران پیش از انقلاب ایدئولوژی انقلابی چپ بود. این ایدئولوژی در مقام دستورالعملی رهایی‌بخش وجوه مختلف به خود می‌گرفت: رهایی مردم از دست حاکمیت (برنامه سیاست داخلی)، رهایی استعمارشدگان از استعمارگران (برنامه سیاست خارجی)، رهایی مستضعفان از دست مستکبران (برنامه اقتصادی) و رهایی ارزش‌های سنتی شرق از تجدد غرب (برنامه فکری).
در این نگرش اساساً ثنوی، در هر امری دو سویه در ستیز است؛ سویه ارجمند مظلوم و سویه بی‌قدر ظالم. طبعاً همه تقصیرها در عالم متوجه گروه اخیر است و گروه اول همان قدر که مظلومند معصوم هم هستند، البته مشروط به اینکه آماده مبارزه و منازعه در راستای اهداف و آرمان‌های این ایدئولوژی باشند.
حقیقت این است که کم و بیش در آثار اکثر قریب به اتفاق روشنفکران ایران پیش از انقلاب رگه‌هایی از چنین نگرشی را می‌توان سراغ گرفت؛ نگرشی که در آن تصویر واقعیت به شدت ساده شده است، چنان که گاه از فرط ساده شدن اصلاً از واقع‌نمایی دور افتاده است.
نمونه مثالی چنین تصویری در آثار دکتر علی شریعتی آمده است؛ تصویری سیاه و سفید و اهورایی ـ اهریمنی که در آن نه جایی برای رنگ‌های دیگر هست و نه برون‌شدی از دوگانه‌انگاری هابیلی ـ قابیلی، علوی ـ صفوی، ابوذر ـ ابوعلی، رای‌ها و راس‌ها و الی آخر.
این گفتمان که در آن علم در برابر آرمان و تخصص در برابر تعهد و تامل در برابر عمل، بی‌ارج شمرده می‌شد، اولویت را به عمل انقلابی رهایی‌بخش می‌داد و چون و چرا و حتی خواست‌های رهایی‌بخش دیگر (مثلاً مطالبه حقوق بشر و تلاش برای استیفای حقوق زنان) را به تعویق می‌انداخت.
چنین نگرشی هنوز هم هست اما مهم‌ترین دستاورد روشنفکری ایران پس از انقلاب این بوده که توانسته غلبه این گفتمان را به چالش بگیرد و تک‌صدایی را به چندصدایی بحث و تبادل‌نظر تبدیل کند؛ از ارزش علم و مشاهده و استدلال و عقلانیت در برابر ایدئولوژی‌زدگی دفاع کند (عبدالکریم سروش)، دغدغه‌های وجودی معنوی (محمد مجتهدشبستری) و مساله‌های انسانی اخلاقی (مصطفی ملکیان) را احیا کند، به مفهوم‌پردازی‌های کارآمد و متضمن نقادی شرایط واقعی ما دست بزند (داریوش شایگان)، نگرش تاریخی محققانه و متاملانه را جانشین ارزیابی‌های شتابزده کند (سیدجواد طباطبایی)، از منظرهای آکادمیک وارد مباحث جاری اقتصادی (موسی غنی‌نژاد) و سیاسی (صادق زیباکلام) کشور شود، از شأن رویکردهای غالباً مغفول‌مانده‌ای مثل روانکاوی (محمد صنعتی) دفاع کند و خلاصه حتی‌المقدور آن تصویر زیاده ساده شده را به تصویری پیچیده‌تر و عمیق‌تر بدل کند.
اما فضای روشنفکری امروز ما در معرض آسیب‌هایی هم هست که باید آنها را دید و در رفع‌شان کوشید.
نخستین آسیب ـ به گمان من ـ سیاست‌زدگی است. در حال و هوای مناقشات سیاسی گاهی بعضی روشنفکران ما از کار اصلی خود ـ یعنی نقد اندیشه‌ها و توضیح و تبیین آرا و نظرات ـ دور می‌افتند و در لباس اهل سیاست وارد می‌شوند. صرف‌نظر از اینکه واقعاً معلوم نیست این کار حتی به لحاظ سیاسی تا چه حد مفید و موثر باشد، می‌توان با اطمینان گفت در درازمدت این مشی به نفع رشد علم و بسط عقلانیت و توسعه روشنگری نیست، چون اهل اندیشه را رفته رفته بدل به ایدئولوگ می‌کند. ناخواسته و ناآگاهانه در مقام ایدئولوگ قرار گرفتن، اگر بدتر نباشد، دست کم به اندازه با علم و اطلاع ایدئولوگ بودن، نامطلوب است و مآلاً به همان ثنوی‌بینی‌ها و سطحی‌نگری‌ها می‌انجامد که ذکر شد.
این هم هست که در فضای یارکشی‌های سیاسی، اهل اندیشه‌ای که به فعال سیاسی مبدل شده ناگزیر است «هواداران» خود را حفظ کند. پس ملاحظه‌کاری‌ها و ذائقه‌سنجی‌هایی را پیشه می‌کند که خلاقیت و فردیت و عادت‌شکنی و ژرف‌نگری تکروانه او را محدود و ذهنش را دچار رکود می‌کند (منظور این نیست که روشنفکر و اندیشمند در حد شهروند مستقل و آزاده رای و عمل سیاسی نداشته باشد، منظور این است که فعال سیاسی یا ایدئولوگ فعالان سیاسی که حرفه‌شان کسب و حفظ قدرت است، نشود).
آسیب دیگر ازهم‌گسیختگی روشنفکری ماست چنان که گویی با جزیره‌هایی جدا از هم مواجهیم.
پس از انقلاب و با غلبه جریان روشنفکری دینی براساس تقسیم‌بندی‌ای ناگفته، فلسفه و کلام به یک گروه و ادبیات و هنر به گروه دیگر رسیده است و گفت‌وگو و مفاهمه میان اندیشمندان و هنرمندان ما بسیار کم شده است. اندیشه و فکر بشر، همه اندیشه‌ها و افکار اوست. برای وسعت‌نظر و دید ژرف داشتن ـ و البته برای اثرگذاری اجتماعی بیشتر هم ـ نسل جوان‌تر روشنفکران ایران بهتر است سعی کنند پنجره‌های بسته شده این جریان‌های مختلف را رو به هم باز کنند و داد و ستد داشته باشند و از یکدیگر بیاموزند.
آسیب سوم ـ به نظر من ـ باب شدن نوعی نقادی تاریخی هسته باورهای دینی در حوزه عمومی است. این کار مبتنی بر این فرض مشکوک است که اگر هسته باورهای دینی مردم تغییر داده شود، اصلاحات اجتماعی مطلوب به وقوع خواهد پیوست. حال آنکه هیچ دلیلی وجود ندارد که تغییر باورهای پایه مردم به ایجاد جامعه‌ای مدنی و دموکراتیک بینجامد (تجربه کشورهای کمونیستی گویاست). مهم‌تر اینکه اگر کارکردهای اجتماعی و روانی دین را در نظر داشته باشیم، معلوم نیست این روش به نقض غرض نینجامد.
در واقع این مشکل ریشه در آسیب چهارمی دارد که به تصور من مهم‌ترین مشکل فضای فعلی روشنفکری ماست. این آسیب را می‌توان رویکرد غیرتاریخی، نگرش غیرنهادی یا با مسامحه فلسفه‌زدگی نامید. در میان ما اکنون ظاهراً این فرض هست که همه تغییرات اجتماعی را می‌توان با روشنگری و استدلال عقلی پدید آورد و همه معضلات را می‌توان با نگرش نقادانه و دریافت و عرضه نظریه‌ها حل کرد.
در اهمیت و ارزش نقادی و استدلال فلسفی جای بحث نیست اما درباره تاثیر اجتماعی گسترده آن می‌توان چون و چرا کرد. در واقع در نگرش غیرنهادی و غیرتاریخی، محدودیت‌ها و دلبستگی‌های جامعه‌شناختی و روانشناختی آدمیان نادیده گرفته می‌شود و همه آنها فیلسوفان حقیقت‌جوی وارسته تلقی می‌شوند. ولی تاثیر عقل و استدلال بر همه یک اندازه و یکسان نیست.
حتی همین منطقی بودن و استدلال‌پذیری کاملاً بستگی به شرایط تربیتی دارد. بنابراین حتماً باید به اهمیت نهادها و جنبه‌های اقتصادی و اجتماعی و روانی مسائل التفات داشت. اینکه ما به نهاد موثری مثل مدرسه کم‌توجهیم و برای نمونه حتی یک کتاب تحقیقی و ارزیابی مستند درباره کارکرد و سرنوشت مدرسه‌های خاصی که با رویکردهای گوناگون در ایران معاصر تاسیس شده است در دست نداریم، نشانه‌ای است از کم اهمیت دیدن نهادها. روشنفکران صرفاً متفکران و نظریه‌پردازان و هنرمندان نیستند. نهادسازان آگاه هم روشنفکرانی هستند بسیار موثر و چه بسا در مواقعی موثرتر از متفکران و نظریه‌پردازان (اینکه مثلاً عکس روی جلد یکی از وزین‌ترین نشریات روشنفکری ما ـ نگاه نو ـ به توران میرهادی اختصاص می‌یابد، حاصل نگرش درستی است که باید آن را قدر دانست).
این کمبودها و کاستی‌ها ـ و شاید بسیار بیشتر از اینها ـ در فضای روشنفکری ما هست. باید آنها را شناخت و مطرح کرد. اما در پایان این را هم ناگفته نگذارم که در شرایطی که آن را مطلوب نمی‌یابیم، دنبال مقصر نگردیم تا همه کاسه کوزه‌ها را بر سر او بشکنیم.
معلوم است که اگر دنبال مقصر باشیم دیواری کوتاه‌تر از دیوار روشنفکری پیدا نمی‌شود. اما روشنفکری هر جامعه ـ مانند دیگر اقشار و نهادهایش از جمله حکومت ـ برآمده از آن جامعه است و در ارتباط مستقیم با دیگر نهادها و اقشار جامعه از قبیل دانشگاه و حوزه و دولت و مردم، همان قدر که بر آنها موثر است (که درباره آن نباید اغراق کرد) از آنها اثر هم می‌ پذیرد. آن بیان بلیغ را فراموش نکنیم که: «همه چیزمان به همه چیزمان می‌آید.»