«اصلاً براى چى باید مصاحبه کنم؟ براى چى باید دنبال نام باشم؟» این جملات را که پورى سلطانى مى گوید چیزى جز شرم و شرمندگى برایمان به ارمغان نمى آورد. براى چى؟ براى اینکه او مظهر کتابدارى ایرانى است و بیش از ۴۰ سال است که در کتابخانه ملى مشغول خدمت است و کمتر کسى از همنسلان ما این را مى داند و ما دغدغه شناختن و شناساندن او را داریم.
براى چى؟ براى اینکه پورى سلطانى را قانع کنیم باید به کدام کلمه و واژه و عبارت آویزان شد؟ هیچ. هیچ جمله و کلمه اى نمى تواند او را راضى کند. مى گوید: یک عمر است که تلاش مى کنم تا نامى از من نباشد و... حتى وقتى قول مى دهیم که این نوشته صرفاً نوشته ما باشد درباره او باز هم نمى پذیرد. با این حال وظیفه ماست که از او بنویسیم. چرایش را باید در فلسفه تدوین و تأسیس این صفحه جویا شد. چرایش را باید از کامران فانى و نیز بهاءالدین خرمشاهى پرسید. هم او و هم آنانى که اصرار داشتند حتماً درباره پورى سلطانى بنویسیم. آنان که از افتخارشان شاگردى امثال «پورى سلطانى» است. اما سفارشات و تأکیدات خرمشاهى هم افاقه نمى کند. پس ناچاریم به منابع متوسل شویم و خوشبختانه منابعى درباره سلطانى نوشته شده باشد کم نیست.
این نکته را هم باید اشاره کنیم که شاید آوردن نام پوراندخت سلطانى در صفحه مهرگان اداى دینى باشد به کتابداران. کتابدارانى که گمنام و صادق ترین و عاشق ترین خادمان فرهنگ این دیارند. نگاهى به تاریخ ایران کافى است تا نمایان شود که از زمان اختراع خط و پیدایش لوحه هاى گلین و تشکیل کتابخانه هاى عظیم و شکوهمند تا زمان کنونى که شاهد ظهور کتابخانه هاى دیجیتالى هستیم، کتابدارى و کتابخانه ها چه اهمیت و قدمتى داشته اند.
حتى هنگام هجوم اقوام مختلف از رومى تا مغول و عرب کتابخانه ها اولین مکان هایى بودند که مورد تاراج و تاخت و تاز و یغما قرار مى گرفتند و غارت مى شدند. با این همه کتابخانه و کتابخوانى نزد ایرانیان چنان منزلتى داشت که هخامنشیان، آن را «دژنبشت» مى نامیدند و زمان ثابت کرده است که کتابخانه ها و جامعه اى که صاحب آن است بر یکدیگر تأثیر مستقیم دارند و زوال هر یک نابودى دیگرى را به دنبال دارد. این اصل مورد پذیرش تمام کتابداران دنیاست. با این حال کتابداران بهتر از هر کسى مى دانند که متأسفانه کتابدارى در ایران چندان که باید و شاید ارج نیافته و شاید بى رونقى کتابخوانان و اوضاع نابسامان کتاب در این دیار مزید بر علت نیز شده باشد.
اوضاع کتابدارى و علم اطلاع رسانى در زمینه کتاب در این دیار به حدى ناگوار است که شاید بسیار پیش آمده که افرادى و دانشجویانى که در این رشته پذیرفته شده اند حتى اسم کتابدارى هم برایشان آزاردهنده بوده است. با این همه پورى سلطانى یا به عبارت بهتر پوراندخت سلطانى شیرازى بهتر از هر کس و بیش از بسیارى کتابدارى را مى شناسد و بدان عشق مى ورزد. حتى اگر ۴۰ سال تمام و بلکه بیش از این را در کنج بى نامى به تنها چیزى که مى اندیشیده خدمت به فرهنگ و علم کتابدارى و اطلاع رسانى بوده است.
در واقع کتابداران حقیقى باید کارى کنند کتابخانه ها به صورت استاندارد اداره شوند و این همه سال رنج و مشقت را پورى سلطانى و امثال او کشیده اند، این موضوع را به دیگران تفهیم کنند که کتابخانه مکانى است براى تربیت شهروند خوب. او درجایى گفته است: «کتابدار واقعى بخوبى مى داند که کتابخانه بقالى نیست که در آن داد و ستد و معامله صورت گیرد.» «او روش جذب مردم به کتابخانه را مى داند و نیاز آنها را درمى یابد و با خوشرویى با آنها برخورد مى کند و اطلاعات لازم را ارائه مى دهد.»
پورى سلطانى (پوراندخت سلطانى شیرازى) متولد سال ۱۳۰۶ و در تهران به دنیا آمده است. او از اولین زنان ایرانى است که مدرک فوق لیسانس کتابدارى را از دانشگاه تهران کسب کرده است. با این حال نام او از زمانى بر سر زبان ها افتاد که شاملو شعر معروف «سال اشک پورى، سال خون مرتضى» را سرود.
فى الواقع پورى سلطانى همسر «مرتضى کیوان» شاعر جوان و خوش سیماى اصفهانى الاصلى بود که هنوز به دهه سوم زندگى خود نرسیده به شهادت و توسط عمال پهلوى به خاک و خون کشیده شد. مرتضى کیوان روزنامه نگارى چیره دست و منتقدى تیزبین و دقیق بود که علیرغم سن و سال کمش توانسته بود در محافل ادبى آن سال ها نامى در خور براى خود دست و پا کند و کاریزماى شخصى او هر کسى را در اولین برخورد تحت تأثیر قرار مى داد.
او مدیر داخلى مجله «بانو»، دبیر مجله «جهان نو» و عضو هیأت تحریریه مجله «کبوتر صلح» در دهه ۱۳۲۰ و آغاز ۱۳۳۰ بود. مرتضى کیوان ضمیر و قلمش به یک اندازه تیز بود و در عین حال که تسلطى شگرف بر ادبیات روس داشت آنى از کشف هر آن کس که استعدادى بر نوشتن چه در نظم و چه در نثر و ترجمه داشت غافل نبود و همزمان خود نیز از نقد کسانى چون آل احمد دست برنمى داشت و نمى هراسید.
کیوان در دهه ۱۳۲۰ و آغاز دهه بعد، محور حلقه ادبى و فرهنگى مهم از شاعران و نویسندگان و مترجمان و ادیبان جوان آن روزگار به شمار مى رفت. کسانى چون هوشنگ ابتهاج، محمد على اسلامى ندوشن، ایرج افشار، نجف دریابندرى، فریدون رهنما، احمد شاملو، مصطفى فرزانه، سیاوش کسرایى، محمد جعفر محجوب و شاهرخ مسکوب از جمله همنشینان مرتضى کیوان بودند و درباره شاهرخ مسکوب، پورى سلطانى مى گوید: «از آشنایى من با شاهرخ مسکوب بیش از پنجاه سال مى گذرد. او از دوستان مرتضى کیوان بود و هم او ما را به هم معرفى کرد. در سال هاى ۱۳۳۱ و ،۱۳۳۲ شاهرخ کمتر در تهران دیده مى شد. به علت فعالیت هاى سیاسى، غالباً در شهرستان ها بود. براى تولد پسرش - اردشیر- به تهران آمده بود و مرتضى هدیه اى خرید و به دیدنش رفتیم. تا سال ۱۳۳۳ که با مرتضى ازدواج کردم، دیدارهایمان تصادفى و کوتاه بود، زیرا شاهرخ کم به تهران مى آمد. هدیه اى که به مناسبت عروسى من و مرتضى به ما داد، همواره زینت بخش اتاقم بوده است و هنوز هم هست. قاب عکسى از بتهوون در حال رهبرى، با خیل جمعیتى در پشت سر او. زیر عکس نوشته شده است: براى دوستان عزیز، پوران و مرتضى. ۱۳۳۳/۴/۸. و سپس «سال بد» آغاز شد و دستگیرى هاى بى شمار و تفرق یاران. دیدارهایمان و آشنایى بیشتر پس از آزادى. او از زندان اوج گرفت. اما تقدیر این بود که به لندن سفر کنم و در آن جا سیل نامه هاى ما به یکدیگر آغاز شد. هر دو از تنهایى مى گریختیم. شاهرخ به تازگى از زندان آزاد شده بود. زخم هاى تنش هر چند التیام نیافته بود، ولى زخم هاى روح و دلش از آن همه شکنجه که دیده بود خون آلود. با تنى رنجور و روحى در هم شکسته از زندان بیرون آمد. در یکى از نخستین نامه هایش (در اواخر بهار ۱۳۳۸) مى نویسد: «مى دانى که مرض روحى من وحشت و فرار همیشگى از تنهایى است و فرار از خودم. براى همین سفر را دوست دارم و از ماندن زیاد در یک جا بیزارم. براى همین کتاب را دوست دارم، آدم هاى زیادى را دوست دارم و تا حد زیادى براى همین بود که افتاده بودم توى فعالیت سیاسى. خلاصه دلم مى خواهد دنیا و آدم هایش مثل دریا باشند و من مثل یک مغروق. در اعماق این دریا که از همه جانب تمام جانم احاطه شده باشد.» (۱۳۳۸/۳/۵)
این دوستى و پیوند بین پورى سلطانى و مسکوب تا آخرین روزهاى حیات او ادامه داشت.
با این حال هیچ کس براى پورى سلطانى «مرتضى کیوان» نمى شد. گرچه او در حالى که سرباز نیروى دریایى شاهنشاهى بود و تنها ۲ ماه پس از ازدواجش با پورى سلطانى در سن ۳۳ سالگى در تاریخ ۲۷ مهر سال ۱۳۳۳ به جوخه اعدام سپرده شد. بهانه اصلى اعدام این گروه افسران مشارکت در ترور نافرجام شاه به منظور سرنگونى رژیم بود. پورى سلطانى علیرغم چشیدن تنها ۲ ماه طعم زندگى مشترک با مرتضى کیوان، پس از مرگ همسر سالیان پس از او را همچنان در آغوش خاطرات آن روزها طى کرد و اکنون نیز همچنان زنى پرانرژى و پرکار است و در همان محله و همان خانه زندگى مى کند.
با این همه نسل امروز که پیش از هر چند و بیش از هر وقت نیازمند شناخت پورى سلطانى است، او را همچنان کم مى شناسد و شاید اصلاً نمى شناسد. نمى شناسد چون نمى دانند پژوهش و پژوهشگرى چقدر براى رشد و نمو شاخ و برگ فرهنگ مهم و ارزشمند است. نمى شناسد چون شاید اصلاً مفهوم کتابدارى و کتابشناسى را نمى داند.
از پورى سلطانى تاکنون کتاب هاى متعددى به چاپ رسیده است که کتاب دوجلدى «راهنماى مجله هاى ایران» از آن جمله است. این راهنما تا سال ۱۳۵۶ به زبان انگلیسى نیز منتشر شده است و پورى سلطانى با مشقت بسیار و رنج فراوان توانسته با همکارى رضا اقتدار مجموعه گرانقدر و پرمایه از روزنامه ها، راهنماها، نشریات ادوارى فارسى و ... را در مجموعه اى دوجلدى گرد آورد و به چاپ برساند.
از دیگر کتاب هاى سلطانى کتاب ارزشمند و ستبر دانشنامه کتابدارى و اطلاع رسانى است. این کتاب شامل حدود ۵ هزار مدخل است که ۳ هزار مدخل آن مدخل اصلى و ۲ هزار مدخل آن ارجاعى است. در این کتاب اطلاعاتى در زمینه معانى واژه ها، شرح و تجزیه و تحلیل اصول و اسلوب و مفاهیم حوزه کتابدارى و اطلاع رسانى، سازمان هاى علمى و بین المللى کتابدارى، کتابخانه هاى ملى جهان، کتابخانه هاى معتبر ایران و برخى مراجع مهم کتابدارى ارائه شده است.
همچنین نام فارسى و انگلیسى، تاریخچه، خدمات، تعداد کارمندان و ... براى مدخل هاى سازمانى نیز در این کتاب موجود است. از ویژگى هاى مهم این فرهنگ آن است که داراى نمایه انگلیسى جهت سهولت استفاده از آن است. درباره کتابداران مى گویند که آنها حافظان میراث اندیشه بشرند و این سخن به گزاف نیست و گرچه دستمان از نوشتن درباره پورى سلطانى کوتاه بود تا از او بیش از این بنویسیم، اما لااقل خوشحالیم از اینکه فرصتى پیش آمد تا او را هم به کاروان مهرگان افزون کنیم و به بهانه او هم که شده اداى دینى به جماعت بى ادعا و مدعاى کتابداران که حق بزرگى برگردن فرهنگ ما دارند.