تاریخ انتشار : ۰۸ مهر ۱۳۸۹ - ۰۸:۴۳  ، 
شناسه خبر : ۱۶۴۷۶۶
ساموئل هانتینگتون:

«ساموئل هانتینگتون» سیاستمداری که از او به عنوان بانی تز «جنگ تمدنها» یاد می شود، اخیرا در سمیناری با عنوان «بررسی امپراتوری آمریکا» که در شهر تورنتوکانادا برگزار شد، مقاله ای ارائه کرد که دربرگیرینده نکاتی در خور اندیشیدن است.
نوشتار زیر خلاصه این مقاله است که از نشریه اطلاعات سیاسی اقتصادی شماره هفتم و هشتم سال جاری استخراج گردیده است.
امپراتوری آمریکا وجود خارجی ندارد و این افسانه ای بیش نیست. اینکه مردمان به این افسانه باور دارند، واقعیتی است که با پاره ای پیامدهای نه چندان خوشایند همراه است. در سایه اعتقاد آمریکاییان و غیر آمریکاییان به چنین افسانه ای، به راهی افتاده ایم که عراق، البته در صورت ادامه یافتن اوضاع کنونی، فقط نخستین رویداد از سلسله رویدادهایی خواهد بود که نتایج آنها فاجعه آمیز است.
«امپراتوری» معمولا به معنای فرمانروایی کشور یا ملتی بر کشور یا ملت دیگر تعریف می شود. بسیار روشن است که ایالات متحده در طول تاریخ دارای شان ومنزلت یک امپراتوری نبوده است. ما زمانی در مجمع الجزایر فیلیپین و برخی نقاط کوچک دیگر مستعمراتی داشته ایم، اما در مقیاس گسترده بر دیگرملت ها به گونه مستقیم فرمانروایی نکرده‌ایم.
در دوران معاصر، نظریه پردازان و نویسندگان دامنه تعریف امپراتوری را گسترش داده اند تا به گونه چشمگیر، توان شکل دهی به رویدادهای دیگر جوامع را نیز در برگیرد.
از تحولات شگفت انگیز دهه گذشته این است که مفهوم امپراتوری آمریکا به گونه ای گسترش یافته که با استقبال افراد موسوم به نو محافظه کار، رو به رو شده است. از این رو با وضع ویژه ای رو به رو شده ایم که در آن برای لیبرال ها هم دشوار است که بتوانند اعتقاد به وجود امپراتوری آمریکا را به چالش بکشند زیرا نو محافظه کاران می گویند: با ید فراتر از مرزهایمان برویم و جهان را اصلاح کنیم، دموکراسی و حقوق بشر را گسترش دهیم و به گونه بنیادین جهان را مطابق با انگاره های آمریکایی دوباره شکل دهیم. گذشته از آن لیبرال ها هم نمی دانند چگونه با این دسته از محافظه‌کاران برخورد کنند.
در پی فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و پایان گرفتن جنگ سرد، قدرت ایالات متحده نیز بسیار سستی گرفته است، اما مردمان می گویند: «چون شما ابرقدرت جهانید بنابر این هرچه اراده کنیدمی توانید انجام دهید.» ولی مسئله به این سادگی هم نیست.
چه شما تنها زمانی می توانید بردیگر کشورها فرمانروایی و اعمال نفوذ کنید که آنها را با خود همراه سازید یا اینکه آنها به گونه ای به کمک شما نیاز داشته باشند.امروزه کشورهای جهان بر خلاف دوران جنگ سرد برای تامین امنیت خود به ایالات متحده نیازی ندارند. این ایده که اتحادیه اروپا نیرومندخواهد شد به گونه ای که در دهه یا چند سال اخیر رشد کرده است، در دوران جنگ سرد تصور ناشدنی بود، یعنی در دورانی که نقش ایالات متحد برای تامین امنیت آلمان و فرانسه سرنوشت ساز بود. امروزه آنها نیز به ما نیاز ندارند و بی گمان سطح اعمال نظارت بر آنها و همچنین بر بسیاری از دیگر کشورها به گونه ای چشمگیر پایین آمده است.
بسیار سودمند خواهد بود که در باره قدرت جهانی در چهار سطح بیندیشیم، در سطح نخست ایالات متحده قرار دارد که در واقع یگانه ابرقدرت است و کما بیش در همه مقوله های قدرت اعم از قدرت نظامی، اقتصادی، تکنولوژی، فرهنگی و سیاسی یا هرگونه دیگری از قدرت، برتری مطلق دارد.
درسطح دوم، شماری از قدرت عمده منطقه ای وجود دارند که عبارتنداز: اتحادیه اروپا که دراصل زیر سلطه مشترک آلمان و فرانسه است، روسیه، چین، هند، برزیل در آمریکای لاتین، اسرائیل در خاورمیانه، ایران در خلیج فارس، اندونزی در جنوب شرقی آسیاو به احتمال آفریقا جنوبی در آفریقا. اینها قدرتهایی هستند که گرچه از گستره نفوذ جهانی ایالات متحده بی بهره اند، اما هنوز می خواهند در منطقه ویژه خود اعمال نفوذکنند.
درسطح سوم شماری از قدرتهای درجه دو منطقه ای قرار دارند که برخی از آنها بی گمان کشورهای مهمی هستند ولی باید رفتار و اندیشه های خود را بر پایه روابطشان با قدرتهای عمده منطقه ای همسو کنند. بریتانیا در اروپا و لهستان، اوکراین و ازبکستان، پاکستان، ژاپن، آرژانتین و برخی دیگر کشورها در شمار این گونه قدرتها هستند.
در سطح چهارم نیز دیگر کشورها قرار دارندکه برخی از آنها به دلیلی مهم اند ولی در شکل دهی به سیاست های جهانی نقشهایی یکسان ندارند.
این ساختار سیاست های جهانی در اصل، تک قطبی، چندقطبی است، بدین معناکه ایالات متحده از یک سو به تنهایی قادر به تحمیل همه خواسته های خود بر دیگران نیست و برای تحقق بخشیدن به بسیاری چیزها در سیاستهای جهانی به همکاری برخی از قدرتهای عمده منطقه ای نیاز دارد. اما از سوی دیگر، ایالات متحده، یگانه ابرقدرتی است که علی الاصول می تواند راه را بر اقدامات بین المللی هرگونه ائتلاف متشکل از دیگر بازیگران عمده ببندد.
در این ساختار تازه قدرت در جهان، میان ابر قدرت و قدرت های بزرگ منطقه ای نیز به گونه طبیعی دشمنی وجود دارد. ایالات متحده می پندارد که د رسراسر جهان منافع مهمی دارد که البته تا اندازه زیادی نیز چنین است، هریک از قدرت های بزرگ منطقه ای هم گمان می کند که باید بتواند جریانهای مربوط به منطقه خود را شکل دهد و بدیهی است که با تلاشهای آمریکا در این زمینه مخالفت می‌کند.
البته بازیگران سطح سومی نیز وجود دارند که من آنهارا قدرت های دست دوم منطقه ای نامیده ام. منافع آنها کدام است منافع اساسی یا دست کم یکی از منافع بنیادین آنها این است که زیر سلطه همسایه بزرگتر خود یعنی قدرت برتر منطقه ای قرار نگیرند. بنابر این منافعشان ایجاب می کند که برای ایستادگی در برابر این گونه قدرت های منطقه ای با ایالات متحده همکاری کنند.
اهمیت این گونه صف بندی ها را می توان در رفتار دولت ها در قبال راه اندازی جنگ با عراق دید، کاری که با مخالفت همه قدرت های منطقه ای، البته به استثنای اسرائیل روبه رو شد. بیشتر قدرتهای دست دوم منطقه ای از آن پشتیبانی و به درجات متفاوت به عراق نیرو فرستادند. بی گمان مهم ترین تامین کنندگان نیرو برای نبرد، انگلیس ولهستان و اوکراین بوده‌اند.
حتی در اوضاع کنونی، ایالات متحده در تحقق بخشیدن به هدفهای اصلی خود از جمله جلوگیری از گسترش جنگ افزارهای هسته ایی چندان موفق نبوده است. بی گمان ایران در چهار تا پنج سال آینده به جنگ افزارهای هسته ای دست خواهد یافت. هرکشوری که خود را قدرت بزرگ منطقه می بیند، خیلی طبیعی است که خواهان دستیابی به جنگ افزارهای هسته ایی باشد زیرا این جنگ افزارها نماد قدرت است. البته گمان ندارم که هیچ کشوری در هیچ جنگی درآینده از جنگ افزارهای هسته ای استفاده کند، ولی به هر روی این جنگ افزارها هنوز نماد قدرت است.
روشن است که دستیابی قدرتی منطقه ای چون هند به جنگ افزارهای هسته ای، پاکستان را تشویق به کار نمایشی می کند تا نشان دهد او هم دارای جنگ افزارهای هسته ای است. بنابر این هنگامی که یک قدرت عمده منطقه ای به جنگ افزارهای هسته ای دست می یابد، دست کم برخی از دیگر قدرت های منطقه ای نیز به داشتن چنین توانی علاقمند می‌شوند.
گذشته از آن، ایالات متحده در دهه گذشته در ترغیب فرایند دموکراتیزه شدن جهان، به گونه ای چشمگیر ناکام بوده و نتوانسته است پشتیبانی ارزشمندی برای جنگ با عراق جلب کند. دیگر اینکه، امروزه با گسترش احساسات ضدآمریکایی در سراسر جهان روبه رو هستیم، بدین معناکه ایالات متحده خیلی نیرومند شده و باید به قد و اندازه خودش کاهش داده شود.
همچنین معتقدم که ایالات متحده باید از تلاش برای صدور دموکراسی یا اقتصاد بازار آزاد به دیگر کشورها بپرهیزد. بی گمان می توانیم پشتیبان گروه هایی در این کشورها باشیم که در این مسیر حرکت می کنند، اما این اندیشه که باید برداشت ویژه خود از دموکراسی و اقتصاد لیبرال را به دیگر کشورها تحمیل کنیم، به گمانم اندیشه ای بس خطرناک است.
عواملی که در بالا به آنها اشاره شد، ساختار قدرت جهانی را از آن چیزی که من آن را جهان تک ـ چند قطبی می نامم به یک جهان به واقع چند قطبی سوق می دهد.این راهی است که جهان ناگزیر به سوی آن پیش می رود و اگر به آن نقطه برسیم، چه بسا وضع ایالات متحده و دیگر کشورهای دنیا بهتر از امروز باشد.