تاریخ انتشار : ۲۹ مهر ۱۳۸۹ - ۰۹:۲۲  ، 
شناسه خبر : ۱۶۴۷۸۹
تنیدگی مثلث آمریکا، هندوستان و پاکستان

دکتر حسین هوشیار
سیاست جهانی آمریکا به عنوان محور تعیین‌کننده جهان تک‌قطبی کنونی در چارچوب دو دغدغه کلیدی و حیاتی شکل گرفته است.
آمریکا، تروریسم را تهدیدی موجودیتی برای خود قلمداد ساخته است و مبارزه با تروریسم را بنیان استراتژی خود قرار داده است. در عین حال آمریکا، کشور چین را رقیبی جدی تلقی می‌کند که درصدد این است که جایگزین آمریکا به عنوان قطب اقتصادی و به تبع آن قدرت برتر نظامی گردد.
با توجه به این دو واقعیت، کتمان‌ناپذیر است که آمریکا سیاست‌های دوجانبه خود را در صحنه جهانی و بالاخص آسیا شکل داده است. تنیدگی سیاست مبارزه با تروریسم و کنترل خیزش چین به جایگاه یک قدرت همتراز رقیب بیش از همه در روابط دوجانبه آمریکا با کشورهای هندوستان و پاکستان واضح است. سیاست آمریکا در رابطه با این دو کشور را نباید در انتزاع بلکه در تنیدگی با موضوع تروریسم و چین بررسی کرد.
آمریکا به لحاظ جایگاه بین‌المللی و نقشی که با توجه به ماهیت منافع ملی خود و مسئولیت جهانی عهده‌دار است، سیاست خارجی چندوجهی را به نمایش می‌گذارد.
سیاست خارجی این کشور «خاص – منطقه» و «خاص – موضوع» نیست. این بدان معنا است که این کشور یک منطقه خاص و یک موضوع خاص را اساس سیاست خود قرار نمی‌دهد. آمریکا در طراحی استراتژی و تاکتیک‌های خود مجبور است که به طور همزمان چند موضوع و چند جغرافیا را ملحوظ کند. این کشور نمی‌تواند هیچ موضوع و منطقه‌ای را به طور منفرد و در انتزاع در نظر بگیرد. به لحاظ ماهیت جهانی سیاست خارجی آمریکا هر موضع و یا جغرافیایی را که آمریکا مورد توجه قرار می‌دهد و می‌بایستی در ارتباط با دیگر موضوعات و جغرافیاها باشند. موضوعات درهم تنیده و مناطق جغرافیایی درهم پیچیده باید در نظر گرفته شوند. پس نمی‌توان انتظار داشت که آمریکا به سیاستگزاری در خصوص عراق بپردازد بدون اینکه به سیاست‌هایش در رابطه با مصر توجه بکند. آمریکا در خصوص مسئله تروریسم نمی‌تواند به اقدام بپردازد مگر اینکه در عین حال به نقش وهابی‌گری در معادلات قدرت در عربستان توجه کند. آمریکا به تمامی موضوعات که در صحنه جهان مطرح می‌گردند به ضرورت باید توجه کند. هر موضوع و پدیده‌ای هر چند که کم‌اهمیت و محلی به نظر آید با توجه به اینکه تاثیر خواه مستقیم بر منافع جهانی آمریکا دارند باید مورد توجه قرار گیرند و مدیریت شوند. به قدرت رسیدن گروه‌های اسلام‌گرا در سومالی که مظهر غایی «دولت‌های شکست خورده» محسوب می‌شود هر چند که در انتزارع از بی‌اهمیتی فراوان برخوردار است اما با توجه به تبدیل بنیادگرایی به مهم‌ترین خطر متوجه منافع آمریکا به دغدغه‌ای برای آمریکا تبدیل می‌شود. اگر اسلام‌گراها سه دهه پیش در سومالی به قدرت می‌رسیدند، کمتر کشور و یا فردی متوجه می‌شد چرا که فاقد هر پیامدی در رابطه با منافع آمریکا بود. آمریکا مجبور است که با توجه به جهانی شدن تعریفی که از منافع‌اش دارد، حوادث، پدیده‌ها، موضوعات و جغرافیاها را به عنوان اجزا و نقاط مستقل مورد توجه قرار ندهد بلکه یک اتصال و خط ارتباطی بین آنها برقرار کند. اینها به تنهایی قابل درک نیستند بلکه در ارتباط و تنیدگی‌ای که بین آنها ایجاد می‌شود، اثرات و تاثیرات خود را به نمایش می‌گذارند. اینها اجزای تشکیل‌دهنده تصویری هستند که موسوم به نقشه استراتژیک آمریکا هستند؛ موضوعاتی که آمریکا در صحنه جهانی آنها را رصد می‌کند و جغرافیاهایی که این کشور آنها را در تیررس دید خود دارد از یک وابستگی تحلیلی و یک درهم آمیختگی عملیاتی برخوردار هستند.
مثلث آمریکا، تروریسم و چین
ارتقای آمریکا به مرکز ثقل قدرت در حیطه روابط بین‌المللی که به دنبال درهم فروریزی جایگاه مستعمراتی انگلستان و فرانسه از یک سو و خارج شدن آلمان از کسوت یک غول نظامی به وقوع پیوست، اروپا را به کانون توجه آمریکا مبدل ساخت. به جهت اعتبار تمدنی، تعیین‌کنندگی جغرافیایی، ابداع‌گری تکنولوژیک و ظرفیت‌های متمایز اقتصادی، گریزی برای آمریکا نبود که در جهت حفظ موقعیت به دست آمده، اروپای غربی را از سقوط به دامن دشمن موجودیتی مصون بدارد و اروپای شرقی را به حفره سیاه اقتصادی، مشروعیتی، ارزشی و نظامی برای شوروی تبدیل کند. به زودی برای آمریکا مشخص شد که برای تحقق این سیاست، توجه می‌بایستی به حوادث و اتفاقاتی که در خارج از اروپا پدیدار می‌شوند معطوف و مدیریت شوند تا آمریکا موفق به اجرای سیاست‌های خود در اروپا بشود. پس مسائل مربوط به تنگه‌های بسفور و داردانل، ملی کردن کانال سوئز، شکست ملی‌گرایان در چین و صعود انقلابیون به قدرت در کوبا، از اهمیت و اعتبار برخوردار گردیدند و به موضوعات بحران‌ساز در سیاست خارجی آمریکا تبدیل شدند. آمریکاییان به این نکته وقوف یافتند که سیاست آنها در اروپا به عنوان جغرافیای درجه اول در استراتژی امنیتی آنها بدون توجه به حوادث موضوعات مطرح در صحنه جهانی و شرایط داخلی کشورهای خارج از اروپا بی‌معنا خواهد بود.
خط مشی آمریکا در رابطه با اروپا می‌بایستی از واقعیات حاکم در فرای اروپا متاثر شود. گسترش نفوذ شوروی به عنوان رهبر معنوی کمونیسم در هر گوشه‌ای خارج از اروپا منجر به استحکام موقعیت این کشور در جغرافیای کلیدی جهان یعنی اروپا خواهد شد. و توانایی آمریکا در حرکت دادن موضوعات و کشورها در جهت منافع خود به آسیب‌پذیری شوروی در اروپا منتج خواهد شد. اصل «همبستگی نیروها» که منطق حاکم بر تلاش شوروی در توسعه حضور خود در کشورهای جهان سوم و غیرغربی بود، دقیقاً با توجه به این حقیقت بود که پیروزی یا شکست در رویارویی دو قدرت برتر جهان در رابطه با هر موضوعی و یا در هر کشوری، چهره خود را به سرعت در تمامی موضوعات مطرح دیگر و کشورهای دیگر نشان داد. یک ارتباط درونی بین حوادثی که در کشورهای مختلفی گیتی حادث می‌شوند با توجه به تاثیری که بر منافع جهانی آمریکا در رقابت با شوروی می‌گذاشتند به ضرورت ترسیم می‌گشت. خروج نهایی شوروی از شرق اروپا و درهم فروریزی اعتبار این کشور در کل قاره را به ضرورت باید برآمده از مجموع وزن حوادث بین‌المللی از قبیل ظهور شکاف بین شوروی و چین، از بین رفتن تاثیرگذاری حزب کمونیست شوروی بر احزاب کمونیست اروپای غربی به دنبال درهم شکستن بهارپراگ و حمله نظامی شوروی به افغانستان دانست. آمریکا در نهایت موفق به ایجاد یکپارچگی جغرافیایی و ارزشی در اروپا شد چون که عملکرد شوروی در فرای قاره شرایطی را فراهم کرد که آسیب‌پذیری فراوانی برای این کشور به وجود آورد و به انقباض قدرت مانور در اروپای غربی و مشروعیت‌زدایی کنترل بر اروپای شرقی منجر شد.
استراتژی اروپامحور به دنبال دگرگونی در سیستم بین‌المللی که ناشی از اضمحلال شوروی بود به وسیله آمریکا به کناری گذاشته شد. سرمایه‌داری، لیبرالیسم و تجارت آزاد که مولفه‌های اساسی شکل‌دهنده منافع ملی آمریکا هستند در اروپا نهادینه شده‌اند و تداوم آنها اجتناب‌ناپذیر جلوه می‌کند. سیاست سد نفوذ امروزه به دلیل ماهیت قدرت آمریکا و ساختارها، گروه‌ها و ارزش‌هایی که متاثر از آن می‌شوند جای خود را به مبارزه با تروریسم داده است. هراس آمریکا از شوروی در وهله اول به لحاظ ملاحظات ژئوپولتیک بود. نظام کمونیستی خواهان دستیابی به قلب جهان بود که در صورت تحقق چنین هدفی عقب‌نشینی آمریکا از صحنه جهانی و به دنبال آن درهم فروریزی نهادها، ارزش‌ها و ساختارهای حاکم بر آمریکا اجتناب‌ناپذیر می‌شد. شوروی خطرناک بود، چون که وسیع‌ترین جغرافیای جهان بود، منابع وسیع در اختیار داشت، موشک‌های بالستیک را دارا بود، بیش از یک میلیون نظامی را زیر پرچم داشت، خواهان در اختیار گرفتن کنترل اروپا بود و در نهایت اینکه ایدئولوژی کمونیسم را که در تعارض با ارزش‌های آمریکایی بود مطلوب می‌داشت. مجموعه این واقعیات بود که شوروی را در قالب‌های ژئوپولتیک برای آمریکا و منافع این کشور یک تهدید محسوب می‌کرد.
آمریکا و تروریسم
تروریسم تهدیدی از جنس بسیار متفاوتی است. تهدید منافع آمریکا به یک واحد جغرافیایی خاص مرتبط نیست. تهدیدگر منافع حیاتی آمریکا را در قالب یک بازیگر دولتی که دارای سرزمین، جمعیت، حاکمیت است نمی‌توان ترسیم کرد. تهدید منافع آمریکا از جانب چارچوبی نیست که از قدرت متقارن و یا توان نظامی هم‌سطح و مناسب با آمریکا برخوردار باشد. دشن آمریکا فاقد سرزمین، فاقد ساختار حکومتی، فاقد سلاح‌های هسته‌ای است و به عبارتی «آدرس برگشت» ندارد. آمریکا می‌توانست نزدیک به ده هزار کلاهک هسته‌ای را به سوی شوروی نشانه بگیرد، در اطراف این کشور پایگاه‌های نظامی تاسیس کند، از طریق رادیو و تلویزیون مردم شوروی را بمباران تبلیغاتی کند و به منافع این کشور در اقصی نقاط جهان لطمه بزند.
شوروی «آدرس برگشت داشت.» شوروی یک دشمن ژئوپولتیک در وهله نخست بود. با شوروی از طریق سد نفوذ باید مقابله می‌شد. اما آنچه امروزه منافع جهانی آمریکا را هدف قرار گرفته است گروه‌هایی هستند که به سرزمین خاص تعلق ندارند، به یک حکومت مشخص وابسته نیستند، قواعد و مقررات و رویه‌های بین‌المللی بازی سیاسی را رعایت نمی‌کنند و درصدد به دست آوردن حوزه نفوذ و یا منافع مادی به ضرر آمریکا نیستند. گروه‌هایی که به تروریسم متوسل می‌شوند ارزش‌های غربی و شیوه زندگی مستقر در غرب را دشمن هستند. گروه‌های تروریستی آمریکا را هدف قرار گرفته‌اند به جهت اینکه این کشور سمبل تمدن و فرهنگ غرب و رهبر جهان سرمایه‌داری – لیبرال است. شوروی در طلب توسعه ارضی و کسب منابع در راستای دستیابی به کنترل بود. گروه‌های تروریستی شکل گرفته‌اند تا شیوه زندگی و ارزش‌هایی را که به آن اعتقاد دارند از طریق مبارزه با آمریکا حفظ کنند. برای گروه‌های تروریستی و طرفداران آنان آمریکا درصدد است بعد از نهادینه کردن ارزش‌های مطلوب نظر در اروپا این ارزش‌ها و شیوه زندگی خود را در کشورهای فرای اروپا مستقر سازد.
به جهت تعارض غیرقابل انکار ارزش‌های آمریکایی با ارزش‌های مستقر در خاورمیانه بزرگتر منابع وسیع و گسترده زیرزمینی در خاورمیانه که موتور حرکت اقتصاد غرب است و موقعیت متمایز جغرافیایی منطقه سبب شده است که آمریکا بعد از استقرار نفوذ خود در اروپا توجه اصلی و اولیه را در جهت بسط حوزه کنترل و کاهش هزینه‌های تحقق منابع ملی خود به خاورمیانه بزرگتر معطوف کند. جغرافیای کلیدی در استراتژی امروزی آمریکا، خاورمیانه به طور اخص و آسیا به طور اعم است. ملاحظات فلسفی به همراه عمل ژئوپولتیک دلایلی شده که به دنبال اتمام یکپارچگی اروپا، خاورمیانه را به مرکز توجه استراتژی جهانی آمریکا وارد کرد. آمریکا بخش اعظم منابع مادی، ارزشی و اخلاقی در زرادخانه خود را به سوی خاورمیانه جهت داده. آمریکا خواهان قابل دسترس کردن منابع کشورهای خاورمیانه برای جهان غرب به طور اخص است. هدف این است که از نظر منابع و جغرافیا این منطقه در کنترل هیچ قدرتی که توان رقابت با آمریکا را داشته باشد قرار نگیرد. این استدلال ژئوپولتیک با توجه به اینکه بسیاری از دولت‌ها و کشورهای منطقه آن را بی‌فایده برای خود نمی‌یابند، تقریباً پذیرفته شده است. اما بخش دیگر استراتژی کلان آمریکا است که رویارویی را اجتناب‌ناپذیر ساخته است. آمریکا درصدد است که به کپی‌برداری عملکرد خود در اروپا بپردازد. این کشور خواهان شکل دادن به هویتی در خاورمیانه است که به شدت متاثر از الگوهای ارزشی لیبرال باشد. در راستای این سیاست است که آمریکا هویت مبتنی بر ساختارها، نهادها، ارزش‌ها و هنجارهای حاکم بر تاریخی را در منطقه خواهان جایگزینی است. این نیاز استراتژی آمریکا است که سبب ساز و واکنش گروه‌ها، کلیت‌ها و افرادی نشده است که مقوله‌ها و مفاهیم لیبرال را دشمن موجودیتی خود تلقی می‌کنند و مبارزه با اشاعه لیبرالیسم در تمامی جنبه‌های سیاسی، فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی آن را وظیفه آسمانی خود می‌یابند. تروریسم شکل گرفت چرا که برای کلیت‌هایی که هویت خود را در خطر اضمحلال یافته‌اند به جهت عدم تقارن قدرت و به سبب چشم‌انداز‌های استدلالی نظری، توسل به ترور و تخریب عقلانی‌ترین روش و طریقه است. اینان خود موجودیت خود را در خطر می‌یابند، به مقابله به مثل دست یازده‌اند و موجودیت آمریکا را هدف قرار داده‌اند. هدف تروریسم، تخریب ارزشی و مادی آمریکا در سرتاسر گیتی است، چون موضوع ماهیت موجودیتی دارد، گزینه‌ها تنها در دو انتها قابل تصور هستند؛ یا باید پیروز شد یا شکست در انتظار است. آمریکا تروریسم را پیکانی علیه موجودیت خود می‌یابد همانطور که گروه‌ها و ساختارهایی که به تروریسم برای اضمحلال آمریکا متوسل می‌شوند، آمریکا را نماد و سمبل خطر موجودیتی می‌یابند و چاره‌ای جز بالاترین میزان صدمه بر این کشور در جهت حفظ هویت و موجودیت خود نمی‌یابند. آمریکا گریزی جز از بین بردن تروریسم ندارد چرا که گزینه مقابل چیزی جز اضمحلال لیبرالیسم به عنوان مبنای هویتی آمریکا نیست.
تروریسم دشمن آمریکا است. در کنار دشمن، آمریکا با رقابت دیگر کشورها و بازیگران نیز مواجه است اگر تروریسم به عنوان دشمن درصدد ایجاد شرایطی برای منهدم کردن موجودیت آمریکا است، کشورها یا بازیگران رقیب تنها درصدد رسیدن به جایگاه آمریکا و در صورت امکان پیشی گرفتن از این کشور در صحنه جهانی هستند. از جمله بازیگرانی که به عنوان «قدرت‌های در حال خیزش» مطرح هستند و از نقطه نظر آمریکا به عنوان چالش و رقیب در دهه‌های آینده محسوب می‌شوند محققاً کشور چین در ابتدای لیست قرار دارد.
صعود آمریکا و چین
صعود مائوتسه تونگ در 1939 به قدرت در چین به یک‌باره این کشور را در زمره دشمنان موجودیتی آمریکا قرار دارد. چین نگاه ایدئولوژیک را مبنای عملکرد تمامی حیطه‌ها در کشور قرار داد. در شرایطی که ژاپن از نظر تاریخی برای رهبران و مردم چین کشوری متخاصم مطرح بود با تکیه بر اولویت دادن به توسعه اقتصادی به عنوان مبنای اقتدار جهانی به قدرت دوم اقتصادی جهان تبدیل شد، استدلال‌های ایدئولوژیک، توانمندی‌های بالقوه چین را برای کسب جایگاه ارزشمند در صحنه روابط بین‌المللی به شدت کاهش داده بود. حرکت شوروی به سوی همزیستی مسالمت‌آمیز با آمریکا به دنبال استالین‌زدایی در کنگره بیستم حزب کمونیست تحت رهبری خروشچف، انزواگرایی ایدئولوژیک چین را در صحنه جهانی رقم زد.
رهبران چین به دنبال دستیابی به بمب اتم در ۱۹۶۴ به تدریج متوجه شدند که اقتدار در صحنه جهانی برخلاف گفته مائو بستگی به ظرفیت های نظامی ندارد بلکه در وهله اول می بایستی ظرفیت های اقتصادی مدرن و متحول را به وجود آورد. سفر نیکسون به چین در آغاز دهه ۱۹۷۰ نمایانگر این واقعیت شد که رهبران کمونیست در چین به این پذیرش رسیده اند که دشمنی با آمریکا هر چند از نظر تبلیغاتی در کشورهای جهان سومی ممکن است خوشایند جلوه کند اما هیچ کمکی به ارتقای جایگاه آنان در صحنه جهانی نمی کند. در زمانی که ژاپن به اعتبار در صحنه جهانی دست یافته است و کره جنوبی به یک قطب جدید در قاره آسیا در حال تبدیل شدن است صعود دنگ شیائو پینگ سرانجام به زدودن تفکر ایدئولوژیک و مرگ همیشگی آن منجر شد و ضرورت توسعه اقتصادی به عنوان معیار عملکرد چین در ارزیابی های داخلی و خارجی کشور قرار گرفت.
چین منافع ملی خود را به تعریف دوباره نشست و اعلام شد که تنها گزینه برای تامین منافع ملی چین و ارتقای کشور به جایگاهی هم سطح با بازیگران دیگر آسیایی بالاخص ژاپن تنها و تنها از مسیر دگرگونی اقتصادی و رشد اقتصادی حاصل می شود. برای تبدیل شدن به یک بازیگر فراقاره ای و تاثیر گذار در صحنه جهانی در ابتدا می بایستی زیرساخت های اقتصادی را به وجود آورد و رشد اقتصادی بالا را حیات داد. چین به جهت برخورداری از وسعت جغرافیایی و به عبارتی عمق استراتژیک، منابع وسیع و فراوان زیرزمینی، نیروی کار فراوان، بازار گسترده بالقوه برای فروش کالاها، فرهنگ صرفه جویی، تکیه بر منطق تولید برای صادرات، وجود ساختار سیاسی مشتاق و طرفدار هرچه سریع تر توسعه اقتصادی، امکان دسترسی به سرمایه های وسیع چینی های مقیم کشورهای دیگر و اعتبار تحصیلات و فراگیری دانش در کشور از بالاترین و بیشترین امکان برای پیشی گرفتن از آمریکا به عنوان قدرت اول اقتصادی جهانی برخوردار است. امروزه چین بعد از آمریکا و ژاپن و آلمان چهارمین اقتصاد جهانی و بالاتر از انگلستان، فرانسه و ایتالیا به عنوان قدرت های اقتصادی پنجم، ششم و هفتم قرار دارد. از سال ۱۹۷۸ کشور چین دقیقاً همان سیاستی را دنبال کرد که ایالات متحده آمریکا در طول قرن نوزدهم مبنای شکل دهنده به سیاست های خود قرار داد. رهبران آمریکا این اعتقاد را داشته که برای ایفای نقش تعیین کننده در صحنه جهانی در وهله اول باید از یک اقتصاد رقابتی و زیرساخت های مستحکم و پویا برخوردار باشند. تنها کشورهایی می توانند سیاست خارجی جهانشمول و جهانی داشته باشند که از ظرفیت های اقتصادی توانمند در رقابت با دیگر کشورها برخوردار باشند و از آنچنان توسعه اقتصادی ای برخوردار باشند که به جای اتکا به بازار خارجی برای تداوم رشد، از یک بازار داخلی با قدرت خرید بالا بهره مند باشند. کشور چین از سال ۱۹۷۸ به کپی برداری منطق توسعه رهبران آمریکا در قرن نوزدهم برای توانایی در رقابت با آمریکا در قرن بیست و یکم پرداخت.
هدف چین دستیابی به جایگاه بین المللی همتراز با آمریکا و در صورت امکان تحت الشعاع قرار دادن این کشور است. چین درصدد است به آرزوهای تاریخی برای ایفای نقش اول در صحنه بین المللی دست یابد و امپراتوری میانه را در بعدی جهانی حیات دوباره بخشد. چین برای تحقق سیاست همترازی با آمریکا در حیطه اقتصادی یک دوره ۲۵ساله را برای خود ترسیم ساخته است. هدف چین تهدید آمریکا و تضعیف ارزش های لیبرال و شیوه زندگی آمریکایی نیست. چین درصدد است که به یک قطب تبدیل شود و در موقعیتی قرار گیرد که از نظر سیاسی به حوزه نفوذ جهانی دست یافته باشد، توسعه اقتصادی به دنبال خود محققاً ظرفیت های نظامی چین را بالا می برد و تکنولوژی مورد نیاز برای تبدیل این کشور به قدرت نظامی طراز اول را فراهم می کند. رهبران چین قدرت را در لوله تفنگ نمی یابند بلکه آگاه هستند که برای داشتن وزن نظامی در قلمرو گیتی، دودکش کارخانه ها، مانیتور کامپیوترها و ظرفیت های رسانه ای هستند که تعیین کننده اند. چین به مانند کشورهای غربی توسعه اقتصادی را مسیر اقتدار و بزرگی قرار داده است. این به معنای آن است که این کشور ملاک ها، معیارها و ارزش های غربی را مشروعیت داده است و نهادینه شدن ساختارها، ارزش ها و الگوهای رفتاری و ذهنی غربی را که به تدریج در حال پخش شدن در چین هستند قبول کرده است. چین می خواهد آمریکا را به زیر بکشد و جایگزین این کشور به عنوان اقتصاد اول دنیا شود و خواهان این است که حوزه نفوذ خود را در قلمرو سیاسی افزایش دهد. چین درصدد حذف آمریکا و محو این کشور نیست چون که این کشور در چارچوب معیارها و مولفه های غربی عمل می کند. چین به مانند ژاپن و آلمان با آمریکا به رقابت پرداخته است. اما تنها این کشور به خاطر جمعیت فراوان تر، جغرافیای ارضی وسیع تر، دسترسی به منابع زیرزمینی در داخل کشور و در نتیجه عدم وابستگی به مواد اولیه در خارج از سرزمین خود به طور بالقوه از این موقعیت برخوردار است که آمریکا را از اریکه به پایین بکشد و به قدرت اول جهانی تبدیل شود. چین می خواهد جایگزین آمریکا شود و هیچ گونه قصد و نیتی برای به مخاطره انداختن موجودیت و هویت آمریکا ندارد. تروریسم، هویت و موجودیت آمریکا را هدف قرار گرفته است. تروریسم آمریکا را سمبل ضدیت با ارزش های تاریخی حاکم بر خاورمیانه می یابد. بنابراین آمریکا را به عنوان یک بازیگر دشمن در نظر می گیرد و هدف خود را محو این دشمن می داند. چین به عنوان یک «قدرت در حال خیزش» به این نیت است که به بازیگر همتراز آمریکا در شکل حداقل آن و به یک قدرت برتر از آمریکا در شکل حداکثر آن تبدیل شود. چین ساختار اقتصادی ای را پذیرفته است که آمریکا درصدد اشاعه آن در سرتاسر جهان است. چین سرمایه داری را الگوی اقتصادی خود قرار داده است. چین ملی گرایی اقتصادی را نفی می کند و تجارت آزاد را حمایت می کند و به همین رو است که سازمان تجارت جهانی را نهاد مشروع اقتصادی قلمداد می کند. یکی از ارکان سیاست خارجی آمریکا از زمان استقلال این کشور تاکنون همانا اشاعه تجارت آزاد بوده است. دولت چین به تدریج در مسیری گام برمی دارد که ضرورتاً به معنای پذیرش ارزش های لیبرالیسم است و اشاعه ارزش های لیبرالیسم یکی از مهمترین اهداف آمریکا در صحنه جهانی است. با درنظر گرفتن این نکات متوجه می شویم که چرا آمریکا درصدد جلوگیری از خیزش چین نیست و حتی یکی از مهمترین سرمایه گذاران خارجی در کشور چین است و کسری تراز بازرگانی خارجی آمریکا با چین بیش از ۲۰۰ میلیارد دلار به نفع چین است. آمریکا به اجازه دادن به ایفای نقش اساسی به وسیله چین در بازار داخلی خود، نه تنها موجب ایجاد شغل در چین می شود بلکه به یک منبع دائمی و قابل اتکا در راستای تامین بخشی از سرمایه مورد نیاز چین برای تداوم توسعه اقتصادی تبدیل شده است. آمریکا به یک نیروی کمکی در جهت رشد چین تبدیل شده است و سیاستی در قبال جلوگیری از خیزش چین به عمل نمی آورد. چرا که آمریکا به هیچ عنوان به چین به عنوان دشمن نگاه نمی کند. از نظر آمریکا چین یک رقیب است همانطور که ژاپن یک رقیب است. دولت چین هم با سیاست های خود در سه دهه گذشته نشان داده است که آمریکا را نه یک دشمن بلکه یک رقیب در نظر می گیرد و هدفش همترازی و یا برتری در صحنه جهانی در مقام مقایسه با آمریکا است. چین هیچ گاه به اقدامی دست نزده است که چالشی در خصوص موجودیت آمریکا و حتی به خطر افتادن منافع حیاتی این کشور باشد. در خصوص سه حرکت مهم نظامی آمریکا بعد از سقوط دیوار برلین یعنی حمله آمریکا به کویت، حمله آمریکا به افغانستان و در نهایت عراق، هیچ حرکتی به شکل ملموس به وسیله چین اتخاذ نشد که مانعی جدی در سر راه عملی شدن خواست های آمریکا باشد. آمریکا و چین رقیب یکدیگر هستند و هرکدام درصدد است که جایگاهی برتر داشته باشد. دو کشور موجودیت یکدیگر را تهدید نمی کنند، چین خواهان تهدید آمریکا نیست. تروریسم موجودیت آمریکا را هدف قرار داده است در حالی که چین جایگاه جهانی آمریکا را مطلوب یافته است و خواهان در اختیار گرفتن آن جایگاه است.
آمریکا، هندوستان و پاکستان
روابط آمریکا با دو کشور مطرح آسیایی یعنی هندوستان و پاکستان از آن جمله تعاملات بین المللی است که به گونه ای بسیار وسیع متاثر از دغدغه های جهانی آمریکا است. کیفیت روابط آمریکا با این دو کشور بیش از آنکه برآمده از جایگاه، موقعیت و ظرفیت های آنها باشد ناشی از ارزیابی آمریکا از خطراتی است که منافع حیاتی این کشور را تهدید می کند. نگاه آمریکا به هندوستان و پاکستان در ابتدا از قیف تهدید امنیتی تروریسم برای آمریکا و از تبدیل چین به یک رقیب جدی برای آمریکا می گذرد. پس سیاست های آمریکا در خصوص این دو بازیگر مهم آسیایی به شدت متاثر از ارزیابی های آمریکا از موضوع تروریسم و خیزش چین است. به همین روی است که آمریکاییان در رابطه با هندوستان و پاکستان قبل از هر تصمیمی در ابتدا به بررسی موضوع تروریسم و خیزش و ظهور چین می پردازند و براساس این ارزیابی ها است که به بیان نگاه خود می پردازند. یکی از پایه های حیات دهنده دکترین بوش منع تکثیر سلاح های کشتار جمعی است و علت حمله به عراق اصولاً در چارچوب این مسئله شکل گرفت و صحبت از محور شرارت در سال ۲۰۰۲ با توجه به موضوع دغدغه از تکثیر سلاح های کشتار جمعی به وجود آمد. با در نظر داشتن این نگرش تئوریک به صحنه جهانی است که می بایستی تعجب انگیز جلوه کند چگونه رهبر آمریکا در سفر خود در ماه مارس سال ۲۰۰۶ قول در اختیار گذاشتن اورانیوم غنی شده به هندوستان را مطرح می کند. هندوستان معاهده منع تکثیر سلاح های هسته ای را به مانند کره شمالی امضا نکرده است و از بیست و دو رآکتور اتمی که این کشور در اختیار داد تعداد هفت رآکتور کاملاً کارکرد نظامی دارند. درست است که پارلمان هندوستان در سال ۲۰۰۱ مورد حملات تروریستی قرار گرفت اما کشورهایی که آمریکا آنها را تهدیدی برای امنیت جهان قلمداد می کند نیز مورد حملات تروریستی قرار گرفته اند. عده ای این استدلال را مطرح می کنند که علت نزدیکی فزاینده آمریکا به هندوستان به دلیل ارزش های مشترک مانند احترام به دموکراسی، حقوق اقلیت ها و حمایت از تجارت آزاد است. هندوستان به عنوان بزرگترین دموکراسی جهان برای کشوری که به عنوان اولین دموکراسی جهان مطرح است به ضرورت نزدیکی و همکاری را می طلبد. اما پرواضح است که بعضی از کشورهایی که متحد نزدیک آمریکا هستند اصولاً ارزش های دموکراتیک را قبول ندارند و حتی کشورهایی هستند که به مقوله انتخابات وفادار هستند اما دشمنی آمریکا را تجربه می کنند. آمریکا از زمان بیل کلینتون به هندوستان به عنوان یک متحد در قالب های استراتژیک نگاه می کند. چه در دوران واجپایی راست گرا در دهه ۱۹۹۰ و چه امروزه که سینگ از حزب کنگره با نگرش چپ میانه در صدر قدرت است، آمریکا معیارهای دوگانه را در مورد هندوستان اعمال می کند. با وجود اینکه هندوستان در سال ۱۹۹۸ به انجام آزمایشات هسته ای با وجود مخالفت کشورهای بزرگ جهان از جمله آمریکا پرداخت و تحریم اقتصادی را پذیرفت، اما این واقعیت را از همان آغاز به نمایش گذاشت که طرفدار سرمایه داری، تجارت آزاد و ارزش های لیبرال است. هندوستان با وجود عدم امضای معاهده منع تکثیر سلاح های هسته ای، با وجود دست زدن به آزمایش های هسته ای و با وجود عدم قبول همه پرسی برای حل و فصل موضوع کشمیر، برای آمریکا واضح و مشخص ساخته است که از جنسی است که آمریکا برای آن مشروعیت قائل است. هندوستان ارزش ها و مفاهیم موجودیتی آمریکا را تهدید نمی کند و تنها درصدد ارتقای موقعیت و جایگاه جهانی خود در قالب چارچوب های اقتصادی و ارزشی همسو با آمریکا است. هندوستان توسعه یافته، اتمی، قدرتمند و مطرح از نظر آمریکا وزنه ای نگریسته می شود که حرکت چین به سوی اقتدار را کنترل و تعدیل خواهد کرد. آمریکا درصدد لطمه زدن به چین نیست همان طور که چین چنین سیاستی را دنبال نمی کند. آمریکا با توجه به اینکه بازیگران بین المللی در جهت حفظ منافع خود تلاش می کنند و منفعت محور هستند خواهان حفظ جایگاه کنونی خود است. چین به عنوان یک قدرت در حال خیزش پرواضح است که خواهان جایگزینی آمریکا است. آمریکا این سیاست را دنبال می کند که با ایجاد یک اتحاد استراتژیک با هندوستان و نگاه به این کشور به عنوان یک متحد استراتژیک، هزینه های خیزش چین را به سوی یک جایگاه مطلوب تر بین المللی افزایش دهد و در نتیجه صعود چین را کند کند، با کمک به ایجاد یک قدرت در همسایگی چین که از مولفه های متفاوت قدرت برخوردار است این فرصت برای آمریکا ایجاد می شود که از طریق «سیاست های تاخیری» از توفیق چین برای دستیابی به جایگاهی همتراز آمریکا جلوگیری کند. حمایت همه جانبه هندوستان از حمله آمریکا به افغانستان برای رهبران آمریکا محرز ساخت که هندوستان توانمند در جنوب آسیا یک «دارایی استراتژیک» محسوب می شود و این کشور به عنوان یک وزنه متوازن کننده چین از اهمیت فراوان برخوردار است. با در نظر گرفتن این واقعیت بود که آمریکا در جهت خشنود ساختن هندوستان بسیاری از گروه های استقلال طلب کشمیری را در زمره گروه های تروریستی قرار داد و از بین بردن آنها را در جهت تامین منافع آمریکا قلمداد ساخت. چین برای ارتقا به یک قدرت طراز اول بین المللی می بایستی در ابتدا توجه را معطوف به همسایه خود هندوستان کند. با در نظر گرفتن این نکته حیاتی است که قابل درک می شود چرا اجماع فراوان و یک دست در بین نخبگان آمریکایی در نزدیکی با هندوستان و نادیده انگاشتن بلندپروازی های اتمی این کشور وجود دارد. از هجده عضو کمیسیون روابط خارجی سنای آمریکا، شانزده عضو به قراردادهایی که در زمان اقامت رئیس جمهور محافظه کار آمریکا در هندوستان با رهبر چپ میانه بسته شد رای مثبت دادند. توافق هسته ای آمریکا و هندوستان که برخلاف قانون ممنوعیت همکاری هسته ای با کشورهایی که قرارداد عدم تکثیر سلاح های هسته ای را امضا نکرده اند تا حدود بسیاری مبتنی بر این واقعیت است که تصمیم گیرندگان آمریکایی خواهان ایجاد وزنه ای متعادل کننده در کنار چین هستند تا از این طریق اولاً جایگاه کنونی آمریکا را تداوم بخشند و از سویی دیگر هزینه های چین برای رقابت با آمریکا را افزایش دهند. در نظام بین المللی پس از سقوط شوروی دگرگونی ایجاد شد و این معادلات بین المللی را به شدت متحول ساخت. هندوستان که در دوران جنگ سرد نزدیکی با شوروی را مسیر ارتقای جایگاه بین المللی یافته بود به سرعت خود را با واقعیات جدید جهانی تطبیق داد و آمریکا را جایگزین شوروی ساخت. آمریکا این قدرت تطبیق هندوستان را با پذیرش این کشور به کلوپ هسته ای و انتقال بخش وسیعی از سرمایه گذاری خارجی خود را در خارج از اروپا به هندوستان پاسخ داده است. همان طور که می بایستی کیفیت روابط آمریکا و هندوستان را با منطق حاکم بر نگرش آمریکا در خصوص خیزش چین در صحنه جهانی به ارزیابی نشست، سیاست آمریکا در رابطه با پاکستان را نیز باید در چارچوب سیاست مبارزه با تروریسم این کشور جست وجو کرد.
همان گونه که هندوستان خط مقدم جبهه برای کنترل پیامدهای ظهور چین به عنوان یک قدرت بزرگ جهانی است، آمریکا پاکستان را خط مقدم جبهه در مبارزه با تروریسم قلمداد می کند. هر چند که بیشترین میزان منابع مالی گروه های تروریست در عربستان تامین می شود. وسیع ترین منبع انسانی که گروه های تروریست از آن به یارگیری می پردازند در کشورهای عرب هستند. برای آمریکا واضح است که پاکستان سرزمینی است که پایگاه های تعلیماتی و مخفیگاه رهبران تروریستی در آن واقع شده است. آمریکا با وجود اینکه سیاست اشاعه دموکراسی را سرلوحه سیاست خارجی خود قرار داده است با حضور یک ژنرال که از طریق کودتا به قدرت دست یافت به عنوان رهبر پاکستان مخالفتی ابراز نمی کند و روابط نزدیکی با حکومت پاکستان دارد. فروش نزدیک به پنج میلیارد دلار جنگنده های اف پانزده به پاکستان بعد از سال ها تحریم فروش تسلیحات به این کشور نمایانگر نقش کلیدی ای است که پاکستان در استراتژی مبارزه با تروریسم از نظر آمریکا بازی می کند. با وجود اینکه تروریست ها به راحتی از مرزهای پاکستان به کشور موردنظر وارد می شوند و دولت این کشور فاقد توانایی برای کنترل مرزهای کشور است، آمریکا عملکرد دولت پاکستان را بسیار حیاتی در مبارزه با تروریسم یافته است. ناتوانی پاکستان ناشی از عدم علاقه رهبران این کشورها در مبارزه با تروریسم نیست بلکه برآمده از ماهیت قبیله ای و فقدان وجود یک دولت مقتدر است. آمریکا برای از بین بردن تهدید گروه های تروریستی می بایستی شرایطی را شکل دهد که حکومت در پاکستان، نزدیکی با آمریکا را عاملی برای تداوم خود بیابد. با در نظر گرفتن ناتوانی حکومت برای نمایش کنترل در سرتاسر سرزمین، وجود گروه های قبیله ای مخالفت با حضور حکومت در مناطق تحت کنترل آنها و ناتوانی حکومت در تامین حداقل رفاه در جامعه ای که نزدیک به ۵۰ درصد جمعیت زیر خط فقر زندگی می کنند برای آمریکا واضح است که این کشور جایگاه بسیار امنی برای تروریست ها و رهبران تروریست برای مخفی شدن، یارگیری، تعلیمات تروریستی و هدایت عملیات تروریستی برای ضربه زدن به منافع ملی آمریکا است. برای آمریکا بسیار حیاتی است که حکومتی در پاکستان بر سر کار باشد که اولاً مورد قبول نظامیان باشد و ثانیاً با سیاست های ضدتروریستی واشینگتن همسو باشد. در راستای این سیاست است که نقض حقوق فردی و تضعیف فرآیند های دموکراتیک به وسیله رهبر نظامی پاکستان نادیده گرفته می شود. دغدغه اولیه آمریکا از بین بردن تهدید تروریسم است که موجودیت این کشور را هدف قرار داده و پاکستان خط مقدم جبهه برای نابود ساختن تروریسم است قبل از اینکه آنها قادر باشند در سرتاسر جهان منافع آمریکا را به خطر بیندازند. آگاهی رهبران پاکستان به نیازهای استراتژیک آمریکا منجر به این شده است که آنان در معادلات خود درخصوص اعتراضات گاه و بی گاه آمریکا و تحریم هایی که به وسیله این کشور اعمال می شود به آرامی واکنش نشان دهند. این آگاهی برای آنها وجود دارد که الزامات داخلی،آمریکا را ملزم می سازد که درخصوص نقض حقوق بشر و نادیده انگاری رویه های دموکراتیک در پاکستان به ابراز نظر بپردازند. روابط آمریکا با پاکستان به شدت متاثر از دغدغه های امنیتی آمریکا در راستای مبارزه با تروریسم است همان گونه که روابط این کشور با هندوستان از نگرش آمریکا نسبت به موقعیت چین متاثر می شود. آمریکا دارای سیاست خارجی بین المللی است و در نتیجه روابط دوجانبه این کشور به ضرورت متاثر از مولفه هایی است که اصولاً ارتباطی با ویژگی های کشور طرف رابطه ندارد بلکه تنها در تصویر کلان استراتژی جهانی آمریکا اهمیت و ارزش دارد. مثلث آمریکا، هندوستان و پاکستان را باید تنها در رابطه با مثلث آمریکا، تروریسم و چین به ارزیابی نشست و ارزیابی کرد.