تاریخ انتشار : ۱۶ مهر ۱۳۹۱ - ۱۰:۵۸  ، 
شناسه خبر : ۱۶۴۸۵۸

گروه دیپلماتیک، مهدی مروتی: “جرج واکر بوش”،”دیک چنی”،” دونالد رامسفلد”،”کاندولیزارایس” و دیگر نومحافظه کاران کاخ سفید همواره فاصله میان ایده آل ها و واقعیات را بسیار کوتاه در نظر می گیرند و همین امر باعث تضمین عینی و عملی شکست آنها در فاصله دو سال باقی مانده تا پایان حیات دولت بوش شده است. واقعیت امر این است که درون ذهن بوش پسر ایجاد جنگ در جهان جایگاه ویژه ای دارد ولی در عالم واقعیت وی به هیچ عنوان ابزارها و عوامل ایجاد چنین مسئله ای را در بستر تعریف شده جهان امروز ندارد.
اما در این جا همان طور که اشاره شد دو مسئله مطرح است: یکی نواتوانی کلی بوش در ترسیم مقدمات جنگ در جهان و دیگری توانایی کامل دشمنان بوش در مهار سیاست های آمریکا. جهت شرح بیشتر این راستا لازم است فضای موجود در نظام بین الملل را با دقت بیشتری مورد بحث و موشکافی قرار دهیم:
پس از فروپاشی نظام دوقطبی و قرار گرفتن “بوریس بلتیسن” در راس معادلات کاخ کرملین جمهوری خواهان تندرو که دموکرات ها به رهبری بیل کلینتون را در راس قدرت می دیدند.
شروع به نگاشتن فرمول ها و استراتژی هایی نهفته بر روی کاغذ کردند. منتهی دوری آنها از قدرت باعث شد تا مدت 8 سال عمدا این فرمول های غیر موثر در سطح تئوری باقی بمانند. جمهوری خواهان تندرو پس از آن که به رهبری بوش پسر به قدرت رسیدند در تصور خود به فضای ایده آل دست یافته بودند. در چنین فضایی آنها خیال می کردند که هر گونه تلفیق (مانند تلفیق میلیتاریسم با یونیورسالیسم) و نیز گذار آن سازمان های منطقه ای موجب موفقیت آنها خواهد شد. دست یابی به قدرت نو محافظه کاران را در فضایی مجازی و کاذب قرار داد. منتهی آنها زمانی نسبت به این قالب شکننده آگاه شدند که نظر سنجی های موسسات زاگبی و گالوپ مبنی بر مخالفت عمومی شهروندان آمریکایی با سیاست گذاری های جرج واکربوش را از نزدیک مشاهده کردند. آنها زمانی نسبت به سست بودن بنیان های خود آگاه شدند که اخبار مربوط به افزایش تلفات نیروهای آمریکایی در عراق وافغانستان لحظه ای متوقف نمی شد.
پس از گذشت مدت زمانی بسیار کوتاه پازل های چیده شده توسط بوش و چنی و مقامات صهیونیست به طور کلی بر هم ریختند. میلیتاریسم و جنگ طلبی اثر خود را در سیاست خارجی کاخ سفید از دست دادند. متحدان نومحافظه کاران به شدت در کشورهای خود زمین گیر شده و یا در جریان انتخابات با فضاحت تمام از صحنه سیاسی کشورهایشان حذف شدند. با تمامی این تفاسیر سخن گفتن از جنگ جهانی سوم از سوی شخص شکست خورده ای مانند بوش پسر بسیار کودکانه و ساده لوحانه به نظر می رسد.
گسترش اشغال و عینیت بخشی خاورمیانه بزرگ و عملی ساختن نقشه راه سه طرح عقب افتاده بوش و همراهان آن به شمار می رود. نومحافظه کاران پس از اشغال افغانستان سعی کردند با تقسیم بندی کشورها در قالب عناوینی مانند شرور و بالقوه شرور نسبت به تعرض نظامی در قبال آنها اقدام کنند. اما گام دوم آنها به باتلاقی سفت تبدیل شد. باتلاقی که برای بسیاری از شهروندان آمریکایی خاطره جنگ ویتنام را زنده کرده است. اشغال عراق نقطه توقف بوش و همراهانش در نظام بین الملل بود. تلفات انسانی، بحران امنیت، عدم توانایی تامین هزینه اشغال و . . . باعث شد تا معمای عراق هر لحظه برای مجلس سنا، سیا و کاخ سفید پیچیده تر شود.
“کاندولیزارایس” وزیر امور خارجه ایالات متحده آمریکا در جریان سفرماه مارس خود به خاور دور بر عدم توانایی کاخ سفید در اداره هزینه های اشغال عراق صحه گذاشت و حقیقت در راه ماندگی نومحافظه کاران را برای “جونیچیرو کویزومی” و “جان هاوارد” بیان کرد. حال میان اظهارات بوش پسر مبنی بر آغاز جنگ جهانی سوم و دریوزگی رایس از مقامات خاور دور برای تامین هزینه های اشغال کشور عراق چه رابطه و جمعی می توان برقرار نمود؟
برقراری این ارتباط بسیار ساده است. عمل رایس سخن بوش را نقض می کند. در سیستم سیاسی نومحافظه کاران اعمال ها و رفتارها معمولا ناقض یکدیگر هستند و این امر معلول مشخص نبودن مرز میان ایده آل ها و واقعیات در سطح کلان سیاست گذاری آمریکاست. هم اکنون با گذشت 6 سال از ریاست جمهوری “جرج واکر بوش” هنوز جایگاه بسیاری از افراد در سیاست خارجی آمریکا مشخص نیست. سیر در فضایی کاملا گنگ و رفتار براساس روابطی کاملا تشریفاتی و غیرفرموله باعث شده است که امروزه نام “کالین پاول “، “دیوید کی”، “اسکات مک کلان” و “پورتر گاس” را در زمره قربانیان تصفیه های درون حزبی کاخ سفید در زمان بوش مشاهده کنیم.
باتوجه به جمع مسائل ذکرشده می توان نسبت به ناتوانی کاخ سفید در ارائه تعریفی ساده از خود پی برد. جرج واکر بوش در چنین وضعیتی چاره ای جز بازی با کلمات و استفاده از واژه های تنش زا ندارد. تنش زایی در فضای بین المللی تنها سرگرمی بوش و همراهانش جهت مشغول ساختن ذهن مقامات جمهوری خواه به موضوعات دیگر است. البته باگذشت زمان اتخاذ این رویکرد غلط موجب نیل سریع تر نومحافظه کاران تندرو به نقطه سقوط می شود.
در حقیقت 11 سپتامبر 2001 یک مبدا بوده است. البته مبدا سقوط افراط گری در سیاست خارجی کاخ سفید. نقطه آغازی برای یکپارچگی بیشتر نظام بین الملل در برابر جمهوری خواهان آمریکا و مبارزه با یونیورسالیسم به عنوان سمی مخرب در بدنه نظام جهانی.
در بخش پایانی بحث خودگریزی به نظام بین المللی خواهیم زد. امواج ضدآمریکایی به وجود آمده در سرتاسر نظام جهانی موجود دیگر اجازه مانورهای بیهوده را به بوش و همراهانش نخواهد داد: در خاورمیانه اسلام گرایان در حال موفقیتی چشمگیر هستند و باتوجه به غنی و کامل بودن دین اسلام و محوریت این دین مبین در معادلات سیاسی کشورهایی مانند جمهوری اسلامی ایران، عراق، فلسطین و همکاری نزدیک این کشورها با حزب ا. . . لبنان و گروه های مسلمان و ضد صهیونیست موجود در منطقه دیگر جایی برای کاخ سفید باقی نمانده است. دست یابی ایران به چرخه سوخت هسته ای با موفقیت های منطقه ای این کشور جمع شده است و در برابر اقدامات و تحرکات بدون ریشه واشنگتن سد محکمی را به وجود آورده است. سدی که هرلحظه در حال استحکام بیشتر است.
در خاورمیانه با توجه به تضعیف موفقیت کویزومی و تقویت موقعیت چین جو غالب به سوی ضدآمریکایی شدن پیش می رود. مخالفت پیوند یانگ و پکن با سیاست های کاخ سفید در آینده ای نزدیک شدت بیشتر خواهد گرفت. در آسیای مرکزی روسیه دیگر حاضر به مانور بیشتر ایالات متحده آمریکا نیست. چنانچه در پاسخ به اظهارات دیک چنی معاون بوش در راستای نقض دموکراسی در روسیه و لادیمیرپوتین، همتای آمریکایی خود را به یک گرگ تشبیه کرده است. کاخ کرملین نیز در سطح کلان سیاست گذاری های خود هیچ گاه مانور کاخ سفید را در اطراف خود بر نمی تابد. مخالفت مسکو با سیاست های تفلیس و کیف و انزوای کنونی ساکاشویلی و یوشچنکو موید این ادعاست . در آمریکای لاتین، فیدل کاسترو و هوگوچاوز با انعقاد پیمان های مختلف با سایر مخالفان کاخ سفید مانند مورالس و پروال در ایزوله کردن کارتل و تراست های وابسته به ایالات متحده آمریکا در منطقه مزکور موفقیت بسیار چشمگیری را کسب کرده اند. در آفریقا شهروندان کشورهای این قاره دیگر دخالت کاخ سفید را در بحران هایی نظیر آنچه در لیبریا و سودان به وقوع پیوست را برنمی تابند و نوعی اراده عمومی میان مردم و دولتمردان این کشورها در راستای مبارزه با سیاست های آمریکا در حال شکل گرفتن است. در قاره اروپا نیز مخالفت با آمریکا و سیاست های بوش به نقطه اوج خود رسیده است. نتیجه این مخالفت ها را می توان در قالب چهره های مغموم و درهم برلوسکونی و بلر پس از شکست در انتخابات اخیر در ایتالیا و انگلستان مشاهده کرد. باتوجه به مواردی که ذکر شدند فضایی برای مانور ایالات متحده آمریکا در نظام بین الملل باقی نمانده است. شاید در چنین شرایطی بهتر باشد “جرج واکر بوش” به جای سخن گفتن از جنگ جهانی سوم و صرف هزینه های بیهوده برای یکدست سازی سیا و کاخ سفید به گوشه ای بنشیند و دو سال باقی مانده میان سیاسی و حزبی خود را در همان عالم کودکانه خود سپری کند. اقدامی که او می بایست حتی قبل از طراحی پشت پرده حادثه 11 سپتامبر 2001 انجام می داد. . . .