تاریخ انتشار : ۳۰ تير ۱۳۸۶ - ۱۸:۱۷  ، 
شناسه خبر : ۱۶۹۱۹

جواد اطاعت*

با اعلام خروج انگلستان از شرق کانال سوئز و خلیج‌فارس در سال 1968 میلادی و خروج نهایی آن تا پایان سال 1971 ، اولین مساله‌ای که مطرح شد، جایگزینی نیرویی بود که وظیفه امنیت منطقه خلیج‌فارس را بر عهده بگیرد. البته نیروهای انگلیسی مکمل و پشتوانه پیمان‌های نظامی منطقه‌ای بودند که کشورهای عضو، به طور مستقیم یا غیر مستقیم، براساس آنها روابط دو جانبه‌ای با ایالات متحده آمریکا برقرار کرده بودند. از جمله کشور ایران که حلقه اتصال بین سیتو و سنتو بود، خود روابط دو جانبه نظامی نیز با آمریکا داشت.

آیزنهاور رئیس‌جمهور وقت آمریکا، در مسافرت به تهران به این مساله توجه داشت. در اعلامیه مشترکی که پس از پایان سفر وی منتشر گردید، بر تقویت اتحادیه سنتو و اهمیت آن در حفظ ثبات و  امنیت منطقه تاکید شد و موافقتنامه دو جانبه ایران و آمریکا را سودمند توصیف کردند، اما به رغم پیمان‌ها و روابط نظامی بین کشور‌های منطقه با ایالات متحده آمریکا، لزوم تامین نیروی جایگزین انگلستان در منطقه به خوبی احساس می‌گردید. از آنجا که آمریکا درگیر جنگ ویتنام بود و نمی‌خواست در آن شرایط نیروهای خود را به منطقه خلیج‌فارس گسیل دارد، استراتژی تفویض اختیار به هم‌پیمانان وابسته خود در منطقه را به اجرا درآورد. سیاست جنگ به وسیله نماینده (War by proxy) تحت عنوان نظریه یا دکترین سیاست منطقه‌ای در 22 ژوئیه 1969 در جزیره گوام از طرف نیکسون به این شرح اعلام شد.

گمان می‌کنم وقت آن رسیده باشد که ایالات متحده در زمینه مناسباتش با کشورهای آسیایی به دو نکته تکیه کند: اولا ما به همه تعهدات قراردادی خود احترام خواهیم گذاشت؛ ثانیا تا جایی که مربوط به مسائل امنیت داخلی و دفاع نظامی باشد، صرفنظر از تهدیدات از جانب یک دولت بزرگ که مسلما منجر به توسل به سلاح اتمی خواهد شد، دولت آمریکا ملل آسیایی را تشویق می‌کند که مسائل امنیت داخلی و دفاعی را بین خودشان حل و فصل کنند و انتظار دارد خودشان مسوولیت را برعهده بگیرند.

بر اساس این نظریه، ایالات متحده تصمیم گرفت مسوولیت اولیه حفظ امنیت خلیج‌فارس را به ایران بسپارد، اما از آنجا که کشورهای عرب منطقه نسبت به ایران حساسیت داشتند، به لحاظ پاره‌ای مسائل اقتصادی و جغرافیایی عربستان سعودی نیز در این طرح امنیتی مشارکت داده شد و نظریه دو ستونی یا دو پایه که ستون نظامی آن، ایران و ستون اقتصادی آن عربستان سعودی بود، مبنای تامین ثبات و امنیت منطقه قرار گرفت. سبب انتخاب آن ویژگی‌های ژئوپولیتیک آن بود. موقعیت جغرافیایی و در اختیار داشتن بیش از دو هزار کیلومتر سواحل شمالی خلیج‌فارس، جمعیت قابل ملاحظه و امکانات نظامی از جمله عواملی بود که از نگاه آمریکا این انتخاب را توجیه می‌کرد.

دکترین نیکسون اگرچه ناظر به ملل آسیایی بود، اما سایر مناطق جهان را نیز در بر می‌گرفت و به طور کلی ممالکی چون برزیل در آمریکای لاتین، نیجریه و آفریقای جنوبی در آفریقا، اسرائیل، ایران و عربستان سعودی در خاورمیانه و کره و پاکستان در آسیا را شامل می‌شد. با این حال هیچ یک از مناطق یاد شده به اهمیت منطقه خلیج‌فارس نبودند. کما اینکه نیکسون در خصوص این منطقه می‌نویسد: نفت، خون صنعت مدرن است و منطقه خلیج‌فارس قلبی است که این خون را مانند تلمبه به جریان می‌اندازد و راه‌های دریایی پیرامون خلیج‌فارس شریان‌هایی هستند که این خون حیاتی از آنها می‌گذرد.

دیوید نیوسام، معاون وقت وزارت امور خارجه آمریکا، دراین باره می‌گوید: «اگر جهان را به صورت دایره‌ای فرض کنیم و بخواهیم مرکز آن را بیابیم، به خوبی می‌توان عنوان داشت که این مرکز خلیج‌فارس است و برای ثبات اقتصاد جهانی امروز جایی به اهمیت آن وجود ندارد.» با این نگرش پس از 1970 علاقه ایران و آمریکا به همکاری در خلیج‌فارس، با اعلام دکترین نیکسون فزونی یافت و ثبات و امنیت منطقه به رابطه این دو کشور گره خورد. با اتخاذ سیاست نظامی‌گری از جانب شاه، ایران به ژاندارم منطقه تبدیل شد. با خرید جنگ‌افرازهای نظامی، در‌آمد ملی صرف نیروهایی شد که وظیفه آنها پاسداری از منافع دیگران بود؛ به گونه‌ای که کارتر در مسافرتش به ایران اظهار کرد: «ایران به عنوان جزیره ثبات نقش موثری در حفظ ثبات خاورمیانه برعهده دارد.»

این عامل موجب شد که استراتژی توسعه ایران بعدی نظامی بیابد و نه صنعتی اقتصادی و نهایتا عقب‌ماندگی ایران را در پی داشت. با پیروزی انقلاب اسلامی این وضعیت دگرگون شد. با سقوط شاه، آمال‌های  آمریکا نقش بر آب شد و کشور ایران که برای حفاظت از منافع غرب تقویت شده بود، به نیرومندترین مخالف آمریکا در منطقه مبدل گردید و منافع آمریکا و غرب را آماج حملات تبلیغاتی خود قرار داد.

نگاهی گذرا به اقدامات آمریکا در منطقه و تدابیر امنیتی این کشور که پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران، بیانگر علایق ژئوپولیتیک آمریکا از طرفی و از طرف دیگر مشکلات این کشور می‌باشد. پس از خروج ایران از گردونه اقدامات امنیتی آمریکا در منطقه خلیج‌فارس، کارتر، رئیس‌جمهور وقت آمریکا متناسب با شرایط جدید مجبور به واکنش گردید. وی در سال 1980 دکترین جدید خود را در منطقه خلیج‌فارس، جایگزین دکترین نیکسون کرد. وی عنوان داشت: لازم است همه موضع ما را درباره خلیج‌فارس به درستی دریابند. هر اقدامی توسط نیروها خارجی برای در اختیار گرفتن کنترل خلیج‌فارس انجام گیرد، اقدام علیه منافع حیاتی ایالات متحده تلقی شده و با همه امکانات، از جمله نیروهای نظامی دفع خواهد شد. هیات حاکم ایالات متحده، بر مبنای این سیاست، دست به اقداماتی زد که از جمله تشکیل نیروی مداخله‌گر سریع، برپایی شبکه‌ای از پایگاه‌های نظامی کمربندی شکل و استفاده از روش خبردهی سریع برای آسان‌سازی عکس‌العمل فوری و گسترده نیروهای نظامی بود. علاوه بر انقلاب اسلامی، ابرقدرت رقیب، یعنی شوروی با اشغال افغانستات نگرانی‌های ایالات متحده را تشدید می‌کرد، اگر چه به اعتقاد رابرت کومر، معاون وقت وزارت دفاع آمریکا، فوری‌ترین تهدید برای ثبات منطقه اقیانوس هند، حمله آشکار روسیه نیست، بلکه عمدتا عدم ثبات داخلی، کودتاها و سرنگونی نظام‌های سیاسی می‌باشد. دولت آمریکا برای مقابله با انقلاب اسلامی و گسترش آن، اقدامات جدی انجام داد و از محاصره اقتصادی و کودتا و حتی حمله نظام استفاده کرد.

مجله آمریکایی «اسپات لایت» درباره طرح و اجرای کودتای موسوم به نوژه نوشت: «در اردیبهشت ماه 1359 سازمان سیا کودتای نوژه و طرح ترور آیت‌ا... خمینی را سازماندهی نمود که با شکست مواجه شد.» حمله نظامی مستقیم به ایران که در طبس مواجه با شکست شد، از دیگر اقدامات آمریکا در سال‌های اولیه انقلاب بود. پس از روی کار آمدن دولت ریگان در ژانویه 1981 سیاست‌های دوره کارتر با شدت بیشتری پیگیری شد. ریگان در اول سپتامبر 1982 بیان داشت:«علایق ملی و استراتژیکی آمریکا به طور تجزیه‌ناپذیری با کشورهای خلیج‌فارس پیوند خورده است.» ریگان مصمم بود که با انقلاب اسلامی ایران به مبارزه برخیزد و به هر قیمتی که شده از گسترش آن به دیگر کشورهای منطقه جلوگیری کند. چنان که با استناد با دکترین کارتر تاکید کرد که آمریکا اجازه نمی‌دهد عربستان سعودی نیز تبدیل به ایران دیگری شود. در این باره نشریه آمریکایی «شیکاگو تریبون» نوشت که ریگان متعهد شده است از پادشاهی عربستان سعودی به مثابه یکی از 50 ایالت خود در برابر حوادث داخلی و خارجی حمایت کند. حساسیت آمریکا نسبت به کشورهای منطقه و استفاده از شیوه‌های سیاسی چون جریان مک فارلین و حربه‌های نظامی مانند بمباران سکوهای نفتی و سرنگونی هواپیماهای مسافربری ایران، محاصره اقتصادی و... از جمله اقدامات آمریکا در مقابله با انقلاب اسلامی است که البته کماکان این شیوه تداوم یافته است که آخرین آن مقابله با روند رشد و توسعه صنعتی و اقتصادی ایران بویژه در خصوص دستیابی ایران به فناروی هسته‌ای است. به نظر می‌رسد شیوه اعمال شده آمریکایی‌ها علیه کشوری چون آمریکا به دور از منطق و خرد سیاسی است. به هر حال ایران با پتانسیل‌های اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و بویژه فنی و استراتژیک دارای منافع بدیهی در منطقه است که راهکارهای تقابلی با آن نمی‌تواند مانع از پیگیری آنها توسط ایران باشد. راهکارهای تقابلی به جز تشدید خشونت حاصلی در بر ندارد و ایالات متحده آمریکا باید بداند که تعامل به جای تقابل می‌تواند به صلاح نزدیک‌تر باشد.