تاریخ انتشار : ۱۴ شهريور ۱۳۸۶ - ۱۲:۳۰  ، 
شناسه خبر : ۱۷۰۸۶

نوشته: جیمز چیس *

ترجمه : ف . م . هاشمی

(fmohammadhashemi@yahoo.com)

آیا در جهان امروز کسی هست که در بارۀ اهداف امپریالیستی سیاست خارجی آمریکا تردید داشته باشد ؟ پاسخی که دولت آمریکا به حملۀ تروریستی به مرکز تجارت جهانی و پنتاگون داد، بسیار سریع، کوبنده و بی‌رحمانه بود : هزاران سرباز و چترباز آمریکایی به افغانستان گسیل شدند تا تروریست‌ها و حامیان آن‌ها را دستگیر یا به قتل برسانند. اگرچه جنگ کلاسیک در افغانستان چند هفته بیش‌تر به طول نینجامید، اما ریشه‌کنی تروریست‌ها و کسانی که به آن‌ها پناه می‌دهند، فرآیندی است که پایانی برای آن متصور نیست.

« کالین پاول » وزیر خارجۀ میانه‌روی اسبق آمریکا در « اجلاس اقتصاد جهانی » صریحاً اعلام کرد: « ایالات متحده تروریست‌ها را در هر کجای جهان که زنان و مردان آزاده را تهدید کنند، تحت تعقیب قرار داده و در این راه حتی اگر لازم باشد با رژیم‌های « شریر » نیز برخورد خواهد کرد.

قدرت نظامی آمریکا در زمین، دریا و هوا، بسیار عظیم و در جهان امروز بی‌همتاست. بودجۀ نظامی دولت آمریکا برای سال 2007 به 451 میلیارد دلار بالغ می‌شود. آمریکا، اکنون بیش از مجموع 15 کشور صنعتی دیگر دنیا، خرج نیروهای دفاعی خود می‌کند و بالغ بر 40 درصد از کل هزینه‌های نظامی دنیا را به خود اختصاص می‌دهد. قدرت اقتصادی آمریکا نیز به این کشور اجازه می‌دهد چنین بودجۀ هنگفتی را صرف امور دفاعی بکند. البته، این به آن معنی نیست که هزینه‌های اجتماعی در جامعۀ آمریکا از افزایش بودجۀ نظامی زیان نمی‌بیند، اما پس از 11 سپتامبر، اعتراض نسبت به افزایش بودجۀ دفاعی آمریکا، کمتر شده است.

در جریان رکود سال‌های آغازین قرن جدید، وزن اقتصادی آمریکا در اقتصاد جهانی آنقدر بود که اروپا رقیب دیرینۀ آمریکا به هیچ‌وجه یارای رقابت با این کشور را نداشت.

ماهیت سیاست خارجی آمریکا با توجه به شرایط فوق چیست؟ رئوس کلی این سیاست کدام است؟ و نقش آن در قرن بیست و یکم چگونه است؟

امپریالیسم غیررسمی

چند دهه قبل، «آرتور شلزینجر » ( Arthur Shchlesinger ) تاریخ‌نگار برجستۀ آمریکایی، امپریالیسم فعلی آمریکا را متفاوت از امپریالیسم دیروز دانست و آن را امپریالیسم « غیررسمی » ( Informal ) نامید. به نظر او، این امپریالیسم، برخلاف امپریالیسم سنتی که با استفاده از نیروی نظامی، ممالک را برخلاف میل مردم آن‌ها اشغال می‌کرد « اکنون قدرتی بسیار ثروتمند و مجهز به پیشرفته‌ترین تجهیزات، سلاح‌ها، پایگاه‌ها و نیز همکاران و همفکران قدرتمند محلی است که در جای جای دنیا پراکنده‌اند. »

رشد امپریالیسم آمریکا، فقط با استناد به عوامل اقتصادی و نیاز این کشور به دسترسی به بازارهای امن قابل توضیح نیست، بلکه باید قبل از هر چیز، نیاز به احساس امنیت را علت توسعۀ قدرت امپریالیستی آمریکا ذکر کرد. در این که آمریکای امروز یک قدرت اقتصادی بی‌رقیب در دنیاست که رفاه او به معنی رفاه جهانی و سقوط او به معنی سقوط اقتصاد جهانی است، تردیدی نیست، اما این نیز مسلم است که تلاش آمریکا در دهه‌های اخیر برای نیل به امنیت، به اندازۀ تلاش این کشور برای نیل به رفاه اقتصادی نبوده است. زمانی « جان وین تراپ » ( John Winthrop ) نخستین فرماندار ماساچوست در سال 1630 گفته بود: « آمریکا همچون شهری است که بر فراز تپه بنا شده و نگاه همۀ جهان به او دوخته شده است. اگر ما نتوانیم این شهر را به نحوی بنا کنیم که به قبلۀ آمال جهانیان تبدیل شود، به معامله‌ای غلط با خدای خود دست زده‌ایم و به ناچار منقرض خواهیم شد. »

آمریکا در طول تاریخ، برای خویش رسالت نجات جهان از شر بدی‌ها و خطرات را قایل بوده است. بنیانگذاران این کشور، آرزو داشتند که آمریکا را به الگویی برای تمام بشریت تبدیل کنند. «وودرو  ویلسون » آمریکا را « امپراتوری نوخاسته » ای نامید که « کرۀ ارض را زیر سلطۀ خود در خواهد آورد. » « جیمز مدیسون » نیز در دهه 1870 آمریکا را یک امپراتوری بزرگ مورد احترام و در حال رشد نامید. در حالی که آمریکا از طریق انعقاد قرارداد ( فلوریدا در سال 1819 ) و یا از طریق زور ( جنگ مکزیک در سال 1846 ) درصدد توسعۀ خود برآمد. در عین حال، امنیت مطلق قلمرو خویش را نیز حفظ و برتری اخلاقی آمریکا را بر دیگر ملل جهان مدنظر قرار داد. رهبران آمریکا، خود را پیشتاز آزادی و دموکراسی در جهان می‌دانستند. با این پیشینۀ تاریخی، آیا آمریکای امروز می‌‌تواند زبان مشترکی با دیگر قدرت‌های بزرگ، از جمله اروپا، چین، روسیه، ژاپن و  هند بیابد و از برهم خوردن موازنۀ قدرت به زیان خویش جلوگیری کند؟

انفراد یا انزوا؟

از همان بدو تاسیس، آمریکا ( بدون درخواست کمک از قدرت‌های خارجی ) درصدد گسترش قلمرو خود برآمد. البته، آمریکایی‌ها، در مقاطع مختلف به این وضعیت جورج واشنگتنی که « ایجاد اتحادیه‌های موقت برای نیل به اهداف اضطراری » را ضروری می‌دانست، عمل کردند. انعقاد پیمان اتحاد با فرانسه در سال 1778 از آن جمله بود که بدون آن، پیروزی در جنگ استقلال بعید به نظر می‌رسید. این پیمان در سال 1800 لغو شد. از آن تاریخ تا سال 1949 که « ناتو » تاسیس شد، آمریکا در هیچ پیمان جمعی شرکت نکرد.

میل به همکاری اقتصادی، رویکردهای یکجانبه‌گرایانه در سیاست خارجی

به طور کلی، ایالات متحده در طول تاریخ خود، علی‌رغم میل شدید به همکاری با دیگر ملل در زمینۀ اقتصادی، هیچگاه به دیگران اجازه نداده است که سیاست‌های خاصی را به وی دیکته کنند. این رویکرد یکجانبه‌نگرانه به امنیت سیاسی و اقتصادی، به متحدان آمریکا فهمانده است که نباید هیچگاه مانع آزادی عمل این کشور شوند. به همین دلیل، آمریکا هیچگاه از اعمال زور یکجانبه‌ ابا نداشته است.

آمریکایی‌ها در طول تاریخ، برای نیل به اهداف خویش بارها و بارها به جنگ متوسل شده‌اند و تمامی این جنگ‌ها را نیز تلاش برای گسترش ارزش‌های دموکراتیک در جهان نامیده‌اند اما، در ورای این توجیه، نیاز روزافروزن آمریکا به رفاه و امنیت بیش‌تر احساس می‌شود. این نیاز از دکترین « مونروئه » ( Monroe Doctorine ) گرفته تا جنگ فعلی علیه تروریسم، در سیاست‌های یکجانبه‌گرایانۀ آمریکا مشاهده می‌شود. در تمامی این سال‌ها، دولتمردان آمریکایی، رویکرد یکجانبه‌نگرانه را مطمئن‌ترین راه برای دفاع از منافع  ملی این کشور می‌دانستند. مضمون « دکترین مونروئه » این بود که آمریکا به هیچ کشور خارجی اجازۀ دخالت در نیمکرۀ غربی را نمی‌دهد. این دکترین در جریان مناقشۀ بریتانیا و ونزوئلا توسط « گراور کلویلند » ( Grover Cleveland ) به زبان انگلیسی به کار گرفته شد و این کشور را وادار کرد تا حکمیت آمریکا را بپذیرد. ویلیام مکنلی ( William Mckinliy )، فیلیپین را به عرصۀ جنگ آمریکا ـ اسپانیا وارد کرد و « وودرو ویلسون » در سال‌های 1914 و 1916 به دخالت نظامی در مکزیک پرداخت.

البته، این بدان معنی نیست که همۀ رهبران آمریکا به یک اندازه بر مسایل امنیتی، اولویت قایل بوده‌اند ولی در طول دویست سالی که از عمر ایالات متحده می‌گذرد، مسایل امنیتی همیشه یکی از محورهای عمدۀ سیاست خارجی آمریکا بوده است.

رهبران سیاسی، وقتی از منافع ملی سخن می‌گویند، دو ابزار در آستین دارند: دیپلماسی و زور. اما، مذاکرۀ دیپلماتیک، مستلزم سازش است. در حالی که در قاموس رهبران آمریکا، امنیت ملی، سازش‌ناپذیر است و در این جبهه، فقط پیروزی مطلق قابل قبول است.

    تردید آمریکا در استفاده از ابزار مذاکره برای تامین امنیت ملی خود قبل از توسل به زور، نباید به معنی انزواگرایی ( Isolationism ) این کشور تلقی شود.

برخلاف نظر رایج، آمریکا هیچگاه انزواطلب نبوده است. حتی در فاصلۀ بین دو جنگ جهانی که پیمان کاهش ناوگان دریایی میان آمریکا و اروپا به امضا رسید، ایالات متحده، خصلت مداخله‌گرانۀ خود را در نیمکرۀ غربی، به ویژه منطقۀ آمریکای مرکزی و کارائیب از دست نداد و همچنان در شرق آسیا و منطقۀ پاسیفیک غربی، نقشی فعال ایفا کرد.

حاشیۀ امنیت

اکثر رهبران آمریکا تاکنون ترتیبات گسترده‌ای را برای حفاظت از منافع ملی این کشور در برابر تهدید خارجی اتخاذ کرده‌اند و برخی از ایشان حتی تا آن‌جا پیش رفتند که نیل به « امنیت مطلق » را هدف خویش اعلام کردند. « توماس جفرسون » زمانی گفته بود: « این حقیقت که ایالات متحده توسط اقیانوسی بزرگ از بقیۀ جهان جدا می‌شود، به نفع امنیت این کشور است. » اما، امروزه، با پیشرفت تکنولوژی مخابراتی و موشکی، از این حاشیۀ امنیتی کاسته شده است ولی قبل از عصر فضا نیز هیچ‌یک از رهبران آمریکا، امنیت این کشور را فقط به موقعیت جغرافیایی این کشور محول نکرده‌اند. حتی در آن زمان نیز دخالت نظامی در اقصی نقاط جهان ( و نه فقط در نیمکرۀ غربی ) برای امنیت مردم آمریکا ضروری تلقی می‌شد.

تا جنگ جهانی اول، خطراتی که آمریکا را تهدید می‌کرد، خطرات فیزیکی بود. مثلاً نگرانی اصلی سیاست‌مداران آمریکایی در تمامی سال‌های قرن نوزدهم، افزایش نفوذ انگلیس در نیمکرۀ غربی در پی جنگ 1812 بود. اما، پس از کمرنگ شدن این نفوذ از سال 1895 به بعد نیز این نگرانی از بین نرفت و جایگاه خود را در سیاست خارجی آمریکا همچنان حفظ کرد. در آغاز قرن بعد، رهبران آمریکا از آن بیم داشتند که افزایش قدرت نیروی دریایی انگلیس و ژاپن، دسترسی این کشور را به بازارهای شرق آسیا دشوار کند.

اما، در سال‌های قبل و بعد از جنگ جهانی اول، اندیشه‌های افراطی چپ و راست مهر و نشان خود را بر رویکرد امنیتی آمریکا باقی گذاشت. تهدید آنارشیسم، کمونیسم و فاشیسم، کاملاً ملموس بود و لذا، توجه دولتمردان آمریکایی به تقویت امنیت داخلی و خارجی این کشور معطوف شد. این مهم، می‌بایست حتی به قیمت سرکوب ناراضیان داخلی و جنبش مدنی حاصل شود. روسای جمهور آمریکا، این خطرات را جدی گرفتند و سعی کردند از طریق محدود کردن آزادی‌های مدنی در داخل و صدور لیبرال دموکراسی آمریکایی به خارج ( آمریکای لاتین، اروپا و آمریکا ) با آن برخورد کنند.

به این ترتیب، تهدید جغرافیایی، با تهدید ایدئولوژیک عجین شد و مهر و نشان خود را بر رفتار بین‌المللی سیاست‌مداران آمریکایی باقی گذاشت. در جریان جنگ جهانی دوم و جنگ سرد متعاقب آن‌ این نگرانی‌ها تشدید شد و در قالب سیاست‌های بین‌المللی آمریکا، انعکاس جهانی یافت و موجب توسعۀ قدرت آمریکا در اطراف و اکناف جهان شد. با آغاز ریاست جمهوری ریگان، دولت وی که میراث‌خوار جنگ سرد بود، پاسخ همه جانبه به تهدیدهای فیزیکی و ایدئولوژیک را در قالب « برنامۀ دفاع موشکی » مطرح کرد. این برنامه، دفاع از خاک آمریکا را به کمک سپر موشکی خارج از جو مدنظر قرار می‌داد.

از همان بدو انقلاب آمریکا تاکنون، بسیاری از رهبران فکری و سیاسی آمریکا، دستیابی به « امنیت مطلق » را یک « رویای وهن‌آمیز » تلقی کرده‌اند که از اتکای اغراق‌آمیز بر استثناگرای آمریکایی نشات می‌گیرد. به موجب این دکترین، آمریکا به سبب سیستم دموکراتیک و ثروت‌های طبیعی سرشارش همیشه مورد طمع قدرت‌های خارجی قرار دارد. بنابراین، برای شناخت بهتر سیاست‌های امروزی آمریکا، باید نخست ریشه‌های استثناگرایی آمریکا را بازشناخت و اعتقاد آن را به الهی بودن ملت آمریکا و رسالتی که این ملت برای ساخت ناکجا‌آباد جهانی برعهده دارد، مورد بررسی قرار داد.

رسالت جهانی

زمانی « الکساندر هامیلتون » (Hamilton  Alexander ) گفته بود که « آمریکایی‌ها تافتۀ جدا بافته نیستند و بنابراین، از اشتباه، ضعف و اندیشه‌های شیطانی در هر شکل آن، مبرا نیستند. » انتقاد از نقاط ضعف جامعۀ آمریکا، در آثار « ناتانی هاثورن » ( Nathanie Hawthorne ) و « هرمن ملویل » ( Herman Melville ) جایگاه برجسته‌ای یافت. آن‌ها معتقد بودند که قائل شدن رسالت ساخت جهان ایده‌آل برای آمریکا، یک تصور ساده‌لوحانه و بسیار خطرناک است. در رمان‌های « موبی دیک » ( moby Dick ) و « ژاکت سفید » ( white Jacket ) به شدت به این نگرش حمله می‌شود.

در تمامی سال‌های قرن نوزدهم و بیستم همیشه دولت آمریکا نگرشی اخلاقی به مسایل جهانی داشت و با اتکا به منابع سرشار طبیعی و خودکفایی اقتصادی، برای خویش حق اصلاح جهان را قائل بود. البته، این سیاست، در برخی موارد، کارساز نیز بود و به نتایج مثبتی انجامید. « وودرو ویلسون » معتقد بود که آمریکا تنها با دخالت در امور دیگر کشورها می‌تواند به رسالت تاریخی خود عمل کند. با همین اندیشه بود که آمریکا از عضویت در « جامعۀ ملل » سرباز زد. « ویلسون » در آخرین سخنرانی خود در برابر سنا خطاب به « سربازانی که جان خود را برای ساخت دنیای جدید متشکل از ملل دموکرات فدا می‌کنند » گفت: « من به مخالفان می‌گویم آگاه باشید که مسوولیت سنگینی بر دوش ما قرار دارد که باید آن را تا آخر دنبال کنیم. نباید به چیزی کم‌تر از نجات و آزادی جهان رضایت دهیم. »

تا زمان به قدرت رسیدن « فرانکلین روزولت »، آمریکا نتوانست تلفیقی قابل قبول از آرمان‌گرایی بنیان‌گذاران این کشور از یکسو و مقتضیات ناشی از اتحاد موقت با دیگر ملل برای تامین امنیت آمریکا از سوی دیگر، ارایه دهد. روزولت اعلام کرد؛ « تمامیت خواهی » مانند انزواگرایی و امپریالیسم، راه را بر استقرار صلح جهانی می‌بندد، اما متاسفانه، با حاکم شدن جنگ سرد بر صحنۀ بین‌المللی، هشدارهای « روزولت » نیز مانند هشدارهای « هامیلتون » به فراموشی سپرده شد.

در واقع، در تمامی سال‌های جنگ سرد، اندیشۀ آمریکا به مثابۀ پیشتاز و مدافع آزادی در جهان تبلیغ و ترویج شد اما برخلاف مردم آمریکا، متحدین این کشور در صحنۀ بین‌المللی، باور چندانی به این رسالت نداشتند و بیش‌تر به پذیرش نظرات « مارشال دوگل » تمایل داشتند که معتقد بود آمرکیا باید از ایده‌آلیسم تاریخی خود دست بردارد.

یکجانبه‌گرایی و انزواطلبی ارکان امپریالیستی قاهر

به نظر می‌رسد که سیاست خارجی آمریکا هرگاه با اهداف اخلاقی همراه شده، موفق بوده است. تحقق این اهداف، فقط در جامعۀ آمریکا به مثابه الگوی دموکراسی و آزادی خلاصه نمی‌شود ( چنانچه « جان کوئینسی آدامز » ( John Quincy Adams ) معتقد بود ) بلکه حمایت از آن دسته از نهادهای بین‌المللی را نیز می‌طلبد که نشر آزادی و دموکراسی را در راس برنامه‌های خود قرار می‌دهند. « والتر لیپمن » ( walter Lippmann ) پس از تلاش نافرجام دولت کندی برای سرنگونی رژیم کاسترو در خلیج خوک‌ها نوشت: « در این عملیات، سیاستی شکست خورد که ناقض تعهدات و اصول اخلاقی ما و نیز برخلاف قوانین و مقررات بین‌المللی بود. » او به آمریکایی‌ها یادآوری کرد که « وجدان آمریکایی، یک واقعیت است که نباید با مصلحت‌طلبی‌های غیرآمریکایی‌ ممزوج شود. » آنچه که آمریکا را به وضعیت امروز رسانده ( یعنی تبدیل به یک قدرت امپریالیستی قاهر که از رم باستان تاکنون سابقه نداشته )، یکجانبه‌گرایی و انزواطلبی بوده است. پرزیدنت بوش نیز در تعقیب همین مشی امیدوار است که بتواند با محور تروریسم از صحنۀ جهانی، به استقرار صلح پایدار در جهان کمک کند.

منافع مشترک

در دنیای امروز، معمولاً پس از هر جنگ، فعالان صلح جهت یافتن راهی برای نیل به صلح پایدار به تکاپو می‌افتند، اما با وجود این که جنگ سرد حدود نیم قرن دوام آورد، طرف پیروز این جنگ ـ آمریکا و متحدین غربی‌اش هیچ رویکرد جدیدی را در رابطه با دستیابی به صلح پایدار در جهان عرضه نکردند. حتی پیشنهاداتی که در زمینۀ بهبود عملکرد سازمان ملل متحد ارایه شد ـ تشکیل یک نیروی نظامی دایمی برای دخالت در مناقشات بین‌المللی، گسترش شورای امنیت از طریق عضویت دایمی قدرت‌های منطقه‌ای چون هند، برزیل و آفریقای جنوبی ـ نیز راه به جایی نبرد.

دیوید فرام‌کین ( David Fromkin ) تاریخ‌نگار  واقعگرای آمریکایی و نویسندۀ کتاب « صلحی که پایان تمام صلح‌هاست » می‌نویسد: «در جهانی  که از کشورهای مستقل تشکیل شده، نمی‌توان به استقرار صلح پایدار امیدوار بود؛ زیرا هیچ‌کس در این جهان نیست که مانع جنگ شود. به نظر او، آمریکا نه آن‌قدر قوی است که بتواند این کار را انجام دهد و نه آن‌قدر عاقل است که بتواند مصلحت دیگر کشورها را تشخیص و به آن‌ها دیکته کند. با توجه به این مساله، آیا منافع مشترکی وجود دارد که بتواند بیانگر نگرانی‌های امنیتی آمریکا و نگرانی‌های دیگر کشورهای جهان به طور توامان باشد؟

فرام‌کین با اشاره به مقولۀ « منافع مشترک » به مذاکرات فرانکین روزولت و وینستون چرچیل در جریان  جنگ جهانی دوم می‌پردازد. در این مذاکرات، مسایل آیندۀ بشریت از آموزش و پرورش، واکسیناسیون و کنترل موالید گرفته تا مسایل جنگ و صلح مورد بحث قرار گرفت. اکنون که بیش از نیم قرن از آن تاریخ گذشته است هنوز چگونگی تقویت بعد اخلاقی در مسایل بین‌المللی در آمریکا و اروپا مورد بحث قرار دارد.

سیاست بلندمدت آمریکا، اکنون متوجه تقویت ارزش‌هایی است که قدرتمندترین کشورهای جهان در آن اشتراک نظر دارند. این کشورها می‌توانند با همکاری با یکدیگر، این ارزش‌ها را به مناطق عقب مانده و آشوب‌زدۀ جهان تحمیل کنند.

حال سوال این‌جاست که آیا آمریکا می‌تواند برای جلوگیری از بروز درگیری و بحران میان کشورها، با اتحادیۀ اروپایی، روسیه ، چین و ژاپن که از ارزش‌های متفاوتی پیروی می‌کنند، به همکاری بپردازد؟ با توجه به این که مناقشات کنونی در سطح بین‌المللی دیگر از برخورد منافع سنتی کشورها با یکدیگر ناشی نمی‌شود بلکه از فعالیت‌های تروریستی در فراسوی مرزها سرچشمه می‌گیرد. همکاری میان این قدرت‌ها می‌تواند چه شکلی به خود بگیرد؟

در دنیایی که هنوز برای ابردولت یا دولت جهانی آمادگی ندارد، هماهنگی میان قدرت‌ها در زمینۀ طیف گسترده‌ای از مسایل انسانی، با منافع ملی آن‌ها در تضاد قرار نمی‌گیرد؟ در حال حاضر، معاهداتی وجود دارد که مورد تایید گروه بزرگی از کشورهای جهان است ( دادگاه بین‌المللی جنایات جنگی، پیمان کیوتو درباره گرم شدن زمین، پیمان جامع ممنوعیت آزمایش‌های اتمی و ممنوعیت جنگ بیولوژیک ) اگر این معاهدات مورد تایید قدرت‌های بزرگ جهان قرار گیرد، می‌توان آن‌ها را شکلی از توافق بر روی منافع مشترک جهانی قلمداد کرد.

متاسفانه، ایالات متحده، بارها عدم تمایل خود را به مشارکت در طرح‌‌هایی که آزادی عمل وی را محدود می‌کند، ابراز کرده است. این، نه تنها به معنی یک‌جانبه‌گرایی آمریکا در مسایل جهانی است، بلکه یک ویژگی بارز و سنتی قدرت‌های امپریالیستی را نیز که همانا عدم تمایل ایشان به واگذاری بخشی از اختیارات و قدرت خود به نهادهای فراملیتی است تداعی می‌کند. دولت بوش با وجود سخن‌پراکنی‌های فراوان دربارۀ چندجانبه‌گرایی، عملاً کشورهای دارای سلاح بیولوژیک، شیمیایی و هسته‌ای را تهدید به اعمال زور می‌کند و آن را یک عمل بازدارنده و نه سرکوبگرانه تلقی می‌نماید.

تمامی کشورهایی که به ارادۀ آمریکا در عرصۀ بین‌المللی مخالفت کرده و امنیت این کشور را به خطر می‌اندازند، باید منتظر چنین برخوردی باشند. دکترین دولت بوش را باید در عبارت « محور شرارت » ( Uxis of evil ) خلاصه کرد. وی در سخنرانی خود در برابر کنگره، ایران، عراق و کرۀ شمالی را به این نام خطاب کرد و گفت که اجازه نخواهد داد که محور شرارت، آمریکا را به سلاح‌های کشتار جمعی تهدید کند. بوش در ادامۀ این سخنرانی اظهار کرد که منتظر حوادث نخواهد نشست تا گرداب نزدیک و نزدیک‌تر شود بلکه ضربۀ نخست را بر این محور وارد خواهد کرد. ( اشاره به استفاده از سلاح‌های متعارف و یا حتی سلاح‌های هسته‌ای تاکتیکی ) این ضربه در وهلۀ اول بر سایت‌های موشکی و تاسیسات تولید سلاح‌های کشتار جمعی این کشورها وارد خواهد شد.

پرزیدنت بوش همچنین از گسترش و مدرنیزاسیون سپر دفاع موشکی آمریکا برای حفاظت از این کشور در برابر تهدیدات احتمالی دفاع می‌‌کند. به این ترتیب، سیستم دفاع منطقه‌ای ضدموشکی آمریکا به یک سیستم سراسری و ملی تبدیل می‌شود که از هوا، دریا و زمین مورد پشتیبانی قرار می‌گیرد. با وحود ادعای دولت آمریکا مبنی بر این که این کشور قصد ندارد با اتکا به نیروی نظامی بلامنازع خود، فرهنگ خویش را بر دیگران تحمیل کند، پرزیدنت بوش صریحاً اعلام می‌کند که برخی ارزش‌ها، قابل مذاکره و سازش نیست که از آن جمله‌اند: حاکمیت قانون، محدود شدن قدرت دولتی، احترام به زنان، مالکیت خصوصی ، آزادی بیان، مدارای مذهبی و عدم تبعیض حقوقی.

اگرچه بوش بارها و بارها بر لزوم همکاری و هماهنگی با متحدین و « ائتلاف ضدتروریسم » تاکید کرده اما هیچ‌گاه تمایل خود را نیز به اقدام یکجانبه برای خلع سلاح خطرناک‌ترین رژیم‌های جهان مخفی نکرده است. این عملکرد، احتمالاً موجب پراکنده شدن دوستان از اطراف آمریکا خواهد شد. چنانچه دولت فرانسه سیاست خارجی آمریکا را « ساده‌لوحانه‌ » نامیده و دولت این کشور را به اتخاذ تصمیمات یکجانبه براساس رویکرد تنگ‌نظرانه به مسایل جهانی متهم کرده است.

یک قدرت امپریالیستی چون آمریکا، ارزش‌های خود را ارزش جهانی جا می‌زند و شاید تا حدودی نیز حق دارد؛ اما آنجایی که منافع ملی خود را با منافع جهان یکسان فرض می‌کند به بیراهه می‌رود.

واقع‌گرایی و اجماع اخلاقی

وظیفۀ گسترش ارزش‌های مشترک در جهان، تنها برعهدۀ ایالات متحده نیست. اکنون فهرست بلند بالایی از کشورها، از افغانستان و عراق گرفته تا یمن، فیلیپین، گرجستان، اندونزی، ایران، سوریه، لیبی، کوبا، ونزوئلا، کلمبیا و... در انتظار دخالت آمریکا قرار دارند.

تمایل آمریکا به دخالت یکجانبه در امور جهان، از یک سنت آمریکایی ناشی می‌شود که منافع ملی کشور را بدون مشورت با متحدان و فقط براساس قدرت اقتصادی و نظامی خود تعریف می‌کنند. اما واقعیت این است که بزرگ‌ترین خطری که امروز منافع ملی آمریکا را تهدید می‌کند، فاصله گرفتن اروپا و ژاپن از این کشور و جبهه‌گیری چین و روسیه در قبال سیاست‌های جهانی آمریکا است. بنابراین باید آمریکا بتواند با رقبای بالقوه ء خویش در جهان به زبان مشترک برسد. آمریکا در سال‌های آینده، بیش از آن که از دشمنانش بترسد باید از اشتباهات خویش بترسد. اشتباهاتی که ریشه در سیاست‌های کنونی این کشور دارد.