تاریخ انتشار : ۱۰ آذر ۱۳۸۶ - ۰۹:۳۵  ، 
شناسه خبر : ۱۷۲۰۱

سیدمحمدحسین ‌عادلی
از لحاظ سیاسی، تحریم عبارت از یک ابزار اقتصادی است که کشورهایی که با هم اختلاف دارند، به عنوان اهرم فشار در مراحل اولیه تخاصم علیه یکدیگر به کار می‌برند. آمریکا به عنوان یک کشور قدرتمند بیشترین استفاده را از این ابزار کرده و در مقاطع مختلف با دو هدف آن را به کار برده است. هدف اول این بوده که کشور مقابل را به تغییر رفتارهای سیاسی و بین‌المللی و سیاست‌های اقتصادی و تجاری وادار کند. هدف دوم اعمال فشار با هدف تغییر نظام بوده است. یعنی آمریکا به منظور ایجاد بی‌ثباتی و به قصد براندازی نظام کشور مقابل، اقدام به استفاده از اهرم تحریم اقتصادی کرده است.

تحریم اقتصادی از دید تئوری‌های اقتصادی یک امر مذموم است، چرا که تحریم اقتصادی، دخالت‌ اداری دولت‌ها در جریان تجاری بین‌المللی تلقی می‌شود که موجب انحراف در تجارت بین‌المللی شده و افزایش هزینه معاملات و تجارت بین کشور ما را در پی دارد و در اغلب موارد جهت تجارت را عوض می‌کند که این به ضرر جریان آزاد حرکت کالا و خدمات در سطح جهانی است. این کار مزیت‌های نسبی و رقابتی کشورها را به یکدیگر منحرف می‌سازد. به عبارت دیگر، کشورها به ‌طور طبیعی باید بتوانند کالاهایی با بهترین کیفیت و ارزانترین قیمت را از منبع آن تهیه و کالای خودشان را به محلی که بهترین خریدار را دارد، صادر کنند. اگر در این میان بر اساس یک دستور اداری سیاسی از تهیه کالاها را از بهترین منبع آن و یا از صدور آنها ممانعت به عمل آید، بازار از منابع عرضه و تقاضا محروم می‌شود. در جریان تحریم اقتصادی ایران توسط آمریکا، آمریکا منابع عرضه بسیار خوب خودش را از بازار بزرگ و مناسب ایران محروم کرده است. یعنی صادرکنندگان کالا و خدمات آمریکایی بازار 70 میلیونی ایران را از دست داده‌اند، در نتیجه در تجارت انحراف ایجاد شده است. از طرف دیگر در اثر تخاصم آمریکا و ایران بازار بزرگ ایران که ظرفیت جذب کالا، خدمات و تکنولوژی از بهترین منبع- یعنی ارزانترین و با کیفیت‌ترین- است از 25 درصد بازار جهانی محروم شده است. (25 درصد حجم اقتصاد جهان مربوط به آمریکاست) کل کشورهای اروپایی به‌ طور یکپارچه از نظر کمی و چه کیفی نمی‌توانند جایگزین آمریکا شوند. این انحراف به این شکل هم در تجارت بین دو کشور و هم در تجارت جهانی به وجود می‌آید. اما در مورد قطعنامه اخیر، نکته اول این است که به‌ طور طبیعی کشورها از کشاندن اختلاف‌نظرها یا حتی تخاصماتشان به شورای امنیت پرهیز می‌کنند، چرا که شورای امنیت محل حل عادلانه و منصفانه اختلاف‌نظر و دعوا نیست. شورای امنیت مرکب از کشورهایی است که به‌ طور سیاسی و بر اساس منافع یا دید خودشان به پرونده‌های مختلف رای می‌دهند. رای شورای امنیت، رای قضاوتی نیست، رای سیاسی است. وقتی پرونده‌ای در دادگاه بین‌المللی لاهه مطرح است، در آنجا یک قاضی نظر می‌دهد اما در شورای امنیت سفیر نظر می‌دهد و سفیر از دولت خودش دستور می‌گیرد و هر دولتی هم بر اساس منافع ملی خودش موضع می‌گیرد. در آنجا حق و باطلی وجود ندارد. رای شواری امنیت منعکس‌کننده اجماع نظر سیاسی بخش مهم و اثرگذار جهان است و از آنجا که همه این قواعد را پذیرفته‌اند می‌توان آن را نوعی اجماع نظر سیاسی و نه حقوقی جهانی تلقی کرد.
زمانی که از کشورها خواسته می‌شود نظر خود را در مورد یک موضوع یا مساله بین‌المللی اعلام کنند مسلما آنها نظر سیاسی خود را می‌دهند که لزوما در آن عدالت رعایت نمی‌شود بلکه یک نوع قضاوت سیاسی است که منعکس‌کننده خواست آن کشورها است ولی این رای لزوما از لحاظ حقوقی درست و عادلانه نیست. برای رسیدن به عدالت به رای‌گیری از کشورها نباید متوسل شد و باید از قاضی استفاده کرد. شورای امنیت هم دستگاه قضایی نیست بلکه یک شورای سیاسی است ولی نکته مهم درباره آن این است که منعکس‌کننده نوعی اجماع جامعه بین‌المللی است. در عین اینکه نظر شورای امنیت لزوما عادلانه نیست، ولی به نوعی انعکاس اجماع و سازش بین‌المللی در مورد یک پرونده است. به همین دلیل کشورها در درجه اول -به‌طور طبیعی -از اینکه پرونده‌شان به شورای امنیت ارجاع بشود پرهیز می‌کنند و از آن استقبال نمی‌کنند.
در وهله دوم اگر پرونده‌ای به شورای امنیت سازمان ملل ارجاع شود، باید از صدور هرگونه قطعنامه یا بیانیه تحت فصل 7 منشور سازمان ملل پرهیز شود. (اگر تحت فصول دیگر قطعنامه‌ای صادر شود، نوعی اجماع سیاسی عادی است.) چرا که فصل 7 عبارتست از تهدید صلح و امنیت بین‌المللی، به همین دلیل حالت فوری و اضطراری دارد. بنابراین کشورها نه تنها باید از اینکه پرونده‌شان به شورای امنیت برود، پرهیز کنند بلکه می‌بایست از مطرح شدن آن در بخش اضطراری تهدید صلح بین‌المللی جلوگیری کنند و ترتیبی بدهند که موضوع آنها در بخش عادی مطرح شود. نکته بعد این است که معمولا کشورها تمام تلاش خود را به عمل می‌آورند تا قطعنامه تحریم تحت فصل 7 نگیرند.
در مورد اینکه چرا قطعنامه را گرفتیم بحث‌ها زیاد است. الان هم نمی‌توانیم بگوییم که این قطعنامه حق بوده چرا که شورای امنیت دنبال حق و باطل نیست. این یک بازی شطرنج است که ما نباید ببازیم باید طوری بازی کنیم و از هر روش مناسبی استفاده کنیم که مات نشویم. من معتقدم که ما نمی‌خواستیم که به اینجا برسیم و بعید به نظر می‌رسد که کسی از این قطعنامه استقبال کرده باشند.
آثار و عواقب قطعنامه
قطعنامه دو دسته آثار داشته است، آثار مستقیم و آثار غیر مستقیم. آثار مستقیم نیز خود به دو دسته تقسیم می‌شود، آثار مستقیم رسمی و آثار مستقیم غیر رسمی. آثار مستقیم رسمی شامل بندهایی است که در قطعنامه آمده و ایران را از دسترسی به کلیه تجهیزات، خدمات، تکنولوژی و کالاهایی که به نحوی به مسایل هسته‌ای و اتمی بستگی دارد و تجهیزات و خدماتی که به تکنولوژی موشکی ما کمک می کند، محروم می‌کند. تعدادی از شرکت‌های ما را تحریم کرده و تردد بین‌المللی برخی افراد را هم تحت‌ کنترل قرار داده است. (مسافرت‌ها و......) اینها اثرات مستقیم رسمی است که به خودی خود اثرات نامطلوبی ایجاد می‌کند. البته دسترسی به منابع برای بخش‌های اتمی و موشکی سابقا هم سخت بوده ولی بعد از تحریم بسیار سخت و تقریبا غیر ممکن شده است. گرچه نباید از ابتکارات و فن‌آوری‌های بومی خودمان هم غافل باشیم. از آثار مستقیم دیگر تشکیل کمیته‌ای است که مرجع افزایش یا کاهش اقلام تحریمی و شرکت‌های تحت تحریم است. همچنین به کشورهای عضو سازمان ملل اختیار داده شده که در جهت تحکیم اجرای این قطعنامه تدابیری را اتخاذ کنند، این کشورها می‌توانند شیطنت کنند و به بهانه تحکیم اجرای قطعنامه فشارهای بیشتری به ایران وارد کنند. آثار غیر مستقیم این قطعنامه این است که به خاطر این قعطنامه‌ فضایی در جهان ایجاد شده که آینده ارتباط اقتصادی کشور ایران را در هاله‌ای از ابهام فرو برده است. بخاطر قطعنامه کشورهای دیگر در تعامل اقتصادی با ایران دچار تردید و تعلل می‌شوند و این امر می‌تواند همکاری‌ها و روابط اقتصادی را کاهش دهد. مشکل دیگر این است که آمریکا به کلیه طرف‌های اقتصادی‌اش دستور داده که هر شرکتی که هم با ایران کار می‌کند و هم با آمریکا باید بین ایران و آمریکا یکی را انتخاب کند. این دستور باعث شده که بسیاری از شرکت‌های اروپایی -خصوصا شرکت‌ها و موسسات مالی که حجم ارتباطاتشان با آمریکا در مقایسه با ایران بسیار وسیع‌تر است- ارتباط با آمریکا را ترجیح دهند. به نظر می‌رسد هدف عمده آمریکا محدود کردن روابط مالی با ایران است تا به این ترتیب بتواند از سرچشمه کار و ریشه کل مبادلات به ایران ضرر بزند. در نتیجه روی هم رفته شرایط برای تجارت و مبادلات اقتصادی ایران با این اقداماتی که صورت گرفته روند غیر طبیعی پیدا می‌کند.
بهترین راه برون‌رفت،برگرداندن این فرایند است. این شرایط مثل زمانی است که قطعات یک ماشین را نامیزان سوار کرده باشیم، به همین علت ماشین کار نخواهد کرد. بهترین کار این است که این قطعات را جدا کنیم و دوباره به صورت صحیح آنها را به هم وصل کنیم یا پازلی که درست چیده نشده را باید دوباره از اول چید. در این مورد هم ما باید برگردیم یعنی باید قطعنامه را از شورای امنیت بیرون بیاوریم به صورتی که محل تصمیم‌گیری شورای امنیت نباشد. بهترین تصمیم‌گیری این است که مجموعه اهرم‌های مختلف را به درستی به کار ببریم و شرایط را به اوضاع عادی پیش از صدور قطعنامه برگردانیم. زمان آن فرا رسیده که طرحی برای رفع اختلافات با آمریکا از طریق مذاکره مستقیم پیش‌بینی کنیم. چه در مورد روابط دوجانبه چه در مورد روابط هسته‌ای و چه در مورد مسایل مشترک مثل عراق و افغانستان و خاورمیانه موثرترین روش مذاکره مستقیم در زمان مناسب است. البته باید در این خصوص با درایت عمل کرد. در این میان باید از تحولات جدید در منطقه کمک بگیریم. به نفع ایران است که بعد از سالها که شیعه در عراق تحت حاکمیت اقلیت زندگی رقت‌باری را تحمل کرده و اکنون حکومت را به دست گرفته از فرصت استفاده کنیم و یا در جاهایی که شیعه اقلیت است حقوق این اقلیت حفظ شود. البته من معتقد نیستم که حکومت اکثریت به معنی دیکتاتوری اکثریت است. حکومت اکثریت حکومتی است که ضمن توجه به نظرات اکثریت در چارچوب قانون به حقوق اقلیت احترام می‌گذارد. من طرفدار دیکتاتوری شیعی نیستم و معتقد هم نیستم که شیعه به دنبال دیکتاتوری است. به نظر من روی کار آمدن حکومت‌های شبه دموکراتیک یا دموکراتیک در منطقه- بخصوص حکومت شیعه در عراق- و نیز کاهش فشار به اقلیت‌های شیعه تحت فشار منطقه که در بعضی از کشورهای عربی حتی امکان اعلام مذهبشان را نداشتند، به نفع ایران است. ایجاد این وضعیت در اثر اقدامات یا ماجراجویی‌های آمریکا حاصل شده است. آمریکا با شعار دموکراسی باعث شد که اقلیت شیعه در بحرین، کویت، عربستان سعودی و جاهای دیگر مورد توجه قرار گیرند، نه فقط شیعیان حتی سنی‌هایی که تحت ظلم بودند وضعیت بهتری پیدا کردند. مثلا اخوان‌المسلمین در مصر یا حماس در فلسطین فضای بهتری پیدا کردند که ناشی از فضایی است که آمریکا در منطقه ایجاد کرده است. اینها همه به نفع ایران است. کشورهای عربی مستبد از دموکراسی می‌ترسند، اما ایران از دموکراسی نمی‌ترسد. دموکراسی مدرن در مملکت ما سابقه‌ای حداقل 100 ساله دارد. از انقلاب مشروطه به این سمت ما با انتخابات، رای و صندوق آرا و نماینده آشنایی داریم. 100 سال پیش زمانی که ما اولین حکومت مشروطه را داشتیم، بسیاری از کشورهای منطقه هنوز متولد نشده بودند. پایه‌های انقلاب اسلامی بر پایه‌های دموکراسی بوده است. بنابراین منافع استراتژیک ایران با نظرات آمریکا در این مورد در منطقه یکی است.
یک آمریکایی بین این دو کشور ایران و عربستان نسبت به کدامیک تمایل بیشتری دارد؟ کشوری که 14 نفر از اتباعش جزو 19 نفری بودند که برجهای دوقلو را منفجر کردند، کشوری که زادگاه و تربیت‌کننده طالبانیسم و بن‌لادنیسم است؟!!
به نظر می‌رسد که منافع استراتژیک ایران در منطقه لااقل با بسیاری سیاستهای اعلامی آمریکا می‌تواند منطبق باشد، کما اینکه در افغانستان هم همین وضعیت وجود داشت. در مورد عراق فقط دو کشور هستند که علاقمندند که حکومت مرکزی منتخب عراق موفق باشد: اول ایران و دوم آمریکا. هیچ کشور دیگری به این مساله علاقه ندارد، اگر بخواهیم یک کشور دیگر را هم در فهرست اضافه کنیم، می‌توانیم از ترکیه نام ببریم. البته باید اضافه کنم که آمریکا در استراتژی جدید خود بسیاری از اهداف اولیه خود را کنار گذاشته و دارند طوری عمل می‌کنند که به ضرر خودشان تمام می‌شود. بقولی به پای خود تیراندازی می‌کنند.
بقیه کشورها نه تنها از این قضیه نفع مستقیمی نمی‌برند بلکه ضرر هم می‌کنند. .سوال اصلی در مورد عراق این است که چه کسانی به مخالفین حکومت مرکزی عراق پول و اسلحه می‌دهند؟ صدام است؟ دوره صدام که تمام شده! پس باید گروهی باشند که هم زنده و هم پولدارند. در این مورد کشورهای عربی چه نقشی را دارند.
اگر از داخل منطقه به داخل آمریکا برویم نیز می‌بینیم که یک سوء‌تفاهم بزرگ راجع به ایران در آمریکا وجود دارد. منظور از آمریکا کل آمریکاست، نه کاخ سفید و نومحافظه‌کاران. در کل حکومت آمریکا این سوءتفاهم وجود دارد و آن هم تقصیر دولت‌ها و رسانه‌هایشان است. این سوءتفاهم ناشی از آن است که انقلاب اسلامی برای آمریکایی‌ها یک انقلاب بنیادگرای ضد آزادی، تروریست‌پرور و ضد آمریکایی معرفی شده است. البته ما هم گاهی با برخی اقدامات به آنها کمک کرده‌ایم، اتفاقاتی افتاده که به انقلاب اسلامی چهره بنیادگرایی با معنی منفی‌اش داده است. در حالیکه انقلاب اسلامی ایران یک انقلاب بسیار ساده بود که بر اساس یک روح ساده و لطیف بنا شده بود. شعارش استقلال، آزادی و جمهوری اسلامی بوده است. آزادی، استقلال و جمهوری سه ارزشی است که در قانون اساسی آمریکا نیز موجود است. تعاریف و مکانیزم‌های متعددی در قانون اساسی ما پیدا می‌شود که مشابه مکانیزم‌های موجود در قوانین اساسی فرانسه و آمریکا است. بسیاری از مکانیزمها و روش‌های متداول در دموکراسی‌های پیشرفته مباینتی با اسلام نداشته و لذا ما از آنها استفاده کرده‌ایم. لذا این رفتن پای صندوقهای رای و برگزار رفراندوم از کجا آمده‌اند؟ همه مردم و احزاب ما- اعم از محافظه‌کار و غیر محافظه‌کار- همه به آرای مردم احترام می‌گذارند. امام هم فرمودند میزان، رای مردم است. افتخار ما این است که نزدیک به 30 انتخابات برگزار کرده‌ایم. این به آن معنا نیست که ما غرب را یکپارچه می‌پذیریم ولی بسیاری از ارزش‌های دموکراسی پیشرفته با اعتقادات اسلامی و دینی سازگاری داشته است.
پس سوءتفاهم برزگی که در آمریکا وجود دارد ناشی از این است که آنها این انقلاب را درک نکرده‌اند. بعد هم یک‌ سری اتفاقاتی افتاد که انقلاب اسلامی را به عنوان یک انقلاب غیر دموکراتیک معرفی کرد. اتفاقات زیاد دیگری افتاد که باعث سوءتفاهمات بیشتر شد، تندروهای کاخ سفید بسیار تحت تاثیر لابی‌ها و رایزنی‌های مختلف قرار دارند، ما در منطقه اغلب در میان کشورهای رقیب، دشمن و غیر دوست محصور هستیم. کشورها اغلب یا دشمن هستند یا رقیب سرسخت یا رقیب معمولی. نمی‌توانیم از هیچ کشوری به عنوان متحد استراتژیک نام ببریم. بعضی از کشورها مخالف حمله دیگران به ما هستند ولی دلیلشان این نیست که ما آسیب می‌بینیم دلیلشان این است که وضع خودشان بد می‌شود.
کشور ما در خلال سالهای پس از جنگ با سرمایه‌ها و هزینه‌های زیادی از حالت یک کشور جنگ‌زده خارج شد و صاحب یک اقتصاد نسبتا پویا و قابل رشد سریع شد. ایران در این 18 سال پس از جنگ به پتانسیل‌های خوبی رسید و آمادگی دارد که با یک برنامه‌ریزی مناسب و فضای خوب جهش پیدا کند، در عین حال از نظر سیاسی نیز با مجموعه اتفاقاتی که در داخل و خارج از ایران افتاد. به‌ ویژه از بین رفتن طالبان و صدام و سرمایه‌گذاری‌های سیاسی ایران در خاورمیانه، به نقطه بالایی از قدرت سیاسی منطقه‌ای رسید‌ه‌ایم. این سرمایه‌گذاری در نقطه‌ای است که می‌باید نگران از دست رفتنش باشیم. ما الان چیزهای زیادی داریم که می‌توانیم با آنها زمینه جهش خود را فراهم کنیم. ما در حال حاضر 34 هزار مگاوات برق داریم، در حالیکه زمانی که جنگ تمام شد 7000 مگاوات داشتیم. ما سال آینده 30 میلیون تن پتروشیمی خواهیم داشت در حالیکه بعد از جنگ 850 هزار تن داشتیم. در حال حاضر بیش از 30 میلیون تن تولید سیمان داریم اما بعد از جنگ 2 میلیون تن سیمان داشتیم. 7 میلیون تن فولاد داریم ولی پس از جنگ 500 هزار تن داشتیم. الان چیزهای زیادی داریم که آن موقع نداشتیم. مردم ما الان در یک وضعیت نسبتا مناسبی از رفاه برخوردار شده‌اند (منظور این نیست که اینها سطح مطلوبی است بلکه مراد آن است ما الان با امکانات بیشتری و پول‌های بزرگتری سر و کار داریم.) اگر با این حجم از اقتصاد و سیاست و دارایی‌ها فضای مناسبی در دنیا و منطقه ایجاد کنیم رشدمان مثل رشد چین می‌شود. 20 سال بعد ایران دگرگون می‌شود و تبدیل به یک مرکزی از رشد و توسعه و قدرت سیاسی در سطح آسیا می‌شود. ما می‌توانیم شرایط را تبدیل به منبع رشد و توسعه‌ای کنیم که 15 یا بیست سال بعد ایرانی قدرتمند از لحاظ اقتصادی، علمی، صنعتی داشته باشیم. آن موقع تحریم و تهدید ایران نه عملی خواهد بود و نه به نفع جامعه جهانی است که ایران قوی منزوی شود.