تاریخ انتشار : ۰۸ مهر ۱۳۸۹ - ۰۷:۴۶  ، 
شناسه خبر : ۱۷۴۸۷۶

 علی مومن دوست
پوزیتیویسم منطقی(1) جدیدترین گرایش در فلسفه است. اگرچه امکان یافت نظایر آن به شکل گرایشهای ضد نظری در تمام زمانها و دوره های فلسفه می باشد، صرفا در قرن بیستم است که این فلسفه به تفصیل بسط می یابد و بر صحنه فلسفی حاکم می شود. پوزیتیویسم منطقی در قرن بیستم با تشکیل حلقه وین به وجود آمد. حلقه وین شامل گروهی از فیلسوفان یا دانشمندان با کمترین اطلاع فلسفی بود که گهگاه (به طور نامنظم) تحت رهبری موریس شلیک که در آن زمان در دانشگاه وین صاحب کرسی فلسفه بود، تشکیل جلسه می دادند. رشته مشترکی که این گروه را به هم پیوند می داد، نارضایتی کامل از فلسفه رایج بود که بنابر نظر آنان غیرعلمی، نظر و رزانه (نظری) و غیر تجربی بود. آنان خواهان توقف هرگونه نظریه پردازی بودند و می خواستند با بنا نهادن فلسفه بر پایه علم و تجربه، تغییر جهت تازه ای به فلسفه دهند. “وینبرگ” در کتاب خود، “بررسی پوزیتیویسم منطقی” بیان کرده است که “برنامه رسمی ای که بر اساس آن حلقه وین در ابتدا سامان یافت، دو هدف اصلی داشت: به دست دادن و اراه پایه و مبنای مطمئن برای علوم و اثبات عدم معناداری مابعد الطبیعه.” بدین ترتیب، هدف بنیان گذاران حلقه وین این بود که نشان دهند تنها فلسفه ای اعتبار دارد که بر مبنای تجربه و روشهای علمی است و اینکه فلسفه نظری دوران گذشته تصوری خام و باطل است و کاملا فاقد اعتبار و صدق می باشد. آنان می خواستند به دوره جدیدی در فلسفه وارد شوند که هرگونه نظریه پردازی در آن کنار گذاشته می شد.
در آغاز، فعالیتهای حلقه وین با فعالیتهای یک انجمن خصوصی برابر بود و مانند فعالیتهای یک جنبش عمومی و همگانی نبود. به عبارت دیگر، فیلسوفان حلقه وین طی مراحل اولیه در میان خود از مسال مختلف بحث و گفتگو می کردند و تا این زمان هیچ برنامه فلسفی محصلی را صورت بندی نکرده بودند. اعضای حلقه وین به منظور اشاعه و گسترش دیدگاه های خود رساله ای تحت عنوان “حلقه وین: چشم انداز علمی آن” منتشر نمودند و در آن برنامه و دیدگاه خود را اراه کردند. در حقیقت، این رساله بیانیه پوزیتیویسم منطقی بود . پوزیتیویسم منطقی در اوایل قرن بیستم بیشترین تاثیر را بر فیلسوفان دانشگاههای وین و کمبریج داشت، اما جنبش پوزیتیویسم منطقی طولی نکشید که سراسر جهان را فرا گرفت. فیلسوفی که دیدگاههایش بیشترین تاثیر را بر فیلسوفان حلقه وین در رد کردن مابعد الطبیعه و صورت بندی فلسفه ای بدون ما بعد الطبیعه داشت“لودیگ ویتگنشتاین” بود.
“رساله منطقی- فلسفی” ویتگنشتاین راه را برای فلسفه ضد نظری هموار کرد. او ادعا می کرد که مسال فلسفه سنتی صرفا افسونگریهای لفظی است و فلسفه باید نبردی بر ضد “افسون شدن عقل” (ما به دست زبان) باشد. دوره مابین سالهای 1930 تا 1939 عصر طلایی حلقه وین بود که در طول این دوره، پوزیتیویسم منطقی نقطه اوج موفقیت فلسفی را تحت سیطره خود در آورد. آن یک جنبش جوان بود و تمام شور و شوق جوانی را واجد بود. در این سالها بسیاری از اندیشمندان بزرگ جهان به این جنبش پیوستند. در سال 1930 از منطق دان معروف لهستانی، آلفرد تارسکی، دعوت شد تا خطابه های خود را درباره ریاضیات ایراد کند. رودلف کارناپ عمدتا تحت تاثیر این سخنرانیها قرار گرفت واصول منطقی خویش را به همین روش طرح کرد. با وجود اینکه پوزیتیویسم منطقی از آن موقع پیشرفت فراوانی کرده، اما فروپاشی حلقه وین هنگام جنگ جهانی دوم آغاز شد. پرفسور هانس هان در سال 1934 بر اثر سکته قلبی در گذشت. پرفسور شلیک در سال 1936 به وسیله دانشجوی خود به قتل رسید. بعد از شلیک، هسته اصلی حلقه وین از دست رفت. معروف ترین اعضای این گروه عبارت بودند از: شلیک، کارناپ، فریدریش وایسمان، اوتو نویرات، هربرت فایگل، کافمن، هان، کارل منگر و کورت گودل.
1- اهداف پوزیتیویسم منطقی
در صورتی که یک بررسی دقیق در پوزیتیویسم منطقی انجام دهیم، به دو گرایش در آن دست می یابیم: یکی گرایش اثباتی و دیگری گرایش سلبی. از جهت مثبت، هدف این فیلسوفان ایجاد مبانی علم به منظور رها ساختن علم از شبه مفاهیم ما بعدالطبیعه و اراه مبانی آن بر اساس اصول کاملا تجربی بود. از جهت منفی، هدف آنان اثبات مهملی و بی نتیجگی (بطلان و بیهودگی) فلسفه سنتی و طرد و تخطئه ما بعدالطبیعه به عنوان امری بی معنا، نامعتبر و گمراه کننده بود. بنابر نظر پوزیتیویستهای منطقی التفات به نظریه پردازی اتلاف محض وقت و نیرو است؛ زیرا آنچه که فراتر از تجربه باشد، هیچ معنا و مفهومی ندارد. تنها آن گزاره ها، نظریات یا اصولی معنا و دلالت (هویت مورد ارجاع) دارند که درباره چیزی در چارچوب تجربه ما باشند و بتوانند با مراجعه به واقعیتهای تجربی اثبات یا ابطال شوند و از آنجا که نظریات و اصول مابعد الطبیعی مبتنی بر هیچ تجربه ای نیستند، بی معنا می باشند. مابعد الطبیعه (متافیزیک) که به لحاظ تحت اللفظی به معنی بعد از تجربه است، توهمی است مربوط به چیزی که فراتر از تجربه می باشد و همان طور که تنها واقعیتهای تجربی می توانند موضوع مورد بحث علم قرار گیرند و واجد هر گونه اعتبار یا معنایی باشند، بدین ترتیب موضوع مورد بحث ما بعدالطبیعه، هرچه باشد، ورای قلمرو ادراک یا معنا است.
به این دلیل که پوزیتیویستهای منطقی بسیار علاقه مند به نشان دادن بی پایگی و بطلان مابعدالطبیعه به عنوان امر “بی معنا و مهمل” هستند. آنچه منطور آنان است، این نیست که مابعدالطبیعه یک کار احمقانه و ابلهانه است، بلکه مقصود آنان این است که چون مابعد الطبیعه بی معناست، هیچ دلالت و اضافه ای (هویت مورد ارجاع) ندارد (غیر تجربی است، یا در خصوص تجربه حسی نیست)، اگر فلسفه بدون از دست دادن معنا نتواند حوزه های استعلایی را مورد بحث قرار دهد و در خصوص واقعیات تجربی هیچ جایی در حضور (نزد) علم نداشته باشد، آنگاه وظیفه و نقش اصلی فلسفه چه چیز می تواند باشد؟ برخی از متفکران بر این باورند که رسالت اصلی فلسفه هماهنگی با تالیف معرفت علمی است. علم به جنبه های خاص و جزیی واقعیت می پردازد.
ما به منظور کسب یک دیدگاه کلی یا محض و مطلق به فلسفه نیازمندیم. این است که فلسفه علم علوم است. ا ما این نظر نسبت به پوزیتیویستهای منطقی غیر قابل قبول است. مطابق نظر آنان، مفاهیم هماهنگی، تالیف، کلیت و تمامیت و غیره به حوزه ادبیات و شعر تعلق دارد. رودلف کارناپ در تبیین نقش اصلی فلسفه می نویسد: “کارکرد اصلی فلسفه تحلیل گزاره هایی است که توسط دانشمندان بیان می شود و نیز بررسی انواع و روابط آنهاست.” بدین ترتیب، پوزیتیویستهای منطقی فلسفه را از کارکرد سنتی اش، یعنی از ناظر بودن بر تمام معارف و تعیین کننده آنچه می بایست معرفت معتبر را تشکیل دهد، جدا ساختند تا به انسان قوانین مخفی عالم رانشان دهند. آنان فلسفه را به یک کارکرد ناچیز و فنی در باب ارزیابی مدعیات علمی محدود کرده اند. مطابق نظر پوزیتیویستهای منطقی فلسفه نسبت به علم چیزی است که دستور زبان نسبت به زبان است. همان گونه که علم دستور قادر نیست زبان را برای ما ایجاد کند، بلکه صرفا قواعدی را برای ما فراهم می آورد که هرگونه تعبیر زبانی باید از آن پیروی کند، بر همین قیاس، فلسفه قواعدی را طرح می کند که به وسیله آن می توان تعیین کرد که آیا یک مدعای خاص مربوط به علم درست است یا نادرست.