تاریخ انتشار : ۱۵ مهر ۱۳۸۹ - ۰۸:۰۲  ، 
شناسه خبر : ۱۷۴۹۲۷
درنگی در فرهنگ برهنگی

سیدباقر میرعبداللهی
نویسنده این متن، مانند هر فرد دیگر که در باب پوشش خانم ها در یکی دوماه گذشته، با رویکردی اثباتی گفته و نوشته است، خط و ربطی دارد که یک سر آن در باورهای دینی و یا دست کم احساسات و عواطف دینی است و سر دیگرش در علاقه و پسند او نسبت به آنچه می توان آن را آرمان ها و دلمشغولی های معنوی ایرانی نامید.
با این دیدگاه معلوم است که وقتی از حدود و ثغور پوشش خانم ها سخن به میان می آید(عمدا کلمه «حجاب» را به کار نمی بریم تا مبادا از سوی برخی فمینیست های وطنی به داشتن «پیش فرض های آگاهانه» و سرانجام به فناتیسم متهم شویم) چند مطلب از قبل معلوم است:
۱. یکی این که اسلام به حکم آن که اخلاق جنسی ویژه خود را دارد و مهم تر از آن به این دلیل که به حفظ انسجام و پیوندهای خانواده و در مقیاس وسیع تر «امت» می اندیشد، خانم ها را به نوعی از پوشش و حفظ ظاهر ملزم کرده است.
نوع و کیفیت این پوشش محل بحث فقهی و جامعه شناختی است، ولی در هر حال اصل وجود حکم حجاب غیر قابل تردید است و اختلاف سلایق و فتاوا تغییری در اصالت آن اصل ایجاد نمی‌کند.
آیات و روایاتی که این اصل را پشتیبانی می کنند ممکن است گاه مشکل دلالی و سندی هم داشته باشند، ولی مشکل آنها در حدی نیست که بگوییم مجموعه شریعت اسلام برنامه ای برای حجاب ندارد، اگرچه این برنامه کاملا مدون نباشد.
۲. مطلب دیگر این است که پوشش برخی از خانم ها در زمان ما ربطی به پوشش پذیرفته شده از سوی شریعت و عرف متشرع ندارد و در واقع خلاف هنجار پذیرفته است و یا لااقل با آن فاصله بسیار دارد.
منظور از «برخی خانم ها» زنان مضطر و غیر مضطر معلوم الحالی که هیات ظاهری شان، طبقه و کسب و کارشان را معلوم می کند، نیست، بلکه منظور بعضی از همین شهروندان عادی جامعه ایرانی اند(در این جا به اضطرار و اباحه های روا یا ناروای این گروه کاری نداریم).
همچنین لازم نیست وارد مباحث جزئی شویم و شاهد مثال بیاوریم؛ چراکه موافقان و مخالفان، هر دو، به این دوگانگی و تفاوت در پوشش خانم ها اذعان دارند، وگرنه آدم عاقل، بحث بلاموضوع نمی‌کند.
در عین حال نقطه مشترک تمام کسانی که در باب پوشش خانم های مسلمان اظهار نظر کرده اند چه فقیهان نص گرا، چه امثال استاد شهید مطهری و چه کسانی که با دم زدن از شریعت عقلانی می خواهند با استفاده از گذرهای روانی خود و در زمینه ای سیاسی اجتماعی پوشش خانم ها را به حداقلی که زمانه آن را می پذیرد فروبکاهند ـ این است که تمام اینان فلسفه حجاب را چیزی نمی دانند جز «حفظ عفت» جامعه. از این جهت در این جا دیگر بحث حجاب مطرح نیست، حتی بحث حد حجاب هم مطرح نیست، بلکه بحث حفظ پارسایی جامعه است.
این حفظ عفت که تمام نظام ها براساس بینش خود از آن هواداری می کنند هم نقطه عزیمت و هم فصل ختام در موضوع حجاب است.
چه چادر را حجاب برتر بدانیم یا ندانیم و چه رهاترین و سبک ترین، و در واقع نپذیرفتنی ترین پوشش را تجویز کنیم، در هر حال حفظ عفت زنانه و سلامت اخلاقی جامعه منظور نظر است.نهادهای دینی و ملی در جوامع غیر اسلامی هم همین هدف را دنبال می کنند، اگرچه در فرم و زمینه ای دیگر.
پس از این مقدمه می توانیم بگوییم که مفهوم اسلامی پوشش بیش و پیش از آن که یک دستورالعمل شرعی باشد، بیانگر یک «فرهنگ» است، زیرا، مطابق مقدمه اول، هم زمینه پیشین تاریخی و علمی دارد (کتاب و سنت = فقه) و هم، مطابق مقدمه دوم، فلسفه تشریع آن فلسفه ای کاملا انسانی است که فقط به زن محدود نمی شود(اخیراً فیلمی ساخته شده است به نام «مردان خیابانی») و از این دیدگاه شاید تنه به تنه بخشی از مفاهیم فمنیستی می زند و بخشی از این مفاهیم را به حریم خود راه می‌دهد.
بنابراین تمام زنانی که به این الزام شرعی و عرفی گردن نهاده اند و شکلی از اشکال حجاب را پذیرفته اند، قاعدتا به مقتضای این فرهنگ عمل کرده‌اند.
بله، ممکن است زنی تحت تأثیر عواملی چون ارث، عادت، جبر و یا هریک از اقتضائات بیرونی تن به این الزام داده باشد و خلاصه آن را ناآگاهانه پذیرفته و به آن عمل کرده باشد.اگر چنین فرضی را در نظر بیاوریم اولا ضرری به اصل وجود حجاب که در مقدمه اول از آن سخن گفتیم نمی زند؛ و ثانیا باید بگوییم اسلام در تشریع احکام، مطلوب ترین و آگاهانه ترین صورت آن را در مقام عمل در نظر می گیرد و نه شکل ناقص و عادتی و موروثی آن را.
این همه تأکید و توصیه متون دینی به دینداری آگاهانه هم در همین جا معنا می یابد.بنابراین، این که گاهی گفته می شود چادر یا هر حجاب شرعی دیگری فقط بهانه ای است برای فسادهای پنهان، مغالطه ای آشکار بیش نیست، چراکه این فساد پنهان نتیجه تصمیم و عمل سوء فاعل آن است و ربطی به با حجاب بودن یا نبودن ندارد.البته همین موضوع را می توان در ذیل بحث «آسیب شناسی رفتارهای دینی» بررسی کرد و به نتایجی رسید که هم به کار جامعه دینداران بیاید و هم به کار دست اندرکاران و مدیران و نیز پژوهشگران.
منظور این است که بالاخره در یک بینش کلان دینی این طور نیست که تمام رفتارهای دینی که از شهروندان جامعه اسلامی سر می زند، همان کمال مطلوبی باشد که اسلام و طبقه آگاه و مسئول دین مدار خواستار آن است.
تمام آنچه تاکنون گفتیم در حکم مقدمه ای است برای بیان این مطلب که: هر رفتاری منطقا باید از پشتوانه های فرهنگی برخوردار باشد وگرنه قابل دفاع نیست.
چرا رضاخان نتوانست به ضرب و زور جبر و دیکتاتوری، در کشف حجاب آن چنان که می خواست موفق باشد؟ چون روشنفکران او را همراهی نکردند؟ چون برنامه ای برای این کار نداشت؟ نه، مهم ترین دلیل عدم توفیق او این بود که نمی فهمید که سابقه و ذائقه فرهنگی ایرانیان مسلمان که در دو مقدمه پیشین درباره آن سخن گفتیم چنان انحراف و تغییر بزرگی را برنمی‌تابید.
سرمنشأ اخلاق جنسی ویژه غرب و مکانیسم ارتباط افراد در آن جامعه با یکدیگر، میراث تمدنی و تاریخی غرب است.تمام داشته های دانشی و فرهنگی غرب امروز، از تاریخ و فلسفه و علم گرفته تا دیپلماسی و اقتصاد و وجوه دیگر، چه آنها را نفی کنیم یا اثبات، در هر حال برخوردار از زمینه های قبلی است و یک شبه ایجاد نشده است. پس اخلاق جنسی، سکسوالیته و برهنگی و رهایی بدن در این تاریخ و سنت خوب یا بد برای خود فرهنگی دارد.
این فرهنگ تبدیل به «مسئله» غربیان شده و به «تجربه» آنان راه یافته و به بخشی از فردیت و هویت آنان بدل شده است.بنابراین بیرون از این حوزه، هر کس بخواهد چنان وضعیتی را برای خود تجویز کند و روا بدارد، قطعا باید به آن فرهنگ هم نظر داشته باشد.
فعلا بحث این نیست که آن فرهنگ به کار ما می آید یا نمی آید و ما آن را بپذیریم یا نپذیریم، بحث این است که اعتقاد به روا دانستن یک پدیده به عنوان هنجار اجتماعی، اگر بی زمینه و عقبه باشد، چیزی جز مد و ادا و اصول های بی پایه جهان سومی نیست.
برهنگی موجود در دور و بر ما هم چنین حالتی دارد و وارداتی است، یعنی برهنگی را داریم، اما فرهنگش را نه.
می خواهید آن را تهاجم فرهنگی بنامید یا هر عنوان دیگر، در هر حال دست کم به این دلیل، پدیده بی سر و ته، مردود و زیان باری است که قبل از هر چیز نشانگر یک بیماری اجتماعی است.
در روزهای نه چندان دور گذشته، به مناسبت چند اعتراض و تجمع، دوباره بحث حجاب زنده شد.اما طبق معمول پس از چند سخنرانی و اظهارنظر، مثل این که طبق معمول آب ها از آسیاب افتاده و ماجرا از یادها رفته است.چه اعتراضی در کار باشد یا نباشد، چه دولتمردان به این موضوع به عنوان معضلی فرهنگی که تابعی از مشکلات فرهنگی دیگر ماست بیندیشند یا نیندیشند، درهرحال سزاوار است که در توجه به این مسأله آن را از سطح یک بحث داخلی فراتر ببریم و به آن صبغه ای فرهنگی ـ جامعه شناختی ببخشیم.
اقتصادزدگی بخشی از مدیریت کلان کشور، کم کاری یا بی توجهی برخی مدیران فرهنگی و عوامل دیگر به کنار، آنچه در این میان مغفول مانده است، رفتار فردی «خود ما» است.