تاریخ انتشار : ۱۵ مهر ۱۳۸۹ - ۰۷:۴۷  ، 
شناسه خبر : ۱۷۵۲۸۱
بسط نظریه صنعت فرهنگسازی در ساحات فرهنگی جوامع

مسعود رفیعی طالقانی
انبوه کالاهای فرهنگی در جهان مدرن بودن شک چیزی نیست که بتوان به آسانی از کنار آن گذشت چرا که کاملاً مشهود است بخش سازمان‌یافته‌ای از آنها با هدفی جز تعالی فرهنگ تولید شده‌اند. فرهنگ مفهومی چندوجهی و چندبعدی است. دارای مفاهیم و تعاریف متعدد و نیز واجد نوعی جنبه ابزارگونه که مدت‌های طولانی است این امکان را پدید آورده تا به آسانی بتوان بخش عظیمی از ناکامی‌ها را بر عهده کاستی‌های فرهنگ گذاشت. این یادداشت در تلاش است به نگاه ابزارگرایانه به فرهنگ نظر بیفکند و با طرح چند مثال چرایی بسط نظریه صنعت فرهنگ‌سازی متفکران مکتب فرانکفورت را واکاوی کند. پیش از آن لازم است به این نکته اشاره شود که نظریه صنعت فرهنگ‌سازی از جمله قطعات فلسفی است که در دوران مدرن به نقد شرایط فرهنگی دوره سرمایه‌داری متاخر پرداخته است.
از دیدگاه نظریه‌پردازان مکتب فرانکفورت نظیر آدورنو، هورکهایمر و مارکوزه جامعه سرمایه‌داری متاخر به واسطه شناخت کاذبی که حاصل اشاعه فسفه علم اثباتی (پوزیتیویسم) است، دچار افت فرهنگی شدیدی شده است. تئودور آدورنو ماکس هورکهایمر از جمله متفکران برجسته مکتب فرانکفورت به شمار می‌آیند که با تدوین نظریه صنعت فرهنگ‌سازی به نقد رفتارهای چندگانه ساخت‌های قدرت با حوزه فرهنگ پرداختند و به درستی نشان دادند که قدرت‌ها در دوران سرمایه‌داری با چه اشتیاق زایدالوصفی توانست فرهنگ را آن‌گونه که می‌خواهد، تحت سلطه درآورد و با آن، هر چه می‌خواهد انجام دهد. البته رفتارهای انحصارطلبانه قدرت‌ها صرفاً به حوزه فرهنگ محدود نبوده، ‌نیست و نخواهد بود بلکه تمام حوزه‌ها اعم از اقتصاد،‌ تکنولوژی‌، فناوری و... را مورد توجه قرار داده و این البته چیزی دور از انتظار نبوده است.
از نظر آدورنو و هورکهایمر «صنعت فرهنگ» از ویژگی‌های عصر سلطه عقلانیت ابزاری است. به زعم ایشان جامعه سرمایه‌داری متاخر با تلفیق فرهنگ با سرگرمی و بازی، فرهنگ توده‌ای منحطی به وجود آورده است. به نظر آدورنو مجموعه سرگرمی‌ها، تفریحات و ابزارهای حاصل از فناوری‌ به مفهوم جدیدی انجامیده است به این معنا که صنعت است که فرهنگ را می‌سازند البته فرهنگ متناسب با خود. در این فرهنگ انسان دیگر به عنوان فرد، سوژه و سازنده نقشی ندارد. در صنعت فرهنگ‌سازی فرد نوعی توهم است، آن هم نه صرفاً به سبب یکدست شدن و استاندارد شدن ابزار تولید. در این جامعه،‌ فردیت دروغین یا شبه‌فردیت امری رایج است. «اگر نیاز به تفریح و سرگرمی عمدتاً‌ محصول صنعت فرهنگ‌سازی بود که از این موضوع به منزله ابزاری برای توصیه فلان محصول یا روش به توده‌ها سود می‌جست. امروزه سرگرمی همواره تاثیر و نفوذ کسب و کار، دغدغه فروش و غیره را برملا می‌کند. لذت همیشه به معنای فکر نکردن به هیچ چیز و فراموش کردن رنج است؛ حتی آنجا که رنج مشهود است. تجربه لذت اساساً همان حس درماندگی است،‌ نوعی گریختن اما، نه آن‌طور که می‌گویند گریز از واقعیت ذلت‌بار، بلکه گریز از آخرین بقایای ایده و خیال مقاومت. رهایی‌ای که سرگرمی وعده حصولش می‌دهد، به واقع آزادی از قید تفکر و نفی کردن است.»
در اینجا ممکن است این سوال برای مخاطب به وجود بیاید که سرگرمی و تفریح از مدت‌ها پیش از به وجود آمدن صنعت فرهنگ‌سازی و به عبارت دیگر از دوران کهن ـ از صحنه‌های نمایش یونان و جنگ گلادیاتورهای روم‌ ـ وجود داشته است. پس چگونه امکان دارد به صورت ابزاری در دست نظام سرمایه‌داری قرار گرفته باشد؟ آدورنو و هورکهایمر برای این پرسش پاسخی اینچنین در نظر گرفته‌اند: درست است که سرگرمی و تفریح و همه عناصر صنعت فرهنگ‌سازی از مدت‌ها پیش از آنکه این صنعت پا به هستی بگذارد، وجود داشته‌اند اما اکنون این عناصر از بالا هدایت و روزآمد می‌شوند و به عبارت دیگر کل جهان ساخته شده است تا از غربال صنعت فرهنگ‌سازی گذر کند. آنها بر این باورند که کارکرد اصلی صنعت فرهنگ، از میان برداشتن هرگونه امکان مخالفت اساسی با ساخت سلطه مستقر است به تعبیر دیگر جامعه‌ای که در چنبره صنعت فرهنگی غلتیده باشد، هرگونه نیروی رهایی‌بخش را از دست می‌دهد و شاید این تفسیر دقیق‌ترین تفسری است که می‌توان در دفاع از بسط تئوری صنعت فرهنگی ارائه داد.
اکنون نخست لازم است به شرح دیدگاه‌های نظریه‌پردازان مکتب فرانکفورت در خصوص فرهنگ بپردازیم، سپس ساحت‌های سه‌گانه فرهنگ در جوامع را بررسی کنیم و در آخر به هنر و معماری به عنوان ملموس‌ترین وجوه فرهنگ در جوامع برسیم و وضعیت آنها را در مواجه با صنعت فرهنگ‌سازی مورد مداقه قرار دهیم. برای این کار نخست باید بخشی از تعاریف نظریه‌پردازان مکتب فرانکفورت در باب فرهنگ و هنر را بازخوانی کنیم و سپس از همین منظر به ساحات سه‌گانه فرهنگی بپردازیم. آدورنو معتقد است هنر حقیقتی از جامعه را منعکس می‌کند که از جنبه اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و فناوری قابل تامل است. او این بازتاب ار محتوای حقیقی هنر می‌نامد. برای نمونه اگر جامعه در حال سقوط باشد، هنر این سقوط را منعکس خواهد کرد و از سوی دیگر در صورت حرکت جامعه‌ای به سمت تعالی، هنر باز هم آن را برمی‌تاباند. در این میان شق سومی نیز وجود دارد که او از آن با عنوان صنعت فرهنگ‌سازی یاد می‌کند. این صنعت، هنری را تولید می‌کند که با امور غیر حقیقی جامعه تعامل دارد و هنر را از هرگونه محتوای حقیقی خالی می‌کند. عقیده آدورنو در مورد محتوای حقیقی هنر تبعاتی برای خود‌آیینی هنر (مثلاً استقلال هنر از سیاست و متافیزیک) به همراه دارد.
هنری که جامعه را باز می‌تاباند، نمی‌تواند به طور کامل خودآیین و از جامعه مستقل باشد. بنابراین هنر، هم از جامعه حاصل می‌شود و هم اینکه هنوز به مقدار کافی از آن مستقل است که کارکردی انتقادی داشته باشد. گرچه آدورنو در بخش‌های بسیاری از بحث خود، قائل به خودآیینی هنر و استقلال آن از زمینه‌هایی نظیر مذهب، سیاست و... است اما باور اساسی وی این است که هنر باید در بستر زمینه‌های اجتماعی شکل گرفته و قوام یابد و در این میان یکی از تناقضات جدی بحث او بی‌توجهی و توهینی است که به موسیقی جاز سیاهان آمریکایی می‌کند و آن را فاقد جنبه اعتراضی می‌داند حال آنکه مفسرین هنر مدرن غالباً بر این باورند که این موسیقی هنری تمام‌قد اعتراضی به شمار می‌آید.
آدورنو به خاطر آغاز این نظریه زیبایی‌شناسی مشهور است که «دیگر هیچ چیز درباره هنر بدیهی نیست، نه حتی حق آن برای وجود داشتن». وی مصمم بود که هنر ادامه پیدا می‌کند، به این دلیل که هنر نه‌تنها حقیقت را در مورد واقعیت جامعه باز‌می‌تاباند بلکه مامنی است برای امکانات و توانایی‌های آینده جامعه. در اصل این ابعاد آرمانی در مورد هنر از شک و بدبینی به خود هنر آغاز می‌شود. آدورنو معقتد است فلسفه انتقادی، با توجه به فرآیند کلی شیءگونگی در جامعه مدرن تنها می‌‌تواند به زیبایی‌شناسی و هنر به عنوان دریچه‌هایی به سوی آزادی و رهایی امید داشته باشد. از نظر او هنر راستین قابلیت ویرانگری و بنیان‌فکنی در مقابل فرآیند شیءشدگی جهان را دارد. هنر راستین ذاتاً به سوی جست‌وجوی خواسته‌ها و حقایق راستین سو می‌گیرد. آدورنو اعتقاد دارد که بر خلاف علم اثباتی که درصدد اثبات وضع موجود است، نظریه انتقادی می‌تواند به وسیله نگرشی زیبایی‌شناسانه، همه‌گیر شدن عقلانیت ابزاری را به منظور ایجاد تغییر اساسی در آن به تصویر بکشد. ویژگی هنر از نظر او نپذیرفتن وضع حاضر و تصویر کردن وضع مطلوب است. هنر نقاد به ما این فرصت را می‌دهد که از تحمیلات جامعه سرمایه‌داری متاخر رها شویم. به طور کلی آدورنو با انتقاد از وضعیت جامعه سرمایه‌داری متاخر بخش عظیمی از انتقادات مکتب انتقادی را شکل داده است.
اکنون اما نوبت به فرهنگ به عنوان مفهومی فراتر از مفهوم هنر می‌رسد؛ مفهومی کلی‌تر از مفهوم هنر. شاید محیطی که هنر در آن جای می‌گیرد و به تعبیر دیگر فرهنگ به مثابه امر کلی. مکتب فرانکفورت بیشترین توجهش را بر قلمرو فرهنگی متمرکز کرده است. نظریه‌پردازان انتقادی، انتقادی‌های مهمی به آنچه «صنعت فرهنگی» می‌خوانند، وارد کرده‌اند و این مکتب که تحت شرایطی پس از جنگ جهانی دوم در عرصه جهان ظاهر شد، توانست به عنوان یک جریان فکری مطرح در نقد وضع موجود نظام سرمایه‌داری غرب جا باز کند. پرسش اساسی متفکران انتقادی این است که بر خلاف انتظارات عصر روشنگری، چرا بشر به جای ورود به وضعیتی انسانی، در نوع جدیدی از توحش قرار گرفته است؟ سلطه عقلانیت ابزاری که همه چیز را به سطح کالا و ارزش مبادله نتزل می‌دهد، یکی از عوامل اصل این وضعیت است. از نظر آدورنو و هورکهایمر، پیدایش جامعه سرکوبگر و ویرانگر که امکان آزادی و رهایی انسان را به کمترین حد کاهش می‌دهد، محصول همان نیروهایی است که عصر روشنگری به ارمغان آورده است. فاشیسم به مثابه نقطه اوج توسعه جامعه مدرن، تصادفی تاریخی یا نتیجه تداوم بقایای ایدئولوژی اشرافی در درون جامعه و دولت صنعتی مدرن نیست.
آدورنو هورکهایمر در دیالکتیک روشنگری نشان دادند که خردابزاری و بنیان خزدباوری مدرن، هر محصول فرهنگی را چون کالا تولید می‌کند و بنا به همان منطقه آشنای بت‌وارگی کالاها، در محصول فرهنگی نیز جهان واژگونه شکل می‌گیرد. مکتب فرانکفورت توجه زیادی به عامل و نقش فرهنگ در تحلیل مسائل اجتماعی داشت و با وجود اینکه به عنوان مکتبی «نئومارکسیست» تلقی می‌شد اما نسبت به سنت‌های مارکسی نظیر «جبرگرایی اقتصادی» به دیده انتقادنگری است و سعی کرد برخی از نظریات آن را اصلاح و تعریفی تازه از آن ارائه دهد. از سوی دیگر آنان نسبت به عملکرد وسایل ارتباط جمعی انتقاد داشتند و آن را به عنوان ابزار سلطه سیاسی و فرهنگی در خدمت نظام‌های موجود می‌دانستند. پیروان مکتب فرانکفورت با وجود اینکه اهمیت اقتصاد سیاسی را تصدیق کرده بودند، اعتقاد داشتند آنچه بیشتر اهمیت دارد، توضیح سه تحول فراگیر در جوامع کنونی است.
ـ شکست جنبش کارگری در اروپای غربی به دلیل رونق اقتصادی در این ممالک و نیز افول معارضات طبقاتی که متناسب با آن رونق رخ داد.
ـ سلطه فراگیر آگاهی کاذب که متضمن حمایت همه طبقات، از جمله طبقه کارگر از نظام سرمایه‌داری بود.
ـ رواج سرکوب در کشورهای سوسیالیستی و نیز سرمایه‌داری به دنبال ظهور استالینیسم و فاشیسم. برای شناخت این تحولات، نظریه‌پردازان انتقادی به روبنا، به ویژه جنبه‌های فرهنگی جامعه پرداختند در حالی که پیش از آن مطالعه زیربنا در کانون توجه تحلیل مارکسیست‌ها قرار داشت. نظریه‌پردازان انتقادی روند شکل‌گیری ایدئولوژی و مشروعیت را در جوامع کنونی سرمایه‌داری بررسی کردند. همچنین اوضاعی که تحت آن، اجتماعی شدن فرد تحقق می‌پذیرفت نیازمند نظریه‌ای در مورد فرهنگ بود. از نظر آدورنو فرهنگ که زمانی محمل حقیقت و زیبایی بود، در ورطه همسان‌شدگی و هم‌شکل‌شدگی افتاد و به عنوان بخشی مهم از جامعه تماماً اداری درآمد. آدورنو فرهنگ را به عنوان شیوه‌ای از سلطه‌گری در قالب صنعت فرهنگسازی می‌دید که آنچه را او در فرهنگ توده مردم می‌خواند، تولید و بازتولید کرد. او معتقد بود صنعت فرهنگسازی ساخت‌هایی را که از فرهنگ مدرن کنترل می‌کرد، عقلایی و بوروکراتیزه می‌کرد.
در حقیقت به اعتقاد ریتزر «مکتب انتقادی» با وارونه ساختن تاکید مارکسیست‌های سنتی، از توجه به مبنای اقتصادی رویگردان شد و به بررسی «روساختار» روی آورد. یکی از عوامل محرک این تغییر جهت، این است که مکتب انتقادی احساس می‌کند مارکسیست‌های سنتی بر ساختارهای اقتصادی بیش از اندازه تاکید کرده‌اند. همین امر علاقه‌شان را به جنبه‌های دیگر واقعیت اجتماعی،‌ به ویژه فرهنگ، تحت‌الشعاع قرار داده است. گذشته از این عامل، یک رشته دگرگونی‌‌های خارجی در جامعه نیز در جهت این تغییر عمل کرده‌اند. تنعم دوره بعد از جنگ جهانی دوم، در جهت‌ آن عمل کرده است که تناقض‌های اقتصادی داخلی به طور عام و کشمکش طبقاتی به طور خاص، تا اندازه‌ای ناپدید شود. به نظر می‌رسد آگاهی کاذب تقریباً در میان همه طبقات اجتماعی، از جمله طبقه کارگر که حامی و پشتیبان پرشور نظام سرمایه‌داری شده، تعمیم یافته است. این تشخیص که اتحاد شوروی با وجود داشتن اقتصاد سوسیالیستی، دست‌کم به اندازه نظام سرمایه‌داری سرکوبگر است، به این قضیه دامن‌زده است. به همین دلیل آنها این سرچشمه را در فرهنگ جست‌وجو کردند. صنعت فرهنگ یا سومین موضوع اصلی در آثار مکتب فرانکفورت، بیشترین پیوند را با علایق جامعه‌شناسی دارد. این موضوع نخستین بار در مقاله مشترک هورکهایمر و آدورنو زیر عنوان «صنعت فرهنگ: روشنگری برای فریب‌توده‌ها» مطرح شد. نگارندگان مقاله مدعی بودند که در وضعیت انحصاری تمامی فرهنگ توده‌ای یکسان و یکنواخت بوده و این فرهنگ به واسطه درهم‌آمیختگی فرهنگ و سرگرمی، تباه و فاسد نیز شده است.
از این گذشته درهم‌آمیختن تبلیغات و صنعت فرهنگی موجب می‌شود این هر دو به آیینی برای منحرف ساختن انسان تبدیل شوند. براساس نتیجه‌گیری آنها، موفقیت تبلیغات در صنعت فرهنگ از آنجا ناشی می‌شود که مصرف‌کننده‌ ـ با وجود آگاهی از منظور اصلی مبلغان ـ خود را ناگزیر احساس می‌کند، محصولات آنان را خریداری کرده و مورد استفاده قرار می‌دهد. اکنون با بررسی نحوه نگاه نظریه‌پردازان انتقادی به فرهنگ و هنر به آسانی می‌توان تفکر انتقادی را به ساحات جداگانه و البته درهم‌تنیده فرهنگ نیز بسط داد و نتیجه گرفت که ساخت سلطه چگونه می‌تواند حوزه فرهنگ را در هر سه ساحت در چنبره خود قرار دهد. اگر تعریف رایج نهادهای بین‌المللی که البته خود ذیل نظامات سرمایه‌داری قرار داشته و تعریف شده‌اند را بپذیریم، فرهنگ از سه ساحت فرابخشی، میان‌بخشی و بخشی تشکیل شده است. ساحت فرابخشی بیشتر به ملیت و قومیت مربوط است و واجد نوعی نگاه ناسیونالیستی است؛ ایرانیت ایرانیان یا فرانسوی بودن فرانسویان. این ساحت فرهنگی را شاید کمتر نیرویی توانسته باشد مورد تغییر و دگردیسی قرار دهد.
هر چند با ظهور فاشیسم این ساحت فرهنگی مورد حمله قرار گرفت و به شدت تحقیر شد اما به جد می‌توان گفت تنها ساحت فرهنگی است که به دلایل بسیار اعم از اینکه خود واجد نوعی قدرت مقاومت و نیروی رهایی‌بخش بود، توانست در برابر تهاجمات ایستادگی کند. این ساحت فرهنگی تنها در چنبره این نگاه‌ها بود که نه دچار دگردیسی بلکه دچار نوعی احساس خوف و امید شد و در بستر تعاریف متعددی درغلتید که بعضاً توانستند آن را دچار نوعی جریان کنش و واکنش کنند. دو ساحت دیگر فرهنگ اما ساحاتی بودند که در دوره‌های تاریخی مختلف و به فراخور وضعیت‌های سیاسی اجتماعی جوامع دچار دگردیسی‌های گوناگون شدند. ساحت میان‌بخشی به مثابه حال عمومی جامعه که با تعاریف و مفاهیمی متعدد اعم از نرخ امید به زندگی، نرخ مشارکت سیاسی، نشاط اجتماعی و... و نیز ساحت‌بخشی اعم از تمامی هنرها و کتاب. این دو ساحت را می‌توان در نظریه صنعت فرهنگی به خوبی گنجاند که تا چه میزان مورد تهاجم افسار گسیخته دوران سرمایه‌داری قرار گرفته‌اند. حال عمومی جامعه به مثابه امر سیاسی، اجتماعی که واجد هیچ نوعی از خودآیینی به ‌شمار می‌آید اما در وضعیت تحدید تولیدگری خلاقانه ‌به سوی اضمحلال و فروپاشی رفت. ساحت میان‌بخشی در وضعیت بد اقتصادی، سیاسی و اجتماعی جوامع رو به افسردگی و ناآرامی نهاد و هنرها به تعبیر آدورنو واجد نوعی کالاشدگی شدند که تنها و تنها کارکردی ابزاری آن هم در اختیار نیروهای سرمایه‌داری یافتند.
این تئوری که «انسان دیگر به عنوان فرد، سوژه و سازنده نقشی ندارد و در صنعت فرهنگسازی فرد نوعی توهم است» در ارتباط با ساحت میان‌بخشی فرهنگ و حال عمومی جامع تحقق یافت و اینکه «جامعه سرمایه‌داری متاخر با تلفیق فرهنگ با سرگرمی و بازی، فرهنگ توده‌ای منحطی به وجود آورده است» در ارتباط با ساحت‌بخشی فرهنگ که چیزی جز هنر و معماری نبود. فیلم‌های سرگرم‌کننده، سریال‌های تلویزیونی‌ و بی‌تاثیر و تنها و تنها برای اتلاف وقت، بناهای بی‌سامان و بی‌هویت که در جوامع سرمایه‌داری به مثابه تولیدات صنعت فرهنگی و در جوامع توسعه‌نیافته به عنوان نمادی از درغلتیدن به مدرینته به وجود آمدند؛ کالاهای شبه‌فرهنگی که بر چسب فرهنگی بر خود دارند و هزار چیز دیگر، جملگی از مصادیق به بار نشستن صنعت فرهنگی بودند که متفکران انتقادی بر آن تکیه کردند و پس از دیالکتیک روشنگری، سلطه عقلانیت ابزاری و شیء‌شدگی به آن پرداختند. صنعت فرهنگی از هنرمندان نیز چیزی جز نیروی کار در اختیار تولید ابزار به بار نشستن خواست‌‌هایش نمی‌خواست و هنرمند متفکر منتقد خالق هیچ‌گاه به کار او نمی‌‌آمد. از این‌رو ساخت سلطه همواره بر آن بوده است تا خود، نهادسازی کند، به تعریف بپردازد و ذیل همان تعریف، باورش را به بار بنشاند. کشش زایدالوصف کالاهای صنعت فرهنگی در جوامع نیز از آن جهت است که نشان به مثابه یک توهم و نه سوژه چاره‌ای جز این نمی‌بیند که این کالاها را در اختیار گیرد و مصرف کند.
* منابع در دفتر روزنامه موجود است.