علیرضا فکوری گردویشه / نویسنده و روزنامهنگار
این روزها این طوریام
با هر که دوست میشوم گویی
آنقدر دوست بودهایم که دیگر
وقت خیانت است
مدتهاست کوشیدهام در این باره که: چرا این تکه از شعر «انهدام» شاعر بلند یاد «نصرت رحمانی» سایهاش را بر سینهام نشانده – گزلیگ در مشت – بنویسم؛ اما مگر «غم نان» میگذارد!؟ غم نانی که پنداری بستهاندش به «شاخ آهو» و من و ما از پی آن میدویم؛ چون سگ پاسوخته! و یک بار به خود میآییم که زیستنمان در جهانی که همهاش حرمان و بیبهرگیاش برامان بوده به پایانه خویش نزدیک شده و ما هم نمیدانیم باید خشنود باشیم یا اندوهگین – شاید اصطلاح «قید حیات» که ما در فرهنگ دینیمان داریم، دقیقا منطبق بر همین روزهایی است که فکر میکنیم «اینقدر دوست بودهایم که وقت خیانت است»! روزهای ابتذال و دلآشوبی.
هزاره سوم، آنگاه آغازید که بشر، پس از حرکت گریزوار از ستوه «مدرنیته» به سمت اتمسفر «پسامدرن» درصدد بود یا این طور به نظر میآمد که درصدد بوده – به آنچه که دوران روشنگری از او ستانده است، دوباره دست یازد. نگاهی به هنر و ادبیاتی که در دهه پایانی دوم از سوی ساکنان زمین آفریده شده، بیانگر این است که انسان ساختار یافته در فرهنگ و هوای مدرنیته، کنش فراگیری را در جهت بازیابی آنچه که این عصر از او گرفته است پی میگیرد و همین علایم را و همین پیامها را، در ساحتهای دیگری غیر از هنر و ادبیات نیز میتوان یافت؛ پیامهایی که نشانگر بازگشت ضمیر ناخودآگاه – و حتی خودآگاه – بشر به سمت «ارزش»ها و معیارهایی است که چرخه بیترحم زندگی مدرن، آنها را زیر سایه کشیده است.
هر چند عصر مدرنیته توانست رفاه، دستاوردهای تکنولوژیک و نیز پیشرفتهای شایان توجهی در اندیشه بشر نیمه دوم قرن بیستم بر جای گذارد، اما میتوان گفت که بشر هم بهای گزافی برای این دستاوردها پرداخته است. مفاهیم ارجمند و گاه فرهمندی مانند: عشق، دوستی، برادری، همیاری، نوعدوستی، ایمان، فداکاری، از خودگذشتگی و از این دست ارزشهای بنیادین، داشتههایی بوده که اکنون، که زیستن در جهانی ناارجمند، ناشکیبا، مبتذل و آکنده از هوای ناجوانمردی، اینقدر برای بشر مدرنیته دشوار شده که نگاه به پشت سر دارد و درگیر دریغ و افسوس ستایشها و پرستشهایی است که از کف داده، چرا به پارهای از همان مفاهیم فرهمند خویش حمله میکند؟ آیا نمیتوان گفت ما نیز به سمتی میرویم که «همینگوی» رفت؟
او به ستوه آمده بود؛ همچنان که ما نیز نستوهان دوران بیروح مدرنیته نیستیم؛ اما چرا به اعتقادات هم (که در یک نگاه فراگیر میراث مشترک کلیت بشر است) شلیک میکنیم!؟
بد نیست که به این پرسش – فراختر و عمیقتر – پرداخته شود و صاحبنظران و اندیشهورزان کمی بیندیشند و... البته بنویسندش – اگر حالی بود و مجالی و اگر «غم نان» وا گذاشت – انشاءالله به قرصتی دیگر امیدوارم؛ تا بلکه از این «خودزنی» حیرتانگیز بشری که پا به راهروهای پسامدرن گذاشته، بیشتر بنویسم.
بشر – ناخودآگاه – آنها را بر میز معامله پایاپای دوران مدرن درباخته است و اینک، که هزاره سوم را آغازیده، دریافته که زندگی او – هر چند منظم، مقتدر و مرفه (البته فرضا) باشد، از آن «شکوه» ستایشانگیز و قابل احترام تهی شده است؛ خلاء.
وقتی «ساموئل هانتینگتون» تئوری «برخورد تمدنها» را مطرح کرد و روشنفکران جهان، آن را در کنار «پایان دنیا»ی «میشل فوکو» قرار دادند، جهان میتوانست به اندازهای تیره و تار شود که نگرانی متفکران بر انگیزاند. پس از آن، نظریه «گفتوگوی تمدنها»ی «سیدمحمد خاتمی»، هر چند بسامد بالایی در جهان یافت، اما وقایعی چون «11 سپتامبر» این بسامد را آنچنان فرو کاهید که اکنون صدای آن نه تنها رسا به نظر نمیرسد، بلکه تقریبا ناآشنای گوشهاست. آیا میتوان این طور تصور کرد که ما به تحقق تئوری «برخورد تمدنها» نزدیکتریم تا گفتوگوی تمدنها؟ پاسخ دادن به این پرسش، اگر معطوف به پدیده «جهانی شدن» نیز باشد، زیاد نمیتواند برای فرهنگهایی چون فرهنگ ما خوشایند باشد؛ زیرا همواره آن که «قدرت» زیر رکاب او بوده، توانسته است «نمایش»هایی را بنویسد و سپس بازیگرانی را برای اجرای آن بگمارد. آیا ممکن است قدرتهای روز جهان (و مشخصا ایالات متحده) درصدد باشند تا تئوری «هانتینگتون» را روی صحنه ببرند؟
پس از آنکه جنگ فراگیر دوم، دامنش را از جهان برگرفت، بشر بارها رودرروی یکدیگر ایستاده است. ما جنگهای متعددی را دیدهایم. از آمریکای لاتین تا شرقیترین نقاط آسیا و البته خاورمیانه در کنار اینها، همیشه ماشههایی با هدف جان بشریت چکانده شده است؛ گاه با انگشت آزادیخواهی و گاه با دستهای سرکوبگر – ما آنچه که این روزها میتواند عمیقا موجب نگرانی باشد، این پرسش است: چرا بشر در سالهای آغازین هزاره سوم به اعتقادات یکدیگر شلیک میکند؟
به سخره گرفتن و «وهن» اعتقادات مسلمانان و حتی منفجر کردن جایگاههایی که برای مسلمانان (بخوانید بخشی قابل توجه از جمعیت زمین) مقدساند چه معنایی دارد؟
«ارنست همینگوی» (به گمانم) در مقدمه رمان «وداع با اسلحهاش، نه البته دقیقا ولی تقریبا میگوید: «... این روزها هیچ چیز برای من دوست داشتنی نیست و همه چیز تقدس خود را نزد من از دست داده است.» و بعدتر، یک روز لوله تفنگشکاری را مینهد در دهانش و ماشه را – به نظر من – به روی این «بیتقدسی» و «نابشکوهی» میچکاند!
هر چند به عنوان یک مسلمان و یک «شیعه» عمیقا از آنچه بر مفاهیم و ارزشهای اعتقادیام در «سامرا» و جاهای دیگر جهان میرود، به شدت احساس تجاوز و خشم میکنم، اما به این فکرم که بشر، با آنچه در پیش گرفته و من آن را «حمله به اعتقادات یکدیگر» میخوانم، باید زخمهای عمیقتری را به انتظار بنشیند.