* آقای علیحسینی با تشکر از زمانی که به صفحه پایدا دادید. قبل از هر صحبتی استدعا دارم که خودتان را معرفی فرموده و از سوابق و فعالیتهای خود بفرمایید.
** بسمالله الرحمن الرحیم: محمدرضا اسمم هست و علیحسینی هم فامیلی من؛ عرض شود که سابقه مبارزاتیام هم برمیگردد به سالهای آخر دهه 40. دقیقا از سال 49 آغاز شد و تا سال 53 که دستگیر شدم. من عضو گروه ابوذر نهاوند بودم و در زمان دستگیری هم محکوم به حبس ابد به علاوه بیستوهشت سال شدم و تا اول بهمن سال 57 که مردم ریختند در زندانها را باز کردند و رژیم مجبور شد که ما را آزاد کنند. این یک گزارش کوتاه بود از سابقه مبارزاتی من در قبل از انقلاب اسلامی.
* فرمودید که در سال 49 پا به میدان مبارزه گذاشتید، آن وقت چند سال داشتید؟
** حدود 14 یا 15 سال داشتم.
* در پانزده سالگی شروع به مبارزه کردید خب چند سالگی دستگیر شدید؟
** در هجده سالگی هم دستگیر شدم.
* بفرمایید پذیرایی در دوران بازداشت و زندان چطور بود؟
** بله، پذیرایی، جای شما خالی خیلی خوب بود. من را زمانی دستگیر کردند که برای انجام ماموریت نظامی رفته بودیم شهرستان؛ آنجا که ما را دستگیر کردند بلافاصله منتقل شدیم به تهران. ورودی تهران چشمهای ما را بستند و رفتیم زیر صندلی؛ اما من احساس کردم که به شهربانی کل آن وقت منتقل شدیم چون که از قبل این نوع مراکز را برای انجام عملیات نظامی شناسایی کرده بودیم. بعد بردند پیش رییس ساواک وقت و او گفت که مرا ببرند و استخوانهایم را برایش بیاورند و ما را بردند و استخوانهایم را برایش نمایان کردند و آوردند برای ایشان. دیگر شکنجهها از آن وقت شروع شد و شما مستحضرید که یک نفر را که میگرفتند و در گروهی مسلح بود برخورد با او خیلی شلاقیتر و سختتر بود تا دیگر دوستانی که میگرفتند و در گروههای مسلح نبود؛ در واقع فشار بسیار سنگینی را به ما وارد میکردند و این فشار در همان یک هفته اول وارد میشد و هر هنری که در شکنجه داشتند را در همان مدت پیاده میکردند چون اطلاعات ما فقط در چند روز اول به دردشان میخورد و هر چه زمان میگذشت این اطلاعات میسوخت. به همین دلیل آنها تلاش میکردند در لحظات اول اطلاعات را بگیرند و بیشترین فشار در همان هفته اول بود و بعد کاهش پیدا میکرد.
* مخاطبان صفحه پایدار، جوان هستند و خاطرات کمرنگی حتی از دفاع مقدس دارند چه برسد به دوران ستمشاهی. شما در مقطعی وارد درگیری سیاسی و نظامی شدید که بین 18 تا 19 سال داشتید، عملیات مسلحانه انجام میدادید برای جوان امروز ما بگویید انگیزه چه بوده؟ در پس کار چریکی در آن مقطع چه چیزی وجود داشته است؟
** البته نکته بسیار ظریفی است. من وقتی با خودم خلوت میکنم و فکر میکنم که چرا اصلا به این را کشیده شدم، خب از بچگی به هیاتهای مذهبی میرفتیم به صورت سنتی و با خانواده احساس میکنم آن حماسهها در همین هیاتها راجع به امام حسین و کربلا وجود داشت، همه آنها از کودکی در من اثر داشت و چون در سطحی زندگی داشتیم که بدبختی مردم را میدیدیم مثل بیشتر مردم که آن موقع سطح زندگی پایین بود و تفاوت اجتماعی را میدیدیم و سختی را درک میکردم. مساله آزادگی و امام حسین و کربلا و... ریشه افکار سیاسی من بود.
مثلا ما یک معلمی داشتیم به نام حاج طالبیان که ایشان را دستگیر کردند همین آقای سیدکاظم اکرمی که وزیر آموزش و پرورش بود. اینها جلساتی مخفی برای بعضی دانشآموزان میگذاشتند و ما شبها میرفتیم و آنها درس قرآن و توحید میدادند و ریشه افکار ما در همان جلسات شکل پیدا کرد و به تناسب سن حساسیت نشان میدادیم و ما همین را از اسلام میدانستیم که لا اله الا الله و هر آنچه را که فکر میکردیم هوای نفس بود، تظاهر بود، باید با آنها مبارزه کرد.
آن فطرتهای دستنخورده که در مسیر درستی قرار گرفتند و آن دوستانی که در سن 18 یا 19 سالگی برای اعدام بردنشان شاید اگر درخواست عفو میکردند بخشیده میشدند اما این کار را نکردند و در زمان اعدام هم گفتند چشمهای ما را نبندید. یعنی وقتی که فطرت از یکسری غبارها پاک میشود مطالب را و همه چیز را بهتر درک میکند.
رساله حضرت امام و حرکتهای ایشان و دوستانی که آنها را انتقال میدادند ذهنهای ما را روشن میکردند. مبارزات مردم فلسطین و مبارزاتی که در آن زمان وجود داشت همه نمونههایی بود که موثر بود.
* برای کار مسلحانه خط مشی وجود داشت چون یک تحریمی از گروههای مسلمانان، کسانی که کار چریکی و نظامی میکردند به غیر از گروههای منافقین و برای تیپ پیرو خط امام(ره) صورت میگرفت، استعمار دارد جا میاندازد که سرکردههایش کسانی مثل چهگوار بودند آیا همچنین شخصیتی برایتان سرلوحه بود یا کسی مثل پدر حضرت امام یا خود امام؟
** ما تا مدتی اساس شکلگیری ذهنیتمان حرکت امام در سال 42 بود. بعد هم بطور طبیعی مسائلی که آقای دکتر شریعتی بیان میکردند خیلی برایمان جالب بود.
در واقع اساس حرکت حضرت امام بود و بعد هم سخنان استاد شریعتی، استاد مطهری، شهید مفتح در مسجد جامع جاوید و قبا که به ما درس مبارزه میدادند.
* آموزش نظامی را کجا دیدید؟
** در تهران دوستانی که اطلاعاتی در این زمینه داشتند من در کنار آنها آموزش دیدم بعد آموزشهای عملی در پادگانها داشتیم. برخی از دوستان در خارج از کشور آموزش دیدند. سازمان مجاهدین و چریکهای فدایی خلق اطلاعیه دادند که ما به آنها ملحق شویم، ولی ما نپذیرفتیم و استقلال خودمان را حفظ کردیم و آموزش ما هم محدود بود.
* گروه ابوذر از چه افرادی تشکیل شده بود؟
** پایهگذارش همین آقای کرمی و طالبیان بودند و بقیه بچههای دبیرستانی که در جلسات بودند و نه نفر با هم همقسم شدند برای مبارزه مسلحانه و بعد هم اینها با خیلی آدمها در ارتباط بودند و آدمهای معروفی در آنها نبود. 6 نفر از آنها در سال 53 در سی بهمن که سالگردشان در همین بهمن است، اعدام شدند. از محکومین ابد داشتیم تا حبس 50-40 روز. خیلیها عضو گروه نبودند اما هوادار بودند و در ارتباط بودند. بعضی بعد از انقلاب شهید شدند بعضی هم بودند که به منافقین پیوستند و بعد از انقلاب از بین رفتند. شاید شصت یا هفتاد نفری در ارتباط با گروه ابوذر دستگیر شدند.
* آقای علیحسینی بفرمایید که بعد از انقلاب گروه ابوذر چه کار کرد و آیا هنوز دور هم جمع میشوید یا خیر؟
** اوایل انقلاب منسجم بودیم تا حدود دو سال یا سه سال بعد از انقلاب که دیگر احساس کردیم نیازی به انجام کار گروهی به آن شکل و بطور منسجم نیست و هر کدام از بچهها جذب یکی از سازمانها و نهادها شدند و مشغول به خدمت و در این راه بعضی از بچهها در طول جنگ تحمیلی به شهادت رسیدند؛ اما اینکه آیا هنوز هم دور هم جمع میشویم باید عرض کنم که چندین سال است که بطور فراگروهی دور هم جمع میشویم یعنی تمامی بچههایی که در دوران رژیم ستمشاهی در زندان بودیم به صورت منسجم دور هم جمع میشویم. این حرکت از سالهای بعد از جنگ و بطور دقیق از سال 68 آغاز شد. یک اطلاعیه دادیم و اولین نشست را در باشگاه پیام برگزار کردیم و همانجا یک هیات موسس برای «کانون زندانیان سیاسی مسلمان قبل از انقلاب» انتخاب شد و از آن سال به بعد سالانه دو یا سه مراسم داریم که تمامی اعضا جمع میشوند. روند این مراسم هم این است که همه بچهها دور هم جمع میشوند؛ حالا در این جمع که ازهفتصد نفر تا هزار و دویست نفر هستند از موتور سوار که مسافربری میکند داریم تا بالا. این توضیح را هم بدهم همین بچهها اگر دنبال پست و مقام بودند مسلما با توجه به شرایط و سوابقشان الان در حد مشاور وزیر یا مدیرکل بودند ولی داریم بچههایی را که در سمتهای بالا هستند. بچهها دور هم جمع میشوند با همان حال و هوای زندان و چند ساعتی را در کنار هم به تبادل نظر میگذرانند.
* خب برویم سراغ خود آقای علیحسینی؛ بطور کوتاه و مختصر بپرسم که یک بیوگرافی کامل از آقای محمدرضا علیحسینی بفرمایید؛ اینکه چند فرزند دارید و در حال حاضر کجا مشغول هستید تا اینکه علیحسینی در جغرافیای انقلاب اسلامی از ابتدا تا به حال در کجا قرار داشته است و چکار کرده است؟
** عرض شود که در سال 53 دستگیر شدم و بسیار زیاد پذیرایی شدم و بعد هم به حبس ابد محکوم و راهی زندان قصر شدم و باید عرض کنم که سالهای بسیار خوبی را گذراندم و جالب است که بگویم حتی در شکنجهگاه هم که بودم با توجه به اینکه ساعت نداشتیم ولی برای خودمان برنامهریزی داشتیم.
روزهایی را که برای شکنجه نمیبردند با سایرین برنامهریزی کرده بودیم که مثلا 8 تا 10 کلاس داشتیم. عرض کنم که یکی از نعمات زندان برای من این بود که با مقام معظم رهبری همسلول بودم. یک روز من در سلول تنها بودم و صبر و توان را هم از دست داده بودم و از زور شکنجه حتی نمیتوانستم راه بروم البته این برای وقتی بود که فقط بطور موردی و خاص پذیرایی میکردند خلاصه، ظاهرا یک دستگیری گسترده انجام داده بودند و سلول کم آورده بودند به همین خاطر زندانبان آمد و مرا بیرون کشید و به سلول دیگری برد. از در که وارد شدیم دیدم آقایی نشستهاند بعد از سلام و احوالپرسی در فضای تاریک سلول از من پرسیدند که اسمت چیست و من گفتم که اسمم علیحسینی است. ایشان فرمودند که اتفاقا اسم من هم علیحسینی است؛ من متعجب که در این بر بیابان چطور میشود که دو نفر هم اسم در کنار هم قرار بگیرند. بعد آقا فرمودند که نام کوچکتان چیست که عرض کردم محمدرضا و آقا فرمودند که اسم من سیدعلی حسینی خامنهیی است. بگذریم، عرض میکردم که در همان دوران هم ما برنامه داشتیم مثلا 8 تا 10 درس نهجالبلاغه داشتیم بعد از آن 10 تا 12 درس قرآن مجید و به حدس خودمان اگر شکنجه نبود تا ساعت 3 عصر استراحت و گپ میزدیم و همین طور تا شب و این روند در زندان هم ادامه داشت و به نظر من زندان دانشگاه بسیار خوبی برای من بود. تا سال 57 که تظاهرات مردمی شدت گرفت و تعدادی زندانی جدید آمد در زندان و ما از اوضاع بیرون هم مطلع شدیم تا شب اول بهمن ماه سال 57 که اعلام کردند آزاد هستید و میتوانید بروید برای ما خیلی جالب بود چون مردم از صبح آمده بودند جلوی زندان برای اینکه زندانیهای سیاسی را آزاد کنند. نزدیک غروب برای مسوولان زندان مسجل شده بود که مردم هر طور شده شب به زندان حمله میکنند و برای جلوگیری از این اقدام نزدیک غروب خودشان ما را آزاد کردند تا مانع حمله مردم شوند، جالب اینکه از سلول آمدیم بیرون و از محوطه زندان رد شدیم و پشت در رسیدیم در بزرگ زندان قصر یک در کوچک هم دارد مردم آن طرف ازدحام کرده بودند و از این طرف ما به زور در کوچک را باز میکردیم و یک نفر میرفت بیرون و روی دست مردم و سرانجام با مردم قاطی میشد. خلاصه که آن شب از زندان رفتیم بیرون. اوایل انقلاب در شهر خودمان با بچههای کمیته همکاری میکردیم و تلاشمان بر این بود تا نظم را برقرار کنیم. البته تلاش من بر این بود چون با فضای زندان و نوع برخورد ساواک آشنا بودم سعی میکردم که خدای ناکرده برخورد نامناسبی صورت نگیرد. خاطرم هست که با دو تن از برادران ارتشی انقلابی رفتیم برای دستگیری معاون ساواک نهاوند؛ همینطور که سه نفری رفتیم، خب این آدم معاون عملیات ساواک بود و آدم مهمی بود وارد منزل شدیم و من حواسم نبود ناگهان دیدم که این دو بنده خدا با کفش رفتند روی فرش و داخل منزل که من مانع شدم و گفتم که اینجا خانه و زندگی مردم است و این برایم مهم بود که ما مامور یک حکومت اسلامی هستیم و نباید به متهم توهین کنیم و یا به همسر و خانواده متهم توهین کنیم. البته در جاهایی هم نشد و بیاحترامی میشد. بعد هم با شروع جنگ چون رشته من مخابرات بود جذب این وزاتخانه شدم. مدتی به عنوان مدیرکل مخابرات استان گیلان بودم. دو دوره هم نماینده مجلس شورای اسلامی بودم و اخیرا هم عضو هیات مدیره شرکت مخابرات ایران شدم که بازنشسته شدم. در حال حاضر هم دبیر کانون زندانیان سیاسی مسلمان قبل از انقلاب هستم.
کانون همانطور که عرض کردم بعد از سال 68 شکل گرفت و هر دو سال یک بار برابر اساسنامه انتخابات انجام میشود و هم امشب هم انتخابات هست که هفت نفر را به عنوان هیات مدیره انتخاب میکنند که این هفت نفر بعد از انتخابات یک نفر را به عنوان دبیر از بین خودشان انتخاب میکنند.
* شما در کانون چقدر موفق بودهاید؟ در واقع میخواهم که آقای علیحسینی از صفر تا صد چه نمرهیی به خودشان در موقعیت کانون به عنوان دبیر آن میدهند؟
** من به خودم صفر میدهم. اما این را امشب بچهها با رای که میدهند ثابت خواهند کرد؟
* آیا راضی هستید. آیا به آن چیزی که در ذهنتان در مورد کانون بوده است بطور حداقل رسیدهاید؟
** در کانون با توجه به اساسنامه و حدودی که تعیین شده است در چارچوب قانونی فکر میکنیم به حداقل رسیدهایم. مثلا پیشنهاد دادیم به مجلس شورای اسلامی که عزیزانی که در طول جنگ تحمیلی اسیر شدهاند و یا در کشورهای خارجی زندانی سیاسی بودند به عنوان «آزاده» شناخته میشوند و خاطرتان هست که چه استقبال گرمی الحمدلله از طرف مردم از آنها شد اما زندانیان سیاسی قبل از انقلاب وقتی که آزاد میشدند حتی مادر و پدر و برادر و خواهرشان هم از آنها دوری میکردند. طوری بود که از آنها میترسیدند و اینها تا بعد از انقلاب همانطور که عرض شد از سوی خانواده خودشان هم طرد میشدند. پیشنهاد دادیم که این عزیزان هم به عنوان آزاده شناخته شوند و این مهم، خدا را شکر صورت گرفت. فکر میکنیم قدمهای خوبی برداشته شد و شصت و پنج درصد تا هفتاد درصد وظایفمان را در کانون نسبت به بچهها در حد اساسنامه انجام دادهایم و امیدواریم که این به صد درصد ارتقا پیدا کند. انشاءالله.
* به عنوان سوال آخر آقای علیحسینی دوست دارید تیتر این گفتوگو چه باشد؟
** والله من خودم را در حد این نمیبینم که پای میز مصاحبه بنشینم اما چون واقعا زندان رفتن برای من حکم دانشگاه داشت و خیلی چیزها آموختم دوست دارم به آن اشاره شود؛ واقعا دورهیی که شکنجه میشدم برایم آموزنده بود.
خیلی تشکر میکنم از زمانی که در اختیار بنده گذاشتید. البته به دلیل اینکه شما درگیر برگزاری دو نشست کانون هستید، در این گفتوگو ترجیح دادم که زیاد وارد مقولات شخصی شما نشوم اما اگر اجازه بدهید در یک فرصت مناسب مجدد خدمت برسم و بخش دوم این مصاحبه را انجام دهیم.
بنده در خدمت شما هستم. تشکر میکنم و برای شما و تمامی دستاندرکاران روزنامه اعتماد آرزوی موفقیت و بهروزی دارم.