آسیبهای پیشین
در تحلیل رفتارهای میرحسین موسوی در ماههای پس از انتخابات، شاید یکی از مهمترین وجوه، تحلیل رفتارهای دوران انتخابات موسوی و هوادارانش و آسیبهای احتمالی که در واقع بستر شکلدهنده رفتارهای پس از انتخابات بودند، بتواند به شکلدهی درک دقیق تری از این رفتارها و رویدادها کمک کند. با این تاکید که نکات پیش رو به دلایل موجه، تنها بخشی از آنچه است که باید گفته شود، میتوان نوشت:
1- دقت و اهتمام در گسترده کردن سبد مخاطبان، اگرچه توام با احتیاط و با مرزبندی کمرنگ، از همان آغاز یک ویژگی رفتاری شاخص میرحسین موسوی در بازی انتخابات بود. وی در این مسیر، هم به چسباندن یک پوستر تکرنگ در پشت شیشه یک مغازهدار روستایی توجه نشان میداد، هم به نوشته یک وبلاگنویس مهاجر ساکن غرب. در حوزه سیاست نیز موسوی برای همکاری با گروههای سیاسی، سقف مطالباتش را قبول داشتن ارزشهای انقلاب و اسلام عنوان کرد که به خودی خود شاخصی مبهم تلقی میشد. این رویکرد اگرچه سبب اقبال طیف قابل ملاحظهای از رایدهندگان به سوی او شد؛ ولی به سبب دو ضعف عمده، خود منشا تکثر توام با اختلاف گردید که نهایتاً در دوران پس از انتخابات جلوه این رنگارنگی را نشان داد. نخست اینکه فقدان تشکیلات موثر، قدرتمند، مرکزی و هداتکننده، سبب شد که در ادامه راه، تشکلهای موازی و جزیرهای بسیاری در کنار موسوی فعال شوند و به تدریج موسوی و اطرافیانش را دربرگیرند و او را در مسیری سوق دهند که در چشم یک ناظر موسوی اسفند 87 را متفاوت از موسوی خرداد 88 و به ویژه پس از آن جلوه میداد.
این تشکلها که طیفی از برخی از فعالان اصولگرا تا گروههای ملی – مذهبی را دربرمیگرفت، جبههای تشکیل داده بود که اگرچه صورتی نو، برانگیزننده و اثرگذار داشت ولی فاقد هرگونه ارتباط تشکیلاتی، منظم، همپوشاننده و موثر بودند. همچنین اتخاذ مواضع متفاوت از سوی برخی لایهها، سبب تفسیرهای متفاوتی در میان جبهه رقیب، امکان بهرهبرداری سیاسی رقبا برای جلب رای طبقات مذهبی یا پاییندستی، اختلافات بین گروهی، هدر رفتن بخشی از توان ستاد و شخص موسوی برای تبیین مواضع و فراهم آمدن امکان برای فعال شدن برخی نیروهای رادیکال اصلاحطلب شد که سودای دیگری را در سر میپروراندند. از سوی دیگر، فقدان همان تشکیلات مرکزی قدرتمند، سبب گردید که پس از مدتی کوتاه، هواداران متکثر، بیش از آنکه حول گفتمان موسوی، بازی کنند، متکی به ارزشها و گفتمان مدنظر خویش، به تبیین، حوالتدهی و گاه تغییر ارزشها و گفتمان موسوی – که البته چارچوب کاملاً تعریفشدهای نداشت – مشغول گردند. این دو آسیب، بعدا و در بحرانهای پس از انتخابات بیشتر خودنمایی کرد.
2- باید توجه داشت که قوی بودن رنگ و بوی اصولگرایی در گفتمان موسوی بود که سبب جلب توجه لایههایی از اصولگرایان شد به گونهای که بخشهایی از اصولگرایان موسوی را با انتصابش به دوران جنگ میشناختند. این توجهبرانگیزی اما نه چندان از سوی موسوی مورد توجه قرار گرفت و نه از سوی ستادش. این استدلال که در هر صورت پایگاه اجتماعی او در سویی دیگر وجود دارد و موسوی با هر طریقی که شده، نمیتواند از میان پایگاه مختص رقیب رای بیرون بکشد، اندکاندک موسوی را قانع کرد که از حیث گفتمانی لایههای دیگر اجتماع را هدف قرار دهد. این هدفگذاری که با توجه به تجربیات سیاسی اصلاحطلبان مشخص گردیده بود، در ادامه به آفتی وسیع دچار گردید. نخست اینکه تمرکز گروههای سیاسی در مرکز، تفوق مشارکت اجتماعی پایتختنشینان به سود موسوی، فقدان تشکیلات حزبی قوی در استانها، توجه بیش از حد به فضای مجازی، نبود رسانه موثر با گستره ملی و... باعث شد که در روستاها و شهرهای کوچک، وضع به مطلوبیت تهران نباشد.
این عدم مطلوبیت البته مورد توجه جدی قرار نگرفت و از سویی عملکرد قدرتمند رقیب برای تاثیرگذاری در این حوزهها، موسوی و حامیانش را اندکاندک قانع کرد که همه تلاش و تمرکزی خویش را در شهرهای بزرگ و برای جلب مشارکت حداکثری این لایهها نمایند تا جبران باخت در روستاها و شهرهای کوچک شود. نباید در نظر داشت که چنین ضعفی، یعنی فقدان کار منظم تشکیلاتی، عدم بهرهمندی از ابزارهای مشوق، نداشتن رسانه فراگیر و... سبب شده بود که به اذعان اعضای ستاد موسوی او در میان برخی لایههای اجتماعی مانند زنان خانهدار و حاشیهنشینهای شهری، رای کمتری داشته باشد. این نکته از آن رو، حائر اهمیت است که حتی حضور موثر و هدفمند زهرا رهنورد در کنار میرحسین موسوی به سبب عدم وجود ابزارها و برنامههای مکمل، نتوانسته بود در میان زنان به عنوان یک قشر مهم، اثرگذاری کافی را داشته باشد.
3- تمرکز فعالیت ستاد موسوی در تهران، گستردگی نشاط سیاسی در پایتخت و بازتاب ملی آن، برای موسوی یک استراتژی روشن بود. مبنای این استراتژی نیز بارها اعلام شده بود: اگر تعداد شرکتکنندگان بیش از 30 میلیون نفر باشد، براساس یک تحلیل عمومی پذیرفتهشده میان گروههای اصلاحطلب، برنده بازی اصلاحطلبان خواهند بود. این تاکید مستند به گرایش سنتی آرای خاموش به سمت گروههایی بود که در سیاستساز مخالف میزنند و شخصیت اپوزیسیونی دارند. چنین رویهای به خصوص در حوزه فرهنگی نیز الزاما انتخابهایی نه از سوی موسوی که در میان هوادارانش داشت، اما باید گفت که حضور قوی طبقه مرفه و لایههایی که دلبستگی کمتری به ارزشهای اسلامی داشتند، به خصوص در مرکز و شهرهای بزرگ، و نوع رفتارهای فرهنگی، پوشش، تبلیغات و... آنها، سبب شد که رقبای موسوی، از این امر بهره لازم را برده و با هوشمندی، لایههای پاییندستی و متدین و همچنین اصولگرای جامعه را قانع سازد که این تظاهرات و نشانهها، گواه میدهد که توفان فرهنگی بزرگی در راه است.
همچنین نباید از نظر داشت که محمود احمدینژاد نیز در این بازی، همچون چهار سال پیش، در برابر برخی لایههای حکومتی، با زبان اپوزیسیون سخن میگفت و خود را در مقابل طیفی از گروههای صاحب قدرت تصویر میکرد، موضوعی که توجه قابلملاحظهای به آن صورت گرفت. چالش دیگر اینکه در تحلیل رای طبقه خاموش با همان آرای خاکستری، تفاهمی در میان اصلاحطلبان وجود نداشت. نکته سوم در این زمینه اما به همان ضعف پیشین یعنی فقدان تشکیلات مرکزی قوی و باتجربه باز میگشت. عدم تناسب ظرف و مظروف سبب شده بود که با افزایش مشارکت اجتماعی، امکان هدایت موثر جریان تولیدشده، به خصوص در شهرهای کوچک وجود نداشته باشد و این جریانات در قالبهای فردی پیگیری و از تاثیرگذاری اجتماعی وسیع برخوردار نباشند. علاوه بر این اصولگرایانی که در تهران حامی موسوی بودند، از ظرفیت تشکیلاتی، تبلیغاتی و رسانهای خاصی برای تعمیم این وجه حمایتی به سایر نقاط کشور نبودند.
4- عدم برنامهریزی مناسب برای قویترین فرصت تبلیغاتی یعنی مناظرههای انتخاباتی به روشنی ادامهکاری موسوی را پس از مناظره با محمود احمدینژاد تحتتاثیر قرار داد. چه که در مناظرههای پس از آن نیز بیشترین انرژی موسوی صرف جبران ضعفهای مناظره اول شد و آسیب این رویه فرساینده، تنها متوجه او نبود و هوادارانش نیز به شدت درگیر این ماجرا بودند، چه در شعارهای خیابانی، چه در تحلیلهای رسانهای. به عبارت روشنتر، این ضعف علت تامه رفتار سلبی با محوریت نه به احمدینژاد گردید و اندکاندک موسوی را از گفتمان اولیه خویش دور ساخت و او به طور مداوم در میدان رقیب بازی کرد. احمدینژاد در مناظرهاش به موسوی، انبوهی از اتهامات را متوجه او ساخت و در ادامه بازی، هم خود به اثبات این اتهامات مشغول گردید و هم حرکتهای رقیب موید حرفهای احمدینژاد شد. همچنان که محسن رضایی چند روز پیش در مصاحبهای به این نکته اشاره کرد و از نامه هاشمیرفسنجانی به مقام معظم رهبری به عنوان یکی از مصداق هایی نام برد که او و رقبا را در دام احمدینژاد و حامیانش انداخت.
نتیجه پایانی وقوع حادثه روز 22 خرداد سال 88 و پیروزی محمود احمدینژاد بود که خود آغازی بر وقایعی دیگر شد که گرچه ریشهای در حوادث قبل از انتخابات داشت ولی خود دارای داستانی دیگر است.
پیامدهای پسین
1- در جریان انتخابات ریاست جمهوری، گسترش وجه سلبی رفتار سیاسی موسوی در برابر رقیب، اگرچه در ظاهر ماجرا، نشاط سیاسی را رقم زده بود ولی درواقع بازی را تبدیل به یک امر کاملا حیثیت تبدیل کرده و بذر کینه نیز به سرعت در دلها در حال رشد بود. چنین بستری که رقابت را به یک منازعه تند تبدیل کرده بود. به عبارت روشنتر، اگرچه هواداران موسوی به ظاهر در حال فعالیت سیاسی آرام بودند ولی در درون انبوهی از خشم و تنفر ذخیره کرده بودند. بدیهی است که در چنین شرایطی، باید و باید یک تشکیلات قوی، گسترده، تاثیرگذار و فعال حضور داشته باشد تا بتواند فوران احتمالی چنین خشمی را کنترل و یا هدایت نماید. ضعف تشکیلاتی، وجود مراکز جزیرهای تصمیمگیرنده، تکثر آرای شدید و عدم حضور فعال موسوی برای کنترل این موج، سبب شد که به سرعت جریان کار از دست موسوی خارج شود و به تدریج در اختیار رادیکالترین لایه حامی موسوی قرار گیرد و از سوی امکان تاثیرگذاری جریانهای ناهمسو و رسانههای بینالمللی وابسته به بیگانه و نهایتا کشورهای خارجی بالا رود و در این زمینه فضایی و بستری برای مجموعهای رفتارهای خارج از قانون صورت گیرد که طی زمان شدیدتر شد و وجه اعتراضی را به حاشیه راند. در این میان غلبه فضای احساسی و هیجانزده دوقطبی شدید و نهایتا تحلیل طیفهای رادیکالی که زمینهای را فراهم آوردند که موسوی پا در مسیری بگذارد که نهایتا تا امروز ادامه یافته و او را هر روز از نظام و چارچوبهای آن دور کرده است.
2- فقدان همین تشکیلات و همچنین رفتار تقابلی، هیجان موجود، غلبه جریانات افراطی و نهایتا سرعت تحولات باعث شد تا موسوی از فرصتها و پتانسیلهای درونی نظام برای رفع ابهامات خود و اطرافیان استفاده نکند و به رغم اینکه رهبر معظم انقلاب در چند مقطع بر استفاده از ظرفیتهای قانونی رفع اشکالات تاکید کردند، ولی موضوع آن بود که موسوی عملا ناشی از عواملی که در بالا به آن اشاره رفت به سرعت بحث ابطال انتخابات را مطرح کرد که طبعا موضوعی غیرقابل پذیرش برای نظام بود.
3- در این میان مقولهای که موسوی و گروههای که تاثیری مشخص بر کنش سیاسی وی داشتند را به مسیرهای بعدی سوق داد آن بود که به واسطه تصور حمایت اجتماعی وسیع این ایده برای آنها مطرح شد که آنها موفق خواهند شد از طریق اردوکشی خیابانی خواست غیرقابل پذیرش خود را به نظام بقبولانند. ناشی از این تحلیل بود که این استراتژی در دستور کار قرار گرفت در حالی که توان کنترل این اقدام از سوی آنها وجود نداشت و عملاً بدل به زمینهای شد تا ضدانقلاب و گروههای معاند از فرصت استفاده کرده و ماجرا به زمین دیگری سوق دهند.
تمرکز فعالیت در پایتخت و تحلیل مبهم از وضعیت آرای خاموش، دو عامل مهمی بود که باور برندهشدن در موسوی را بسیار قوی و همین امر سبب برگزیدن راه تقابل در مسیر سیاسی وی گردید. باید دقت کرد که باور بنیادین «من برندهام» شاهکلید تحلیل بسیاری از رفتارهای موسوی در دوران پس از انتخابات است. او با این باور که رای حداکثری مردم را دارد، اساسا از حیث روانی در وضعیتی قرار گرفت که پذیرش شکست در انتخابات یا کوتاه آمدن از ادامه مسیر را نوعی مرگ سیاسی کامل میدانست و از سوی دیگر، تحت تاثیر فضای روانی پس از انتخابات، به خصوص راهپیمایی 25 خرداد 88، میل فزایندهای به ادامه مسیر در قامت یک «قهرمان» پیدا کرد. این مبنا به روشنی در بسیاری از تحلیلها، مصاحبهها و بیانیههای موسوی در روزهای پس از انتخابات قابل رصد است. همین امر همچنین سبب شد که او و به خصوص تحلیلگران و حامیان اصلاحطلبش از حضور خیابانی مردم در روزهای پس از انتخابات به عنوان یک اهرم فشار استفاده کنند. راندن بازی به مسیر ادوکشی خیابانی موسوی را در مسیری بازگشتناپذیر قرار داد و از سویی او را هر بیش از قبل به سوی گروههای رادیکالتر راند و از سوی دیگر او را از ظرفیتهای درونی نظام محروم کرد. موسوی میتوانست به جای تکیه صرف از تجمعات خیابانی و تصور و میل به تحمیل اراده سیاسی از طریق این تجمعات، در چارچوبهای قانونی و رایزنیهای درون نظام طرحی بهتر برای آینده سیاسی خود دراندازد. در آخرین بیانیه موسوی که به همراه کروبی صادر شده است، بر ادامه کار از طریق مسیرهای میانه تاکید شده است. ولی آیا برای اتخاذ چنین روشی دیر نشده است؟
4- حتی یک سال پس از شکست سکوت 20 ساله موسوی، میتوان به صراحت گفت که هنوز مسائل بسیاری مانده است که مشخص نیست او چه تفسیر و نظری دربارهاش دارد، و حتی چه نقشی داشته است. این ابهام البته که مربوط به یک سال اخیر نیست، بلکه به سه حضور او در متن و حاشیه سیاست ایران بازمیگردد. موسوی نیز تاکنون نشان داده است که متمایل به اتخاذ رویکردی توام با صراحت و شفافیت در این حوزه نیست. این ابهام رفتاری و گفتمانی که ناشی از نگرش حداکثری دوران انتخابات برای گستردهکردن طیف مخاطبان، تحلیل پیشین از آرای خاموش و برخی نگرانی های آیندهمحور است سبب شده که کماکان زمینه برای اقدامات و گفتههای زیگزاگی فراهم باشد و هر گروه بخواهد او را به سوی خود سوق دهد. در این میان هرچه از انتخابات دورتر شدهایم حمایت گروههای اصولگرا و تودهها از وی کاهش یافته و عملا در فضای کنونی سیاسی، بیشتر صدای بخشی از سبد حامیان شنیده میشود که در فاز معارضه قدم میزنند یا اساسا رای ندادهاند یا به طور مطلق، قائل به براندازی هستند. ادامه این مسیر حرکتی میتواند موسوی را کاملاً در دامان آنها قرار دهد. این خود پدیدآورنده تناقضی آشکار در نگاه موسوی است که از سویی به امام و میراث امام تاکید دارد ولی در عمل در مسیری قدم برمیدارد که انطباقی با این سیره و اصول متقنان ندارد.
5- قانون و قانونگرایی به عنوان واژه مرکزی مورد تاکید موسوی در انتخابات؛ یکسال پس از آن پدیدهای غریب در منظومه رفتاری و فکری موسوی است. اگر موسوی قانونگرایی را به عنوان شاخصی برای نقد دولت به کار میگرفت، پس از اعلام نتایج و تایید آن توسط نهاد قانونی یعنی شوراینگهبان، اکنون رقیب بود که با اشاره روزانه به قانون، لزوم پایبندی موسوی به گفتههای دوران انتخابات را یادآور میشدند. در واکنش به این اشاره اما موسوی و هوادارانش، نهاد را به شخص تقلیل داده و داوری این نهاد را از پیش مشخص اعلام کرده و آن را برنتافتند. روشن است که اینگونه داوری، امری پیشینی است، نه پسینی. به عنوان نمونه همین اشخاص در مرحلهای که پای انتخاب خودشان در میان بود، صلاحیت موسوی را تایید کرده بودند و حتی به گفته حجتالاسلام محمود دعایی، مدیرمسئول روزنامه اطلاعات از آمدن موسوی استقبال کرده بودند. از سوی دیگر همین نهاد، هنگامی که موسوی را تایید صلاحیت کرد، صلاحیت برخی دیگر را برای انتخابات رد کرد، موسوی در این دوران، هم تاییدصلاحیت خویش را پذیرفت و هم به ردصلاحیت دیگران اعتراض موثری نکرد. این رفتار یعنی زدن مهر تایید بر جایگاه قانونی یک نهاد. بدیناعتبار باید گفت که موسوی پیش از بازی، داور را به رسمیت شناخته و قانونی دانسته بود، بدیهی است که پس از اعلام نتیجه بازی توسط داور، ولو در صورت دخالت توام با حمایت داور در بازی، امکان تغییر بازی با فشار تماشاگران، بسیار ضعیف است و پیامدهای کنترلنشدهای به همراه خود داشت. امری که به وفور در ماه های پس از انتخابات، مشاهده شد.
6- موقعیت قابل نقد دیگر، دو مولفه مهم یعنی خط امام(ره) و نظام جمهوری اسلامی است. در تمامی مواضع، مصاحبهها و بیانیههای پیش و پس از انتخابات، دو نکته به طور صریح مورد اشاره و تاکید موسوی قرار گرفته است. نخست اینکه باورهای او منطبق بر ارزشها و مولفههای بنیادین خط امام(ره) است و در مرتبه دوم، هدفش نجات نظام جمهوری اسلامی از دست مدیریت ناکارآمد است. در این باره دو نکته قابل ذکر است. نخست اینکه چگونه میتوان بین مواضع برخی از چهرههای سیاسی به خصوص در خارج از مرزها که داعیه حمایت از موسوی یا جنبش سبز را دارند، با خط امام(ره) پیوند برقرار کرد؟ مگر غیر از آن است که امام و سیره ایشان متکی به مجموعهای از اصول فکری است که محوریت آن ولایتفقیه است و تردید نیست که جلوه مشخص رفتار موسوی ولایتناپذیری بوده است؟ این پرسش مهم تاکنون به طور صریح از سوی موسوی پاسخ داده نشده است. نکته دوم اینکه آیا جهتگیری سیاسی موسوی در مسیر تامین منافع نظام است؟ آیا اهتمام و تلاش برای برخورد کاملاً منفی و سلبی با دولت احمدینژاد به عنوان بخشی از بدنه نظام سیاسی، سبب نشده است که دامنه این تلاشها، خواسته یا ناخواسته، مسیر کار را به سمت و سوی مخالفت و ضدیت با کلیت نظام سیاسی جمهوری اسلامی پیش برد؟ در واقع پرسش مهم این است که موسوی چه تلاشی برای مرزبندی بین تلاشهای معطوف به مخالفت با دولت – که میتواند جزئی از رفتار سیاسی یک سیاستمدار باشد – و کوششهای مایل به معاندت با نظام، انجام داده است؟
آینده سیاسی یک بازیگر
واقعیت ملموس این است که انگارهها و رویکردهای موجود میرحسین موسوی، در وضعیت کنونی او را در مسیری دیگر قرار داده است، مسیری مملو از تناقض، وضعیتهای متفاوت، مهرههای ناهمگون، او از سویی تمام راههای مذاکره و چانهزنی را بسته است. همچنان بر باور « من برندهام» پای میفشارد، قائل به بهرهگیری از ظرفیت لایههای سنتی و میانجی سیاسی نیست، کار تشکیلاتی و رسانهای را در فضایی متفاوت دنبال میکند و به طور مستمر بر غلظت اپوزیسونی گفتمانش در برابر همه لایههای نظام میافزاید. او اکنون در راهی بیبازگشت قرار گرفته است، بیشک آینده سیاسی او را مجموعه انتخابهای او در میان تناقضهایی شکل خواهند داد که او را در بر گرفتهاند.