تاریخ انتشار : ۲۲ مهر ۱۳۸۹ - ۰۷:۵۲  ، 
شناسه خبر : ۱۷۷۰۶۶
امام و نهضت روحانیت در گفت‌وگو با آیت‌الله مروارید
اشاره: آیت‌الله مروارید که در این سال‌ها کمتر از او یاد شده است، از ابتدای شکل‌گیری حرکت‌های مردمی در پیش از انقلاب از عناصر اصلی و اثرگذار این حرکت بود. او که برای نسل حاضر کمتر شناخته‌شده است، از ملی‌شدن صنعت نفت آن زمان که آیت‌الله کاشانی به عنوان یکی از رهبران ملی‌شدن در صحنه حضور داشت، وارد حرکت‌های اجتماعی و سیاسی شد. در خیزش بعدی و در زمان قیام پانزده خرداد از افراد اصلی و اثرگذار در به وجود آمدن این حرکت مقابله‌گرایانه با حکومت شاه شد. سخنرانی وی در فیضیه و پیش از سخنرانی امام در شکل‌گیری این قیام نقش تعیین‌کننده‌ای داشت. پس از دستگیری امام و خاموشی اکثر صداهای مردمی او به همراه شهید مهدی عراقی و دیگر دوستان پایه‌گذار افق‌های جدید در مقابله و روشن نگاه‌داشتن صدای انقلاب شد. او یکی از اعضای هیات موسس جامعه روحانیت مبارز تهران است. او اکنون به پژوهش در کتب فقهی تشیع و تسنن و پژوهش‌های قرآنی مشغول است. «دارالتراث» نیز سرمایه‌ای است ماندگار از او که در حال حاضر با نشر بیش از 400 مجلد در حوزه فقه و تشیع و تسنن در پایتخت فرهنگی جهان عرب، بیروت، مشغول به کار است.

* استاد از کودکی شروع می‌کنیم، چه شد که لباس روحانیت به تن کردید؟
** کودکی سختی را گذرانده بودم، بدون پدر، همه زحمات به دوش مادرم بود، با آنکه عموهایم خان بودند و زندگی متمولی داشتند، اما خانواده ما به سختی روزگار می‌گذراند. مادرم ختم قرآن به عهده می‌گرفت تا زندگی روزمره ما را بگذراند و بتواند خرج اندک تحصیل را فراهم کند، اما مشکلات اجازه نداد. در ابتدا مکتب می‌رفتم و پس از آن برای سال سوم ابتدایی امتحان دادم که قبول شدم، اما مدت کوتاهی نگذشت که برای کمک به خرج خانواده تحصیل را رها کردم و به کار مشغول شدم. مدتی را در جوراب‌بافی به کار مشغول بودم و پس از آن عطاری و زمانی را در کفاشی تجربه کردم. بچه آرامی نبودم، بسیار شیطنت می‌کردم. روزی برادرم به من پیشنهاد کرد که نمی‌خواهی به حوزه بروی و به درس مشغول شوی؟ من ابتدا با همان تفکر شیطنت‌آمیز کودکی‌ام تصور کردم آنجا بهتر از آن است که در مغازه به کار مشغول باشی و سختی کار را تحمل کنی، با خود فکر می‌کردم حداقل از زیر کار که می‌توانم شانه خالی کنم، ساعتی را به مشق طلبگی می‌نشینم و پس از اندکی هم به بازی و مشغولیات خودم می‌رسم. قبول کردم و به درس درآمدم. از ابتدا این روح تعرض در من وجود داشت، شاید به علت همان مشکلات اولیه بود، آرام نبودم، همه‌اش درگیر می‌شدم، حتی با متولی مدرسه درگیر شدم. اوضاع مالی همچنان خراب بود،‌روزی در اوایل طلبگی، عیدی بود به خدمت حاج خلیل‌الله گلپایگانی که از شخصیت‌های زاهد آن روزگار بود، رفتیم. عیدی از 5 تومان تا 5 قران می‌داد، به من یک دوتومانی داد، این پول خیلی از مشکلات آن روز ما را حل کرد. به درس علاقه پیدا کردم به خصوص به حفظ قرآن که تا امروز با من باقی است و خود باعث شد تا اکثر منبرهایم را حول آیات قرآن جلو ببرم. اولین‌بار در مجلس روضه‌ای بودم که منبری آن نیامد، عاشورا یا تاسوعا بود، به من گفتند منبر می‌روی، من هم با رضایت اعلام موافقت کردم و بر منبر رفتم تا آموخته‌هایم را به کار بندم.
با آن سن و سال و کمی تجربه احساس می‌کردم الان همه دارند از منبر من به منتها درجه استفاده می‌کنند، از جمله حاج‌میرزا‌اکبر کفایی و اردبیلی که از بزرگان آن زمان بودند. زمانی که از منبر پایین آمدم حاج‌آقا دربندی سر در گوشم گذاشت و گفت: «حاج‌علی‌اصر تو خجالت این منبرهایت را وقتی بزرگ شوی می‌فهمی.»
* گویا به نسبت عرف اجتماعی آن روز مقداری هم دیر ازدواج کردید؟
** بله، تقریباً دیر ازدواج کردم، حدود سال 40 بود. در عقدکنان ما دو مهمان ویژه داشتیم، یکی علامه‌طباطبایی که من ارادت فراوان به ایشان داشتم و دیگری آقای خمینی، آن‌ سال‌ها ارتباطمان با آقای خمینی هم زیاد شده بود و این رفت‌وآمد به خانه آقای خمینی باعث این ازدواج شد. خانم من واقعاً فداکاری عجیبی داشت، از همان سال هم بگیر و بنندها شروع شد و من هم از این زندان به آن زندان در رفت و آمد بودم و ایشان یک تنه خانه را اداره می‌کرد و به بچه‌ها می‌رسید. برای خرج عروسی مانده بودم، درآمد چندانی نداشتم. به اجبار هزار تومان قرض کردم و یک بستنی برای عروسی دادم، مهمان‌هایی هم از تهران آمده بودند، بچه‌هایی که در تهران پای منبر من بودند و باهم ارتباط داشتیم. یادم می‌آید آقای انصاری به شوخی به من گفت این بچه‌های دست و رو شسته چه کسانی هستند؟ بچه‌هایی را می‌گفت که از تهران آمده بودند، تا آنجا که خاطرم هست آقای نیری رئیس فعلی کمیته‌امداد هم جزء همین افراد بود.
* شهریه و وجوهات که پرداخت می‌شد، کمکی از این ناحیه به شما نمی‌رسید؟
** واقعیت این است که من اعتقادی به گرفتن وجوهات شرعیه و حتی شهریه درسی نداشتم و ندارم. معتقدم این مسائل اصل تلاش را از خود انسان سلب می‌کند، به خاطر همین سختی کشیدم ولی سعی کردم روی پای خودم باشم.
* با سیاست هم آشنا بودید؟
** اولین آشنایی من زمانی بود که خبر کشته‌شدن کسروی به دست نواب را شنیدم. یک علاقه‌ای به مرحوم نواب پیدا کردم و تا آنجا پیش رفت که بعدها با ایشان رفاقت پیدا کردم و حتی تا یک هفته قبل از دستگیری در مدرسه فیضیه هم‌حجره من بودند و شاید نزدیکی من به انقلاب و همراهی‌ام با آن، یکی قرآن و علاقه خاصم به آن بود و دیگری آشنایی با نواب. تا سال 26 و زمان تیرخوردن شاه در مشهد بودم و پس از آن به تهران آمدم. بنا به علائقی که داشتم به آقای کاشانی نزدیک شدم، مدتی هم برای تبلیغات و یکسری کارهای اجتماعی آقای کاشانی من را به خرم‌آباد فرستادند و مدتی را آنجا بودم. از اطرافیان نزدیک آقای کاشانی بودم، سر جریان ملی‌شدن ارتباطم با ایشان نزدیک‌تر شده بود. یادم نمی‌رود از اتفاقی که سال 32 برایم به وقوع پیوست و من همیشه از آن استغفار می‌کنم، صبح روز 28 مرداد بود و متوجه جریانی که در حال وقوع بود شده بودم، من هم طرفدار آقای کاشانی و بالطبع مخالف دکتر مصدق بودم. یادم می‌آید در ته دلم از به وقوع پیوستن چنین شرایطی که نتیجه‌اش سرنگون‌شدن دکتر مصدق بود، خوشحال بودم. همیشه با خودم فکر می‌کنم که شرایطی که طی این سال‌ها برای من به وجود آمد، کفاره خوشحالی آن روز من است.
* چه شد که سخنرانی‌هایتان بر سر زبان‌ها افتاد؟
** من از همان سال‌های اول تمام منبرهایم را به تفسیر آیات قرآن اختصاص می‌دادم و شاید همین علت بود که منبرهایم گل کردند. سال‌های 32 و 33 بود که منبرهایم شناخته شدند. مدتی را در قم گذراندم، مدتی را هم به شیراز و اصفهان رفتم، از همان سال‌های قم بود که با آقای خمینی ارتباطم نزدیک شد و ادامه پیدا کرد. در اصفهان بودم که خبر رسید آقای بروجردی فوت کرده‌اند، من هم خودم را سریع به قم رساندم. اکثر مراسم آقای بروجردی را من منبر رفتم، البته از آن سال‌ها این اعتقاد را داشتم که نباید به دعوت فرد خاصی منبر بروم و سعی کردم این خصیصه را تا امروز حفظ کنم، حتی یک مرتبه آقامهدی پسر آقای گلپایگانی گفتند عده‌ای از اصفهان آمده‌اند خدمت آقا و منبری می‌خواهند که آنجا آقا را ترویج کند و همه هم بالاتفاق شما را معرفی کرده‌اند، من هم گفتم من نمی‌دانم آنها چه کسانی بوده‌اند ولی این را هم می‌دانید که من برای کس خاصی جایی نمی‌روم و منبر هم قبول نمی‌کنم و قبول هم نکردم. البته از آن زمان یک جوی هم وجود داشت که من به آن معترض بودم و عنوان می‌کردم که آقا این چه معنی دارد طلبه‌های خمین می‌روند خانه آقای خمینی، طلبه‌های ترک می‌روند خدمت آقای شریعتمداری و طلبه‌های گلپایگانی می‌روند خانه آقای گلپایگانی،‌اگر حق ملاک است یک گلپایگانی برود خانه شریعتمداری و یک ترک برود خانه آقای خمینی.
* آن سخنرانی معروف که منجر به دستگیری امام شد چگونه به وقوع پیوست؟
** یکی از منابر مهم من منبری بود که در روز 13 خرداد در مدرسه فیضیه رفتم، از تهران و توسط سیدمهدی عراقی به من پیغام دادند که اگر می‌شود شما پیش از آقا به منبر بروید، من هم اجابت کردم. آن روزها تهران منبر می‌رفتم و برای این مسئله به قم آمدم. جماعت عظیمی بود سخنرانی کردم و پس از من آقای خمینی آن سخنان تاریخی را گفت. من بلافاصله به تهران برگشتم که به برنامه شب خودم در تهران برسم، اما جو ملتهب بود و دانشجویان از شرایط بد اوضاع می‌گفتند. تهران جا نداشتم و به مدرسه مروی می‌رفتم. آنجا بود که خبر دستگیری آقای خمینی را به من دادند، بازار هم تعطیل بود و من هر آن احتمال می‌دادم که برای دستگیری من بیایند، به مدرسه فیضیه آمده بودند، پیدایم نکردند و رفتند. مدتی را در خیابان خراسان مخفی بودم و پس از آن مدتی را در درکه به واسطه آشنایی که داشتم گذراندم.
* پس از دستگیری امام گویا تا مدتی اوضاع خاموش بود؟
** مدت کمی بود، یک روز آقامهدی عراقی پیغام دادند که بیایم و برای خاموش نشدن قضیه کاری انجام دهیم. در مسجد جامع هیاتی تشکیل داده بودند و برنامه برگزار می‌کردند، از من هم خواستند که منبر بروم، چند روزی بود که در مسجد امین‌الدوله به منبر می‌رفتم، جمعیت زیادی آنجا می‌آمد، یک شب سرهنگ طاهری آمده بود که مرا بازداشت کند. پشت در جمع شده بودند تا هروقت که من همراه جمعیت قصد خارج‌شدن داشتم، من را دستگیر کنند. سرهنگ صداقت رئیس ساواک آن منطقه و رئیس پلیس هم بودند، همگی صف کشیده بودند و پاسبان ها حالت دالانی را تشکیل داده بودند که همه باید از درون این دانال حرکت می‌کردند. مرا گرفتند و پیاده رفتیم تا رسیدیم به میدان سیداسماعیل، ماشین پلیس فراوان بود و پلیس‌ها با کلاهخود ایستاده بودند. آن روز یک افسری حرفی به من زد که هیچ‌گاه فراموش نمی‌کنم، سر در گوشم آورد و گفت آقای مروارید خیلی مهم شدی‌ها!!
از آنجا مرا به شهربانی بردند و شب‌ها به عنوان زندان به منزل ویلایی سرتیپ هدایت می‌بردند. هدایت از خودشان بود اما گویا با وی به مشکلی برخورده بودند و بعد خانه‌اش مصادره و تبدیل به زندان شده بود. وضع خوبی داشت. برایغذا ما باید از روی منو سفارش می‌دادیم، به جز من 16 یا 17 نفر دیگر از جمله کافی، حجازی و... بودند.اصلاً به زندان شباهت نداشت، هر شب چهار کماندو می‌آمدند که مراقب ما باشند، یک‌بار یکی از آنها گفت آقای مروارید خیال نکنید، ما به خاطر شما اینجا می‌آییم، ما به این خاطر می‌آییم که اگر بهایی‌ها خواستند بیایند شما را بزنند آنها را بزنیم و از شما مواظبت کنیم.
* در این دوره زندان، ارتباطتان با امام چگونه بود؟
** ارتباطی نداشتیم، اما خبرها می‌رسید. مدتی ایشان را زندان نگاه داشته بودند و بعد تحت‌الحفظ آورده بودند تهران و در باغی که متعلق به روغنی نامی که از تجار بود در حوالی قیطریه در حفظ داشتند.
سرهنگ مولوی گفته بود که شما را به دیدن آقای خمینی می‌برم، ما هم که از خدا می‌خواستیم. آقای فومنی هم گفته بود من می‌آیم، صبح روز عیدفطر مولوی آمد و ما را با ماشین شخصی خود درحالی که شخصاً رانندگی می‌کرد به قیطریه برای دیدن امام برد، در گوشه‌ای از باغ اتاقی بود که امام در آنجا روی پوستینی نشسته بودند، جانماز پهن بود و مفاتیح هم در کنارشان قرار داشت، مشخص بود تازه اقامه نماز عید را به پایان برده‌اند. کمی باهم صحبت کردیم، در حین صحبت به مولوی رو کردند که این چه وضعی است در مملکت راه انداخته‌اید؟ در فلان‌جا چرا مردم را می‌برند؟ چرا وضعیت مردم اینگونه است؟ و...
روز عید بود و اگر اشتباه نکنم هیات قائم آل محمد سکه برای ایشان آورده بود که بر رویش یا قائم آل‌محمد ضرب شده بود. به من و آقای فومنی سکه‌ای دادند، یکی هم مولوی گرفت، لحظه‌ای نگذشت که مولوی رو کرد به آقا و گفت امروز صبح خانمم به من گفت اگر دیدن آقای خمینی رفتی برای من هم از آقا عیدی بگیر. آقای خمینی سکه‌ای را هم برای خانم ایشان داد.
* انگیزه سرهنگ مولوی از این کار چه بود؟
** نمی‌دانم، شاید روابط من و آقای خمینی را می دانسته، شاید هم می‌خواسته خدمت آقا دلجویی کرده باشد، بعد از اینکه به زندان برگشتیم، مرا صدا کردند که آقای مروارید تلفن کارتان دارد. دیدم نه تلفن نیست خود مولوی با همان لباس‌هایش آمد جلو گفت آقای مروارید من دوتا چهره دارم یک چهره‌ام شمری است، وای از آن موقعی که این چهره‌ام گل کند و یک چهره‌ام هم آرام و نرم است، به هر حال من با تو رفیق شده‌ام.
بلند شد آمد دست داد و گفت اگر من یک روز احتیاج داشتم می‌آیم در خانه‌ات می‌گویم آقای مروارید سرهنگ مولوی احتیاج دارد، از تو مدد می‌گیرم، پول می‌گیرم؛ حالا هم ما تو را گرفته ایم ولی می‌خواهم کمکت کنم، بعد کشویی که جلویش بود باز کرد و گفت هرچه پول می‌خواهی بردار،‌ هیچ‌کس غیر از من و تو نمی‌داند، گفتم آقای مولوی شما اطلاعاتی‌ها قاعدتاً قبل از هر چیزی به روانشناسی آشنایی دارید. می‌دانید الان نقطه‌ضعف من پول و اینها نیست.گفت چه مقدار پول داری؟ یادم است فقط 10 تومان داشتم. گفتم 10 تومان، گفت تو 10 تومان داری و می‌گویی پول دارم؟ گفتم 25 ریال می‌دهم اتوبوس می‌روم قم، 25 ریال هم ناهار می‌خورم و 5 تومان هم برایم خواهد ماند. گفت نه، ما با تو معامله‌مان نمی‌شود. بعد من را آورد بیرون و به اصطلاح آزاد کرد.
* معمولاً چه مدت در زندان می‌ماندید؟
** زندان‌هایم از 6 ماه تجاوز نمی‌کرد، اما دفعاتش بسیار زیاد بود. غیر از دو مرتبه که به مدت طولانی تبعید شدم، یک مرتبه در سال 44 بود که در زندان قزل‌قلعه بودم. سرهنگ صافی آمد و گفت که شما ملاقات دارید. گفتم با چه کسی؟ گفت معذورم از پاسخ! ماشین سوارم کردند که از عقب آن هیچ‌چیز معلوم نمی‌شد، هوا سخت برفی بود ما را آوردند تا رسیدیم به خیابان شمیران، دست راست عمارتی بود نرسیده به سه راه زندان، بهداری هم در کنار آن بود مقدم آنجا بود، او را مغز متفکر ساواک می‌دانستند. من را نشاند جای خودش و گفت آقای مروارید وجداناً از تو یک سؤالی می‌کنم شما اگر جای ما بودید غیر از این که تو را دستگیر کنیم چه می‌کردی؟ شنیده‌ایم آقای مروارید بدون گذرنامه، قاچاقی رفته عراق، آنجا با آقای خمینی ملاقات داشته، سه روز مانده به ماه محرم آمده تهران. وقتی ما فکر می‌کردیم که 15 خرداد دیگری در پیش است، بهترین راه این نبود که شما را بگیریم تا خیالمان که جمع شد آزادتان کنیم. من هم جواب دادم: همان‌طور که می‌فرمایید قاچاقی رفتم، اما بپرسید من تقاضای گذرنامه کردم ولی ندادند. مجبور شدم که بروم اما مثل سایه هم پشت سرم بودید من خیالم راحت است که جایی نرفته‌ام. ملاقات با آقای خمینی هم طبیعی است، من ملاقات کرده‌ام، آنجا رفته بودم که ایشان را هم ببینم. یک‌جوری عنوان کردم که مسئله‌ای نبوده و اگر هم شما پشت سرم بودید می‌دانستید که مسئله‌ای نبوده است بعد اینکه شما تا احتمال دادید ممکن است اتفاقی بیفتد که نمی‌شود کسی را دستگیر کنید! این که معنا ندارد! می‌گذاشتید یک چیزی می‌دیدید بعد دستگیر می‌کردید.
بعد رو به من کرد که شما آزاد هستید ولی نباید به قم بروید که من برآشفتم که اگر آزادم هرجا بخواهم می‌روم و اگر نیستم که هیچ. از آنجا بیرون آمدم و با خودم فکر کردم این چه فایده‌ای دارد هنوز بیرون نیامده دوباره به زندان برگردی، در حالی که بیرون می‌توانستم خیلی بهتر کار انجام دهم، به همین خاطر دیگر به قم بازنگشتم و در دماوند منزل گرفتیم. بعدها هم به خیابان خراسان نقل‌مکان کردم، آنجا یک پای انقلاب بود، آقای هاشمی و آقای خامنه‌ای اغلب می‌آمدند در آن جلساتی که در آن‌جا داشتم، آقای میرزاعلی فلسفی که در مسجد لرزاده نماز می‌خواند، یک شب گفت آقای مروارید من یک کاری دارم، یک قدری بنشینیم باهم صحبت کنیم. نشستم، گفت این حرف‌هایی که شما می‌زنید از کجا مرجع باید شجاع باشد؟ مرجع باید مسئله را بداند و برای مردم بگوید؟!
گفتم من با همان عقل و فکری که خدا را قبول دارم، با آن دینی که هرکس هرکاری کرد، شما در مقابلش هیچ کاری نکنی و با آن دینی که حرفش تنها مسئله گفتن باشد مخالفم. من این دین و آن عقل را قبول ندارم.
* از سخنرانی‌هایی که برایتان ماندگار شد، بگویید.
** چند سخنرانی بود، یکی مجموعه سخنرانی‌هایی که در فوت آقای بروجردی انجام دادم و به نظرم خیلی خوب بود، دیگری سخنرانی‌ای بود که در 13 خرداد و پیش از امام انجام دادم که جو را برای سخنرانی امام آماده کرد. دیگری سخنرانی‌ای بود که برای اعلام مرجعیت آقای خمینی در مسجد جامع انجام دادم، خیلی‌ها در ابتدا کاندیدای اولیه برای انجام این سخنرانی بودند، اما هرکس به نحوی از این مسئله فاصله گرفت، چون همه این احتمال را می‌دادند که پس از این سخنرانی، سخنران دستگیر خواهد شد. من قبول کردم و آن شب در حضور آن جمعیت حاضر در مسجد جامع به منبر رفتم و آن نامه مرجعیت را خواندم و در رابطه با مرجعیت آقای خمینی صحبت کردم. البته پس از آن هم دستگیر شدم و به زیرزمین کمیته مشترک منتقل شدم، این دستگیری به تبعید بلندمدت من منجر شد. یکی دیگر سخنرانی‌ای بود که در میدان آزادی انجام دادم.
* مسجدالمهدی یکی از پایگاه‌های انقلابیون در دوران انقلاب بود، از چه زمانی این مسجد را فعال کردید؟
** سال 47 بود که این مسجد را آقای زارع ساخته بودند و به دنبال من فرستادند که پیش‌نماز این مسجد شوم، آن اطراف آبادی نبود و این مسجد باعث آبادی اطراف می‌شد. دعوت را قبول کردم و به مسجد رفتم. در این مسجد نوآوری‌های فراوانی داشتیم و جوانان انقلابی زیادی جلب مسجد شده بودند، یکی از کارهایمان آن بود که در دوران انقلاب یک خبرگزاری تاسیس کردیم، خیلی از بچه‌ها را به شهرستان‌ها فرستاده بودیم که خبرها را جمع‌آوری کنند و از اطلاعاتی که بچه‌ها می‌دانند، هر روز یک بولتن منتشر می‌کردیم که اطلاعات به روز شده‌ای را درباره انقلاب در اختیار می‌گذاشت، سر ساعت از خیلی مساجد دیگر افراد برای گرفتن این مطالب و پخش آنها به مسجد ما می‌آمدند. یک کار جالب دیگر اجرای تئاتر در مسجد بود، آنجا سن گذاشته بودیم و برای اولین‌بار بچه‌ها در صحن مسجد تئاتر اجرا می‌کردند. البته این نوآوری‌ها منحصر به انقلاب نبود، سعی می‌کردیم این عرصه را حفظ کنیم. مثلاً در بعد از انقلاب و ابتدای جنگ مسجد ما یکی از مساجدی بود که کمترین شهید را داشت، علت هم آن بود که در ابتدای مسئله ما چند نفر از کماندوهای قدیمی را به مسجد آوردیم تا به افراد آموزش بدهند، اغلب بچه‌هایی که از طرف این مسجد اعزم می‌شدند، دارای معلومات اولیه و لازمه نظامی برای دفاع از خود بودند.
* شما سال‌های زیادی را در تبعید گذراندید؟ شرایط تبعیدها چگونه بود؟
** بار اول که به سه سال محکوم شدم همراه با آقایان خزعلی و سماواتی و ایزدی بودیم که ما را به زابل فرستادند. تابستان بود و گرمای بالا و توفان شن همدمان بود، تبعید دیگر را هم در زمستان در خلخال گذراندم که اگر دفعه پیش با دمای 40 درجه بالای صفر در اکثر مواقع روبه‌رو بودم،‌این سفر را با سرمای 30 درجه زیر صفر می‌گذراندم. این تبعید را هم با آقای منتظری بودم. یک شب به رئیس شهربانی گفتم ببین ما اگر بچه‌های حرف‌شنویی بودیم و روی خوش نشان می‌دادیم نه به این‌جاها می‌رسیدیم نه این مسائل برایمان به وجود می‌آمد، ما که از آنها حرف نشنیدیم حالا تو نباید توقع داشته باشی که بیاییم اینجا و حرف تو را گوش کنیم. گفت آقای مروارید این حرف تو در گوش من هست برو راحت باش،‌ اما اگر یک وقت تو را گرفتند یا گزارشی به ساواک اردبیل شد، می‌گویم به من نگفته بودی. من در زمان تبعید، دیدن همه تبعیدی‌ها می‌رفتم. حتی دیدن آقای خامنه‌ای در سیستان‌وبلوچستان هم رفتم. دوبار رئیس شهربانی به من گفت که پرسیده‌اند: فلانی کجاست؟ گفتم در خلخال. گفتند نخیر الان در جنوب کشور است. ولی خیلی با ما مدارا کرد. یک‌بار گفت که شما باید روزها بیایید دفتر را امضا کنید. گفتم همان‌طوری که ما را فرستادید خلخال هر شب چهار نفر را استخدام کنید من را ببندند بیاورند امضا کنم و برگردانند، والا من امضا نمی‌کنم و همین هم شد. تا آخر نه من و نه آقای منتظری هیچکدام امضا نکردیم.
* به عنوان آخرین سئوال، روزهای آخر پیروزی انقلاب را با امام در پاریس گذراندید، چه شد که به فرانسه رفتید؟
** آقای مهدی عراقی پیشنهاد کرد که به نوفل‌لوشاتو برویم،‌ همان‌روز که روزنامه‌ها خبر خروج شاه را نوشتند، روز پرواز ما به سمت پاریس بود. در آنجا مدت 10 روز را در همان چادر مشهور سخنرانی داشتم و بعد از آن هم پس از نمازهایی که به امامت امام برگزار می‌شد، منبر می‌رفتم. در مصاحبه‌ها هم بعضاً شرکت داشتم.
تا آن شب آخر که همه می‌خواستند با امام به ایران برگردند، دانشجویان فراوانی از اقصی نقاط جهان آمده بودند. از یک طرف می‌گفتند که ما پول نداریم تا در هتل یا مسافرخانه اقامت کنیم، ما به خاطر امام به اینجا آمده‌ایم. من دیدم زمانی که پیروزی نزدیک است ما داریم کاری می‌کنیم که تعداد زیادی دانشجو مخالف شوند، به همین خاطر اعلام کردم تا زمانی که یک دانشجو آنجا باشد من هم خانه را ترک نمی‌کنم و می‌مانم تا همه را به ایران بفرستم. امام هم دعا کردند و من ماندم. احمدآقا هم پولی دادند تا خرج برگشتن تمام دانشجوها را بپردازم. تا یک هفته پس از پیروزی انقلاب که به تهران آمدم و در مدرسه رفاه خدمت امام رسیدم.