تاریخ انتشار : ۲۲ مهر ۱۳۸۹ - ۰۷:۲۱  ، 
شناسه خبر : ۱۷۷۲۴۲

محمد رهبر
شاید تاریخ چیزی جز خاطره نباشد، خاطره‌هایی که در ذهن نسلی راه می‌روند و آرام ته‌نشین می‌شوند طوری که بعدها و دورها وقتی یکی از این نسل، بی‌مدد کتاب‌های تاریخ که دفتر خاطرات عمومی است به گذشته‌ای که از سر گذرانده نگاه می‌کند، آنچه دستگیرش می‌شود، پرده‌های تصویری است که از شبکیه ذهن‌اش می‌گذرد. حالا هشت سال گذشته، وقتش آمده که ذهنمان را مرور کنیم. امروز دیگر سیدمحمد خاتمی رئیس‌جمهور نیست و می‌توان این تکه 8 ساله را قاب گرفت و به یک جایی از این روزگار آویخت.
آن اولین تصویر خاتمی در غرفه سلام و نمایشگاه مطبوعات سال 76 یک جور دیگر بود، از آن لحظاتی که ناشناسی می‌آید و یک‌باره آشنا می‌شود و یک‌باره یادت می‌رود که کی بود آشنا شدی. زمان مبدأ محو می‌شود، از آنهایی که رودرروی تلویزیون سلام ایستاده بودند. خیلی‌ها نمی‌دانستند که این روحانی خوش‌پوش زمانی وزیر فرهنگ و ارشاد بوده است و استعفا داده و حالا نامزد بی‌اقبال ریاست جمهوری و آمده است تا برود. آن چند کلمه‌اش در غرفه سلام هم چندان چنگی به دل نمی‌زد تا خیال کنی که به جادوی کلمات کاری خواهد کرد.
یکی دو هفته بعد مسجد یزدی‌های خیابان آزادی پر بود از دانشجو جماعت که سرش بوی قورمه سبزی می‌داد و آمده بود تا سروگوشی آب دهد و نامزد بی‌اقبال ریاست جمهوری را از نزدیک ببیند. حرف‌های خاتمی همه درباره جامعه مدنی بود و چیزهای دیگر.
اصولاً سخنرانی‌ها از فرارترین چیزها است که در ذهن نمی‌ماند، مگر آخرش که تمام می‌شود. همان‌جا می‌شد اولین لقب خاتمی را مزه‌مزه کرد. صبر کنید یک لحظه، با این خاطره علیل چه قدر به یاد ماندن لقب سخت است، اما خوشبختانه لقب سید، صفتش بود که مثل یک اپیدمی تا آخرین حامیانش را هم بی‌نصیب نمی‌گذاشت: سید مظلوم تویی/ کاندید محبوب تویی. آها، همین بود.
نمی‌شد کنار چنارهای مسجد‌النبی میدان نبوت با انگشت آبی شده‌ات نایستی پایت سست می‌شد برای رفتن به خانه. همه ناامیدی‌هایت در آن 24 ساعت آخری که رسیده بود به دوم خرداد نور امید شده بود. جمعیت صف کشیده و شناسنامه‌ها دستشان، این ملت ناامیدی و امیدش همگانی است، آنقدر غیر منتظره که نمی‌توانی و نمی‌شود هیچ هم وقت آخر شاهنامه را خواند. زندگی در ایران به همین هیجانش می‌ارزد، گرچه ممکن است سنگ کوب کنی، اما باز هم ارزشش را دارد.
از مسجد تا خانه در ودیوار انگار مال خودت بود، شهر از آن تو بود، از اوج برف‌های بلوری دربند تا عمق کویر و همین‌طور بگیروبرو تا خلیج‌فارس. همه ما رئیس جمهور شده بودیم. عیبی ندارد که اسم آن مجری خوش قیافه شبکه اول را ندانی اما هنوز هم دوستش داری. خبر رئیس جمهورشدن‌مان را در یک بخش غیر خبری داد، با چند کلمه‌ای میان شعر و احساس، سید رئیس جمهور شده بود. می‌شد هزار کار کرد، نمی‌دانم، شاید می‌شد.
از همان پائیز که دنیا رنگ به رنگ می‌شد خاتمی هم کارهایی می‌کرد که تا حالا ندیده بودیم. هنوز آن صبح پائیزی به وقت ما وعصر به وقت آمریکا را بعضی‌ها یادشان مانده. خاتمی مستقیم با مردم آمریکا حرف می‌زد و حالا دنیا ما را می‌دید. آبراهام‌لینکلن را به عنوان شهید خطاب کرد و مردم آمریکا را مذهبی‌های به تنگ آمده از بدی‌های اروپا که به آمریکا هجرت کرده بودند. همان روزها بود که بالا‌خره صدای مخالفانش درآمد، این صدا خوشبختانه بعداً آن طوری بلند شد که ما صدای خودمان را هم نمی‌شنیدیم.
خاتمی می‌گفت زنده باد مخالف من، البته آخرش نفهمیدیم این جمله مفهوم مخالفش ـ زنده باد موافق من ـ هم درست درمی‌آمد یا نه. از همین پاییز بود که روزنامه جامعه هم درآمد و پدر روزنامه‌های توقیف شده بعدی شد. تا رسیدیم به دوم خرداد سال بعد، پس از سال‌ها رفته بودیم به مصلای دانشگاه تهران. جمعه هم نبود. اما خاتمی پشت همان تریبون که هیچ وقت جمعه‌ها نصیبش نشد دوباره برای دانشجوها حرف زد، همان حرف‌های قبلی و مانده‌ام که ما چقدر توانمان بالا است برای شنیدن حرف‌های قبلی.
از اینجا به بعد یاد فیلم‌های سوخته می‌افتم یا همین عکس‌هایی که از سر اظطرار می‌گیرند و سر آدم‌ها نمی‌افتد. حیات بیمارستان سینا؛ مانده بودیم این خبر را باور کنیم یا نه: سعید حجاریان تمام کرده است. از طبقه سوم بیمارستان خبرهای خوشی نمی‌آمد، حال‌و هوای بهار 79 وضع را بدتر می‌کرد، اظطراب بهاری همیشه خبرهای بد را مثل قاصدک اخوان زودتر و زودتر می‌آورد. حجاریان که زنده ماند، دو ماه بعدش از خبر دادن راحت شدیم که روزنامه‌ای نمانده بود.
در این حال‌و روز خاتمی را می‌شد به صفت دیگری هم آراست: نتوانستن در عین خواستن. این هم از آن صفت‌هایی است که می‌توان دوستش داشت و هم متنفر بود، به همه این تضادها می‌شد فکر کرد و عجیب‌ترین وقت برای این تفکرات متناقض وقتی بود که در مسجد کوی دانشگاه دراز کشیده باشی و پنجره‌های بی‌شیشه‌اش را نگاه کنی و دور‌ و‌برت وزرای خاتمی در حلقه دانشجویان نشسته باشند، این تناقض به نهایتش می‌رسید، واقعاً کجای قدرت ایستاده‌ایم. این روزها که بگذرد، خیلی از این خاطرات دور کمرنگ و کمرنگ‌تر خواهند شد.
آنقدر که سپیدی مو، تک‌تک قاب‌های خاطرات را در مه محوی فرو خواهد برد. آن وقت اگر یکی از همین بچه‌های نسل هفتم و هشتم بعد از دیدن عکس سیدی که عبا و ردایی سپید تنش است و در کتاب تاریخ جا خوش کرده، بپرسد آقاجان این خاتمی که بود؟ احتمالاً با خیال آسوده با به یادآوردن خاطرات ته‌نشین شده می‌گویم که آدم خوبی بود. این خوب هم از آن صفت‌هایی است که مردم این سرزمین راحت در دهانشان نمی‌چرخد. مگر پس از چرخش پرکار روزگار و به هر حال باید روزها بگذرد تا ببینیم که کسی پاک مانده است یا نه.