شعیب بهمن
استراتژی «تغییر رژیم» (Regime Change) به عنوان رویکردی برای ایجاد تحول در ساختار داخلی دولتهای هدف، از پیشینه طولانی برخوردار بوده است، به همین سبب از دیرباز تاکنون تئوریهای گوناگونی درباره تبیین و تحلیل «تغییر رژیم» از سوی فیلسوفان و نظریهپردازان سیاسی مطرح شده است. کثرت و تنوع نظریهها به حدی است که گاه تعداد آنها از تغییر رژیمهای رخ داده در تاریخ تمدن بشر بیشتر است. با این حال آنچه در اکثر تغییر رژیمها خودنمایی میکند، نقش و تأثیر عوامل درونی و بیرونی از یک سو و اعمال روشهای سخت و نرم از سوی دیگر است. تغییر رژیم عموماً به سه طریق صورت میگیرد:
1- روش سختافزاری با تکیه بر عوامل بیرونی (تهاجم نظامی): به عنوان مثال اگر رژیم سیاسی برخی از کشورها در پی جنگ نابود شود و به جای آن رژیم سیاسی نوینی مستقر شود، در آن صورت عوامل بیرونی از نقش تعیینکننده و مؤثری در تغییر رژیم برخوردار بودهاند. نمونه چنین امری را میتوان در تغییر رژیم در عراق مشاهده کرد که با استفاده از قدرت نظامی و توسل به جنگ انجام گرفت.
2- روش نرمافزاری با تکیه بر عوامل درونی (شورش و انقلاب): چنانچه رژیم سیاسی مستقر در یک کشور به واسطه شورش یا انقلاب تغییر کند، آنگاه میتوان به نقش عوامل درونی در تغییر رژیم توجه کرد.
3- روش سختافزاری نرم با تکیه بر عوامل درونی و بیرونی: چنانچه رژیم حاکم در مقابله فشارهای داخلی و خارجی به طور جداگانه مقاوم و مصون باشد، ترکیبی از این دو باعث تغییر رژیم خواهد شد.
آنچه امروزه باعث تغییر و تحول در پدیدهای به نام تغییر رژیم شده، تداخل کارکرد و نقش عوامل درونی و بیرونی است، به نحوی که هم اینک عوامل خارجی میتوانند نقش مؤثری در برانگیختن و حتی هدایت مخالفتها تا دستیابی به هدف نهایی تغییر رژیم ایفا کنند. بر این اساس همواره دولتهای قویتر درصدد شکل دادن به الگوهای خاص خود بودهاند و بالطبع برای دستیابی به اهداف خود، دولتهای ناسازگار را از سر راه برداشتهاند.
انقلاب کلاسیک برای تغییر ناگهانی
به رغم وجود اختلافات نظریات مختلف، اکثر متفکران اصطلاح «انقلاب» را برای توصیف تغییرات ناگهانی و بنیادین اوضاع و احوال سیاسی و اجتماعی به کار بردهاند. در واقع از اصطلاح انقلاب برای اشاره به دگرگونیهای خشونتآمیز ناگهانی در ترکیب نخبگان سیاسی همراه با دگرگونی ارزشها، هنجارها، ساختارها، نقشها و محیط جامعه استفاده شده است. انقلاب زمانی اتفاق میافتد که حکومت مستقر و نظام اجتماعی و حقوقی وابسته به آن، به طور ناگهانی و گاه به طرزی خشونتآمیز به وسیله گروه یا نظام جدیدی کنار زده شود. نارضایتی عمیق از وضع موجود، از میان رفتن ارزشها در فرآیند نوسازی ساختار اجتماعی، تزلزل مشروعیت سیاسی، کشمکش نیروهای انقلابی با قدرت حاکمه، مشارکت مردم در روند انقلاب، ضعف قدرت سرکوب حکومت، اعمال خشونتآمیز و تغییر ساختارهای سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی جامعه به همراه وجود ایدئولوژی، سازماندهی و رهبری جهت همبستگی نیروهای اجتماعی و گسترش روحیه انقلابی از جمله عوامل مؤثر در پیدایش و پیروزی انقلابهای کلاسیک محسوب میشوند.
همچنین در جریان انقلاب، مشروعیت از بین میرود و حمایت مردم از نظام سیاسی سلب میشود، ضمن آنکه خشونت و رویدادهای خشونتآمیز نیز جزء اصلی و لاینفک وضعیت انقلابی به شمار میآیند و اغلب به عنوان رفتار ضدانقلابی رهبران حکومت تلقی میشود، بنابراین کاربرد اصطلاح انقلاب، زمانی در مورد تحولات و دگرگونیهای یک جامعه یا یک کشور صادق است که تحولات بنیادی در ساختارهای سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی آن جامعه صورت گیرد.
انقلابهای سنتی و انقلابهای مخملی
انقلابهای مخملی واجد هیچ یک از خصوصیات انقلابهای کلاسیک نیستند، زیرا هم در شیوههای پیشروی و صورت پذیرفتن تحولات، هم در شیوههای رهبری و عوامل پیشبرنده تحرکات و حامیان آنها و هم در نتایجی که در پی دارند، از تفاوتهای زیادی نسبت به انقلابهای کلاسیک برخوردار هستند.
در واقع انقلابهای مخملی برخلاف انقلابهای کلاسیک، نه تغییرات بنیادی در ساختارهای اجتماعی به وجود میآورند و نه ساختارهای دولتی را متحول میسازند، همچنین در انقلابهای مخملی برخلاف انقلابهای کلاسیک، مردم در پی تغییر تمام ارزشهای یک جامعه نیستند و چنین نمیپندارند که نظم کهن برای همیشه از صحنه تاریخ رخت برخواهد بست. در مجموع «انقلاب مخملی» تغییر رژیم بدون خشونت و کشتار است که از طریق اعتراضهای مدنی یا تحصنهای گسترده حاصل میشود، به همین سبب میتوان انقلاب مخملی را تحولی نسبتاً آرام و همراه با جابهجایی نخبگان در سطح بالا دانست که طی آن هیأت حاکمه از سوی اپوزیسیون به چالش کشیده میشود و در نهایت به وسیله همین مخالفان میانهرو که طرفدار لیبرال دموکراسی غربی هستند و از حمایت قدرتهای غربی نیز برخوردارند، از مدار قدرت خارج میشوند. با وجود آنکه انقلابهای مخملی تحولاتی درونی محسوب میشوند، نباید تنها به آنها همچون مسائلی داخلی نگریسته شود و نقش عوامل خارجی را در تغییر رژیم نادیده گرفت.
انقلاب مخملی برای تغییر تدریجی
«ریچارد هاس» سیاست تغییر رژیم را چنین شرح میدهد:«حل و فصل چالشهای موجود در سطح روابط با دولت مورد نظر، به وسیله حذف یا برکنارگیری رژیم تهاجمی مذبور و جایگزینی آن با رژیم دیگری که در مقایسه با رژیم دیگری که در مقایسه با رژیم قبلی از ویژگیهای تهاجمی کمتری برخوردار است.» با توجه به این تعریف میتوان چنین عنوان کرد که برای توسل به سیاست تغییر رژیم حداقل باید شرایط زیر به وجود آمده باشد:
1- تهدیدهای ناشی از رژیم سیاسی مورد نظر، از ویژگیهای تهاجمی خاص بر ضد منافع و اهداف طرف اعمال کننده برخوردار باشد.
2- تهدیدهای تهاجمی باید ریشه در تحولات داخلی رژیم سیاسی موردنظر داشته باشد، شرایط درونی که به تدریج به حوزه فراملی تسری یافته و زمینه مناسب برای رویارویی با منافع منطقهای و جهانی طرف اعمالکننده سیاست تغییر رژیم را فراهم میآورد.
3- وجود نارضایتی در درون جامعه کشور هدف، با توجه به متغییرهای فوق میتوان چنین عنوان کرد که امروزه عموماً تغییر رژیم با حمایت از مخالفان داخلی، با استفاده از نارضایتی مردم و بدون دخالت مستقیم نظامی صورت میگیرد. در شرایطی که وضعیت نامطلوب سیاسی، اجتماعی و اقتصادی به نارضایتیهای داخلی منجر شده است، نفوذ و دخالت خارجی نیز به عنوان عاملی تسریعکننده عمل میکند. در نتیجه تهدیدهای خارجی هنگامی عملی میشوند که زمینههای مساعد داخلی برای بروز آنها وجود داشته باشد. به عبارت دیگر فشار از بیرون تنها در صورتی به تغییر از درون و تغییر رژیم سیاسی منتهی میشود که نارضایتیهای داخلی به اوج خود رسیده باشد و شهروندان دیگر تاب و تحمل نخبگان حاکم را نداشته باشند. ایده تغییر رژیم از طریق انقلابهای مخملی نیز به همین صورت دنبال شده است.
در واقع در جریان انقلابهای مخملی، عموماً بازیگران خارجی با استفاده از تهدیدهای نرم و به کمک مخالفان داخلی به بحران مشروعیت دامن زدهاند و با پشتیبانی همه جانبه از رهبران انقلابهای مخملی، رژیمهای سیاسی کشورهای مورد نظر خود را ساقط کردهاند. در نتیجه کشورهایی شاهد وقوع انقلاب مخملی بودهاند که از یکسو شرایط اجتماعی و قدرت سیاسی به نارضایتیهای عمومی دامن زده بود و سوی دیگر یک یا چند قدرت خارجی نیز خواهان تغییر رژیم حاکم بر آن کشور بودند. بدین ترتیب مخالفان که از حمایتهای خارجی برخوردار بودهاند، ضمن نشانه گرفتن نارضایتیهای اجتماعی و تأکید بر مسائلی همچون فقر و شکافهای اجتماعی، به ایجاد نظام نوینی از ارزشها و هویتها پرداختند و از طریق نظام جدید که عموماً بر پایه لیبرال دموکراسی غربی مبتنی بود، تلاش خود را جهت تشدید بحران مشروعیت و در نهایت تغییر رژیم به کار گرفتند.