تاریخ انتشار : ۱۷ مرداد ۱۳۹۱ - ۰۹:۵۶  ، 
شناسه خبر : ۱۷۸۰۲۳
مسعود پیوسته مقدمه: چندی پیش، مورخ 22/2/89، گزارش کوتاهی از مقاله و سخنرانی ارائه‌شده دکتر بیژن عبدالکریمی در همایش «فلسفه رسانه» که توسط پژوهشگاه علوم انسانی برگزار شده بود. در روزنامه شرق منتشر شد با عنوان «رسانه‌های مدرن، بسط نهیلیسم و مرگ حقیقت»، که خواننده با خواندن آن، احساس سرد بی‌اعتمادی‌اش به رسانه‌های جمعی و ناامیدی‌اش به نیل به حقیقت به واسطه این رسانه‌ها صدچندان می‌شود. به مناسبت همین یادداشت، با ایشان به گفت‌وگو نشستیم تا شاید با توضیحاتی بیشتر، مخاطب فاصله خود تا حقیقت را بهتر دریابد.

* سوال نخست این است: اگر با شما موافق باشیم که جهان کنونی ما «جهانی‌ رسانه‌ای‌ شده» و به تبع آن انسان دوره حاضر نیز «انسانی رسانه‌ای» است و از سوی دیگر، رسانه‌های جمعی نیز عموماً‌و علی‌الاصول با انگاره‌سازی‌های خود، مخاطب را واقعاً به سوی حقیقت رهنمون نمی‌شوند، پس تکلیف «حقیقت» چه می‌شود؟ آیا باید بپذیریم که حقیقتی وجود ندارد و ماییم و تفسیرهای گوناگون و بی‌شماری که هریک از رسانه‌هایجمعی در جهت اهداف و مقاصد داخلی یا بین‌المللی خود می‌کوشند از حقیقت ارائه داده یا به تعبیر جنابعالی هریک به «جعل و تولید حقیقت» می‌پردازند؟ آیا باید بپذیریم که واقعیت و حقیقتی وجود ندارد و هرچه هست جعل و تولید حقیقت است؟ به راستی در این جهان رسانه‌ای شده حقیقت کجاست و آن را کجا باید جست؟
** قبل از هر سخنی مایلم به عنوان یک تذکار اشاره کنم که مهم‌ترین نکته اصلی مطروحه در مقاله مذکور این بود که میان تکنولوژی رسانه‌های جمعی و محتوای پیام همبستگی بنیادینی وجود دارد. رسانه‌های جمعی به شکل‌گیری منطق های خاصی براساس شیوه ادراک، تفسیر و استدلال کمک می‌کنند. رسانه‌های جمعی مدرن با نوع خاصی از وجودشناسی،‌ معرفت‌شناسی و انسان‌شناسی مشخصاً با عقلانیت متافیزیکی و هرآنچه منطبق با عقلانیت مدرن است سازگاری دارند. رسانه‌های جمعی مدرن از اساس نمی‌توانند امکان مواجهه آدمی با خویشتن اصیل خویش یا مواجهه و رویارویی با خود هستی را برای آدمی امکان‌پذیر سازند. این رسانه‌ها در بهترین و خوشبینانه‌ترین حالتش فقط می‌توانند انتقال‌دهنده آگاهی‌ها و اطلاعات باشند لیکن هرگز نمی‌توانند خودآگاهی و بصیرت‌های بنیادین غیرمفهومی از جهان و خویشتن را منتقل کنند. بر همین اساس است که معتقدم رسانه‌های مدرن، آگاهانه یا – بیشتر – ناآگاهانه، منابع اصیل معناسازی را از میان برده، سبب رشد و گسترش بی‌معنایی در سراسر جهان شده‌اند. لیکن به نظر می‌رسد شما به وجه دیگر آن مقاله، یعنی اشاره به رابطه رسانه‌های جمعی با قدرت‌های سیاسی و اقتصادی و استفاده ازن قدرت‌ها از رسانه‌های جمعی در جهت خلق یا جرح و تعدیل واقعیت‌ها و به تعبیری «تولید حقیقت» و لذا به زیر سوال رفتن وجه «انکشافی حقیقت» توجه بیشتری مبذول داشته‌اید. در صورتی که وجه نخست بحث شاید بیش از وجه دوم آن حائز اهمیت باشد. به هر تقدیر، رسانه‌های جمعی در اختیار قدرت‌های سیاسی و اقتصادی است.
 این قدرت‌ها می‌کوشند به واسطه قدرت رسانه‌های جمعی، جهان و حقایق را برای ما شکل دهند. آنها خواهان تولید حقیقت‌اند. جهان ما نیز جهان رسانه‌ای است، یعنی ما در جهانی زندگی می‌کنیم که حقایق آن را قدرت‌ها شکل داده‌اند. این معنا را نباید «صرفاً» براساس «نظریه توطئه» بلکه باید با توجه به سرشت هرمنوتیکی و ساختار رسانه‌های جمعی نیز فهم کرد. یعنی نمی‌خواهیم بگوییم صاحبان و مدیریت رسانه‌ها آگاهانه و عامدانه از رسانه‌ها در جهت منافع سیاسی و اقتصادی خویش بهره نمی‌جویند، اما همه سخن درباره رسانه‌ها را در این بهره‌برداری و بهره‌جویی نمی‌توان خلاصه کرد. لیکن، خوشبختانه، این آگاهی به قدرت رسانه‌ها در خلق یا جرح و تعدیل یا حتی تولید حقایق و واقعیات در میان انسان‌های دوره معاصر کم و بیش شکل گرفته است. این روزها این پرسش بنیادین، آگاهانه یا ناآگاهانه، برای توده‌های وسیعی از انسان‌ها شکل گرفته است: آیا آنچه رسانه‌های جمعی عرضه می‌کنند حقیقت است یا جعل حقیقت؟ حتی برای بسیاری، آگاهانه یا ناآگاهانه، این پرسش مطرح است: آیا اساساً حقیقتی مستقل از رسانه‌ها و مستقل از اراده قدرت‌ها وجود دارد؟ آیا در یک چنین جهان رسانه‌ای شده‌ای برای ما که زندگی‌مان با رسانه‌ها پیوندهایی عمیق و اجتناب‌ناپذیر یافته است، اساساً امکان نیل به واقعیات و حقایق وجود دارد؟ در اینجا یادآوری یک نکته را بسیار اساسی می‌دانم و آن اینکه «حقیقت»، امری «استعلایی/متعالی» (Transcendental) است. مرادماز «امر استعلایی»، امری انکارناپذیر و تردیدناپذیر است که ما همواره در چنبره آن قرار داشته، هیچ‌گاه نمی‌توانیم از افق و سیطره آن خارج شویم یا آن را در اپوخه و حالت تعلیق قرار داده، نادیده بگیریم. به تعبیر ساده‌تر، «وجود حقیقت» جز با نام حقیقت و در پرتو حقیقت نمی‌تواند صورت پذیرد. یعنی همان زمان که می‌گوییم «حقیقتی وجود ندارد»، آن را به منزله یک «حقیقت» بیان می‌کنیم.
انکار وجود حقیقت، یعنی امکان امری مطلق و نامشروط، امری خودمتناقض و متناقض بالذات است، یعنی امری است که خودش، خودش را انکار می‌کند (درست مثل پارادوکس دروغگو: «همه دروغ می‌گویند». این گزاره خودش، خودش را نقض می‌کند). همین‌جا خاطرنشان کنم این سخن که «وجود حقیقت و وجود مرحله‌ای مطلق و نامشروط، امری استعلایی است». هیچ ربطی به ذات‌گرایی (اسانسیالیسم) ارسطویی (یعنی این اعتقاد که هر پدیداری یک ذات ثابت و لایتغیر دارد)، یا دعوت به نظام‌های معرفت‌شناختی دگماتیستی (یعنی این باور که حقیقت نزد من است) و مونیسم معرفت‌شناختی (یعنی این تلقی که تنها یک درک درست از واقعیت وجود دارد) یا دفاع از عینیت‌گرایی پوزیتیویستی (اعتقاد به وجود معرفت عینی و مستقل از تعلقات سوبژه)، جزمیت‌اندیشی و نظام‌های اقتدارگرایی توتالیتر و مفاهیمی از این دست ندارد. سخن در این است که وقتی متفکری چون نیچه از «اراده معطوف به قدرت» سخن می‌گوید، این مفهوم اساساً زمانی قابل تصور است که مفهوم «اراده معطوف به حقیقت» با معنا و قابل تصور باشد؛ یا وقتی متفکرانی چون واتیمو، به تبع نیچه، از «افسانه‌سازی جهان» سخن می‌گویند، نباید فراموش کنیم که مفهوم «افسانه» صرفاً در قیاس با مفهوم «واقعیت یا حقیقت» معنا دارد، و اگر بودریار یا دیگر جامعه‌شناسان و متفکران از hyper – reahity (فراواقعیت یا واقعیت مجعول) یا Virtual Reality (واقعیت مجازی) سخن می‌گویند، این مفاهیم صرفاً با وجود ساحتی مطلق و نامشروط، به منزله ساحت واقعیت فی‌نفسه، نفس‌الامر یا حقیقت، و در قیاس با این ساحت است که معنا می‌یابند.
* آقای دکتر! صرف این باور که حقیقت محض و مطلقی در عالم ثبوت و در ساحت نفس‌الامر وجود دارد، به چه کار ما می‌آید و چه دردی از ما را درمان می‌کند؟ مساله این است که ما در عالم اثبات و در حوزه حیات سیاسی و اجتماعی چگونه به حقیقت دست پیدا کنیم؟
** خودآگاهی یا عدم آگاهی به وجود ذات حقیقت، منجر به ظهور دوگونه عالم و دوگونه انسان می‌شود. انسانی که به وجود حقیقت اعتقاد و باور ندارد اسیر نهیلیسم و بی‌معنایی جهان، و به تبع آن اسیر نهیلیسم و بی‌معنایی سرشت وجود انسان و زندگی است. چنین انسانی به سهولت اسیر یأس و ناامیدی و اسارت و بندگی در دستان قدرت‌های گوناگون سیاسی و اجتماعی می‌شود. اما انسانی که به وجود ذات حقیقت ایمان دارد، به منبع لایزالی برای معنابخشی به جهان و زیست خود دسترسی دارد، که انسان نهیلیست فاقد آن است. انسان مومن به وجود حقیقت و ذات کاملاً قدرت قاطع حقیقت را درمی‌یابد و به خوبی آگاه و خودآگاه است که همه قدرت‌های پوشالی سیاسی و اجتماعی،‌که درصدد تحقق اراده‌های معطوف به قدرت خویشند، در برابر حقیقت از هیچ‌گونه اقتدار و مرجعیتی برخوردار نیستند. یک چنین انسانی، در پرتو نام حقیقت و در سایه زیستن در پرتو حقیقت و برای حقیقت، روبین‌تن شده، به سهولت به بردگی نمی‌دهد.
* با طرح این بحث، سوالی که مطرح می‌شود این است که اساساً اعتقاد به وجود یک چنین حقیقت وجودشناختی (اونتولوژیک)ای چه نتایجی در بحث از رسانه‌های جمعی دارد؟
** نتیجه درک حقیقت به منزله یک امر استعلایی (متعالی) در بحث از رسانه‌های جمعی این است: درست است که این رسانه‌ها بسیار کارها می‌توانند بکنند لیکن فراموش نکنیم که آنها همه کاری نمی‌توانند بکنند. حقایق و واقعیت‌ها را آشکار می‌کنند و رسانه‌ها همواره نمی‌توانند به نادیده گرفتن و پنهان‌سازی آنها بپردازند. تلاش به منظور جعل و تولید حقایق و واقعیت‌ها همواره با ناسازگاری‌های بنیادین از یک سو با پدیدارها و فرآیند واقعیت‌ها و از سوی دیگر با خودشان مواجه‌اند. آن کس که راست نمی‌گوید هم با واقعیت‌ها در ستیز است و هم گزارش‌هایش از واقعیت از نوعی عدم انسجام و ناسازگاری درونی در رنج بوده، اجزای گزارش‌هایش با یکدیگر در تعارض‌اند.
* اما در چنین جهان رسانه‌ای شده‌ای، ما واقعیت و حقیقت را کجا باید جست‌وجو کنیم؟ مخاطب (شنونده و بیننده) باید به کدام رسانه پناه برد تا احساس کند که به «حقیقت یا واقعیت» نزدیک شده است؟ من مخاطب ایرانی جویای حقیقت که در معرض بمباران انواع رسانه‌های داخلی و خارجی قرار دارم، به کدامین رسانه می‌توانم برای نیل به حقیقت و واقعیت اعتماد کنم؟
** این پرسش در روزگار ما بسیار جدی است. جهان ما جهانی رسانه‌ای شده است. این به این معناست که ما در جهانی زندگی می‌کنیم که رسانه‌ها برای ما تصویر می‌کنند. اگر حادثه‌ای در جهان روی دهد، اما رسانه‌ها آن را منعکس نسازند، گویی آن حادثه اساساً روی نداده است. اگر در گوشه‌ای از جهان ظلمی صورت گرفته یا فرد حقیقت‌جو و حقیقت‌طلبی در مظلومیت تمام قربانی شود و هیچ‌یک از رسانه‌های جمعی این ظلم یا جنایت را منعکس نسازند، گویی چنین رویدادی در جهان صورت نگرفته است و در جهان از این دست حوادث و رویدادها بسیارند. اگر متفکر و صاحب‌ اندیشه‌ای وجود داشته باشد اما هیچ رسانه‌ای وجود این متفکر یا اندیشه‌های وی را منعکس نسازد، گویی چنین فردی از اول از مادر زاده نشده و چنین اندیشه‌هایی از اساس متحقق نشده است.
* آیا به راستی اگر حادثه‌ای در جهان روی دهد و رسانه‌ها آن را منعکس نسازند، به این معناست که آن حادثه روی نداده است؟ آیا به این ترتیب این رسانه‌ها هستند که «وجود و عدم» یا «بود و نبود» پدیدارها را تعیین کرده، العیاذبالله جای خدا نشسته‌اند؟ آیا این سخن شما در تعارض با سخن پیشین‌تان در ارتباط با وصف «استعلایی» واقعیت و حقیقت و تاکید شما بر استقلال و تعالی حقایق از رسانه‌ها نیست؟
** به هیچ‌وجه. در اینجا ما باید دو جنبه را از یکدیگر جدا سازیم. جهان، به لحاظ وجودشناختی (ontologically) مستقل از ما انسان‌ها و نیز رسانه‌هایمان است، لیکن جهان به لحاظ وجودی (existentially)، اجتماعی (ciallys) و تاریخی (historically) امری انسانی و درهم تنیده با ماانسان‌ها از جمله با رسانه‌هایمان است. لذا حوادث و رویدادهای بی‌شماری مستقل از انسان‌ها و رسانه‌ها روی می‌دهند – البته بسیاری از حوادث نیز به تبع ما انسان‌ها و نیز رسانه‌هایمان به وقوع می‌رسند – لیکن صرفاً تعداد انگشت‌شماری از این رویدادهای بی‌کران عالم است که با رسانه‌ای شدن‌شان، یعنی با برجسته‌ شدن و highlight شدن‌شان وارد عالم انسانی ما می‌شوند. برای مثال،‌ هر روز تعداد کثیری از موجودات مثل ماهی‌ها، نهنگ‌ها، کوسه‌ها، پنگوئن‌ها، پرنده‌ها و... به دلیل آلودگی‌های زیست‌محیطی یا دلایل دیگری در جهان می‌میرند. اینها روی می‌دهند اما فردی که فرضاً در تهران زندگی می‌کند در زندگی طبیعی و روزمره خود با این رویدادها خیلی سر و کار ندارد. اما رسانه‌هایی چون بی‌بی‌سی و سی‌ان‌ان هستند که به پاره‌ای از دلایل، ‌مرگ یک مرغ دریایی در خلیج مکزیک را به دلیل شکسته‌ شدن سکوهای نفتی متعلق به شرکت بریتیش پترولیوم و آلودگی‌های نفتی آب‌های خلیج مکزیک برجسته کرده و این حادثه را وارد عالم و وجدان انسانی مخاطب می‌کنند و وی را از مرگ این پرنده دریایی درخلیج مکزیک متاثر و اندوهگین می‌سازند، تا آنجا که با دیدن مکرر این حادثه و پرداخت‌های رسانه‌ای آن، مخاطب از مرگ این پرنده در خلیج مکزیک بیشتر از شنیدن مرگ پدر دوست یا همکارش متاثر می‌شود. هر روز صدها نفر در سراسر جهان در حوادث رانندگی جان خود را از دست می‌دهند. اما رسانه‌های جمعی می‌توانند این حادثه را وارد ساحت آگاهی و وجدان مخاطب کنند، فرضاً جاده‌های یک کشور را به منزله قتلگاه‌هایی انسانی جلوه داده و صبح، وی را با احساس بغض و کینه نسبت به این جنایت، سرکار گسیل دارند یا آنکه رسانه‌ها با مسکوت گذاشتن یا برجسته نکردن این حوادث احساس خاصی را در ذهن و عواطف مخاطب برنیانگیزند.
* آقای عبدالکریمی! اجازه دهید به همان پرسش پیشین خود بازگردم. در چنین جهان رسانه‌ای شده‌ای ما در کجا باید به دنبال واقعیات و حقایق بگردیم؟ وظیفه ما در برابر این جهان رسانه‌ای شده و در این جهان مجازی و در مبارزه با این واقعیت‌های مجعول و مجازی چیست؟ ما به کدام‌یک از رسانه‌های داخلی یا خارجی می‌توانیم اعتماد کنیم؟
** سوال من از شما این است: آیا واقعیت و حقیقت را باید در رسانه‌های جمعی جست‌وجو کرد؟ آیا رسانه‌های جمعی محل و منبع مناسبی برای شناخت واقعیات و حقایق است؟ ما باید بدانیم چه چیز را از کجا اخذ کنیم. سرگرمی را از رسانه‌های جمعی می‌توان به دست آورد اما حقایق را نه. انتظار شنیدن حقایق از رسانه‌های رسمی جمعی درست مثل این است که فرد به بازار مسگرها رفته، تقاضای خرید طلا داشته باشد، یا از داروخانه تقاضای خرید گازوئیل داشته باشد.
* طبعاً می‌پذیرید که اگر ما اخبار و گزارش واقعیات را از رسانه‌های جمعی نگیریم، در عالم بی‌خبری به سر خواهیم برد. چنین چیزی چگونه ممکن است؟ آخر چگونه می‌توان در جهانی رسانه‌ای‌شده، از رسانه‌ها به منزله منابع خبری صرف‌نظر کرد و به آنها صرفاً به منزله ابزاری برای تفریح و سرگرمی بهره جست؟
** رسانه‌های جمعی در روزگار ما بخشی از جهان تکنولوژیک ما هستند. درست همان‌گونه که امروز هیچ فرد و هیچ جامعه‌ای نمی‌تواند وجود تکنولوژی و جهان تکنولوژیک را نادیده انگارد و این نادیده‌انگاری به منزله «مرگ» فرد یا جامعه‌ای است که نمی‌تواند منطق جهان تکنولوژیک را دریابد. وجود رسانه‌ها در جهان رسانه‌ای شده و در زندگی انسان رسانه‌ای‌شده کنونی امری نیست که به هیچ‌وجه نادیده گرفته‌شدنی باشد. لیکن ما باید میان «فهم» جهان رسانه‌ای شده کنونی و «تن‌ دادن» به این جهان فرق گذاریم. هایدگر خطرات تکنولوژی و تفکر تکنولوژیک را به ما خاطرنشان می‌سازد. با این وصف، براساس تفکر هایدگر، ما نمی‌توانیم نتیجه بگیریم که تکنولوژی یک مصیبت است و ما باید به آن پشت کنیم. پشت کردن به تکنولوژی به معنای «پذیرش مرگ» در جهان کنونی است. هایدگر از ما می‌خواهد در مواجهه با تکنولوژی «وارستگی» پیشه کنیم. «وارستگی» عنوان رساله‌ای نیز از مایستراکهارت عارف مشهور آلمانی در قرون میانه مسیحی است. «وارستگی» یعنی «آری و نه» گفتن به اشیا. هایدگر از ما می‌خواهد نسبت به تکنولوژی وارستگی داشته و به آن «آری و نه» بگوییم. این سخن به این معناست که با آری گفتن به تکنولوژی، آن را به منزله عنصری ضروری و قوام‌بخش حیات کنونی خویش بپذیریم ولی با نه گفتن به آن همواره به یاد داشته باشیم که تفکر علمی و تکنولوژیک یگانه نحوه ممکن تفکر نبوده، نمی‌تواند به همه ساحات وجودی ما و اصیل‌ترین نیازهایمان پاسخ گوید. به همین ترتیب ما باید نسبت به رسانه‌های جمعی «وارستگی» پیشه کرده به آنها «آری و نه» بگوییم. یعنی وجود آنها را به منزله عناصر قوام‌بخش جهان رسانه‌ای شده کنونی می‌پذیریم اما اجازه نمی‌دهیم جهان ما را یکسره و به تمامی، رسانه‌ها قوام‌بخشند. استفاده ما از رسانه‌های جمعی باید به قدر «اکل میته» باشد. یعنی ما به قدر رفع اضطرار، و نه بیشتر، می‌توانیم از گوشت مردار بخوریم. اما بسیاری از انسان‌ها در سراسر جهان از جمله در جامعه ما از گوشت مردار رسانه‌های جمعی حسابی شکم‌چرانی می‌کنند. فوتبال یک ورزش و برای تماشاچیان یک سرگرمی است. آری! ورزش و سرگرمی نیاز فرد و جامعه است.
جامعه به ورزش نیاز دارد. قبول‌،اما چه کسی یا چه چیزی به رسانه‌های جمعی این حق را می‌دهد که از ساعت شش بعدازظهر تا چهار صبح فردا یکسره در کانال‌هال مختلف، فوتبال پخش کنند یا آنچنان که در بعضی از جوامع می‌بینیم کانال‌هایی تاسیس شوند که در تمام شبانه‌روز بازی‌های فوتبال پخش کنند؟ چرا باید در جامعه مدعی اسلامیت و مسلمانی چون جامعه ما در ماه مبارک رمضان، ماه عبادت و تفکر و تامل مسلمین، با پخش سریال‌های متعدد قالبی، درست از زمان اذان افطار تا آخر شب، یعنی درست در زمان خلوت و لحظات مواجهه با خویشتن، افراد جامعه از جمله روزه‌داران مسلمان با دیدن سریال‌های سطحی و مبتذل کاملاً از خویش و از خدای خویش فارغ باشند؟ حتی اگر رسانه‌ها چنین مسیری را در پیش گیرند، مخاطب باید آگاه باشد و اجازه ندهد تا لحظات حیاتش، یعنی یگانه سرمایه حقیقی هستی و حیاتش چنین به سادگی، توسط رسانه‌های جمعی به یغما رود. اینجاست که من فریاد می‌زنم «رسانه‌های جمعی، این جعبه‌های وراجی را خاموش کنید.» (جعبه وراجی، اصطلاحی رایج در متون مربوط به مطالعات رسانه‌ای است.) در روزگار ما بسیاری از افراد کره خاک اوقات بسیاری را صرف دیدن و شنیدن برنامه‌های رسانه‌های جمعی و این روزها دیدن ویدئو و رفتن به شبکه و چت کردن و پرسه زدن در وبلاگ‌ها و... می‌کنند. استفاده ما از این رسانه‌ها باید به قدر نیازهای واقعی‌مان باشد، لیکن، استفاده بیش از اندازه از این میته (مردار) آدمی را ابله می‌سازد. در هر مجلس میهمانی و دید و بازدید، برای آنکه حضور همدیگر را احساس کرده، با یکدیگر سخن بگوییم، یکی از عمده‌ترین موانع، هیاهوی رسانه‌های جمعی است که به شدت هرگونه هم‌سخنی را تهدید می‌کند. به این ترتیب ما به عنوان یک انسان (اگزیستانس / دازاین) می‌توانیم بکوشیم وجود رسانه را به چالش طلبیده، لااقل در محیط خانواده و دوستان خودمان، حضور انسانی خویش را بر حضور رسانه‌های جمعی غلبه بخشیم؛ امری که امیدوارم روزی در حیات جمعی و بشری ما نیز متحقق شود.