تاریخ انتشار : ۲۹ مهر ۱۳۸۹ - ۰۹:۲۱  ، 
شناسه خبر : ۱۷۸۵۰۹
جان هیک ترجمه: علی صباغی مقدمه: به دعوت انجمن حکمت و فلسفه جان هیک نظریه‌پرداز برجسته بریتانیایی در حوزه دین مهمان جامعه روشنفکری ایران بود و این امر فرصتی را دست داد تا علاقه‌مندان هیک و مباحث جدید دینی (پلورالیسم دینی) از نزدیک با وی به بحث و تبادل نظر بپردازند. متن حاضر ترجمه یکی از سخنرانی‌های هیک است که در سال 2002 در بریتانیا انجام گرفته و مترجم آن را جهت ارائه به خوانندگان تقدیم کرده است.

همه ما و یا همه ماهایی که در اینجا زندگی می‌کنیم مسیحی هستیم هر چند که بدون شک میزان تعهد و وفاداری‌مان به کلیسا متفاوت است و بنابراین سؤالی را که مطرح خواهم کرد به شکلی اجتناب‌پذیر آزاردهنده است. خود من زمانی که یک دانشجوی حقوق بودم بر اساس یک تغییر نگرش و عقیده طبق تعالیم انجیل مسیحی شدم و این تعالیم بخشی از مجموعه عقایدی بود که قلباً پذیرفته بودم که بر اساس آن مسیحیت به شکلی منحصربه‌فرد برتر از دیگر ادیان است و جهان در حال طی کردن فرآیند تبدیل شدن به ایمان و باور مسیحی است.
اما همه اینها به 60 سال قبل بازمی‌گردد در آن روزها همانند بیشتر هم نسل‌های خودم هیچ فردی از پیروان دیگر ادیان را ملاقات نکرده بودم و تقریباً چیزی درباره دیگر ادیان جهان نمی‌دانستم و آن مقدار بسیار کمی هم که فکر می‌کردم «می‌دانم» جز تصویر مضحکی بیش نبود. اما نسل کنونی در مجموع از آگاهی بیشتری برخوردارند و امروزه می‌دانیم همان‌طوری که می‌ایستیم و به دین خود می‌نگریم، پیروان دیگر ادیان نیز به دین خود همین‌گونه نگاه می‌اندازند و آن را برترین و راستین‌ترین دین می‌انگارند. به عبارتی دیگر هنگامی که دینی برای فردی آشکارا دین برتر قلمداد می‌شود این دیدگاه برتر بودن به عوامل بسیاری در محل به دنیا آمدن فرد ارتباط پیدا می‌کند. کسی که در یک خانواده مسلمان متدین در مصر یا پاکستان یا آلبانی به دنیا آمده است (یا در انگلستان به دنیا آمده) به احتمال زیاد به عنوان یک مسلمان رشد خواهد کرد یا کسی که در یک خانواده متدین هندو به دنیا آمده (یا باز هم در انگلستان به دنیا آمده) به احتمال قوی یک بودایی باقی خواهد ماند. همان‌طوری که فرد به دنیا آمده در خانواده‌ای مسیحی و متدین احتمال قریب به یقین مسیحی خواهد بود و قس علی هذا.
البته تغییر عقیده فردی بنا به دلایل شخصی در هر دو جهت دیده می‌شود. یعنی هم تغییر عقیده به سمت دین بزرگ و هم تغییر عقیده دینی از ادیان بزرگ جهان و روی برگرداندن از آنها به چشم خواهد خورد و در مجموع باید اینچنین فرض کنیم که این تغییر عقیده حرکتی درست است. اما چنین تغییر نگرش‌هایی از نظر آماری در مقایسه با انتقال عظیم ادیان از نسلی به نسل دیگر در همان دین مورد بحث ناچیز و کم اهمیت جلوه می‌کند. بنابراین به شکلی کاملاً طبیعی دینی را که شما می‌پذیرید و (یا صد البته کنار می‌گذارید) دینی است که از قضا شما در آن دین به دنیا آمده‌اید. من فکر می‌کنم که این موضوع کاملاً بدیهی و غیرقابل انکار است هر چند به ندرت به استلزامات آن پاسخ می‌دهند بنابراین: چرا بسیاری از مسیحیان و یا در حقیقت بیشتر آنها بر این باورند که مسیحیت نسبت به دیگر ادیان و باورها برتر است؟
با این همه [باید گفت] «انجیل» نیز چنین می‌گوید. در انجیل «سنت‌جان» می‌خوانیم که «من راه حقیقت و زندگی هستم هیچ کس جز من به آفریدگار نمی‌رسد. (14:6) من و آفریدگار یکی هستیم (10:3)، هر کس که مرا دیده است خداوند را ملاقات کرده است (14:9)، قبل از اینکه ابراهیم باشد من بوده‌ام (8:58).» در این متون که همگی از انجیل «سنت‌جان» هستند آیا به نظر شما مسیح آشکارا مدعی آن نیست که تجسم عینی خداوند است؟ و آیا او مدعی آن نیست که راه وی تنها راه رستگاری و فلاح است و در نتیجه تنها دین راستین است؟ بنابراین در کتاب اعمال رسولان می‌خوانیم که «رستگاری در هیچ صراط دیگری وجود ندارد هیچ اسمی جز نام مسیح در بین انسان‌ها در چرخ گردون وجود ندارد که ما را به سر منزل نجات برساند». (کتاب اعمال رسولان 4:12) در اینجا باید کمی به اساس و بنیان باور انجیل «سنت‌جان» بپردازیم هر چند که این امر نیازمند فرصتی یک هفته‌ای یا حتی یک ساله جهت به بحث کشاندن آن است. اما امروزه بیشتر عالمان انجیل‌شناس باور ندارند که مسیح به عنوان یک فرد تاریخی، مدعی بوده است که تجسم خداوند است. این امر بدان معنا نیست که آنها به تجسم خداوند بودن مسیح شک دارند بلکه نشان دهنده این مطلب است که آنها باور ندارند خود مسیح فکر می‌کرده است که تجسم عینی خداوند است. از آنجایی که این موضوع برای بعضی تعجب‌انگیز است چند نمونه نقل قول گذرا را ارائه می‌کنم. قصد من ارائه نقل قول از عالمان شناخته شده انجیل‌شناس است که قویاً معتقدند کلیسا در مورد باور داشتن «تجسم عینی خدا بودن حضرت مسیح» از موضع حق برخوردار است. آنها عمیقاً و قلباً به این قضیه معتقدند اما با این همه و بر اساس شواهد بدین امر معتقدند که مسیح خودش اینچنین فکر نمی‌کرده است که تجسم خداوند است.
بعد از اشاره به آنچه که در انجیل گفته شده و من آنها را دقایقی قبل نقل کرده‌ام (من راه، حقیقت، زندگی و... هستم) پروفسور چارلی مول از دانشگاه کمبریج و عضو ارشد دانشمندان محافظه‌کار انجیل (در کتاب منشا مسیح‌شناسی 1977، ص 137) می‌نویسد: «هر مسئله‌ای در مورد مبحث مسیح‌شناسی متعالی که اثبات آن به صحت ادعاهای اظهار شده مسیح در مورد خودش وابسته است (به ویژه در انجیل چهارم یا همان انجیل سنت‌جان) در حقیقت بی‌ثبات و متزلزل خواهد بود.»
همچنین در کالج ملکه در کمبریج کشیش برایان هیلث وایت که یک مدافع برجسته دکترین ارتدوکس است می‌گوید که ممکن نیست از الوهیت مسیح با توجه و رجوع به ادعاهای خود مسیح دفاع کرد. (کتاب تجسم 1977، ص 74) در نهایت اسقف اعظم، مایکل رمزی (استاد سابق انجیل‌شناس) گفته است که مسیح هیچ گاه مدعی الوهیت خویش نبوده است. همچنین دانشمند معاصر و پیشرو انجیل‌شناس پروفسور جیمز دان از دانشگاه دورهام بعد از بررسی دقیق تمام متون مرتبط در همه انجیل‌ها و در حقیقت با استفاده از خود انجیل می‌نویسد که «هیچ گواه واقعی در مورد آنچه که یک خودآگاهی الهی خوانده می‌شود در مسیح دیده نمی‌شود.» اینها همه افرادی هستند که به دکترین سنتی «تجسم عینی خداوند بودن حضرت مسیح» اعتقاد دارند اما برخی از آنان معتقدند که مسیح تاریخی، خودش به این موضوع نمی‌پرداخت. به طور کلی این باور وجود دارد که عبارات بلند و عظیم «من... هستم» از کتاب انجیل چهارم که دقایقی قبل نقل کردم نمی‌تواند به مسیح تاریخی مربوط باشد بلکه آنها کلماتی هستند که توسط نویسنده‌ای مسیحی 70-60 سال بعد در زبان انجیل جای داده شده است و همچنین گفته‌های مسیح در انجیل‌های موجز را نمی‌توان گواهی برای ادعای تجسم عینی خداوند بودن مسیح در نظر گرفت (همان طوری که جیمز دان در بالا عنوان داشته است.)
اگر این موضوع تا حدی برای بعضی تکان‌دهنده است از این رو است که با وجود اینکه کشیش‌ها تحصیلات و آموزش‌های خداشناسانه را گذرانده و به این موضوع واقفند اما این مطلب را در مراسم‌های مذهبی‌شان بیان نمی‌کنند. این سکوت مدت‌ها است که ادامه دارد و البته شما نیز گفتن مطلبی را که برای شنونده سخت و غیر قابل پذیرش است به تأخیر می‌اندازید و در نتیجه بیان آن سخت‌تر نیز می‌شود. هنگامی که در سال 1977 گروهی از ما که شامل استاد انتصابی و الهیات آکسفورد، استاد سابق انتصابی کمبریج، ریاست کالج کبل آکسفورد، مدیر کالج خداشناسی «کادسدن» آکسفورد و چند تن دیگر کتابی را به نام «اسطوره تجسم خداوند» منتشر ساختیم که درباره موضوعی بود که به شکلی گسترده در این سخنرانی مورد بحث قرار داده‌ایم[ باور به تجسم عینی خداوند بودن حضرت مسیح] مورد حمله و دشنام و نفرین قرار گرفتیم و دلیل آن هم این نبود که ما دانشمندان مدت‌ها است که از این موضوع آگاهیم بلکه بدین‌خاطر بود که ما آن را به شکل عمومی و گسترده و با عنوانی هشداردهنده منتشر کرده بودیم.
اما امروزه پس از 20 سال کل موضوع به شکل گسترده‌تر [در جامعه‌مان] مورد بحث و بررسی قرار می‌گیرد و من هیچ عجله‌ای ندارم تا در مورد آن در این مجال به بحث بپردازیم. امروزه یکی از مضامین آن کتاب مشهود است که واژه پسر خداوند به شکلی گسترده در دنیای باستان کاربرد داشته است. به هیچ وجه مسیح تنها فردی نبوده است که واژه مذکور در مورد او به کار رفته است. به ویژه در دین دوران خود حضرت مسیح یعنی یهودیت، آدم پسر خداوند خوانده شد و همچنین در انجیل لوک جایی که تبار مسیح به پسر آدم (seth) پسر خداوند برمی‌گردد. فرشتگان پسر خداوند نامیده می‌شدند و پادشاهان عبری باستان به عنوان پسر خداوند بر تخت پادشاهی می‌نشستند. اما هیچ کس در آئین یهود فکر نکرد که به معنای واقعی کلمه خداوند این پسران را هستی بخشیده است. عبارت «پسر خداوند» کاملاً استعاره‌آمیز است «پسر خداوند» به معنی «خدمتکار و بنده واقعی» یا گاهی اوقات «اختصاص یک رسالت ویژه الهی در روح... » است.
واژه مذکور استعاره‌ای بسیار آشنا در آئین یهود است و هرگز به الوهیت اشاره‌ای نکرده است. اما همین که مسیحیت به وجود آمد و فراتر از ریشه‌های یهودی‌اش گسترش یافت و به دنیای یونانی- رومی راه پیدا کرد پسر استعاره‌گونه خداوند به تدریج در تفکر مسیحیت به پسر متافیزیکال خداوند یا همان فرد دوم یک تثلیث الهی تغییر شکل داد و این بسط و گسترش است که امروز مورد سؤال قرار گرفته است.
در حال حاضر در مباحث 20 ساله اخیر این باور که مسیحیت تنها دین راستین و تنها منبع رسیدن به فلاح و رستگاری است و صرفاً مسیحیان گروه‌های نجات یافته و رستگارند به طور کلی انحصارگرایانه می‌نماید و این خود آشکارا متمایز از دو حالت تفکری دیگر یعنی تفکر تکثرگرایانه و شمول‌گرایانه است. با این همه اکثریت عالمان خداشناسی مسیحی و رهبران کلیسا از این ایده انحصارگرایانه سخت و غیر منعطف به سمت آنچه شمول‌گرایی خوانده می‌شود متمایل شده و حرکت کرده‌اند. شمول‌گرایی اصولاً بر روی فلاح و رستگاری توجه و تمرکز دارد و دیدگاهی است که بر اساس آن فلاح و رستگاری به واسطه مرگ کفاره‌گونه مسیح بر روی صلیب و تنها از طریق وی قابل دسترسی و نائل شدن است اما این رستگاری تنها به مسیحیان محدود نمی‌شود بلکه به طور کلی برای همه نوع افراد بشر فراهم است بنابراین غیرمسیحیان را نیز می‌توان در قلمرو رستگاری مسیحیت شامل کرد. افرادی را که جدای از کلیسا و مسیحیت به کار نیک می‌پردازند می‌توان به عنوان فردی با ایمان تلویحاً مسیحی یا مسیحیان ناشناس و گمنام دانست و یا آنها را افرادی دانست که بعد از مرگ در حالتی خواهند بود که با حضرت مسیح به عنوان سرور و منجی خود مواجه خواهند شد. بر اساس این دیدگاه آنهایی که حضرت مسیح را نمی‌شناسند می‌توانند از مرگ مکافات‌گونه مسیح بهره و نفع ببرند. این دیدگاه از سوی کلیسای کاتولیک در شورای دوم واتیکان در دهه 1960 اتخاذ شده است و دیدگاه پاپ عصر خودمان و همچنین عده کثیری از عالمان خداشناسی در دیگر کلیساهای تأثیرگذار مسیحی مثل کلیساهای انگلستان (متدیست‌ها)، کلیسای اصلاح شده ایالات متحده (بتپیست‌ها) و غیره (البته به غیر از احزاب و گروه‌های بنیاد گرایشان) را شامل می‌شود.
جاذبه این عقیده و باور در آن است که از یک سو به باور سنتی محوریت / هنجاریت / برتری مسیحیت پایبند و وفادار است و از سوی دیگر از این استلزام خوفناک که تنها مسیحیان می‌توانند به رستگاری برسند مبرا است. از همین رو است که این ایده و باور امروز جذاب است و بدین شکل پرطرفدار است. فی‌الواقع این دیدگاه از جنبه‌های منفی‌ای نیز برخوردار است اگر لحظه‌ای به شباهت منظومه شمسی و خداوند فکر کنیم می‌بینیم که خداوند همچون خورشیدی است که در مرکز این منظومه است و ادیان دیگر به عنوان سیاره‌هایی هستند که حول مرکز (خورشید) می‌گردند. دیدگاه شمول‌گرا در واقع می‌گوید نور و گرمای زندگی‌بخش خورشید تنها مستقیماً بر روی زمین می‌افتد اما بعد از آن به دیگر سیارات (دیگر ادیان) منعکس می‌شود و از آنها این نور و گرما را به شکل دست دوم دریافت می‌کنند و یا از نظر علم معنوی غنی بوده و در راس هستیم اما ثروت‌مان در اندازه‌های متفاوت قطره‌قطره به پیروان دیگر ادیان جهان که پائین‌تر از ما قرار دارند می‌رسد. میزان واقع‌گرایانه بودن این دیدگاه به آنچه که منظور ما از رستگاری است بستگی خواهد داشت. اگر شما رستگاری را به عنوان بخشیده شدن و پذیرفته شدن از سوی خدا به خاطر مکافات حضرت مسیح تعریف می‌کنید در نتیجه رستگاری تنها بر اساس تعریف مسیحی آن پذیرفتنی است. ذکر این مطلب بدین منظور است که در مورد تعریف مسئله رستگاری به توافق برسیم. با این همه بیایید فرض کنیم که در عوض ارائه این تعریف ما با واقعیت‌های زندگی انسان که در جهان اطراف است و آن را درک می‌کنیم آغاز کنیم و رستگاری و فلاح را چیزی عینی بدانیم. چیزی که در زندگی مردم به شکلی موفقیت‌آمیز رخ می‌دهد، چیزی که معنایش شروع کردن در اینجا و در این زندگی است و در حقیقت تمایز و تفاوتی آشکار با تعریف ارائه شده دارد. ما می‌توانیم رستگاری را تغییر شکل تدریجی مردان و زنان از خودخواهی طبیعی و ذاتی به یک جهت‌گیری نوین که حول محور حقیقت الهی است تشریح و تبیین کنیم. حقیقتی که او را خداوند می‌خوانیم و ما را در عشق و شفقت نسبت به همنوعان‌مان آزاد و رها ساخته است. بر این اساس [طبق این تعریف] آنهایی که در مسیر فلاح و رستگاری گام برمی‌دارند کسانی هستند که همسایگان‌شان را دوست دارند و از حس شفقت نسبت به دیگران برخوردارند و وقت، توان،‌ هوش و منابع خود را صرف نیازمندان در جای جای این دنیا می‌کنند یا به زبان کتاب مقدس رستگاران آنهایی هستند که زندگی‌هایشان برخوردار از سرمایه‌هایی است که سنت پل «میوه روح» می‌خواند. سرمایه‌هایی چون عشق، شادی، صلح، صبر، محبت، نیکی، وفاداری، ملاطفت و خویشتنداری از آن جمله هستند. (که به گمان من باید پایبندی به عدالت اجتماعی را به عنوان یک نوع ابراز عشق به موارد مذکور بیفزاییم.) مسئله این نیست که شما نجات یافته و رستگار محسوب می‌شوید یا نه؟ مسیحی هستید یا نه؟ بلکه مسئله این است که در چه مسیر و راهی گام برمی‌دارید؟