محمد قوچانی
دیروز دکتر عبدالکریم سروش نامورترین اصلاحطلب دینی معاصر در ایران از مرز شصت سالگی عبور کرد و قدم به دهه هفتاد زندگی خویش گذاشت.
زادروز سروش از آن رو اهمیت دارد که او بسیار زودتر از همتایان فکری خود فرجام اندیشهاش را به تماشا نشست. پیش از سروش سلف صالحش؛ دکتر علی شریعتی چنان زندگی را در دور تند سپری کرد که حتی صورت مکتوب سخنوریها یا نسخه چاپ شده رسالههایش را ندید و چنان به سرعت فکر میکرد و سخن میگفت و متن مینوشت که به هنگام بارش سنگهای تنقید و تکفیر چارهای نمییافت جز آنکه برای آثار خود وصی تعیین کند و کاری که شریعتی در عمر کوتاهش نتوانست به انجام و فرجام رساند بر دوش دیگران گذارد. امری که از آغاز محال به نظر میرسید و هنوز شریعتی براساس آثاری نقد میشود که در عصر «شدن» نوشته بود. عصری که از جوانی فاصله نداشت و هنوز به کمال نرسیده بود. سروش اما ظاهراً این بخت را به لطف خدا یافته است که خود وصی خویش باشد. گرچه او نیز در «جوانی» اندیشیدن را آغاز کرده و دولت «جوان» جمهوری اسلامی در فقدان متفکرانی چون مطهری و شریعتی رو به سوی او داشته، اما گذر عمر سبب شده سروش اکنون در اوج پختگی بتواند بهترین داور آثار خود باشد. سروش دست کم در سه دهه گذشته (نیمی از عمر خویش) لحظهای از تفکر دست نکشیده است: در عصر چپرویها و الحادپروریها او منتقد مارکسیسم بود و از جمع دین و دولت دفاع میکرد. سروش در این زمان از سوی جمهوری تازه تاسیس اسلامی قدر میدید و صدر مینشست و در رادیو و تلویزیون و دانشگاه و حوزه و روزنامه و مدرسه مورد احترام بود. بنیان کتابهای درسی آموزش دینی در دبیرستانهای ایران بر مبنای آرای او در رد «ایدئولوژی شیطانی» مارکسیستی نوشته میشد و بهترین جوانان انقلاب اسلامی در مکتب او پرورش مییافتند. در دوره راسترویها و محافظهکاریها سروش مفسر لیبرالیسم شد و از جمع دین و دموکراسی دفاع کرد. گرچه حاکمیت وقت جمهوری اسلامی در این زمان از او فاصله گرفته بود و نه در رادیو و تلویزیون و حوزه و مدرسه که حتی در دانشگاه هم حضور سروش را بر نمیتافتند؛ اما سروش همچنان مورد توجه نسلی از فرزندان انقلاب بود که در مکتب او درس آموخته بودند و از مدیران (اصلاحطلب) نظام شده بودند. هر دو نسل اصلاحطلبان اقتصادی و اصلاحطلبان سیاسی نظام جمهوری اسلامی متاثر از سروش بودند که «جامعه باز» را در گوش آنان خوانده بود و از قبض و بسط تئوریک شریعت و حکومت دموکراتیک دینی و ترجیح مدیریت علمی بر مدیریت سنتی سخن گفته بود. در این هر دو عصر دکتر سروش آموزگار گفتمان غالب بوده است: نقد مارکسیسم در دهه 60 و تفسیر لیبرالیسم در دهه 70، چه آن زمان که همه حاکمیت این گفتمان را میپذیرفتند و چه آن زمان که بخش عمدهای از حاکمیت پیرو گفتمانی دیگر بودند. اما سروش این بخت بلند را داشته که صدایش شنیده شود بلکه حرفهایش آزموده شود و «عقیده» او به گفته خودش «در آزمون» افتد. آزمون اخیر البته برای سروش آزمون بزرگی است. نواندیشی دینی و دین عصری، دموکراسی دینی و دین شخصی و در یک کلام روشنفکری دینی مهمترین محورهای اندیشه سروش در سی سال گذشته و به طور مشخص در پانزده سال گذشته بوده است. اکنون همین محورها در معرض تهدید نظری و عملی قرار دارد. تهدید عملی آرای سروش از بستر ناکارآمدی تکنوکراسی ناتوان عصر هاشمی و دموکراسی ناتمام عصر خاتمی بر میخیزد و به نظریهپردازیهای ارباب دولت جدید منتهی میشود. دولتی که در بستر همان اندیشهای شکل گرفته که مهمترین مخالف سروش یعنی مصباح یزدی نظریهپرداز آن است. اگر محور اندیشه سروش «آزادی» بود و در هر یک از دولتهای گذشته نوعی از آزادی (سیاسی یا اقتصادی) مورد توجه بود در دوره جدید «عدالت» جایگزین آزادی میشود، ارزشی که اتفاقاً توجه به آن در آرای سروش کمیاب نیست اما عمدتاً از آن غفلت شده است. تهدید نظری اما از جانب دیگرانی است که در عدالتخواهی با مخالفان سروش و اصلاحطلبان تنها اشتراکی لفظی دارند و در عصر پایان مارکسیسم (به خصوص استالینیسم) یادآور چپرویهای فکری و عقیدتی هستند. رشد شگفتانگیز عقاید مارکسیستی به خصوص در دانشگاهها از جمله علائم بازگشت بحران در ساحت اصلاحطلبی دینی است که گویا پس از ناکامی سیدمحمد خاتمی باید ناکامی دیگری را (این بار در عرصه نظری) تجربه کند. رشد گرایشهای غیر دینی بلکه ضد دینی در دانشگاهها البته تنها در صورتهای مارکسیستی خلاصه نمیشود بلکه برخی از فرط لیبرالیسم (لیبرالیسم رادیکال) به لاادریگری و نفی اندیشه دینی افتادهاند. و این بدون شک محصول پرسشهای بیپاسخی است که در دهه 70 متولد شدهاند. نتیجه آنکه سروش گرچه همچون شریعتی در دیدن فرجام اندیشههای خود ناکام نمانده اما در دیدن بدفرجامی برخی اندیشههایش همانند بازرگان شده است. مرحوم مهندس بازرگان نیز در عمر خود هر سه نسل روشنفکری دینی را دید: افرادی که در انجمنهای اسلامی دانشجویان دهه 40 در اثر دم گرم او مسلمان میشدند و افرادی که در گروههای چریکی دهه 50 در اثر سکوت مرحوم مهندس بازرگان به چپ میچرخیدند و افرادی که در گروههای حزباللهی دهه 60 بر پدر معنوی خود طعنه میزدند. بازرگان اما چندان زنده ماند که خود کارنامهاش را بنویسد و در آخرین سخنرانیاش: «خدا و آخرت تنها هدف بعثت انبیا» سرفصل جدیدی را در تاریخ روشنفکری دینی گشود که حتی پس از مرگ او بسته نشد. اکنون دکتر سروش در فرصتی فراختر و با خیالی آسودهتر میتواند فصلهای نهایی کتاب اندیشهاش را بنویسد. عمرش دراز باد اما سخنان امروز دکتر سروش (از جمله آنچه در باب تشیع میگوید) پاسخ نیستند، پرسشهایی جدیدند که جز بر حیرانی نسلی که هنوز درباره نسبت دین و دنیا سرگردان است نمیافزاید. سروش پیامآور «شک» بود. شکی که بنیان آزاداندیشی و دشمن تاریکاندیشی است. اما شک علاوه بر «تفکر» پریشانحالی هم میآفریند. پریشانحالی نسل جوان ما از همان شکهایی است که سروش در آن افکنده است و اینکه او که همه عمر متالهای مومن بوده «باید» ما را در ایمان خود شریک سازد. رهزنان اندیشه هنوز همان کسانی هستند که در سی سال اندیشهورزی مدام سروش او با آنان جنگیده است. گروهی که ایمان را نشانه رفتهاند و گروهی که آزادی را. و متاسفانه هر روز گزارههایی از درون خود ما مییابند که این دو را انکار کنند هم ایمانداری و هم آزادیخواهی ما را. کار سروش پایان نیافته است حتی اگر کار روشنفکری دینی تمام شده باشد چرا که کار اصلاحطلبی دینی پایان نیافته است حتی اگر اصلاحطلبی سیاسی ناکام مانده باشد:
گمان مبر که به پایان رسید کار مغان
هزار باده ناخورده در رگ تاک است