تاریخ انتشار : ۲۵ مهر ۱۳۹۱ - ۱۳:۰۲  ، 
شناسه خبر : ۱۷۸۶۴۷

استاد صادق لاریجانی
* آیا نمی توان از اختلاف فتواهای فقها یا نظریات مختلفی که بزرگان فلسفه دارند، کثرت گرایی دینی را اثبات کرد، در صورتی که مدعیان پلورالیسم دینی، اختلاف فتواهای فقها در مسائل مختلف را دلیل بر پلورالیسم دینی می‌دانند؟

** البته بحث این سؤال گذشت که گفتیم یک نوع از پلورالیسم در فهم دین است که طبیعتاً اخ تلاف فقها به همین برمی گردد. ولی عرض کردم که اصل اختلاف آرا را کسی منکر نمی شود؛ بل که حساسیت در قرائت های مختلف از دین، بر سر نسبی گرایی کلی است؛ ولی چون این ها بحث ها را هم مخلوط می کنند، بدین جا ختم می شود؛ در صورتی که بحث در این است که آیا ما هیچ فهم مشترکی داریم یا نه ؟ ودر این جا نمی توان اختلاف کرد.
ما می خواهیم بگوییم تاریخ فقه و معارف و تاریخ ضروریات کلامی، همه به این منتهی می شود که ما مشترکات داریم و تکیه بر اختلافات آرای فقها، گاهی مشترکات را کم رنگ می کند؛ مثلاً آیا کسی شک می کند که در اسلام صلات جعل شده است یا نه ؟ این درست نیست و کسی منکر این مسأله که در اسلام - دراصل - نماز، روزه و حج هست، نمی باشد.
پس بحث بر سر ضروریات دینی و فهم های حجت است و ما این مطلب را ادعا می کنیم که بین ف هم یک مجتهد و فهم یک نویسنده فرق است، زیرا فهم مجتهد حجت است، ولی مبانی استنباط نو یسنده ای که فحص در کتاب و سنت نکرده است، حجت نمی باشد. نزاع بر سر این موارد است، نه سر اختلاف آرا که از بدیهیات است.
* بعضی می گویند :این اشتراکاتی که فقها و متکلمان دارند، زاییده اشتراکی است که در پیش فرض دارند (همان گونه که اختلاف فتوا زاییده اختلاف در پیش فرض است، اشتراک در فتو ا نیز زاییده اشتراک در پیش فرض است) آیا اگر در آن پیش فرض اختلاف پیدا کنند، فتوا ه م عرض می‌شود؟
** بله! این درست است و در خیلی از جاها می خواهند به این جا برگردانند که بگویند ما ثبات در فهم را تابع پیش فرضها می دانیم؛ ولی نکته این است، آیا می شود گفت که پی ش فرضها هم همه قابل خدشه و تغییر است؟ این مورد قبول نیست؛ به این دلیل که مثلاً یک ی از پیش فرضها مسأله پیش فرضهای زبانی در فهم محاورات است: مثلاً عمل به ظواهر الفاظ، یک مقدمه و پیش فرض زبانی است و همه ما آن را قبول داریم و این دلیل می شود که به ف هم هایی از کتاب و سنت برسیم و اگر کسی بگوید بنده این پیش فرض را قبول ندارم، باب فهم و مخاطبه بسته می شود، نه تنها در فهم کتاب و سنت، بلکه در فهم عادی و معمولی هم همین طور است؛
یعنی عقلا یک بناهایی در باب فهم دارند که اگر از آن دست بردارند، زندگی اجتماعی آن ها مختل می شود. این که به ظهورات عمل کنند و در مقام مخاطبه، اخذ به ظهورات کنند و انسان ها و گویندگان را ملتزم به مفاد و ظواهر کلامشان کنند لازم است و گرنه، دیگر نمی توانیم حرف همدیگر را بفهمیم؛ زیرا ما زمانی حرف همدیگر را بهتر می فهمیم که این الفاظ طبق یک قرارداد و بنای عقلایی، کاشف از یک معنایی باشد که بنده آن را القا می کنم. اگر این کشف و این بنا ـ که گوینده هم ملتزم به آن است و این ظهور حال را رعایت می کند ـ قبول نکنیم، دیگر با هم نمی توانیم حرف بزنیم؛ چرا که حرف یکدیگر را نمی‌فهمیم.
پس درست است که فهمها تابع پیش فرضها است و ثبات بعضی از فهمها، تابع ثبات بعضی از پیش فرضهاست ولی بعضی از پیش فرضها قابل رفع ید نیست؛ به همین دلیل است که حرف یکدی گر را بهتر می فهمیم مثلاً فرض کنید که قرآن حق است؛ این یک پیش فرض است و اگر این پیش فرض را بردارید، یک رکن اسلام را برداشته اید و دیگر نمی گویید که من مسلمان هستم و لی نمی گویم قرآن حق است.
بالاتر از آن، در مورد توحید، مثل کسی که بگوید من مسلمان هستم ولی توحید را قبول ندارم. یکی از مقدمات اسلام، توحید است و این یک پیش فرض ا ست و اگر شما بخواهید این پیش فرض را بردارید، دیگر صحیح نیست که بگویید ما مسلمانیم.
پس یک پیش فرضهای ثابتی وجود دارد که نتیجه آن فهمهای مشترک هم می شود.
* شما در سخنان خود ظاهراً فرقی بین کثرت گرایی دینی و قرائتهای مختلف از دین نگذاشتید و سؤال شده که آیا بین این دو مسأله فرقی هست یا خیر؟
** دو بحث شد یکی کثرت گرایی در خود دین و دیگری کثرت گرایی در فهم دین که این عین نظری ه قرائت پذیری مختلف است و هیچ فرقی ندارد.
* اگر شریعت صامت نیست، پس چرا به قرآن، "کتاب الله صامت " و به معصوم "کتاب‌الله ناطق" اطلاق شده است؟
** در نهج البلاغه امیرالمؤمنین (علیه السلام) کلامی دارند شبیه به همین. می فرماید :ذلک القرآن فاستنطقوه و لن ینطق(1) و بعد امام می فرمایند که من ناطق به این کتاب هست م. این که معنای این عبارت چیست، خود جای بحث دارد و ممکن است در تفسیر آن هم اختلاف باشد؛ اما واقعیتی که در بیرون است و خود ائمه (علیهم السلام) به آن تکیه کرده اند، یک واقعیت مسلم است.
واقعیت این است که ظهورات کتاب، برای مسلمانان حجت بوده و می توانستند به قرآن استناد کنند که بر این مطلب، شواهد متعددی وجود دارد که در رو ایات ما در باب عرضه اخبار به کتاب الله یک سری روایات در مورد تعارض و... وجود دا رد که می گوید: روایات، زمانی معتبر هستند که به کتاب الله عرضه بشوند و مخالف کتاب خدا نباشند و زمانی می شود مخالفت را فهمید که ما کتاب خدا را بفهمیم و این فهم برای ما حجت باشد؛ چرا که ائمه (ع) به ما ارجاع داده و این را ذکر نکرده اند که فقط از امام بپرسید، بلکه فرموده اند :روایات ما زمانی بر شما حجت است که آنها را بر قرآن عرضه کنید و اگر مخالف کتاب خدا بود، به دیوار بزنید.
(کنایه از این که به آنها توج ه نکنید)
پس معلوم می شود رجوع به کتاب الله و ظواهر آن، حجت فی الجمله است و ما نمی توانیم بگ وییم به طور کلی صامت است، بدین معنا که نتواند هیچ مضمونی به ما القا کند. پس اگر به کلی صامت است، در فهم آن هم باید به ائمه رجوع کنیم، این دور (تسلسل) می شود که در صحت روایات نیز باید به قرآن مراجعه کنیم؛ پس معلوم می شود فهمهایی از کتاب الله فی حد ذاتها، حجت است و همان، معیار تشخیص حق و باطل در روایات است و این روایا ت کم نیستند و چیزی است که علما و اصولیون به آن عمل کرده اند؛ بنابراین، باید دید چه معنایی از اینها می شود برداشت کرد.
شاید یک معنا این باشد که حقیقت قرآن، برای شما صامت است و این هم حق است؛ شاهد آن روایات دیگری است که ائمه (علیهم السلام) خودشان را صاحب تأویل می دانستند. این ق رآن با تمام زوایای پنهان خود برای ما حاضر نیست. ما به یک سطحی از قرآن، آن هم با یک استظهارات مواجه هستیم. پی بردن به بطون قرآن، یک سری تهذیب نفس ها و آمادگی ه ایی می خواهد که معلوم نیست از جنس زبانی باشد؛ بلکه ائمه (علیهم السلام) از آن رو که به جمیع قرآن احاطه دارند به آن بطون واقفند.
روایاتی در بصائر الدرجات و اصول کافی موجود است که امام می فرماید :قرآنی که (لو. .. سیرت به الجبال او قطعت به الارض او کلم به الموتی. ..) (2)، در پیش ما (اهل بی ت) است و امام به این آیه تمسک می فرماید که (کلم به الموتی) برای ما مسأله ای نیست؛ قطع ارض و تسییر جبال، مسأله ای نیست؛ چون با حقیقت قرآن می توان این کارها را ک رد. حال عده ای از روشنفکران که در فضای مادی افتاده اند، دیده می شود که این ها را استبعاد می کنند و می گویند :این ها غلو در باب ائمه است و اشتباه است. ما این قرآن را نمی فهمیم مگر این که ائمه دست ما را بگیرند و مثل حضرت سلمان ملحق به اهل بیت شویم.
خلاصه این شد که یک مرتبه از قرآن، برای همه حجت است؛ البته بعد از جستجو و تحقیق که حجت بوده و صامت بودن آن را لغو می کند. اگر بگوییم :این قرآن نور است؛ "تبیاناً لکل شیء" است و بعد هم بگوییم صامت است، آیا چیز صامت "تبیاناً لکل شیء" می شود؟ ائمه (ع) که اصرار بر رفاقت با قرآن می کنند، اگر قرآن صامت باشد، خاصیتی دارد. خ ود قرآن می فرماید :(هذا بیان للناس. ..) (3) و آیا چیزی که صامت است، بیان می شود ؟
* آیا کثرت گرایی از منابع دینی قابل استنباط است یا نه فقط باید از شیوه ی برون دینی از آن بحث کرد؟
** کسانی که بحث نسبی گرایی را مطرح می کنند، نگاه بیرون از دین دارند و اصلاً مدعی هستند که دعاوی قبض و بسط و دعاوی نسبی گرایی دینی برون دینی و درجه دوم است؛ برای مثال تف سیر و فقه و. .. را از بیرون نگاه می کنیم که سیر اینها چگونه است و این که چه چیزه ایی در این فهمها تأثیر می گذارد؛ ولی واقعیت این است که کثرت گرایی، به معنای نسبی گرایی، هم بحث برون دینی دارد و هم درون دینی.
بنده این را مطرح کرده ام که چه اشکال دارد مسأله کثرت گرایی را مثل مسائل دیگر، ب ه کتاب و سنت عرضه کنیم؟ چه بسا ما از قرآن و سنت این را بفهمیم که این دو، کثرت گ رایی را قبول ندارند و نسبی گرایی کلی را هم نمی پذیرند.
به اعتقاد بنده، آیات و روایات متعددی وجود دارد که وقتی جمع بشود، دلالت می کند که نسبی گرایی مطلق در فهم دین، حرف باطلی است؛ نمونه آن همین آیه است که می فرماید :( هذا بیان للناس) منظور از بیان للناس، این قرآن است و اگر بنا باشد که ما به قرآن نرسیم و هر فهمی که از قرآن به دست می آید یک فهم بشری مخلوط با صواب و خطا باشد، پ س (هذا بیان للناس) درست نیست. روایات و آیات زیادی که امر به پیروی از نبی می کنند، چه معنایی دارد؟
اگر ما نمی توانیم به فرمایشهای پیامبر (ص) نایل شویم و هر چه می فهمیم ممکن است خطا باشد و تشکیک کلی در مقام فهم قرآن و سنت را قایل باشیم، پس پی روی از نبی چه معنایی دارد ؟ زیرا پیروی از هوی و نظر خودمان می شود و پیروی، فهمها یی می شود که خطا و صواب در آن راه دارد. و منظور از این آیات، این است که ما می توانیم به مرتبه ای از کلام پیامبر و کلام خداوند واصل شویم؛ بنابراین پیروی از کلام خ دا و کلام پیامبر معنایی دارد. به نظر بنده، این مسأله کاملاً معقول است که از درون د ین سؤال کنیم که آیا نسبی گرایی کار درستی است یا نه ؟
* برای تکافوء ادله که یکی از دلایل کثرت گرایی دینی است، چه پاسخی می‌توان داد؟
** ادله ای که برای کثرت گرایی آورده اند، متعدد است که یکی از آنها تکافوء ادله (تسا وی ادله) است. اینها مدعی هستند که ادیان مختلف، هر کدام بر صحت دین خود اقامه دلی ل می کنند و هیچ کدام از این ادله نمی توانند یک دیگر را دفع کنند، لذا ادله متکافیء است و در ظرفی که ادله متکافیء اند ما باید قایل به پلورالیسم دینی بشویم. دو مطلب د ر این زمینه می توان گفت :اول اینکه پیش فرض شما قابل بحث است، بلکه یک ادعاست و درس ت نیست؛ زیرا ما ادعا می کنیم که می توانیم دین خود را به طور قاطع اثبات کنیم و لا زمه آن نفی ادیان دیگر است. ما اول این کلام را نمی پذیریم که ادیان دیگر هم دلیل مت قن دارند.
نکته دوم این که پلورالیسم شما در نهایت می خواهد بگوید که همه ادیان، راه ی به واقعیت دارند. مگر تکافوء این را ثابت می‌کند؟ بلکه تکافوء ادله می گوید که ما هیچ کدام دلیل متقن نداریم و این ثابت نمی کند که همه ادیان بر حق هستند. فرض کنی د که دو نفر با هم نزاع دارند و به محضر قاضی می روند. قاضی هر دو دلیل را متکافیء م ی بیند. هر دو شهودی آورده اند. آیا تکافوء واقعیت را عوض می کند ؟ اگر ادله در م قابل هم برای ما مساوی شد، مگر واقعیت عوض می‌شود؟
پس باید دید که پلورالیسم چه م ی خواهد بگوید و اگر مدعایش این باشد که با ادیان دیگر خوش رفتار باشید و با آنان مح اجه نکنید؛ این بحث دیگری است و اگر بحث سر این بود که همه ادیان حق اند و همه ادیان چ هره های یک حقیقت اند، این چه ربطی به تکافوء ادله دارد. ادله می تواند متکافیء با شد، در صورتی که یکی حق باشد و دیگری باطل؛ به خصوص این که ادله ادیان امروزی متع ارضند و نمی توانند با هم جمع شوند. تکافوء ادله هم که باشد، جمع نقیضین ممکن نیست. یکی می گوید :تثلیث درست است، دیگری می گوید :درست نیست، پس دیگر جایی برای تکافوء ادله نمی‌ماند.