یک نگاه
آخرین نوشته مرتضی مردیها (مبانی نقد فکر سیاسی) اگر چه قصد آن را دارد تا فراتر از جغرافیای سیاسی ایران باشد و خود را به نوعی نقد «فلسفه سیاسی» مدرن در قالب سنتهای روشنفکری تعریف کند، اما به هر روی به نقد این ارکان فلسفه سیاسی مدرن در زمین و زمانه ما ایرانیان نیز میپردازد. کافی است اندکی به حافظه تاریخی خود و یا مکتوبات مربوط به تاریخ سیاسی خود رجوع کنیم، آنگاه خواهیم دانست که آنچه در این کتاب آمده است به نوعی نقدی به روشنفکری چپ و سیاستورزی از موضعی چپگرایانه بوده است. مفاهیم چون دولتستیزی، انقلاب، مبارزه با امپریالیسم، استعمارستیزی و مخالفت با جهانی شدن از مفاهیمی کلیدی در گفتمان چپ است و این همه در فضای سیاسی ایران ملموس بوده و هنوز هم در میان طیفی از نخبگان (حاکم و غیرحاکم) جولان میدهد و البته فرهنگ سیاسی توده مردم را نیز بینصیب نگذاشته است. کتاب «مبانی نقد فکر سیاسی» به نقد این مفاهیم و نقد فکر سیاسی متاثر از چپ پرداخته است.
ریمون آرون میگوید: «مارکسیسم افیون روشنفکران است(1)». میتوان کتاب اخیر مرتضی مردیها را جد و جهدی دانست برای بسط و تایید این جمله و از همین جاست که میتوان استنباط کرد که آخرین نوشته مرتضی مردیها نشان دهنده چرخشی است در میان طیفی از جریان روشنفکری ایران که اگر چه در گذشته در ذیل مفاهیم و الگوهای فکری چپ نفس میکشیدند، عمل میکردند و هویت مییافتند اما امروز در رویکردی آپولوژیستیک (Apologistic) به نقد گذشته میپردازند و از آن تبری میجویند: به عبارت دیگر کتاب متجلی کننده ترمیدور روشنفکری ایران است و البته عملی کردن این قضیه و در انداختن مباحثی به دور از ذهنیتهای جا افتاده در گفتهها و نوشتههای مرتضی مردیها، عنوان «روشنفکر مخرق» را برای وی مناسب میسازد. در تایید این امر همین بس که برای بسیاری خواندن کتاب موجب تحیر و حتی تاذی خاطر شده است.
نویسنده در هر یک از فصول کتاب در ارتباط با مقولاتی مهم و درخور توجه، چشمانداز متفاوتی را ارئه میکند. با این چشمانداز متفاوت، در ایدهها و روابطی که پیشتر به هم مربوط و بدیهی جلوه میکرد، روابطی جدید و خوانشی متفاوت درافکنده میشود و البته برای چنین ارتباط قرار دادن متفاوت و خلاف آمد عادت، به اسلوبهایی متفاوت نیز نیاز است. اسلوبهایی که کثرتگرایی الگوهای درک فکری و اجتماعی را به رسمیت بشناسد. در این راستا نویسنده به «رئالیسم روایتی» پایبند نیست بلکه بیشتر متمایل به روایتگرایی (Narrativism) است که در آن حقایقی بیشمار که خود نتیجه تفاسیر متعددند، میتواند به اشکال متنوعی چیده شوند تا یک حیات اجتماعی را قابل درک کنند و بر همین مبناست که در کتاب کل تاریخ سنت روشنفکری با چیدمان متفاوتی که ارائه میشود به نقد کشیده میشود. این بار نویسنده رویدادها را به گونهای روایت میکند که در پرتو آن بتوان نوع نگاه به مقولاتی چون قدرت، دولت، امپریالیسم، استعمار، وطن و جهانی شدن را به مثابه «نعل وارونه» خواند و دید و به طور کلی به گونهای دیگر روایت کرد. مباحث مطروحه در کتاب را میتوان در ذیل مقوله کلیتر «قدرت و روشنفکر» گنجاند. چگونگی رابطه میان سیاست و روشنفکر، عنوان کلیتری است که سایر موارد در ذیل آن وارسی و واکاوی میشوند.
با توجه به آن نگاه و روایت متفاوت که در کتاب ارائه میشود و با توجه به نموداری که در کتاب در رابطه سیاست و روشنفکر ترسیم میشود میتوان «مبانی نقد فکر سیاسی»را متعلق به سنت روشنفکری انگلوساکسون دانست. سنت فکریی که دیگر به دنبال تحقق صرف ایدهها و آرمانها نیست، بلکه بیشتر مدیریت سیاسی وقایع را مدنظر دارد. (این همان چرخشی است که در میان طیفی از روشنفکران ایران به وقوع پیوسته است).
اگر مروری بر تاریخ سنت روشنفکری ایران داشته باشیم، خواهیم دانست که روشنفکری ایران بیشتر تحت تاثیر سنت روشنفکری فرانسه و روسیه بوده است که بنمایه اولی رمانتیسم و دیگری آنارشیسم بوده است. در حالی که کتاب «مبانی نقد فکر سیاسی» متعلق به سنت روشنفکری انگلیکن است که جوهر آن را کنسرواتیسم (محافضهکاری) تشکیل میدهد.
هربرت رید از مدافعان آنارشیسم میگوید: «برای آفریدن چارهای جز نابود کردن نیست و عامل و کارگزار این نابودی در جامعه کسی جز شاعر نیست. من معتقدم که شاعر ضرورتا آنارشیست است(2)». با برداشتی آزاد از این جمله میتوان گفت که سنت روشنفکری ما با توجه به تاثیریپذیریاش از همان دو حوزه روشنفکری در پیش گفته، آمیخته با شاعرانگی بوده است و سیاست حاصل از آن نیز «سیاست شاعرانه»، اما روشنفکری متعلق به حوزه انگلیسی به دلیل نگاه محافظهکارانهاش به جای یوتوپیاگری درصدد است در عرصه عمل به شیوهای محتاطانهتر و با بهرهگیری از مهندسی اجتماعی (به معنای پوپری آن) در قلمرو محدود، طرحهایی را به سوی اهداف اصلی راهبرد شود و لذا «سیاستعالمانه» را در سرلوحه فعالیت خود قرار میدهد. البته هر سه سنت به دنبال درانداختن طرحی نو هستند، اما یکی از شیوهای جز «برخیزیم و براندازیم» نمیشناسد و دیگری به روی عمر تاریخ حساب میکند که نبض کندی دارد. در یک تخیل تندرو غلبه دارد و در دیگری عقل آهستهرو غالب است. فیالواقع پاسخ روشنفکری غیر رادیکال برای رسیدن به یک وضعیت مطلوب مصداق این شعر شفیعی کدکنی است:
گفتیم:
این باغ ار گل سرخ بهاران بایدش؟
گفت: صبری تا کران روزگاران بایدش
و آنچه میبایدکنون صبر مردان و دل امیدواران بایدش.(3)
نویسنده در صفحاتی از کتاب به عواملی که باعثگذار به این سنت جدید روشنفکری در دنیای معاصر شده است، اشاره دارد: «... به گمان من، تغییر پارادیمی در فلسفه شناخت و تردید در نظریه تناظری حقیقت، تغییر فرهنگ حماسی به فرهنگ تراژیک که در آن، قهرمان به انسان معمولی بدل شد و خطرپذیری جان خود را به احتیاطگرایی داده و تغییر در شرایط اقتصادی که فقر شدید و زمینه تبلیغات دولتستیز را کاهش داد، عوامل مسبب این گذار بودند [ص 67]». و البته چشمانداز حاصل از این سیاست دنیایی متفاوتی را ترسیم میکند: «... دنیا اینک با دو تجربه کنسرواتیسم پیش مدرن و رولوسیونیسم پیش مدرن، بردار برآیندی را، به عنوان خط سیر حرکت، پیش چشم دارد؛ و لیبرالیسم محافظهکار در کار کارسازی برای این تغییر وضعیت است. زندگی و زمانهای اینسان، بهشت برینی نیست، جهان با چنین نمایی، همچون یک تابع سینوسی با طول موج اندک و تواتر بالا، از شکوه و عظمت و انتظار و فراز و فرود و هیجان امید تهی میشود. و چنین آینهای شاید چندان دوست داشتنی نباشد؛ ولی وعدههای دستنیافتنی هم در یکی دو قرن گذشته، آرزوهای بزرگی آفرید که به زودی به حسرتهای بزرگ تبدیل شد. عصر حماسه مدرن و بزرگیها و نیکنامیهای آن در تکاپوی کوچ است و نوبت تراژدی مدرن رسیده است... [ص 190]».
اگر در توجه به «روشنفکری مدرن» و در کتابهایی که به تاریخ اندیشهها و عقاید پرداختهاند، مسئله رابطه روشنفکران و سیاست را نکته مرکزی بدانیم به گونهای که در بسیاری از موارد تدقیق مواضع سیاسی روشنفکران در حکم ملاک داوری درباره ماهیت روشنفکری آنها بوده باشد، آنگاه باید گفت کتاب «مبانی نقد فکر سیاسی» با توجه به شمایی که در این رابطه ترسیم میکند (و البته در مقاله دفاع از سیاست آن را به موضعی رادیکالتر سوق میدهد، به گونهای که به موضعی «ضد روشنفکری» میرسد) به نوعی اعلام پایان رسالت روشنفکری را در هسته مرکزی خود قرار میدهد و این همان چیزی است که در آثار نویسندگان رادیکال با مفهوم «خیانت روشنفکران» مورد طرد و رفض واقع شده است.
به نظر میرسد مرتضی مردیها با این جمله پیترنتل بیشتر موافق باشد که: «هر چه مدرنیته جلو میرود روشنفکر خود را عقب میکشد(4)» و به همین دلیل کتاب در تحلیل نهایی متجلی کننده عباراتی چون «پایان اسطوره روشنفکری»، «پایان کار روشنفکری»، «رنگ باختگی روشنفکری» و امثالهم است.
یک سوال
آنچه در قسمت اول این نوشتار آمد توصیفی بود از کتاب مبانی نقد فکر سیاسی و موضع کتاب در ارتباط با مقوله «روشنفکر و قدرت». در همین راستا و در بخش دوم طرح سوالی خاص ضروری نیست. به قول «مرداد اوستا»: «زار نالد پرسشی سرگشته بر لبهای من». و آن این مطلب که روشنفکری غیر رادیکال شاید در جوامع پیشرفته صنعتی که اکنون یک روند توسعه سیاسی ـ اقتصادی تقریبا یکنواختی را طی میکنند، مناسب باشد، اما برای کشورهای در حال توسعه که گرفتار ساختار سیاسی و حاکمان سیاسی ناکارآمد هستند و به قول فردوسی «روزگار بد آراسته» نصیب آنان است. آیا هنوز نیاز به روشنفکرانی رادیکال احساس نمیشود؟
بابک احمدی در کتاب ارزشمند خود «کار روشنفکری» در ذیل مبحث «تاریخ روشنفکری و سیاست» اشارهای به این مطلب میکند که: «ظهور، اقتدار یا زوال قدرت روشنفکری مدرن به دگرسانی موازنه نیروهای سیاسی یا موقعیت سیاسی تازهای در جوامع پیشرفته صنعتی، وابسته بوده است. به عنوان مثال در فرهنگ جامعهشناسی آکسفورد میخوانیم که دموکراسی، رشد آموزش و سواد همگانی و بوروکراتیزه شدن جامعههای مدرن سبب کاهش نقش مستقل روشنفکران شده است (5)». بر این اساس میتوان این سوال را پرسید که روشنفکری در جهان سوم یعنی در جایی که دموکراسی، آموزش و سواد، رفاه اقتصادی و رعایت کرامت انسانی در وضعیتی حداقلی قرار دارد، کار ویژه غیر قابل انکار خود را که «نقادی» است به چه شیوهای انجام میدهد و در این راستا چه نسبتی با ساختار سیاسی مستقر برقرار میسازد؟ تا چه حد روشنفکری آمیخته با کنسرواتیسم میتواند برای این جوامع مناسب باشد؟ جزئیتر اگر بخواهیم بپرسیم اینکه روشنفکران کدام الگوی منازعه سیاسی را برای پیشبرد آرمانها و ایدههای خود توصیه میکند؟
در این زمینه ژانپل سارتر به نکته ظریفی اشاره دارد: «روشنفکر که پدیده جوامع از درون دوپاره است، در عین خال شاهد آنهاست، زیرا این دوپرگی را به درون خود منتقل کرده است، پس پدیدهای تاریخی است. به این مفهوم، هیچ جامعهای نمیتواند از روشنفکرانش شکایت کند، بیآنکه خود را متهم سازد. زیرا این پدیده را خودش بار آورده است». (6) به این منوال میتوان گفت اگر ما هنوز شاهد روشنفکرانی رادیکال و دولتستیز هستیم، باید در پرتو یک تحلیل جامعهشناختی ـ سیاسی (و نه صرفا فکری ـ فلسفی) نیم نگاهی هم به سیستم سیاسی آن کشور و جامعهای که روشنفکر در آن زیست میکند، انداخت. به نظر میرسد این دو (سیستم سیاسی و روشنفکر) در یک دیالکتیکبا هم قرار دارند. هر چه سیستم ناکارآمدتر و دیکتاتورمـآبانهتر باشد، روشنفکر نیز رادیکالتر خواهد شد و بالعکس. به عباراتی هر چه تفاسیر میان ارزشهای ایدهآل و منتظر و واقعیت عینی و موجود بیشتر باشد. تضاد و کشمکش افزونتری را نیز شاهد خواهیم بود. در این وضعیت شاید نتوان به صراحت به دفاع تام و تمام از هر یک از دو طیف سیاستمدار یا روشنفکر پرداخت. و این مطلبی است که باید به لیست تراژدیهای عصر مدرن افزود.