نویسنده: ریچارد هاس ـ رئیس شورای روابط خارجی آمریکا
ترجمه: سیدعمار موسوی
«میشل استیل» رهبر حزب جمهوریخواه اخیراً از سوی هم حزبی های خود به دلیل توصیف جنگ افغانستان با عنوان «جنگ اوباما» و نیز بیان اینکه «آمریکا نیز مانند تمامی قدرت های دیگر در این کشور شکست خواهد خورد»، به شدت مواخذه شد. برخی منتقدان استیل را به دلیل این بدبینی سرزنش کردند، بعضی دیگر او را متهم به در دست داشتن اطلاعات غلط کردند و گفتند که این جنگ را جرج بوش پس از حملات 11سپتامبر آغاز کرد و نه اوباما. اما منتقدان استیل در اشتباهند، حق کاملاً با اوست.
جنگی که هم اکنون از سوی آمریکا در افغانستان در جریان است، کاملاً به جنگی که در دوره بوش آغاز شد متفاوت است. این جنگ، جنگ انتخابی- و نه اجباری- اوباماست و رئیس جمهور آمریکا اخیراً با انتخاب ژنرال دیوید پترائوس به سمت فرماندهی نیروهای آمریکایی در افغانستان، بر این موضوع تأکید کرد. پس از قریب به 9سال جنگ، ادامه مأموریت یا افزایش میزان درگیری های آمریکا در افغانستان با درنظر گرفتن میزان تلفات مالی و جانی آمریکایی ها به هیچ رو چشم انداز روشنی ندارد. هم اکنون وقت آن رسیده است که از میزان جاه طلبی های خود در این کشور بکاهیم و در سیاست های خود نیز تجدیدنظر کنیم.
اولین چیزی که دولت اوباما باید دریابد این است که ادامه این جنگ نه یک ضرورت، بلکه یک «انتخاب» است. آمریکا در اکتبر سال2001 با هدف سرنگون کردن دولت طالبان به افغانستان لشگرکشی کرد. طالبان سرنگون شد، اعضای القاعده دستگیر یا کشته شده و یا به پاکستان فرار کردند. اما جنس آن جنگ متفاوت بود، جنگی بود که بهانه حملات 11سپتامبر آغاز شد. از نظر دولت آمریکا ضرورت داشت که افغانستان مأمنی برای تروریست هایی که می توانند مجدداً به خاک آمریکا یا منافع آن در نقاط مختلف حمله کنند، نباشد.
دولت بوش درباره اینکه پس از سرنگون کردن طالبان چه باید بکند تصمیم روشنی نداشت. آن زمان من در وزارت خارجه مشغول به کار بودم و به عنوان هماهنگ کننده دولت آمریکا درباره آینده افغانستان منصوب شدم. در جلسه ای که به ریاست رئیس جمهور در محل شورای امنیت ملی برگزار شد، من تنها کسی بودم که گفتم پس از سرنگونی طالبان برای استقرار یک دولت هرچند ضعیف در افغانستان شانس بسیار کمی وجود دارد. در همانجا و در یک جلسه دیگر من بر اعزام 25 تا 30هزار نیروی آمریکایی (به همراه همین تعداد نیروی ناتو) برای برقراری نظم پس از حمله و همچنین آموزش نیروهای افغانی پافشاری کردم.
همکاران من در دولت بوش علاقه ای به پیشنهادات من نداشتند. اجماع نظر شرکت کنندگان این بود که باتوجه به تاریخ، فرهنگ و ترکیب جمعیتی افغانستان نمی توان به این مهم دست یافت. آنها هیچ علاقه ای به دولت- ملت سازی در این کشور نداشتند. اما جالب اینجاست که سیاست دولت واشنگتن درباره عراق دقیقاً عکس این بود چراکه می خواستند نظام عراق، الگویی برای تغییر نظام های سیاسی در سرتاسر خاورمیانه باشد.
در نتیجه، آمریکا تصمیم گرفت سیاست حذف کامل طالبان را کنار بگذارد. 30هزار نفر به نیروهای آمریکا اضافه شد، اما این نیروها سرگرم درگیری با بقایای طالبان شدند. واشنگتن هیچ گاه با نیروهای بین المللی که برای برقراری ثبات به افغانستان اعزام شده بودند، همراهی نکرد، بلکه حتی از میزان کارایی این نیروها کاست.
وقتی در سال 2009 اوباما به ریاست جمهوری رسید، وضعیت افغانستان به شدت رو به وخامت بود. طالبان دوباره جان گرفته بود. در واشنگتن این نگرانی وجود داشت اگر طالبان به حال خود رها شود، به زودی خواهد توانست موجودیت دولت منتخب حامد کرزای را به خطر بیندازد. روند امور از دید ناظران به قدری نابسامان بود که رئیس جمهور دستور اعزام 17هزار نیروی جدید به افغانستان را صادر کرد.
از آن زمان تاکنون، اوباما موقعیت های متعددی برای بازبینی در استراتژی خود از جمله اهداف و منافع آمریکا در افغانستان داشته است. و در هر مورد، او تصمیم به افزایش درگیری و مداخله پنتاگون گرفته است. پس از پایان موعد بازبینی نخست در مارس 2009، او اعلام کرد که از این پس مأموریت آمریکا «سرکوب کردن القاعده در افغانستان و پاکستان و جلوگیری از بازگشت آنها به هر یک از دو کشور در آینده است. اما در واقعیت، هدف آمریکا از این حرف ها فراتر رفت و اوباما در برهه ای دیگر تأکید کرد که نیروهای اعزام شده به افغانستان «در جنوب و شرق با طالبان خواهند جنگید و بدین وسیله ما ظرفیت بالاتری برای همکاری با نیروهای امنیتی افغانستان برای تعقیب شورشی ها در طول مرز خواهیم یافت.» به طور خلاصه، بازگشت طالبان با بازگشت القاعده یکسان تلقی شد و آمریکا درگیر یک جنگ داخلی شد که طی آن باید از یک دولت ضعیف و فاسد درقبال طالبان محافظت می کرد. 4000نیروی دیگر اعزام شدند تا نیروهای افغانی را آموزش دهند.
فقط پنج ماه بعد، دوباره اعلام شد که بناست در سیاست های مرتبط با افغانستان تجدیدنظر شود. این بار مجدداً اوباما مأموریت و اهداف آمریکا را جلوگیری از تبدیل افغانستان به یک مأمن برای القاعده خواند، اما بر سنگینی بار ایالات متحده نیز افزود: «ما باید توان ساقط کردن دولت را از طالبان بگیریم و باید ظرفیت نیروهای امنیتی افغانستان را برای پذیرش مسئولیت آینده این کشور بالا ببریم.»
تصمیماتی که پس از این گرفته شدند، به همین اندازه متناقض بودند. از یک سو برای ترساندن طالبان و اطمینان بخشی به دولت ضعیف کابل، وعده اعزام 30هزار نیروی دیگر داده شد. از دیگر سو، رئیس جمهور آمریکا قول داد نیروهای این کشور از تابستان 2011 خروج از افغانستان را آغاز خواهند کرد.
هم اکنون استراتژی ضدشورشی که تمامی این نیروها در آن به کار گرفته شدند، پاسخگو نیست. انتخابات اوت 2009 که طی آن کرزای مجدداً به پیروزی رسید، با تقلب گسترده همراه بود و مشروعیت وی را زیر سؤال برد. درحالی که حملات آمریکا طالبان را در برخی مناطق وادار به عقب نشینی کرده است، دولت کرزای از پر کردن این خلا با نیروهای اجرایی و امنیتی مناسب، و جلوگیری از بازگشت طالبان ناتوان بوده است. تاکنون دولت اوباما دست از استراتژی خود برنداشته است؛ در حقیقت اوباما با انتخاب پترائوس به جای مک کریستال در کابل، بر سیاست پیشین خود تأکید کرد. حداقل تا ماه دسامبر تصمیمی برای تغییر استراتژی وجود ندارد، زمانی که اوباما خود را درگیر تدوین یک استراتژی نوین خواهد کرد.
این سومین شانس اوباما برای تصمیم درباره چگونگی جنگ افغانستان خواهد بود و او چندین گزینه پیش رو دارد. اولین گزینه ادامه همین راه فعلی است: سال آینده را نیز به جنگ با طالبان اختصاص دادن و آموزش نیروهای امنیت و پلیس افغان، و نیز شروع خروج از خاک این کشور در تابستان 2011 البته با در نظر گرفتن مقتضیات. احتمالا اگر اوضاع مناسب نباشد، پترائوس تلاش خواهد کرد خروج نیروها را محدود کند.
این روش بسیار پرهزینه است و بعید هم هست که با پیروزی همراه باشد. در دولت افغانستان نشانه ای از اینکه بتواند اوضاع را مدیریت کرده و امنیت را در سطح محلی برقرار کند، دیده نمی شود. اگرچه شاید تعداد کمی از طالبان در نتیجه توافق با آمریکا دست از جنگ بکشند، اما اکثر آنها این کار را نخواهند کرد. طالبان سرکش در پاکستان پناه گرفته است؛ پاکستانی که دولتش علاقه مند است از شبه نظامیان به عنوان ابزاری برای تأثیرگذاری در آینده افغانستان بهره گیرد.هزینه های اقتصادی استراتژی فعلی حدود 100 میلیارد دلار در سال است، هزینه ای هنگفت در زمانی که آمریکا روز به روز ضرورت کاهش بودجه فدرال را بیشتر درک می کند. هزینه نظامی نیز سنگین است، نه تنها در بعد تجهیزات و نفرات بلکه از این جنبه که نیروهای نظامی ما سرگردان شده اند. هزینه های سیاسی داخلی نیز قابل توجه خواهد بود اگر رئیس جمهور به وعده خود در خارج کردن سربازان در تابستان آتی عمل نکند.
گزینه دیگری که پیش روی اوباما قرار دارد، خروج کامل از افغانستان است. چنین کاری بی شک باعث سقوط دولت کرزای و کنترل اکثر نقاط کشور توسط طالبان خواهد شد. افغانستان می تواند به یک لبنان دیگر تبدیل شود، جایی که جنگ داخلی تبدیل به جنگ منطقه ای می شود و همسایه ها را هم درگیر می کند. این عقب نشینی به عنوان یک شکست برای آمریکا در جنگ جهانی اش علیه تروریسم تلقی خواهد شد. همچنین برای ناتو نیز در اولین مأموریت مرتبط با امنیت بین المللی اش یک فاجعه خواهد بود.
به هر صورت، گزینه های دیگری نیز وجود دارد. اولی آشتی است؛ واژه ای خیالی برای مذاکره آتش بس با آن دسته از رهبران طالبان که در قبال حق ورود به دولت حاضرند دست از جنگ بردارند. این امر غیرممکن است که اکثر رهبران طالبان حاضر به مصالحه باشند. آنها شاید به این نتیجه برسند که اگر ایستادگی کرده و بجنگند، زمان به نفع آنها پیش می رود. این امر هم غیرمحتمل است که شروطی که طالبان می گذارد برای مردم افغان قابل قبول باشد، مردمی که دوران حکومت طالبان را خوب به خاطر دارند. یک دولت وحدت ملی دور از دسترس است.ایده دیگر، ایده تجزیه افغانستان به دو کشور پشتونستان و افغانستان است که از سوی «رابرت بلک ویل» سفیر سابق آمریکا در هند ارائه شده است. طبق این ایده، کنترل مناطق پشتونشین به طالبان داده می شود و در صورتی که آنها به القاعده پناه دهند، آمریکا به آنها حمله خواهد کرد. خطرات چنین طرحی در آنجاست که یک دولت مستقل به نام پشتونستان در همجواری پاکستان پشتوهای این کشور را- که تعدادشان هم کم نیست- برای پیوستن به پشتونستان تحریک می کند. از دیگر سوءافغان ها در برابر این طرح مقاومت خواهند کرد.
طرحی دیگر که می توان نام آن را «تمرکززدایی» گذاشت، شباهت هایی به تجزیه دارد، اما از جهات مهمی با آن متفاوت است. در این طرح، آمریکا آن دسته از رهبران محلی را که مخالف القاعده اند، تجهیز کرده و آموزش می دهد. همچنین واشنگتن می تواند به آنها کمک مالی کند. طبق این طرح اصرار کمی بر ایجاد یک ارتش و پلیس ملی خواهد بود.
امتیازات این طرح در آن است که با فرهنگ افغانستان مبنی بر حکومت ضعیف مرکزی و حکومت های قدرتمند محلی سازگار است. اگر بنا بر اجرای این طرح باشد، قانون اساسی افغانستان باید تغییر کند که در حال حاضر بیشترین قدرت را به رئیس جمهور اعطا کرده است. آمریکا می تواند با اعطای قدرت به سران محلی از تاخت و تاز طالبان جلوگیری کرده و بسیاری از نیروهایش را هم از افغانستان خارج کند. رهبران اقلیت های غیرپشتو (همچنین پشتوهای ضدطالبان) کمک نظامی دریافت خواهند کرد. پترائوس اخیرا باجلب موافقت کرزای برای تشکیل نیروهای امنیتی محلی، گامی در راستای این طرح برداشت.تحت این سناریو، احتمالا طالبان در مناطق جنوبی دوباره قدرت را به دست می گیرد. طالبان درمی یابد که اگر به مناطق غیرپشتو حمله کند یا القاعده را پناه دهد، از سوی نیروهای هوایی و ویژه آمریکا مورد حمله قرار خواهد گرفت. درحقیقت، آمریکا باید فرض این همانی طالبان و القاعده را کنار بگذارد.
این سناریو نیز مشکلاتی دارد. از یک سو بسیاری از افغان ها از رفتن تحت حکومت طالبان خودداری خواهند کرد و از سوی دیگر طالبان خواهد گفت که سهم کمی در قدرت نسیبش شده است. دولت کرزای در مقابل تضعیف دولت مرکزی به نفع حاکمان محلی خواهد ایستاد. جنگ در افغانستان برای سال ها ادامه خواهد یافت.
بنابراین، رئیس جمهور چه باید بکند؟ بهترین راه بازگشت به اهداف آمریکا در افغانستان است. دو هدف اصلی جلوگیری از تبدیل شدن افغانستان به مأمن القاعده و نیز حصول اطمینان از این امر است که افغانستان ثبات پاکستان را تهدید نکند.
اخیرا «لئون پانتا» رئیس سازمان سیا اعلام کرد که تعداد اعضای القاعده در عراق بین 60 تا 100 نفر و حتی کمتر است. بنابراین عاقلانه نیست که 100 هزار نیروی تا دندان مسلح را برای تعقیب و جنگ با این تعداد افراد در آنجا نگه داریم. اتخاذ سیاست هایی مشابه آنچه در سومالی و یمن دنبال می شود، برای چنین شرایطی کافی است.پاکستان با در نظر گرفتن زرادخانه های هسته ای اش، تعداد تروریست های موجود در خاکش و همچنین جمعیت زیادش، اهمیت بسیار بیشتری نسبت به افغانستان دارد. اما آینده پاکستان باید در داخل مرزهایش رقم بخورد. ارتش پاکستان درباره خطرات طالبان هوشیار است و برنامه هایی برای مقابله با آن دارد.
برای جنگی که آمریکا در افغانستان مشغول آن است تصور یک پیروزی محال است و ادامه این جنگ ارزشش را ندارد. وقت آن رسیده است که آمریکا تعداد نیروهایش در این کشور را کاهش دهد.
افغانستان دارد جان خیلی از آمریکایی ها را می گیرد، توجه بیشتری می طلبد و منابع مالی بیشتری نیز برایش نیاز است. هر چه زودتر بفهمیم که باید از افغانستان خارج شویم، بهتر است.