مسعود فولادفر mfooladfar@gmail.com
تئودور آدورنو فیلسوف، موسیقیدان و نظریهپرداز اجتماعی، معمار فلسفی حلقه نخستین نظریه پردازان انتقادی است که از دل موسسه تحقیقات اجتماعی در فرانکفورت آلمان ظهور کردند. آدورنو با جدا شدن از دیدگاههای مارکسیست های ارتدوکس به بررسی بحران های دوگانۀ مدرنیته –بیعدالتی و نیهیلیسم- مبادرت ورزید؛ بحران هایی که از خصیصۀ انتزاعی عقلانیت روشنگری سرچشمه میگیرد. او استدلال میکند که نقد اقتصاد سیاسی باید به نقد خرد ابزاری روشنگری راه برد.
اندیشۀ همسانی، آنچنان که آدورنو عقلانیت ابزاری میخواندش، از واسطه های حسی، زبانی و اجتماعیای انتزاع شده است که سویه های شناختگر را به اُبژه های شناخت پذیر پیوند میدهد. در چنین فرایندی همسان اندیشی، امور مشروط، حسی و اختصاصی را در افراد و طبیعت سرکوب میکند.
روش دیالکتیک منفی آدورنو، به منظور رهانیدن این عوامل از داعیه های عقلانیت ابزاری، طراحی شده است. با این وصف آدورنو اذعان میکند تمام آنچه این روش میتواند به نمایش درآورد مفهومی انتزاعی است که نمیتواند کاملاً به ابژه خود بپردازد و حق مطلب را ادا کند. آدورنو به عنوان مدلی برای دستور زبان بدیل خرد و شناخت، به فضایل و دستاوردهای مدرنیسم هنری بازمیگردد؛ در اینجاست که کار جدید او، ایدۀ مطلق هر اثر هنری را به آزمون و سنجه درآورده و شالوده هایش را دگرگون میکند. وی مدلی برای نوعی وابستگی دوجانبه دینامیک میان ذهن و ابژه هایش تصور میکند که مستلزم مفهوم بازتدوین شدۀ شناختن و کنش کردن است.
فلسفۀ آدورنو، انعکاس ادراک او از دنیای اجتماعی ای است که در آن میزیست. آدورنو در این مسئله که جوامع پیشرفتۀ غربی، آنگونه که مارکس تحلیل کرده بود، بر مبنای روابط تولید سرمایه دارانه شکل گرفته است، هرگز تردید روا نداشت. خاصه اینکه وی دیدگاه مارکس درمورد کالا و غلبه ارزش های مصرف گرایانه به واسطۀ اهمیت مبادله و تجارت را قبول کرده بود. او همچنین این نظریه را پذیرفته بود که همان ساز وکارهایی که در ساختار اقتصادی سرمایه داری موثر افتادهاند، در تعامل های فرهنگی نیز حضور موثر دارند. در حالی که سلطه و فقر (بیعدالتی) پیامدهای اصلی عقلانی سازی اقتصاد توسط سرمایه هستند، بیگانگی و بیمعنایی (نیهیلیسم) پیامدهای محوری عقلانی سازی فرهنگ است.
آدورنو و هورکهایمر این سئوال را مطرح مى کنند که آیا به راستى آنچه را که همگان فرهنگ مى دانند، فرهنگ است؟ چگونه در این روزگار زندگى فرهنگى تا این حد نازل شده، که هر چه موجب آگاهى و دگرگونى است، بى ارزش شمرده مى شود و هر چه واپس گرا و محافظه کار است و نظام مستقر را مى ستاید و پایه هاى آن را محکم مى کند، مورد ستایش قرار مى گیرد؟ ... آیا به راستى آنچه فرهنگ خوانده مى شود، فرهنگ است؟ آنها در "دیالکتیک روشنگری" چشمانداز زیر را ترسیم کردهاند. اینکه بر پایه سازماندهی نظام اقتصادی تکنیک محور و با استفاده از تکنیک های جدید بازتولید فیلم و برنامه های رادیویی و تلویزیونی ، به رشد فزاینده بازار سرگرمی و تفنن میرسیم. مجموعه این پدیدههای پیچیده ، آن "صنعت فرهنگ" را میسازد که محصولات تحمیق گرانه اش آگاهی افراد را در جزئی ترین حرکات به خود وابسته میدارد. البته آدورنو این برنهاد معروف درباره "صنعت فرهنگ" را بدون هیچ تعللی در آثار متاخر خود درباره سناریوی فرهنگی بعد از جنگ بین الملل دوم نیز به کار گرفت. گر چه در پارهای از این آثار برای مخاطبین این سیاست تحمیقگر امکان مقاومت بیشتری در نظر گرفت. با این حال در کلیت امر نزد آدورنو این برداشت حاکم است که پیام وسایل ارتباط جمعی از طریق بازتولید جدید تکنیک بیهیچ اما و اگری در ذهنیت افراد رسوخ میکند. بدین ترتیب رسانهها انسانها را به نفع خود شستشوی مغزی میکنند. امروزه انقلابات دیجیتالی در وسایل ارتباط جمعی با رشد و گسترش پدیده هایی چون اینترنت ، تلفن همراه و تکنیک های جدید ویدئویی همراه شده است، در این رابطه این سئوال پیش میآید که میزان قدرت تحمیق صنعت فرهنگ با برآورد آدورنو چقدر است. این پرسش را به دو صورت میتوان پاسخ گفت. یکی این که با رشد و گسترش ابزار ارتباط گیری ، امکان استفاده آزادانه مردم از رسانه های تکنیکی نیز بیشتر شده است.
از سوی دیگر این گمانه زنی هم وجود دارد که قدرت رسانه های ارتباطی در زمینه فکرسازی آن چنان به پیش تاخته که جهان محسوسات تک تک افراد را زیر سلطه گرفته و آنان را از امکان تشخیصی محروم داشته که بدانند چه چیز حاصل خیالات است و چه چیز محصول واقعیت ، تا چه رسد به اینکه اصلا میان اقدام آزمایشی با رفتار معمول و مسئولانه خود تمایزی بگذارند. پاسخ صورت اول به برداشت و حدسیات والتر بنیامین میتواند منتسب شود که روزگاری در شکل گیری رسانه فیلم و سینما امکان اسشتفاده دموکراتیک عموم مردم را دیده بود. در حالی که صورت دوم پاسخ به موضع بدبینانه ای متعلق است که تا امروز فقط به آن گفتهها و توضیحات مایوسانه آدورنو ارجاع میدهد. به همین خاطر تعجبآور نیست که در مناقشات امروزی بر سر نقش رسانههای ارتباط جمعی ، بررسیها و مطالب آدورنو همواره از سوی طرفین جدل به صورت منابع ارجاعی مورد استفاده قرار میگیرد. البته از طریق این بررسیها و مطالب ، نگرش آسیب شناسانه امور اجتماعی نیز میتواند دقیقتر شود. این نگرش میتواند به کار آید تا چارهای برای انفعال شنوندگان و بینندگان بیابیم ، انفعالی که حاصل عملکرد رسانه های ارتباطی است.
صنعت فرهنگ مطالعات فرهنگی آدورنو نشان می دهد که منطق مشابهی در صنعت تلویزیون، فیلم و رادیو جریان دارد. استدلال محوری آدورنو این است که صنعت فرهنگ بنابر ماهیت خویش آثار هنری و به طور کلی آثار فرهنگی را در قالبی عامه پسند و نازل و بازاری عرضه می کند همچون کالا ولی در عین حال در ظاهر آن را مستقل و خود سالار می نمایاند؛ در صورتی که آثاری که بدین شکل تولید می شوند و عمومیت می یابند خود مبتنی بر مناسبات اقتصادی و اجتماعی هستند و مایه رهایی نخواهند بود. حتی ممکن است به نظر برسد که این آثار مخاطبان خود را از لحاظ فکری و اخلاقی ارتقا می بخشند و آنان را به اندیشیدن وا می دارند اما واقعیت خلاف این است و توهمی بیش نیست.
صنعت فرهنگ با تاکید بر بازار و قابلیت عرضه، خصلت مستقل و غیر ابزاری هنر را به کلی نادیده می گیرد. همین که بازار و قابلیت عرضه نقشی اساسی پیدا می کند ساختار اقتصادی آثار فرهنگی نیز دچار تغییر می شود. بدین ترتیب تولیدات صنعت فرهنگ به جای آنکه موجب آزادی شوند و کاربردی اصیل و حقیقی برای مردم داشته باشند کاربردی منفی پیدا می کنند و ارزش مادی و قابل معاوضه جای ارزش های فرهنگی آنها را می گیرد.
در این وضعیت هر چیزی فقط از آن حیث و تا آنجا ارزش دارد که بتوان آن را مورد معاوضه و دادو ستد قرار داد نه آنکه فی نفسه ارزش و اهمیتی داشته باشد صنعت فرهنگ ویژگی اصیل و خاصی را که آثار هنری روزگاری واجدش بودند از بین می برد برخی منتقدان متمایل به قبول و توجیه فرهنگ توده ای یا عامه با این آرا مخالفت کردند بدون آنکه به نگرش انتقادی او چندان توجه کرده باشند. نکته اصلی مورد نظر آدورنو در اینجا آن است که نشاندن ارزش مبادله ای یا مالی به جای ارزش کاربردی فرهنگی توسط صنعت فرهنگ آشکارا بیانگر تغییری سرنوشت ساز در جامعه غربی است.
آدورنو و هورکهایمر معتقدند که صنعت فرهنگ استبداد تن را به حال خود رها مى کند و همه را متوجه روح یا جان افراد مى کند. فرمانروا دیگر نمى گوید: باید همچون من فکر کنى یا بمیرى. او مى گوید آزادى تا همچون من فکر نکنى، زندگى، اموال و همه چیزت از آن تو باقى خواهد ماند. ولى از امروز به بعد در میان ما فردى بیگانه خواهى بود؛ یعنى مى توان گفت که صنعت فرهنگ هنجارهاى کاذبى ایجاد مى کند که اگر انسان ها از این هنجار پیروى نکنند، در اجتماع مطرود و تنها مى شوند. صنعت فرهنگى باعث مى شود که همنواسازى با دیگران، پذیرش کور، از بین رفتن گفتگوى آزاد و ... رخ دهد. آدورنو و هورکهایمر بینش بسیار بدبینانه اى نسبت به هنرمندان دارند. این دو در این دشمنى با هنر مدرن تا جایى پیش رفتند که در کل هم فکر هنر سینما شده اند. آنان معتقدند استانداردسازى و عقلانى شدن صور فرهنگى باعث ایجاد نوعى کنترل بر افراد مى شود که این کنترل باعث تباه شدن اندیشه انسانى خواهد شد.