محمد رهبر
درست پشت چراغ قرمز یکباره همه ماشینها به هم میزنند، رانندهها چشمهایشان را گرفتهاند و از ترس میلرزند. همه دچار کوری سفید شدهاند، طوری که جایی را نمیبینند. اما این کور شدن ناگهانی به رنگ سیاه کور شدنهای عادی نیست، اپیدمی کوری تمام شهر را فرا میگیرد، ادارات و کارخانهها از کار میافتند، چشم چشم را نمیبیند و آدمها گرسنه و ناتوانتر از هر وقت دیگر، کورمال کورمال، آب و نان میجویند و دست به جنایت میزنند، راوی داستان زنی است بینا که عمق این فاجعه را میبیند: فرو ریختن اخلاق درست جایی که باید باشد و نظام از همگسیخته را وصلهای بزند.
این یک سئوال دندانشکن است که آیا اخلاق برای شرایط عادی است یا که نه نظم درونی و تقوای نفسی است که درست باید در بزنگاههای زندگی به گونهای خودکار دست به کار شود و آدمها را از آن بدیها و خوبیها که عمری دم زدهاند و شعارشان را دادهاند، حفظ کند و وادارد.
آنچه در ابتدا خواندید روایتی از رمان کوری نوشته سارا ماگوی پرتغالی است که به سال 1998 جایزه نوبل ادبی را گرفت. جالب است که هالیوود هنوز از این داستان قلب ماهیت انسان به حیوانی درندهخوی و بیاخلاق فیلمی روانه بازار نکرده است، اما گویا در آمریکا روایات واقعی و داستانهای مستندی که روبهروی چشم شبکههای خبری رخ میدهد بسیار کارسازتر و تکاندهندهتر از صحنههای خیالانگیز فیلمهای هالیوودی است. همچنان که فرو ریختن برجهای دوقلو بود و حالا آنچه در ایالتهای جنوبشرقی آمریکا میگذرد و شاهدی دیگر. شاید بهتر باشد بحث را از یک کشور به نام آمریکا به ساحت کلیتری به نام انسان بکشانیم و آن سئوال را دوباره بپرسیم. آیا قواعد اخلاقی در شرایط عادی قابل اجراست یا در شرایط بحرانی؟
و اصلاً ما آدمها را چه میشود که درست در سر گردنههای زندگی بید اخلاقیاتمان لرزان میشود. نمونه توفان مهیب کاترینا مورد خوبی است، توفان مهیبی با قدرت تمام ـ معمولاً پیشبینی میشود که توفانهای دریایی تا به ساحل برسند و پا به خشکی گذارند تحلیل رفته و آرام میشوند، فرضیهای که درست برعکساش در مورد توفان کاترینا رخ داد ـ از خلیج مکزیک به سمت ایالتهای جنوبشرقی ایالات متحده راه افتاد و هرچه بر سر راهش بود را درنوردید و درهم کوفت. تا اینجای قضیه یک بلای طبیعی رخ داده است و دوباره و چندباره ثابت میکند که طبیعت همچنان غیر قابل پیشبینی و رام شدنی است، حتی در مهد تکنولوزی و دانش دنیا.
مقامات ایالتی چند روز پیش از توفان به نام پیشبینیهای هواشناسی که البته توفانی چنین سهمگین را گمان نکرده بود، از شهروندان خواسته بودند که خانهها را تخلیه کنند و به نقاط امن بروند، بنابر سابقههای قبلی بسیاری خانهها را گذاشتند و رفتند به این امید که پس از گذر توفان بازگردند. متمولین رفتند و بیسرپناهان و آنها که چیزی برای از دست دادن نداشتند ماندند به انتظار توفان. در وقت مقرر باد و دریا دست به دست هم دادند و آسمان و زمین را بر هم دوختند شهر نیواورلئان که در میانه رود میسیسیپی و دریا واقع بود و با دو بند از تجاوز آب مصون میماند به کل غرقه شد و حالا ماهها باید وقت صرف شود تا به مدد پمپاژهای قوی آب شهر تخلیه شود.
بیشترین خسارت را در میان سه ایالت توفانزده هم همین ایالت لوئیزیانا دید که مرکزش همان شهر غرق شده است. توفان که تمام شد، خیل بیچارگانی ماندند که دور از همه دنیا، تنها و بیهیچ آب و نانی مانده بودند و هرکس سر پناهی میجست و نانی و همینجا آغاز غارت و کشتار بود. آدمها به یکباره موجودات ناتوان و البته تبهکاری شدهاند که برای جایی که بتوانند بر زمین خشک بیاسایند همنوعشان را میکشند و بر سر تکهای نان به هم تیراندازی میکنند. این خشم که به آن توفان نسب میبرد، حتی دامن امدادگران را هم گرفته است.
امدادگران هم هدف این تیراندازی هستند به گناه این که دیر رسیدهاند و یا شاید نانی به کسی ندادهاند، و حالا گارد ملی آمریکا دستور دارد تا به هر کس که مغازهها را خالی میکند و در خانهها را میشکند تیراندازی کند این ملغمهای است که اصلاً نمیتوان عدالت را در آشفتهبازارش پیدا کرد. حق با کدام طرف است؛ با کسانی که غارت میکنند ـ و نه همه این دزدیها از سر نیاز است ـ یا با پلیس که شلیک میکند ـ و نه همه این تیر انداختنها بر سر حراست از اموال بیصاحب است ـ اخلاق در کدام سو میایستد.
شاید این سئوال آن هم در این برهه نادرست باشد. نباید همه قواعد و اصول اخلاقی را درست در مواقع بحرانی سنجید و ارزیابی کرد. اگر در نظر بگیریم که آمریکا ثروتمندترین کشور دنیا است این را هم باید بپذیریم که به همین میزان که ثروت تلنبار شده است، دره فراخی از فقر و تبعیض طبقاتی نیز گشوده است. سه ایالت توفانزده از لحاظ درآمد سرانه در رتبههای آخر ثروت هستند یعنی فقیرترین ایالتهای آمریکا به حساب میآیند. ایالت لوئیزیانا که از قضا بیشترین ضربه را از توفان دیده است در رتبه آخر درآمد سرانه و ثروت قرار دارد در میان ایالتهای آمریکا که برخی رتبههای جاه و مال دنیا را دارند.
حالا توفان آمدهاست و تهیدستان در سرزمینی که با نبود جادههای مواصلاتی جزء هیچ کشوری به حساب نمیآیند،خودمختار شدهاند، ثروتمندان رفتهاند و آوار مکنتشان بر زمین مانده، آیا اگر در میان این غارتگران بیاخلاق بودیم از این سرزمین ویران کامی نمیگرفتیم و اگر جای پلیس آمریکا بودیم، برای حفظ آنچه اموال دیگران است، دست بر ماشه نمیبردیم. آنچه پس از این توفان عبرتانگیز رخ داده گویا نزاع میان دو اخلاق است؛ اخلاق بالا و اخلاق پائین. اخلاقی که حامی وضع موجود است یعنی همان که درآمد سرانه را تقلیل داده و ثروت را به گوشهای کشانده و فقر را به کناری رانده و اخلاق دیگری که میخواهد عالمی از نو بسازد گرچه در ویرانی. نباید به این سادگی جانب یکی از این دوگونه اخلاق را گرفت.
اینجا هم جای تامل بسی هست، اما میتوان این نتیجه را گرفت که نمیتوان از آدمیانی که مقهور یک نظام اخلاقی شدهاند توقع داشت تا وقتی همه چیز برهم ریخت بر همان قانون که به ضرب و زور پلیس و دادگاه پا برجا مانده، پایبند بمانند، اما حالا شاید هر دو طرف حق داشته باشند که به قانون اخلاقی خود پایبند بمانند. جنگ دو نظام اخلاقی همچنان ادامه دارد و نباید طرف پیروز را هر کدام که باشند همان نظام اخلاقی حقیقی پنداشت. تصویر صامت این جنگ را خبرگزاریها با عکس یک پلاکارد که بر سر در مغازه فرشفروشی بود روایت کردند. صاحب فرشفروشی نوشته بود: «من در اینجا با دو تفنگ و یک ساطور و به همران سگ و زن زشتم منتظر دزدها هستم.»
رمان سارا ماگو در همان لحظه که فکر میکنیم دنیا رو به سوی تباهی میرود، یکباره امیدوارانه میشود. کوری سفید همانطور که به یکباره آمده بود، یک دفعه رخت برمیبندد و همه مردم شهر بینا میشوند و کار و بار به حال عادی درمیآید. بنا بر رسم روزگار این توفان هم خواهد گذشت و باز دوباره همه چیز مثل همیشه خواهد شد. اما آیا باز هم باید همان اخلاق زمانه معمول را سیره و پیشه کرد تا باز هم در موقعیتهای بحرانی بشکند و برهم ریزد؟