فریبا علاسوند
اجمالاً باید گفت که تفکرات پست مدرنى در هر زمینه اى، از جمله فمینیسم، از دل مدرنینه بیرون آمده است. عدم اعتقاد به هر گزاره ثابت، و قابل نقد دانستن هر تفکر و ایده اى حتماً دامن گیر خود مدرنیته نیز خواهد شد؛ لذا نگاه پست مدرن مناقض مدرنیته نیست بلکه مقتضاى آن است لیکن روشن است که تشخیص دو قضیه متناقض براى عقل آدمى کار مشکلى نیست، هر قدر هم که براى توجیه آنها مبناى نظرى بسازیم.
در هر حال پست مدرن معتقد است که هر مکتب فکرى اى که مدعى درک واقعیت به صورت یکسان و یکپارچه باشد (هر چه باشد)، چه لیبرالیسم چه مارکسیسم و چه فمینیسم، گمراه کننده و ظاهر فریب است؛ پس فمینیسم هم قابل نقد است؛ زیرا مىخواهد یک مکتب فکرى خاص ارائه کند. سؤال پست مدرن این است که وقتى هویت هر زنى تحت تأثیر عواملى نظیر سن، قومیت، نژاد، فرهنگ، جنسیت و تجربه شکل مىگیرد، چطور مىتوان تعریف واحدى از وى ارائه داد؟ پس مىتوان گفت که «هیچ تلاشى براى کشاندن این زن به یک اردوگاه ایدئولوژیک، مثمر ثمر نیست.»علاوه بر آن که چون فمینیسم بر مبانى مکاتب فکرى معیوبى بنا شده که پر از جزمیت اند (مثل فمینیسم مارکسیسم...)، عملاً باید بر آنها مهر بطلان زد.
البته روشن است که نگارنده اولاً درصدد نقد مطالب مطرح شده نیست و ثانیاً نقد پست مدرن در واقع به نقد مدرنیته برمىگردد؛ اما به صورت یک استدلال جدلى باید بگوییم که شاید تحت تأثیر همین عوامل (مانند فرهنگ و نژاد...) است که فمینیسم هیچ گاه مدافع حقوق زنان به معناى واقعى نبوده است. على رغم ادعاى فمینیستها مبنى بر خواهرى تمام زنان جهان، هیچ گاه حقوق اقلیتها، بخصوص زنان رنگین چهره و سیاه پوست، مورد نظر فمنیستها نبوده و به شهادت تاریخ، سفیدپوستانِ فمنیست همواره زنان سیاه را از بین خود رانده و هرگز به طور واقعى از مسأله نژاد دست برنداشته اند. به نظر مىرسد که تا کنون روشن شده باشد فمینیسم در بستر ایدههاى مختلف رشد کرده و نمى توان از آن تفسیر واحدى ارائه نمود.
با این وجود، مىتوان گفت که فمنیستها در صدد پاسخ دهى به سه سؤال اساسى اند:
1. درباره زنان چه مىدانیم؟ (یعنى چه تفسیرى از وضعیت موجود آنها ارائه مىدهیم و خود چه تعریفى براى زنان داریم؟ آیا آنان مورد ظلم و ستم هستند یا فقط وضعیت نابرابرى دارند؟ آیا موجودى ذاتاً متفاوت هستند؟ آیا این تفاوت، از آنها و مردان جنس اول و دوم مىسازد، یا چیز دیگرى؟)
2. علت این وضعیت چیست؟
3. چه راه حلّى براى تغییر این وضعیت پیشنهاد مىشود؟
این پاسخها على رغم تنوع و تفاوتشان، در یک امر کاملاً مشترک اند؛ و آن امر نگاه پرسنالیستى آنان به زن است. توضیح آن که، فمنیستها براى زنان هم در عرصه حیات فردى و هم در عرصه زندگى خانوادگى و هم در اجتماع، در قلمرو فرهنگ، سیاست و اقتصاد دیدگاهها و راهکارهایى دارند که گاهى تفاوت آنها بسیار شگفت آور است؛ به طور مثال، عدهاى سخت با خانواده مخالف و عده اى با آن موافق اند. کسانى مدافع سقط جنین و عده اى به شدت مخالف آنند. اما با تمام این تفاوتها، همه فمنیستها مخالف فرودستى زنان هستند. این فرودستى به دلایل و با ابزارهاى مختلف اعمال مىشود، اما باید از آن گریخت. طرحى که در تمام نظریات فمنیستى براى از میان برداشتن دیدگاه پست نگرى و فرودستى به چشم مىخورد، تأکید بر همان مفهوم پرسنالیستى و شخصیت گرایى براى زنان است.این فلسفه خواهان حیثیت و کرامت فردى است؛ حتى اگر در این بین مادرى و همسرى و تمام خصوصیات زنانه قربانى شوند. آزادى، عزت و شرف زن به عنوان فرد انسانى باید وراى وظیفه اجتماعى اش، براى عظمت کشور و خانواده رعایت شود.
به نظر نگارنده، وجه اشتراک اصلى تمام مکاتب فمنیستى همین است و بقیه ایدهها و نظریه پردازىهاى آنان زاییده همین مفهوم است؛ به طور مثال، اگر زنان قرن هجده و نوزده براى حق رأى مىکوشند، مىخواهند یک فرد حقیقى به حساب آیند؛ اگر خانواده را جایگاه مرگ مدنى زنان معرفى مىکنند، به همان دلیل است؛ اگر در قرن 19 در تفکرات کِلِر دومار و سن سیمون براى زنان حق استفاده از لذات مستقل از ازدواج مطرح مىشود، زاییده همان فکر است و اگر مارگارت فولر اعتقاد دارد که زنان باید براى دست یابى به یک خودِ مستقل مبارزه کنند نیز از همان ایده ناشى مىشود. البته در برخى مکاتب فمنیستى با غلظت و شدت بیش ترى این دیدگاه مطرح مىگردد؛ مانند فمنیستهاى رادیکال که تسلط زنان بر خویشتن را تنها راه از بین بردن احساس حقارت خود زنان و رفتارهاى حقارت آمیز مردان نسبت به زنان مىدانند. بر این اساس، تمام رادیکالها و بسیارى از فمنیستهاى دیگر، حتى لیبرال فمنیست ها، اعتقاد دارند که چون زنان نیز انسان مستقل و داراى غرایز و حق لذت هستند، مادامى که روش جلوگیرى از باردارى به طور صد در صد وجود ندارد، رابطه جنسى کاملاً نمى تواند از تولید مثل جدا گردد، مگر آن که زنان نیز حق سقط جنین را به دست آورند. ادامه دارد...