تاریخ انتشار : ۰۶ آبان ۱۳۸۹ - ۰۹:۴۳  ، 
شناسه خبر : ۱۷۸۹۶۰

مهدی محمدی
 برخی حوادث پر سر و صدا در هفته های گذشته مانند مذاکرات سازش در واشنگتن باعث شده یک پدیده راهبردی بسیار مهم از نظرها پنهان بماند. اصل موضوع بسیار ساده است: با وجود اینکه غربی ها از چند ساعت قبل از صدور قطعنامه 1929 اعلام کردند که برای مذاکره با ایران آماده هستند، هنوز هیچ گفت وگویی با گروه وین شکل نگرفته است. ایران کمتر از 10 روز پس از بیانیه تهران -همانطور که متعهد شده بود- موافقت خود با محتوای آن را رسما طی نامه ای به آژانس اعلام کرد. پس از آن اعضای گروه وین (فرانسه، روسیه، آمریکا و آژانس) با ارسال نامه هایی به تهران که بخشی از آن مشترک بود و بخشی دیگر جداگانه، سوال هایی درباره جزئیات بیانیه تهران مطرح کردند. پس از دریافت آن نامه ها، نمایندگان ایران در ملاقات های متعدد به مدیر کل، معاونان آژانس و روسای نمایندگی های کشور های مختلف در وین گفتند که ایران در جلسه رسمی مذاکره به همه سوال ها -که البته بسیاری از آنها بسیار معمولی و پیش پا افتاده است- پاسخ خواهد داد و به این ترتیب دو طرف برای تشکیل نشست رسمی وین 2 توافق کردند. با وجود اینکه بیش از یک ماه از این مذاکرات و رفت و آمدها می گذرد و غربی ها هم بارها گفته اند که مایل به آغاز مذاکرات با ایران هستند، هنوز هیچ نشستی شکل نگرفته است. سوال این است که چرا چنین شده است؟
هر نوع تحلیلی که علت این امر را در مسائل ریز مربوط به تاکتیک های مذاکراتی یا زمان بندی های دیپلماتیک جست وجو کند عمیقا ساده نگرانه است. وضعیتی که امروز گروه وین و گروه 6 با آن دست به گریبانند، مستقیما محصول اشتباهات راهبردی است که پس از مخالفت با بیانیه تهران، صدور قطعنامه 1929 و اعمال تحریم های یک جانبه علیه ایران یکی پس از دیگری مرتکب شده اند و اکنون راه گریزی از آن ندارند. در واقع قضیه از این قرار است که گروه وین قادر به جمع بندی موضع خود و رسیدن به یک اجماع داخلی که برای نشستن پای میز مذاکره با ایران ضرورت دارد، نیست و به همین دلیل به همان کاری روی آورده که مدت ها ایران را به آن متهم می کرد؛ یعنی خرید زمان.
کاملا واضح است که غرب اکنون قادر به ایجاد یک جمع بندی و برآورد جامع درباره گام بعدی خود در مقابل ایران نیست. کشورهای غربی همه گام هایی را که می توانسته اند بردارند برداشته اند -هیچ تحلیلگر استراتژیکی در غرب وجود ندارد که ادعا کند غرب درون 1929 و پس از آن، کاری می توانسته بکند و نکرده و آن را برای آینده ذخیره کرده است- و حالا باید منتظر بمانند و دو چیز را تماشا کنند، اول اینکه آنچه انجام داده اندچه تاثیراتی به جای گذاشته و ثانیا اینکه ایران چه گامی برخواهد داشت. هدف کلیدی قطعنامه 1929 و تحریم های پس از آن اثرگذاری روی محاسبات ایران و وادار کردن آن به بازنگری دراین محاسبات بود. کاملا روشن است که آمریکایی ها انتظار داشتند تحریم ها بلافاصله اثر خود را در محیط داخلی ایران نشان دهد. طرف غربی به بحرانی شدن دو جبهه درون ایران امید فراوان بسته بود: نخست حوزه مناسبات مردم با نظام که غربی ها تصور می کردند به دلیل مسائل پس از انتخابات دچار تنش است و می توان آن را با استفاده از اهرم فشار اقتصادی به مرز بحران رساند، و دوم، حوزه مناسبات نخبگان جامعه سیاسی با نظام که باز تصور غربی ها این بود که اگر فشار ناشی از تحریم ها با دلخوری های پس از انتخابات ترکیب شود و گزینه مذاکره و تهدید به حمله هم هر دو روی میز باشد، جبهه سیاسی جدیدی در ایران شکل خواهد گرفت که از ضرورت کوتاه آمدن و معامله با آمریکا دفاع می کند و راس نظام ناچار خواهد بود در مقابل این فشار فزاینده -که باز غربی ها انتظار داشتند افرادی از هر دو جناح در آن حضور داشته باشند- و با هدف آرام کردن فضای داخلی در خارج امتیاز بدهد. اگر بخواهیم کل این بحث را در یک جمله خلاصه کنیم قضیه از این قرار است که وقتی آمریکایی ها و دوستانشان از «تاثیر» قطعنامه روی ایران حرف می زنند منظورشان به طور مشخص ایجاد تغییرات سیاسی و اجتماعی در داخل ایران است نه چیز دیگر و همانطور که برخی استراتژیست های برجسته غربی در این چند هفته گفته اند تا وقتی چنین اتفاقی نیفتد بی معناست که کسی از موثر بودن تحریم ها سخن بگوید.
اینها رویاهایی است که 1929 و تحریم های همزاد آن را بوجود آورد. اما فاصله میان رویا و واقعیت در این مورد خاص چنان ژرف است که هیچ کس نمی تواند بر آن چشم ببندد. واضح است که اگر هدف از تحریم ها به هم خوردن معادلات سیاسی و اجتماعی در داخل ایران، جان گرفتن جریان فتنه و رویارو ایستادن مردم و نظام بوده، قطعنامه 1929 و همه دوره گردی های بی دریغ آقای استوارت لوی پس از آن، چیزی بیش از یک شوخی بی مزه نبوده است. اولا هیچ فشار اقتصادی قابل ذکری به ایران وارد نشده چرا که اساسا مکانیسم تحریم دارای این ظرفیت که چنین فشارهایی را تولید کند نیست. ثانیا برداشت عمومی در ایران این است که مقصر تحریم ها و فشارها، جریان فتنه گری است که اکنون چون از داخل کشور ناامید شده چشم به بیرون دوخته و با سوء استفاده از کودنی مزمن آمریکایی ها در تحلیل امور ایران، تحلیل هایی به خارج منتقل می کند که ما حصل آن افتادن آمریکایی ها در مسیر بی حاصل «سیاست دوگزینه ای فشار-مذاکره» است. بدون تردید اگر نبود تحلیل هایی که از داخل ایران به خارج منتقل شد و طمعی که آمریکایی ها به احیای دوباره فتنه پس از انتخابات توسط دوستان خوبشان در ایران کردند، معنا نداشت که غرب مسیر کم و بیش آبرومند پیشنهاد ژوئن 2008 را کنار بگذارد و به گزینه ای مانند تحریم دل ببندد که پیش از انتخابات ریاست جمهوری در ایران کاملا از روی میز برداشته شده بود.
اینکه آمریکا نمی تواند قدم بعدی را بردارد به این دلیل است که نمی تواند به دقت تاثیرات قدم هایی را که تا به حال برداشته ارزیابی کند و تا وقتی چنین ارزیابی وجود نداشته باشد رفتن سراغ گام بعدی چیزی شبیه همان شیرجه در تاریکی خواهد بود که سورن کی یرکگارد می گفت. اوباما همه سرمایه سیاسی خود را برای کشاندن برخی کشورها به فاز تحریم ایران خرج کرده است. او مسلما دیگر در موقعیتی نیست که از روسیه و چین و حتی اروپا بخواهد گام هایی بیشتر از آنچه تا به حال برداشته اند، بردارند. در داخل آمریکا جمهوری خواهان و حتی دموکرات ها از او می پرسند نتیجه کارهایی که تا امروز کرده چه بوده و در خارج از آمریکا به او می گویند همین همراهی هایی هم که تا به حال کرده اند از سر واشینگتن زیاد است. در واقع گام بعدی وجود ندارد و اوباما باید امیدوار باشد همین قدم هایی که تا به حال برداشته شده نتیجه بدهد. منتها مشکلی که هست این است که ظاهرا کاخ سفید -برخلاف آنچه برخی مقام هایش اینجا و آنجا در مورد موثر بودن تحریم ها می گویند- فهمیده که اگر بخواهد منتظر بماند تا تحریم ها محاسبات ایران را تغییر بدهد، احتمالا این انتظار تا ابد طول خواهد کشید و لذا درمانده است که چه باید بکند: به سمت تعامل با ایران بیاید در حالی که تحریم ها ایران را سرسخت تر اگر نکرده باشد حتما نرم تر نکرده است که واضح است در این شرایط مذاکره دستاوردی برای آمریکا نخواهد داشت یا آنکه همچنان از میز مذاکره فرار کند که این به وضوح به معنای نقض غرض کل فرآیند 1929 است چرا که در این صورت آمریکا تلویحا باید اعتراف کند 1929 به جای اینکه موضع ایران را تضعیف کرده باشد، موضع واشینگتن را ضعیف کرده است.
دو عامل اضافی این تردیدها را تقویت می کند. اول اینکه به احتمال بسیار زیاد ترکیه و برزیل در مذاکرات وین 2 حضور خواهند داشت. حضور این دو کشور در مذاکرات به این معناست به جای یک کشور، 3 کشور از بیانیه تهران دفاع خواهند کرد و این کار گروه وین برای هرگونه چانه زنی درباره محتوای بیانیه تهران را بسیار دشوار می کند. عامل دوم مهم تر است. گزارش اخیر آمانو می گوید ایران اکنون چیزی حدود 22 کیلو اورانیوم 20 درصد غنا دارد و با سرعتی ثابت حجم آن را افزایش می دهد. گروه وین دو راه بیشتر ندارد: یا باید همان ابتدای کار کل فرایند وین 2 را به تعلیق غنی سازی 20درصد مشروط کند که در این صورت اساسا هیچ فرایند مذاکراتی شکل نخواهد گرفت و آمریکا باید به همان کاغذ پاره شورای امنیت دل خوش کند. راه دیگر این است که آمریکا بپذیرد مذاکرات وین منحصر به مسئله مبادله مواد به همان شکلی است که در بیانیه تهران آمده و ربطی به غنی سازی در ایران ندارد. تحت این شرایط مذاکرات شکل خواهد گرفت و این احتمال وجود دارد که نتیجه مذاکرات وین 2 یک سکو (Platform) برای حرکت به سمت گفت وگوهایی عمیق تر ایجاد کند. این یکی از مهم ترین مسائلی است که ظاهرا گروه وین قادر به جمع بندی درباره آن نیست.
به عنوان نوعی نتیجه گیری مهم است که تاکید شود مشکل بزرگ آمریکا این است که قادر به درک ویژگی های یک معامله برد- برد محتمل الوقوع با ایران نیست. برخوردی که آمریکایی ها با بیانیه تهران کردند این موضوع را کاملا نشان داد. علاوه بر این آمریکا نشان داده است نمی تواند حوادث ریشه دار و نیرومند در ایران را از وقایع عارضی و زودگذر تشخیص بدهد. این دو مشکل، در ذهنیت و سیاست آمریکا درباره ایران، منشا بسیاری از اشتباه های محاسباتی است که آمریکایی ها تا به حال مرتکب شده اند و کار به اینجا رسیده که به قول داستایفسکی حالا مجبورند «با تفنگ خالی به شکار بروند».