هنری کیسینجر
ترجمه: ایرج جودت
من از تصمیم پرزیدنت اوباما مبنی بر دو برابر کردن نیروهای نظامی آمریکا در افغانستان حمایت و نیز از اصول بنیادی وی پشتیبانی میکنم اما امروز این سوال مطرح است که آیا این تغییر سیاست مبتنی بر مقدماتی نیست که واقعیت افغانستان را از نظر دور میدارد؟
اصل این مقدمه مبتنی بر این پیش فرض اساسی است که ایالاتمتحده به زودی به وضعیتی خواهد رسید که باید مسئولیت امنیت را به دولت افغانستان و یک نیروی نظامی ملی منتقل کند که توان حکمرانی بر تمام کشور را داشته باشد و قرار است روند چنین انتقالی در تابستان بعد آغاز شود. نه مقدمات و نه چنین روندی به هیچ وجه واقعگرایانه نیست. اولا افغانستان هرگز فقط از جانب یک قدرت خارجی آزاد نشده است و ثانیا پیچیدگیهای سرزمین و احساس پرشور مردم برای خودمختاری، همواره تمامی تلاشها برای ایجاد یک تمرکزگرایی شفاف و همهجانبه را خنثی کرده و میکند. در افغانستان وسعت جغرافیایی و تفاوتهای قومی، ماهیتی فئودالی و نیمهخودمختار پدید آورده که باعث شده افغانها فقط هر از گاهی برای بیرون راندن مهاجمان با هم متحد شده و پس از آن به ندرت یا ابدا از یک طرح و برنامه مشترک پیروی کنند. این ادعا که برای متعهد کردن حامد کرزی رئیسجمهور افغانستان به بازسازی یک دولت مدرن و مرکزی، تعیین یک مهلت زمانی برای عقبنشینی نیروها لازم و ضروری است با تجربیات کنونی ما مغایرت دارد. چنین چیزی نهتنها خواست عاجل کرزی نیست – که در آن صورت میتواند خیلی مبهم و سبب تضعیف دولت مرکزی شود – بلکه با ساختار جامعه افغانستان که از سدههای گذشته مبتنی بر روابط شخصی است هم همخوانی ندارد.
این توقع و انتظاری بیجا از هر سیاستمداری است که از او خواسته شود ظرف مدت چندماه بر سنتهای عمیقا ریشهدار جامعهاش غلبه کند و آن هم تحت فشار متفقی که اگر در جنگ موفق نشود میخواهد به سرعت عقبنشینی کند. تمام شم و غریزه من خلاف چنین موضعگیری و نتیجهای است. جلوگیری از چرخش به سوی چنین سیاست داخلی لنگان و سستی در آمریکا که بهویژه در جنگهای ویتنام و عراق نقش محوری را بازی کرد، بسیار مهم است.
در هر دو جنگ ناگهان حال و هوای عمومی جامعه و اغلب هم بدون هیچ ارتباطی با واقعیتهای نظامی دستخوش تغییر شد و این تغییر حالت از مخالفت همهجانبه با تدابیر سنجیده متحدان آمریکا تا درخواستهای خروج استراتژیک و البته با تاکید بیشتر بر خروج و نه استراتژی متناسب با آن پیش رفت. افغانستان یک ملت است و نه یک دولت به مفهوم کلاسیک آن قوانین دولت افغانستان در کابل و اطرافش میتواند قابل اجرا باشد اما نه در تمام کشور با همان میزان و نسبت. بعضی طرحها و برنامههای «قدرت نرم» میتواند در سطح ملی قابل اجرا باشد و آن هم احتمالا فقط در یک بخش خودمختار متحد دولت یا منطقه فئودالی که تا حد زیادی براساس قومیت شکل گرفته و از قول و قرارهای شفاهی پیروی میکند قابل حصول و دستیافتن است.
استراتژی آمریکا در سرکوب شورشها در افغانستان جدا از اینکه تا چه حد میتواند مبتکرانه باشد این حقیقت اساسی را نمیتواند تغییر دهد.
استراتژی کنونی فضای عمل محدودی برای تلاشهای آمریکا باقی میگذارد. ما از این راهبرد فقط میتوانیم برای ایجاد فضایی که سازمانها و موسسات غیرجهادی در آن مستقر و تثبیت شوند استفاده کنیم اما اگر بخواهیم ادامه داده و نهادهای سیاسی را شکل دهیم موظف به خطر کردن در روند پایدار و طولانیتری هستیم تا افغانهایی که علیه ما تحریک میشوند هوادار طالبان نباشند.
یک راهحل ساده میتواند این باشد که کاستیهای کرزی را مقصر مخمصه کنونی قلمداد و با پیشنهاد پایان درگیریها، وی کنارهگیری کند اما در هر حالتی آمریکا نیاز به استراتژی دارد نه عذر و بهانه.
ما منافع ملی خاص خودمان را داریم که در آن اسلام جهادگرا نباید انگیزه مضاعف پیدا کند. اگر مسلمانان جهادی در افغانستان بتوانند ادعا کنند که بعد از شوروی سابق، کشورهای متحد و متفقین آنها را هم مغلوب کردهاند چنین انگیزه مضاعفی بروز خواهد کرد. یک عقبنشینی پیش از موعد دولتهای بسیاری از کشورهای دارای اقلیت مسلمان را تضعیف خواهد کرد. در هندوستان این امر به عنوان صرفنظر کردن آمریکا از ایجاد ثبات در خاورمیانه و جنوب آسیا تعبیر خواهد شد و در پاکستان منجر به افراطگرایی میشود. عقبنشینی زودهنگام تقریبا در همه جا این سوال را پیش خواهد کشید که آیا آمریکا هنوز هم در موقعیتی قرار دارد که اهداف تعیین شده را تعریف و به مرحله اجرا درآورد؟ عقبنشینی آمریکا از عراق و افغانستان و نیز عجز و ناتوانی واشنگتن به شکافی در تلاشهای دیپلماتیک برای ممانعت از برنامه هستهای ایران میانجامد و سبب میشود که ایران امکاناتش را دوباره ارزیابی کند. از این رو استراتژی افغانستان باید تغییر کند. تلاشهای نظامی به جای ایجاد الگوی دولت مرکزی به شیوه غربی آن باید اساسا روی استانهای افغانستان متمرکز شوند. تلاشهای سیاسی اصولا مهمتر از عملیات نظامی است. ما نیاز به چارچوب سیاستگذاری منطقهای برای مرحله بعدی استراتژی افغانستان داریم و این مستقل از نتایجی است که تدابیر نظامی بههمراه میآورد. تعیین مهلتهای ساختگی و غیرواقعی خروج از افغانستان باید کنار گذاشته شود. دیپلماسی منطقهای مطلوب است زیرا با منافع ما و بسیاری از قدرتهای بانفوذ در مناطق مختلف افغانستان مطابقت دارد.
همه کشورهای پیرامون افغانستان از تروریستپروری که در افغانستان شکل گرفته در معرض خطر جدیتری هستند تا از سوی کشورهای متحد. چین در سین کیانگ، روسیه در مناطق جنوبیاش، هند با اقلیت مسلمانان160 میلیونیاش، پاکستان با ساختار سیاسیاش و دولتهای کوچکتر در منطقه از جانب افغانستانی که از مرکزیت ترور حمایت یا حتی فقط آنرا تسهیل کند، تهدید خواهند شد. علاوه بر این اگر گزارشها از منابع و ذخایر معدنی افغانستان واقعیت داشته باشد دیپلماسی منطقهای به ویژه برای جلوگیری از یک جنگ نواستعماری ضرورت پیدا میکند. آیا این امکان وجود دارد که از طریق منافع مشترک به یک دیپلماسی منطقهای دست یابیم؟ نگاهی به تاریخ میتواند پاسخ ما را بدهد. زمانی که اروپا کانون تحولات جهانی بود جنگهای بیشماری برای کنترل یک منطقه در میگرفت. کشوری که امروز با نام بلژیک میشناسیم در آن زمان بخشی از هلند به شمار میرفت و موضوع بر سر ورود از و به سمت مرکز اروپا و امنیت گذرگاههای آبی و کنترل راههای کشتیرانی در دریای آتلانتیک شمالی بود. سال 1830 صاحبان قدرت به این مناقشات پایان دادند و ضمن آنکه دولت بلژیک را تاسیس کردند بر سر طرح دائمی جدیدی برای بیطرفی این دولت به توافق رسیدند. به این ترتیب بلژیک از درگیریهای قدرتهای بزرگ خلاصی یافت و تحت حمایت آنها قرار گرفت و این توافقنامه حدود 100 سال رعایت شد. آیا میتوان به دنبال چنین راهبردی با روابط و مناسباتی قابل مقایسه با شرایط امروز و با اهدافی متناسب برای افغانستان بود؟ چنین طرحی به هر حال در تاریخ معاصر میتواند درس عبرتی برای قدرتهای خارجی که خواهان تسلط یکجانبه بر این کشور هستند باشد و منجر به این گردد که موضوع افغانستان به مسئلهای بینالمللی بدل شود. این مطلب دیگران را به ناچار به طرحی با اهداف مشترک و به دور از حسابگریها فرامیخواند. به این ترتیب دیپلماسی منطقهای باید تلاش کند با ایجاد یک چارچوب، افغانستان را به جای آنکه مرکز حوادث و پیشامدها باشد از تهاجمات و شورشهایی که در این کشور بیداد میکند، نجات دهد. این طرح همچنین تلاش خواهد کرد برنامه توسعه منطقهای را ایجاد و با توجه به رشد 15 درصدی اقتصاد افغانستان در سال گذشته به آن جان تازهای ببخشد. تنها در این صورت است که عملیات نظامی میتواند پایدار و مشروعیت داشته باشد. باید امکاناتمان را درست ارزیابی کنیم و توجه داشته باشیم که هر روندی سخت و دشوار خواهد بود و جدا از اینکه چه استراتژی را هم دنبال میکنیم باید سیاستگذاری ما فراحزبی باشد اما بهویژه باید با همه کسانی که در منطقه خود را فدا کردهاند بهخصوص ملت رنج کشیده افغانستان عادلانه رفتار کنیم.