تاریخ انتشار : ۲۹ مهر ۱۳۸۹ - ۰۷:۳۳  ، 
شناسه خبر : ۱۷۸۹۸۹
احمد امین‌مصری ـ ترجمه عباس خلیلی اشاره: احمد امین از دانشمندان معاصر مصر است که در زمان حیاتش آوازه بسیاری یافت. او چندین کتاب نوشته و از زوایای گوناگون به بررسی تاریخ اسلام پرداخته است. آنچه در پی می‌آید، بخشی تلخیص شده از کتاب «ضحی‌الاسلام» است که تحت عنوان «پرتو اسلام» به فارسی ترجمه شده است. از آنجا که مدتهای مدیدی از این ترجمه می‌گذرد، تا حدودی قدیمی به نظر می‌رسد. با این حال همچنان ارزشمند و قابل استفاده و البته در مواردی قابل تأمل است. استقلال ایران به وسیله هجوم ایران از بین رفت و به یک ولایت اسلامی تبدیل شد و بسیاری از ایرانیان اسیر شدند و عده‌ای از آنها بر اعراب تقسیم گردیدند و جمعی هم اسلام را پذیرفتند. گروهی زبان تازی را آموختند، به طوری که نسل دوم به عربی مانند خود اعراب تکلم می‌نمودند. با تمام اینها، ایرانیان احساسات خود را از دست ندادند و از اخلاق و عادات و احوال عرب دور بودند. آنها طمع و رعبت و میل و‌ آرزوی عرب را نداشتند، عقل و خردشان نسبت به اعراب امتیاز و مزیت داشت و اسلام را هم به رنگ ایرانی در آورده، آن را به صورت یک کیش پارسی پذیرفتند[!] آنها اسلام را یک دین جدید تصور نمی‌کردند، بلکه یک کیش دیرین که روزگارها بر آن گذشته است، دانسته بودند. بسیاری از ایرانیان زبان تازی را آموختند، ولی اندیشه ایرانی و فکر و خیال خود را تبدیل نکرده، به حال خود مانده بودند. حکمت پارسی یا شعر و ادب و مثل مبادی و تعالیم خود را داخل اسلام نمودند، دین اسلام را تحت تأثیر خود در آوردند، از جمله مبادی پارسی مذهب تشیع و تصوف است[!!] ادب عرب نیز بالطبع مشمول و تحت تأثیر ادب پارسی واقع شده بود، زیرا حکمت و داستان و تخیل و فکر ایرانی ادب عرب را به خود در آورده بود. بنابراین این ایرانیان دارای دو چیز موثر و کارگر بودند: یکی دین و دیگری ادب.

کیش پارسی: ایرانیان به عبادت مظاهر طبیعت مشهور و معروف شده‌اند، آسمان صاف و زیبا،‌ روشنایی و آتش و نسیم و آب گوارا و باران چشم ایرانیان را خیره کرده، آنها را مجذوب نموده، به طوری که این کائنات را موجودات الهی دانسته، به پرستش آن موجودات پرداختند. آفتاب را چشم خدا نامیده و نور را فرزند خدا می‌خواندند[!] ظلمت و قحط و سختی را کائنات زشت و متوجب نفرینش می‌دانستند. از ابتدا هم انسان را بر این وادار کردند که رو به خداوندگاران نیکی آورده، از آنها یاری بخواهد و به نام آنان نماز خوانده، برایشان قربانی کند. آنها معتقد بودند که خداوندگاران خیر همواره با خدایان شر در جنگ و ستیزند. برای کمک و یاری خداوندان خیر که بتواند بر خدایان شر غالب شوند، همیشه نماز بخواند. زردشت ایرانیان را به آموختن و پذیرفتن مبادی نوین و آیین تازه دعوت نمود. کیش او نیز براساس قدیم بنا شده بود، ولی دین قدیم را اصلاح و تذهیب نمود. ایرانیان قبل از ظهور او ، دین خود را بر دو اساس بنا کرده بودند: اول، عالم داری یک قانون طبیعی می‌باشد که به موجب آن سیر و گردش و جنبش خود را ادامه می‌دهد، عالم دارای مظاهر طبیعی و ثابت می‌باشد. دوم، میان قوای مختلف عالم نبرد و اصطکاک است. جنگ و ستیز مابین تاریکی و روشنایی و زیباییو زشتی همیشه برپاست. دین زردشت هم بر همین دو اساس بنا شده است؛ ولی قبل از زردشت مردم برای خیر به چندین خدا قائل بودند و آنها را می‌پرستیدند. همچنین قوای شر متعدد بود. زردشت توحید را قائل شده، «هرمز» را خداوند نیکی دانسته و ارواح پلید یا قوای شر را به یکی منحصر نموده که «اهریمن» باشد؛ بنابراین این دو قوه موجود است‌:‌قوه خیر و قوه شر. از زردشت کتاب مقدسی هست که نام آن «اوستا» می‌باشد، شرح آن هم «زند» نام دارد که «زند» اوستا خوانده می‌شود.
مسلمین هنگام فتح و ظفر، زردشتی‌ها را مانند سایر «اهل کتاب» دانسته، کتاب آنها را مقدس و آسمانی می‌خواندند. نزد عمر هم مسلم شده بود که اینها اهل کتاب هستند؛ زیرا از حدیث پیغمبر(ص) مفهوم می‌شود و باید با آنها معامله اهل کتاب نمود. دین زردشت یگانه کیشی بود که در سراسر ایران و اطراف آن غلبه و تفوق داشت، تا هنگام فتح اسلام که بسیاری از آنها مسلمان شده و گروهی به جزایر خلیج‌فارس و از آنجا به هندوستان گریخته، در آن سامان زیست نمودند که آنها را «پارسی» می‌نامند. عده‌ای هم پس از فتح اسلام در ایران مانده، دین خود را از دست ندادند. از این بیان می‌توانید بر اندازه تأثیر کیش زردشت در مسلمین آگاه شوید. مجملاً بگوییم که عوام مسلمین در مساله صراط (پل) عقیده زردشت را دارا هستند؛ همچنین مساله روح که در اطراف پیکر مرده پرواز می‌کند و بایستی در مدت سه روز شعائر دینی را به جا آورند. عقیده معتزلی‌ها در جبر و اختیار و اعتقاد صوفیان در مسأله نفس، تمام اینها از دین زردشت اخذ شده است.
مانی و کیش او:
مانی در 215 یا 216 م. تولد یافت. آیین او با تحمل فشار بسیار تا قرن سیزدهم میلادی برقرار بود. پیروان او در اروپا و آسیا و تأثیر معنوی و مذهبی آن مهم بود، مبادی دین مانی از دین مسیح و کیش زردشت اخذ و اقتباس شده است. «براون» می‌گوید: در وصف و تعریف کیش مانی باید چنین گفت: «دین زردشت است که به صورت مسیحی در آمده، نه دین مسیح که به شکل زردشتی مصور شده باشد.»
مانی عالم را ناشی از دو اصل می‌داند: نور و ظلمت. خیر و نکوکاری از نور پدید می‌آید و شر و سیاهکاری از ظلمت ناشی می‌شود. نور قادر بر فنای شر نمی‌باشد، همچنین ظلمت نمی‌تواند خیر را نابود کند. هر عمل خوبی را که انسان به جا می‌آورد، ناشی از خداوند ظلمت است. تمام حواس انسان در نیکی و بدی چنین است. خیر با شر کاملاً آمیخته شده و منفک نمی‌شود. مانی و پیروان او در خصوص خیر و شر و امتزاج این دو بی‌اندازه بحث نموده‌اند. با تمام اینها مانی از تعالیم و مبادی زردشت چندان دور نشده، ولی در یک امر حیاتی با او مخالف می‌باشد. زردشت عالم را با نظر خوب نگریسته، مقدمات پیروزی خیر و شر را با هم مختلط و متساوی می‌داند. زردشت معتقد است که انسان باید خوب زندگی کند، به کشت ‌و کار و تربیت مواشی و تقویت جسم و پرورش بدن مشغول شود، دارای زن و فرزند باشد؛ روزه نگیرد تا مبادا ضعیف و ناتوان شود؛ با این احوال می‌تواند خداوند خیر را یاری و خدای شر را مغلوب کند. مانی زندگانی را طور دیگری تصور کرده، به گوشه‌نشینی و رهبانیت دعوت می‌کند. ازدواج را حرام نمود تا عالم زودتر نابود شود، به زهد و گوشه‌نشینی و عبادت دعوت نمود و روزه را در هر ماه هفت روز مقرر و نماز را افزون کرده که انسان باید با آب خود را شست‌وشو بدهد، از کشتن حیوانات منع نموده، زیرا کشتن جانور موجب آزادی و باعث درد است.
گویند هرمز پادشاه ایران دین مانی را پذیرفت. اما چون بهرام جانشین هرمز شد، مانی را کشت و پیروان او را ریشه‌کن نمود. با وجود این جانشینان مانی یکی بعد از دیگری مبادی او را منتشر و آیین وی را نگاه داشتند. ابن‌الندیم می‌گوید: «چون اعراب بر ایرانیان چیره شدند، پیروان مانی به این سرزمین برگشته، هنگام قیام و شورش ایرانیان(ابومسلم) در زمان بنی‌امیه اظهار حیات نمودند. در زمان المقتدر (خلیفه عباسی) سوی خراسان مهاجرت نمودند و هر که هم از آنها مانده بود، کیش خود را نهان می‌کرد.»
مزدک: در سال 487 م. مزدک در ایران ظهور نمود. آیین او اشتراکی بود و می‌گفت مردم از روز تولد یکسان بوده و بایستی یکسان زیست نمایند؛ مال و زن مابین مردم بالتساوی باید تقسیم شود؛ همه در زن و دارایی شریک یکدیگرند. شهرستانی می‌گوید: «او مردم را از جنگ و ستیز و کین و دشمنی نهی می‌کرده و چون غالباً جنگ و خصومت به سبب زن و مال حاصل می‌شود، بایستی زنها همه برای مردها آزاد و مورد تمتع باشند. مال هم برای همه مباح باشد.»
به نوشته طبری، مزدک می‌گفت: «خداوند روزی را میان مردم بالتساوی تقسیم نموده، ولی آنها نسبت به همدیگر ستم نموده‌اند. پس بایستی حق فقیر را متمول گرفته، به او پس بدهیم. هر که هم مال و زن بیش از اندازه احتیاج داشته باشد، باید آن را میان سایرین قسمت کند.» چون مزدکیان این آیین را به میان آوردند، اوباش عقیده آنها را مغتنم شمرده، مزدک را تایید نموده هیجان آنها به حدی رسیده بود که داخل خانه متمولین شده زن و مال آنها را می‌ربودند.
از این معلوم می‌شود که دستور مزدک یکی از قدیمی‌ترین مبادی اشتراکی عالم بوده، نولدکه می‌گوید: «چیزی که مابین عقیده اشتراکی مزدک و عقیده اشتراکی کنونی تفاوت می‌گذارد، همانا مذهبی بودن دستور اوست.» مزدک مبادی دیگری هم داشت که از جمله آنها برخودداری از اذیت و آزاری حیوان و خوردن گوشت است. همچنین زهد و قناعت. هزاران نفر از او پیروی نمودند؛‌ ولی «قباد» در 523 م. آنها را کشت و نزدیک بود ریشه آنان را بکند، با وجود این پیروان او کیش خود را تا زمان اسلام و بعد از اسلام محافظت نمودند. استخری می‌گوید: «در بعضی از قرای کرمان گروهی از پیروان مزدک تا پایان روزگار بنی‌امیه زیست می‌نمودند.» این است عقاید و مبادی مذهبی ایران که پس از فتح اسلامی گداخته و در قالب اسلام ریخته و با عقاید اسلامی آمیخته شد؛ زیرا بسیاری از ایرانیان مسلمان شده بودند؛ ولی مبادی و عقاید خود را بدرود نگفته بودند و اندک اندک عقاید خود را به صورت در‌آوردند.
ادب پارسی
زوال دولت ایران و فنای دین و زبان پهلوی و انحلال حکومت پارسی و تبدیل مملکت مستقل، به ایالت و ولایت اسلامی و دخول ایرانیان در دین اسلام و توجه آنان به زبان عربی و دشمنی مسلمانان با آتشکده‌‌ها موجب فنادی دیانت پارسی و زوال لغت پهلوی گردید. با وجود این برخی از لغات پهلوی محفوظ ماند. برخی از کتب ایرانی هم نزد پارسیانی که فرار کردند محفوظ ماند، بیشتر این کتب مذهبی بود. علاوه بر این بعضی از قوانین ایران که در زمان ساسانیان جاری و متداول بود، ارث مسلمین شده که بیشتر آنها احوال شخصی مانند قانون ازدواج و بندگی را متضمن بود، همچنین کتاب انشا و صنعت ادبی و شیوه نگارش و اصول آغاز و انجام نامه‌نگاری و آداب ترسل و طرز نگارش نامه‌های رسمی ـ و نیز قاموس لغت پهلوی به ترتیب حروف تهجی و... با تمام اینها و با عظمت خسران ساسانی، اثری از شعر به دست ما نرسیده است، آیا در آن زمان ادب پارسی از شعر محروم بود؟ یا آنکه شعر پارسی بود و شعر عرب بر آن غالب شده، آن را از بین برد؟ ما به این شق دوم معتقد هستیم. با کمی آثار پارسی که به دست ما افتاده، ظاهراً افزونی آن در دست مسلمانان مسلم بوده؛ زیرا ابن قبیبه در کتاب «عیون‌الاخبار» غالباً چنین نقل می‌کند: در «کتب عجم» یا «در کتاب پرویز»‌ یا «در نامه پرویز به فرزند خویش» چنین خوانده‌ام. صاحب کتاب «التاج» نیز بسیاری از اخبار و احوال پادشاهان را از کتب پارسی نقل کرده‌ است. ادب پارسی از چندین طریق در ادب عرب تأثیر مهمی نمود:
اول: بسیاری از ایرانیانی که اسلام را قبول نمودند، زبان تازی را آموختند، خود و فرزندانشان شعر عربی هم می‌سرودند و در زمان بنی‌امیه عده زیادی از شعرای ایرانی که به عربی نظم می‌کردند، ظاهر شدند. یکی از مشاهیر آن طبقه «زیاد الاعجم» است که در اصفهان متولد شد و در خراسان اقامت گزید و در همان سامان زندگی را بدورد گفت. صاحب «الاغانی» گوید: «علت اینکه او را عجم می‌گفتند، این بود که زبان او یارای تکلم به عربی نداشت و او مانند ایرانیان دیگر حروف تازی را از مخرج ادا نمی‌کرد، ولی شعرش بسیار نیکو و روان و محکم بود. مثلاً او می‌خواست بگوید «ما کنت تصنع» چنین می‌گفت: «ما کنت تسنأ» «س» را به جای «ص» و «همزه» را عوض «غ» تلفظ می‌کرد. چون شعر از روی سلیقه نمی‌گفت، لحن (غلط) او بسیار بود، مانند این بیت: اذا قلت قد اقبلت ادبرت کمن لیس غادی و لا رائح صحیح آن «غادیاًً ولا ارئحاً» می‌باشد. خاندان یسار نیز از بزرگترین و مشهورترین طبقه شعرای ایرانی تازی‌گوی بودند. سه نفر از فرزندان یسار نسائی، یعنی اسماعیل، محمد و ابراهیم ایرانی و پارسی‌نژاد بودند، ولی شعر عربی می‌سرودند و ایران‌پرست و برای ایرانیان سخت متعصب و نسبت به عرب دشمن و بدخواه و انتقام‌جو بودند. یکی از شعرای ایرانی تازی زبان، ابوالعباس اعمی از اهل آذربایجان بود؛ همچنین موسی شهوات ایرانی آذربایجانی بود. عده بسیاری هم بودند که مجملاً نام بعضی را برده‌ایم. آنها و کسانی که در وصف آنها زیست می‌نمودند، دارای تربیت ایرانی و تهذیب پارسی بودند؛ سپس زبان تازی بودند؛ زیرا میان قوم خود پرورش یافته و به مایه ادبی پارسی تمتع کرده بودند، سپس زبان تازی را آموخته، ادب پارسی را در قالب عربی می‌ریختند و اشعار نغز و محکم و روان می‌سرودند. ترکیب و لفظ و وزن عربی بود، ولی فکر و خیال و مایه ادبی فارسی ـ روح ایرانی و قوه ایران پرستی در کالبد آنها جنبیده، به صورت شعر عربی ظاهر می‌شد. اگر می‌توانستیم نمونه‌آی از شعر پارسی که در زمان ساسانی سروده شده، به دست بیاوریم و میان آن و اشعار پارسیان تازی‌گو مقایسه کنیم، چگونگی اقتباس و اخذ مایه ادبی را شرح می‌دادیم با اینکه مایه اولی از بین رفته می‌توان گفت شعر کسانی که نام برده شد، دارای معانی پارسی و تخیلات ایرانی بود، مثلاً ‌این ابیات را وارد می‌کنیم. مرغی نزدیک «زیاد» ترنم نمود و او چنین گفت:
تغنی انت فی ذممی و عهدی و ذمۀ والذی ان لم تطاری...
یعنی: «ای مرغ، ترنم کن. تو در حمایت من و رعایت پدرم هستی. آشیانه خود را آباد کن. بر جوجه‌های کوچک زرد رنگ تازه بال خود مترس. هر گاه که تو ترنم می‌کنی، سامان و یاران خود را به یاد می‌آورم. اگر تو را بکشند، انتقامت را خواهم کشید؛ زیرا تو همسایه و در حمایت من هستی.» گویند حبیب من مهلب چون این شعر را شنید، مرغ او را کشت، زیاد هم نزد مهلب تظلم کرد و مهلب حکم دیه مرغ را داد! آیا چنین شعور و احساسی که میان اعراب سابقه نداشت، جدید نمی‌باشد؟ شاید عقیده مانی که نسبت به حیوانات ارفاق نموده در این شعر هم اثر داشته باشد. گفتیم که «ابن یسار» و برادرانش شعوبی بودند. ابوالفرج درباره اسماعیل ابن یسار چنین گوید: «او به تعصب و ایران پرستی و تفاخر و مباهات به ایران مشهور بود. تعصب او موجب بدبختی و دربدری و ضرب و طردش شده بود.» چون خاندان ایران دوست و متعصب بودند، بالطبع برای ادب پارسی هم تعصب داشتند. از جمله اشعار اسماعیل که نسبت به ایران مباهات و بر اعراب تفاخر دارد، این است:
رب خال متوج لی و عم ماجد مجتدی کریم النصاب...
یعنی: «من چندین دایی تاجدار و عموی بزرگوار پاک‌نژاد دارم. فوراس (= جمع فارس) برای این به نام فارسی منتسب شده‌اند که شاید به نژاد ارجمند ما منسوب و از انتساب ما نام نیک ببرند. اینک ای امام (نام معشوقه) تفاخر خود را نسبت به ما از خود دور کن، ستم را هم روا مدار، راست بگو. اگر هم نادان باشی، از گذشته ما و شما در روزگار‌های پیشین بپرس تا بدانی ما و شما چه بوده‌ایم. ما دختران خود را تربیت می‌کردیم، شما دختران خود را زنده‌ در گور نهان می‌کردید!» اسماعیل یک قصیده بسیار نغز و دراز نیز سروده که داستان‌سرایی پارسی از آن محسوس می‌شود. از این گذشته نظم او از روی منطق به هم پیوسته و مربوط می‌باشد.
ابراهیم برادر اسماعیل نیز مانند این اشعار بسیار سروده که ایرانیان را بر اعراب ترجیح داده و به نسبت و عظمت ایرانیان تفاخر و مباهات می‌کرد. بسیاری از اعراب نیز در ایران یا عراق می‌زیسته‌ و با ایرانیان مختلط شده بودند و آثار و تمدن و عظمت ایران را مشاهده می‌نمودند و نتیجه مشاهدات خود را به شعر می‌آوردند. طرماح، کمیت، ابوالنجم را جزء (رجزگو)، جریر و فرزدق در عراق زندگانی می‌کردند. نهاربن توسعه، ثابت بن قطنه، ابن مفرغ حمیری، مغیر هبن حینأ و دیگر کسان در خراسان زیست می‌نمودند. معلوم است محیط در آنها تأثیر مهمی داشت که اثر آن در شعر و فکر و خیال آن کاملاً هویدا است.
دوم: طریق دیگری برای تأثیر ادب پارسی بوده و آن عبارت از لغت است. عرب در جاهلیت از حیث لغتی که به زندگانی بدوی اختصاص دارد، مستغنی بودند هنگامی که ایران و کشور روم را گشوده‌،‌ آثار و اسباب عظمت و تمدن و زیب و تنعم و فنون ظریفه و هزار چیز دیگر را مشاهده نمودند، همچنین اصول و حکومت و قوانین و نظامات و اصلاحات کشورداری و لشکرکشی را دیدند و شنیدند که هیچ یک از آنها به فکر و عقل بدوی خطور نمی‌کرد، ناگزیر از عالم متمدن الفاظی اقتباس و استعمال نمودند. مسلم است لغت پارسی بهترین منبعی بود که می‌توانستند از آن اخذ کنند؛ بنابراین بسیاری از الفاظ را اقتباس و داخل لغت خود نمودند از جمله آنها این است: «کوزه، جرۀ، ابریق، طشت، خوان، طبق،‌قصعه،‌ خز، دیباج،‌ سندس،‌ یاقوت، فیروزه، بلور،‌ فالوذج،‌ لوزینج، فلفل، زنجبیل، قرفه، نرجس، نسرین، سوسن، مشک،‌ عنبر،‌ کافور، صندل، بستان،‌ قرنفل، ارجوان، قرمز، سراویل، استبرق، تنور،‌ جوز، لوز، دولاب، میزاب، زنبق، باشق، طیلسان،‌ مغنطیس، مارستان، صک،‌ صنجۀ‌المیزان، صولجان، کوسج، نوافج‌المسک، فرسخ، بند (که درفش بزرگ باشد)، زمرد،‌ آجر، جوهر، سکر، طنبور الی آخر.»
با یک نگاه عادی می‌توانید بدانید که اعراب در هر نقطه یا هر راهی که می‌رفتند، یا به هر ضرورتی از ضروریات حیات برمی‌خوردند، ناگزیر کلمات فاری را استعمال می‌نمودند. بنابراین یقین داریم که علاوه بر لغت، در اخذ جمله یا ترتیب عبارت هم ناچار شده بودند. تا چه رسد به تخیلات و معانی و مضامین و افکار ایرانی که به طور حتم از پارسی اقتباس شده، ولی نمی‌توانیم بگوییم فلان‌ مضمون و معنی مستقیماً به عربی نقل شده یا نمی‌توانیم آنچه را که اعراب از ایرانیان اخذ نموده‌اند، جمع کنیم؛ زیرا معنی و مضمون میان هر ملتی قابل ضبط و تدوین نمی‌باشد:
سوم: حکمت و سخنهای حکمت‌آمیز: ایرانیان در نشر فضایل و تهذیب اخلاق مسلمین تأثیر بسیار مهمی داشتند. همچنین در ادب و تربیت دارای فضل معروف بودند. اخلاق اسلامی تحت تأثیر سه چیز واقع شده بود: اول مبانی دین و آیات قرآن، احادیث پیغمبر، مبادی و تعالیم تورات و انجیل یا امثال و سخنهای حکمت‌آمیز سلیمان (که در دین اسلام تأثیر داشت)؛ دوم فلسفه یونان است که به واسطه نقل و ترجمه در زمان بنی‌العباس انتشار یافت و مثال آن شرح نظریات ارسطو در کتاب ابن مسکویه است که می‌گوید: «فضیلت میان دو رذیلت است.» همچنین عقیده افلاطون راجع به فضایل چهارگانه است که اساس فضایل محسوب می‌شود و آن عبارت از «حکمت، عفت، شجاعت و عدالت» است؛ سوم داستانهای کوچک که متضمن شرح حال پادشاهان ایران و حاکی تاریخ وزرا، حکما و بزرگان عصر آنان می‌باشد. همچنین عبارت حکمت‌آمیز و سخنهای نغز و امثال و حکایات این نوع حکمت کتب ادبی عرب را فرا گرفته و در اخلاق اسلامی بیشتر از فلسفه یونان تأثیر نموده؛ زیرا این قسم سخن کوتاه پرمایه با ذوق و فهم عرب بیشتر تناسب دارد.
عرب میل دارد که نتیجه چند سال در یک جمله یا یک عبارت بلیغ جمع شود. هر جمله یا عبارتی حاکی از یک موضوع مخصوص باشد؛ یک سخن برای شجاعت، یک کلمه برای کَرم، و یک جمله برای وفاداری کافی می‌باشد. اگر در اصل شجاعت بحث و تحقیق و تمام معنی آن شرح داده شود،‌ موافق دوق و شعور عرب نخواهد بود؛ زیرا بحث و تحقیق و تفکر در علل و موجبات یکی از خصائص یونان است. چون اعراب حکمت و داستان و ادب پارسی را به دست آوردند، از آن مایه‌گران بسی خرسند شده، آن را زیب فضل و ادب خود نمودند. ایرانیها چنین حکمتی را به حداکمل دارا هستند. اغلب آن ابتکار شده و برخی هم از هندیها نقل شده است. بهترین دلیل بر انتشار فضل و ادب ایرانی، کتاب‌ «الادب‌الصغیر»‌ و «الادب‌الکبیر» است که آثار ابن‌مقفع ایرانی می‌باشد. قبل از ابن‌مقفع هم حکمت ایرانیان در عصر بنی‌امیه به طور غیر مستقیم نقل و تدوین می‌شد و مردم نیز آن را مایه علم و فضل خود می‌نمودند. حسن بصری ایرانی نیز بسیاری از سخنهای حکمت‌آمیز ایران را نقل کرده بود. بسیاری از کلمات پارسی هم در کتاب «عیون‌الاخبار» ابن‌قتیبه و «سراج‌الملوک» تألیف طرطوش و کتاب «التاج» و «العقدالفرید» نقل شده است. چیزی که قابل مطالعه و ملاحظه می‌باشد، این است که ذوق عرب در این خصوص با ذوق ایرانی شباهت دارد. سخنهای حکمت‌آمیزی که به «اکثم‌ بن صیفی» در جاهلیت و به «امام علی»‌ در اسلام نسبت داده شده، همچنین کلمات «احنف بن قیس» و «روح بن زنباع»‌ از حیث ترکیب و معنی با سخنهای بزرگمهر، پرویز و موبد موبدان شباهت دارد. ابن عبدربه در کتاب «العقدالفرید» یک فصل مخصوص برای حکمت اکثم بن صیفی و بزرگمهر تدوین نموده، هیچ سخنی را از سخن دیگر جدا نکرده که بتوان دانست کدام یک از آنها به اکثم بن صیفی یا بزرگمهر منسوب است! اینک ما نمونه کوچکی از حکمت ایران نقل می‌نماییم:
1- بزرگمهر می‌گوید: چون در دو چیز متحیر بمانی و رندانی کدام یک بهتر به کار آید، خوب فکر کن هر کدام که به هوای نفس نزدیکتر است، از آن بپرهیز.»
2- پرویز به فرزند خود شیرویه چنین نبشت: «مکافات خیانت کوچک را کوچک مگیر؛ زیرا اگر مردم به گناه کوچک عادت کنند، از گناه بزرگ بیم نخواهد داشت. هر گاه یک درهم از درآمد کسر آید، برای جبران آن از مخارج کمکی و ارسال قاصد و برید دریغ مدار. سخت‌ترین مکافاتی که باید بکنی، مکافات کسر عایدات باشد؛ بهترین پاداش هم پاداش فزونی آن باشد. کسانی که به فزونی درآمد می‌کوشند، همیشه مصون باشند. از ریختن خون آنها بپرهیز. مزد آنها را هم فزونتر کن و به حراست آنان بکوش.»
3- فهلیذ شاگرد یوشت بود و چون بر او برتری یافت، یوشت او را کشت. خسرو به او گفت «چون از تو سیر می‌شدم، او را نمی‌پذیرفتم و چون از او خسته می‌شدم، تو را دوباره می‌خواستم. کینه و حسد تو موجب کشتن او شد. چون او را کشتی،‌ نیمی از زندگانی شیرینم را تباه کردی.» سپس فرمان داد او را زیر پای فیل انداخته، هلاک کنند. یوشت گفت: «خسروا، اگر من نصف زندگانی شیرین تو را تباه کرده باشم، تو نصف دیگر را به کشتن من تباه خواهی کرد. آیا جنایت تو نسبت به زندگانی خویش بدتر از جنایت من نخواهد بود؟» خسرو فرمود: «او را رها کنید. این سخن را از معاشرت پادشاه آموخته است.»
4- خسرو می‌گوید: «بترس از مردم کریمِ آزاده اگر گرسنه شود؛ و از مرد خسیس لئیم اگر سیر شود!»
5- اردشیر بن بابک می‌گوید: «گوش به ستوه می‌آید و دل ملول می‌شود. هان از خستگی این و آن بپرهیزید و برای هر یک از آن دو یک نحو حکمت اختیار کنید.»
چهارم: یک اثر ایرانی هم در کار بوده که در زندگانی عرب و حیات ادبی آنان کارگر و موثر بود و آن عبارت‌ از آواز و طرب می‌باشد. چنین معلوم می‌شود که اعراب نغمه‌های خود را از ایران اقتباس و اشعار خود را بدان نغمه‌ها سروده‌اند. ابوالفرج اصفهانی در کتاب «الاغانی» می‌گوید: «سعید بن مسجح غلام بنی جمح سیاه و از اهل مکه و معنی بود. وی یکی از بزرگترین ارباب فن به شمار می‌رفت و بر سایرین تقدم داشت و نخستین کسی بود که لحن و نغمه عربی را پرورانید. او فن خود را از ایرانیها نقل و به عربی شایع نموده به شام هم سفر کرد و الحاق روم و نواختن بربط را آموخت. به ایران هم رفته، موسیقی و آواز را تکمیل کرد و تغمه‌های بسیاری‌ آموخته و به حجاز برگشت و فن خود را اشاعه داد و نغمه‌هایی که با لحن عرب توافق داشت، داخل فن عرب نمود و الحانی که خارج از نغمه عرب بود،‌ از فن خود دور کرد. او نخستین کسی بود که به چنین فنی مشهور گردید مردم هم از او تقلید نمودند.»
در جای دیگر می‌گوید: « ابن مسجح بر گروهی ایرانی که مشغول ساختمان کعبه بودند، می‌گذشت و نغمه آنها را که هنگام کار به آن ترنم می‌کردند، شنید. آن را به عربی نقل نمود. گویند خواجه ابن مسجح آواز تازه‌ای از او شنید،‌ پرسید: «این آواز را از که آموختی؟» پاسخ داد: «‌از ایرانیان،‌ نغمه پارسی را شنیده، آن را به عربی نقل نمودم» خواجه گفت: «تو در راه خدا آزاد هستی.» او هم از خواجه خود جدا نشد و فن خویش را ترقی داده،‌ در شهر مکه شهرتی بسزا یافت.
روایت سوم این است: صفوان جمحی از پدر خود نقل می‌کند که نخستین کسی که موسیقی را از ایرانیان اخذ و اقتباس نمود، سعید بن مسجح بنده بنی مخزوم بود. چون معاویه کاخ خود را برپا نمود، بناهای ایرانی را به کار وادار کرد. آنها هم قصر او را با گچ و آجر ساختند و هنگام کار به نغمه پارسی ترنم می‌کردند. سعید بن مسجح برای آموختن نغمات ایرانی همه روزه نزد آنها رفته، لحن تازه‌ای می‌آموخت و هر چه را که می‌پسندید، به عربی نقل می‌کرد و موافق آن شعر می‌سرود. در جای دیگر می‌گوید: ابن محرز فرزند یکی از کلیدداران کعبه بود. او ایرانی بود. گاهی در مکه و زمانی در مدینه زندگانی می‌کرد. در مدینه سالی سه ماهی گذرانیده که در آن مدت موسیقی را از عزۀالمیلأ می‌آموخت،‌ سپس در مکه سه ماه زیسته و بعد به ایران مسافرت می‌کرد که نغمات پارسی را آموخته، به عربی نقل می‌نمود. او به شام هم رفته، لحن رومی را اخذ کرده بود. از تمام نغماتیو الحانی که به دست آورده،‌ الحان عربی را ایجاد نمود. نغماتی که او پدید آورده، بی‌مانندو نظیر آنها شنیده نشده بود؛ بدین جهت ملقب به «صناج‌العرب» گردید. او نخستین کسی بود که هر یک آواز را به دو بیت خوانده؛ زیرا به عقیده از یک بیت برای ادای صوت کامل کافی نمی‌باشد موسیقیدانها و آوازخوانان عرب همه به او اقتدا و از او تقلید و نغمات وی را تلقی و به دستورش عمل نمودند؛ زیرا ابن مسجح سر سلسله مغنیان عرب بود. ابن خرد اذبه می‌گوید: عبدالله بن عامر کنیزی چند خریده، وارد شهر مدینه شد و نزد عبدالله بن جعفر رفت و نغمه خود را ادا نمود. «سائب خاثر» غلام عبدالله که او نیز ایرانی و اهل بلوک خسرو بود، ‌به خواجه خود گفت: من مانند این شخص ایرانی نغمه‌های دلپذیر دارم. سپس آغاز آواز نموده این شعر را سرود: «لمن الدیار رسومها فقر» ابن الکلبی می‌گوید: او نخستین کسی بود که در عالم اسلام موسیقی و آواز را منتشر نمود.
از این معلوم می‌شود که ایرانیان در الحان عرب تأثیر بسیار مهمی داشتند.بزمهای ایرانی منحصر به موسیقی نبود، بلکه خود محافل ادبی و دانشگاههای مهم به نظر می‌آید. در آن محافل شعر سروده می‌شد و شعر را با موسیقی تطبیق می‌دادند. به علاوه این مجلس ادبی نتایج بسیاری داشت؛ زیرا متضمن داستانهای ادبی و حاوی نطقهای شیرین و بیانات بلیغ و نکات مهم و روایات فکاهی می‌باشد. شعرا و فضلا در آن محل با هم مسابقه داشتند، مایه‌های فضل و ادب را هر یکی به نحو و رنگ پدید آورده، قرب و منزلت بزرگان را احراز می‌نمودند مجالس انس و بزمهای ایرانی در تهذیب شعر و ایجاد ادب و برانگیختن قریحه و انشا و سرود دارای اثر مهمی بود. دلیل ما بر این، روایت صاحب کتاب «التاج» ‌است که بزمهای ایرانی را شرح داده، تقلید عرب از ایرانی را وصف و بیان نموده است. بیان او مفصل می‌باشد که مجملاً برخی از آن را نقل می‌نمائیم او در فصل مخصوص منادمه چنین گوید: «اینک ما بزم خسروان ایران را شرح می‌دهیم؛ زیرا ایرانیها از حیث تمدن بر دیگران مقدم هستند و ما آنچه در دست داریم، (اعم از قوانین کشور داری، لشکر کشی، نظامات رعیت‌پروری، ترتیبات خاصه و عامه، نشاندن هر طبقه به جای خود، تنظیم مقامات، آبادی مملکت و اصلاح شئون مردم) از ایرانیان اخذ و اقتباس و مطابق آن عمل نموده‌ایم.» سپس به وصف بزم‌های ایرانی و چگونگی آنها پرداخته و ترتیب طبقات که هر یک طبقه یک نشیمن مخصوص داشتند و طرز رفتار پادشاهان نسبت به ندیمان خود را ذکر نموده‌ است. امرا، ولادت و رجال دولت نیز به خلفای وقت اقتدا می‌کردند. آنها هم محافل ادب و بزمهای طرب داشتند.
پنجم ـ چنین معلوم می‌شود که در آخر زمان بنی‌امیه ایرانیان فن انشا و ترسل و نویسندگی را به یک طرز نوین در آورده بودند که نزد عرب معروف نبود و آن عبارت‌ از نوع انشای عبدالحمید نویسنده مشهور است که عده‌ای را نیز به استادی خود تربیت کرده بود. عبدالحمید، دبیر مروان بن محمد ـ آخرین خلیفه بنی امیه ـ بود.
ابن خلکان می‌گوید: «او در فن نویسندگی و هر فنی از فنون و علوم امام و مقتدای خاص و عام بود. طریقت او را تقلید کرده و فن ترسل را از او آموختند. او نخستین کسی بود که مراسلات را مفصل نمود و حمد خداوند را در هر فصلی از نامه خود ذکر می‌کرد و مردم بعد از او حمد را در نامه‌های خود متداول نمودند.» شریشی در شرح مقامات می‌گوید: « او نخستین کسی بود که غنچه‌های بلاغت را شکفت، طریق ترسل را آسان و شعر را از قید و تکلیف آزاد کرد.» چنانچه پند او که برای دبیران و نویسندگان نوشته است، مقرون به حقیقت باشد، شکی نخواهد ماند که او سرسلسله دبیران و بزرگترین قائد و رهنمای آنان بوده. دلیل ما بر تأثیر فن و ادب پارسی در ادب عرب، روایت ابن خلکان است که می‌گوید: «عبدالحمید از موالی و اهل انبار بود.» ونیز می‌گوید: «او فن انشا و ترسل را از سالم بنده هشام بن عبدالملک آموخته بود.» یک دلیل روشنتری هم هست و آن عبارت از روایت ابی هلال عسگری در کتاب «دیوان المعانی» است که می‌گوید: «هر که علم بلاغت را یک زبان آموخته و بعد زبان دیگری بیاموزد، می‌تواند همان علم را به زبان تازه به کار برد. عبدالحمید اصول علم انشا را که تدوین نموده، از پارسی به عربی نقل کرده بود.» یک دلیل دیگر نیز هست و آن عبارت از شباهت سخن پارسی به خطابه عرب می‌باشد. آنچه از پارسی نقل شده (اعم از خطابه، بیان و انشا) نظیر و خطا و ترسل عرب است. ایرانیها پند و اندرز و مثل حکمت آمیز دارند که مانند امثال عرب است، اگر چه سخن پارسی از سخن تازی بهتر و نغزتر می‌باشد. ابوهلال امثال پارسی را نقل و مابین امثال عرب مقایسه نموده است.
شاید شما هم مانند من معتقد شده‌اید که ادب پارسی، ادب عرب را به رنگ خود در‌آورده، صورت نوینی به آن بخشیده، یا اینکه می‌توان گفت یکی در دیگری تأثیر نموده است. این بود مختصری از شرح عوامل پارسی که در زندگانی ادبی عرب تأثیر مهمی داشته‌اند.
موالی و علم
سکنه مملکت اسلامی از نژاد عرب و ملل دیگر تشکیل یافته بود. در زمان اصحاب پیغمبر بیشتر علما عرب بودند؛ زیرا اغلب اصحاب عرب بودند. بعد از آن عجم حائز اکثریت شد و عرب در اقلیت واقع گردیدند. علمای عصر دوم از موالی و زادگان عجم بودند. ابن خلدون در سبب غلبه عجم می‌گوید: « علت این است که ملت عرب در بدو ام ساده و بدوی و از علم و هنر و صنعت بی‌بهره بود. احکام شریعت که عبارت از امر و نهی است، غالباً در مغز اشخاص سپرده می‌شد و از دهان به گوش می‌رسید. آنها تفسیر قرآن و احکام اسلامی را از خود پیغمبر تلقی می‌کردند و اعراب در آن زمان به تالیف و تصنیف و جمع و تدوین و تعلیم آشنا نبودند. چیزی هم در کار نبود که آنها را به این ضروریات وادار کند. در زمان اصحاب و تابعین هم حال بدین منوال بود.
بعد از آن تمام علوم در عداد ضروریات محسوب گردید. بدین سبب فضل و دانش یک هنر لازم شد و جزو صنایع به شمار می‌آمد. معلوم است صنایع به شهرنشینان اختصاص دارد و چون اعراب بیابان‌گرد و بدوی بوده و هستند، علوم و صنایع از آنها دور شد و خود هم از هنر و دانش‌گریزان می‌باشند. متمدنان آن روزگار هم ایرانی یا کسان دیگری از ملل متمدن بودند؛‌ زیرا ایرانیان دارای عظمت تاریخی واجد دولت بودند. پس آنها در تلقی و نشر علوم از دیگران اولی و احق می‌باشند. بدین سبب سیبویه، ابوعلی فارس و زجاج که بعد از آنها بودند،‌ علم نحو را منتشر نمودند. آنها از نژاد ایرانی حقیقی بودند. همچنین علمای حدیث، علمای فقه و اصول، مفسرین و علمای کلام همه ایرانی بودند، بلکه غیر از ایرانی کسی بر جمع و تدوین یا حفظ نشر علوم قادر نبود. اعراب با اینکه از تمدن ایران بهره‌مند شده بودند، به جمع علوم نپرداختند؛ زیرا آنها در زمان بنی العباس مشغول کشاکش و جلب ریاست بودند.» اگر چه ابن خلدون در عصر بنی العباس سخن رانده، ولی مسلماً شامل عصر بنی امیه هم می‌شود. ابن خلدون در عقیده خود افراط کرده و عرب را حتی از شرکت در علوم محروم دانسته است. در زمان بنی امیه گروهی از عرب به دانش و علم اشتهار داشتند: سعید بن مسیب، علقمه،‌شریح، مسروق و نخعی در صف آنها بودند ولی اکثر علما از موالی یا مانند موالی بودند. در مدینه سلیمان ابن یسار داناترین و بهترین فقها و علما محسوب محسوب می‌شد. پدر او بنده میمون ـ زن پیغمبر‌ ـ بود. نافع، بنده عبدالله ابن عمر هم در آن شهر زیست که بیشتر از احادیث ابن عمر را روایت و نقل نموده؛ او دیلمی بود. ربیعۀ‌الرای، استاد مالک که او نیز فرزند فرخ از موالی بود. از علمای مکه نیز مجاهد بن جبر بنده، بنی مخزوم که بهترین مفسران بود، از ابن عباس روایت می‌کرد. عکرمه، غلام ابن عباس بیشتر روایات او را نقل نموده بود. عطاء ابن رباح، مولی بنی فهر از آزادگان ایرانی ساکن یمن بود.
ابوالزبیر محمد بن مسلم بن تدرس، بنده بنی حزام که حدیث را به خوبی حفظ و روایت می‌نمود، از علمای کوفه سعید بن جبیر غلام بنی و البه سیاه بود. در بصره هم حسن بن یسار، بنده زید بن ثابت و محمد بن سیرین که پدر او از میسان اسیر شده و مادر او صفیه کنیز ابوبکر بود. همچنین حسن بصری که پدرش اهل میسان بود از اهل شام هم مکحول بن عبدالله معلم اوزاعی پدرش اهل هرات و مادرش دختر یکی از پادشاهان کابل بود. در مصر یزید بن حبیب بنده ازد مفتی اهل مصر بربری بود. بسیاری از علما، هم از دو نژاد عجم و عرب بودند که سالم بن عبدالله بن عمر، قاسم بن محمد ابی‌بکر،‌ و علی بن الحسین معروف به زین‌العابدین از آنها بودند. زمخشری گوید: مادران آنها دختر یزدگرد خسرو ایران بودند. شعبی که علامه تابعین محسوب می‌شد، مادرش از بردگان جلولا بود. اگر ما بخواهیم علمای عرب یا علمای موالی را ذکر کنیم، سخن منجر به تفصیل خواهد شد؛ ولی با یک نگاه عادی می‌توانیم بدانیم که اغلب علمای آن عصر موالی و ایرانی بودند. در کتاب «العقد الفرید» چنین آمده:‌ ابن لیلی گوید: عیسی بن موسی که برای عرب سخت تعصب داشت، از من پرسید: «فقیه اهل بصره کیست؟» پاسخ دادم: «حسن بن حسن است.» گفت: «دیگری هم هست؟» گفتم: «محمد بن سیرین.» پرسید: «نژاد آنها چیست؟» گفتم: «مولی(ایرانی) هستند.» گفت: «فقیه اهل مکه کیست؟» گفتم:‌ «عطا بن رباح، مجاهد،‌ سعید بن جبیر و سلیمان بن یسار.» گفت:‌ آنها کیستند؟» گفتم: «مولی هستند.» گفت:‌ « فقهای مدینه کدامند؟» گفتم: «زید بن اسلم، محمد بن المنکدر و نافع بن ابی نجیح.» گفت: «آنها از چه ملتی هستند؟» گفتم: «از موالی.» گفت: «داناترین فقهای اهل قبا کیست؟» گفتم:«ریعه‌الرأی.» گفت: «او از کدام قوم است؟» گفتم: «مولی.» بر اثر شنیدن این سخن چهره او تیره و سیاه شد و گفت: «فقیه اهل یمن کیست؟» گفتم: «ابن طاووس و ابن جند.»
گفت: «آنها چه مردمی هستند؟» گفتم: «موالی.» رگهای او پر خون شد و به خود تکان داد و خوب توجه کرد و خوب توجه کرد و نشست و پرسید: «دانشمند اهل خراسان کیست؟» جواب دادم: «عطأبن عبدالله خراسانی.» گفت: «او چیست؟»‌ گفتم: «مولی می‌باشد.» چهره او سیاه‌تر و بدتر شد و من از او هراسیدم. پرسید: «فقیه اهل شام کیست؟» گفتم: «مکحول» آنگاه آهی کشید و آرام گرفت؛‌ سپس پرسید: «فقیه اهل کوفه کیست؟» به خدا سوگند اگر از او بیم نمی‌داشتم، می‌گفتم حکم بن عتبه و عمار بن ابی سلیمان است؛ ولی چون او را مستعد خشم و کین دیدم، گفتم: «ابراهیم نخعی و شعبی.» پرسید: «نژاد آنها چیست؟» گفتم: «عرب است.» گفت: «الله‌اکبر»! سپس آرام گرفت.
مانند این داستان هم در «معجم‌البدان» یاقوت در ماده خراسان آمده است: عبدالرحمن بن زید بن اسلم گوید: چون «عبادله» (که جمع عبدالله باشد و آنها عبدالله بن العباس، عبدالله بن الزبیر و عبدالله بن عمرو بن العاص بودند) از بین رفتند، فقه آنها در تمام شهرها منحصر به موالی شد. فقیه اهل مکه عطأ بن ابی رباح، فقیه اهل یمن طاووس، فقیه اهل کوفه نخعی، دانشمند اهل شام مکحول و عالم خراسان عطای خراسانی بودند، مگر شهر مدینه که به قریش اختصاص داشد و فقیه آن سعید بن مسیب بود.
در این موضوع داستانهای بسیاری هست. اگر چه تعصب ایرانی را دربر می‌دارد، ولی در اساس و صحت آن هیچ گفتگویی نیست که علم و دانش در دست ایرانیان بود.