تاریخ انتشار : ۱۳ آبان ۱۳۸۹ - ۰۷:۲۰  ، 
شناسه خبر : ۱۷۹۱۹۲

دریادار "مایکل مولن" رئیس ستاد ارتش آمریکا در یک اظهارنظر غیرمنتظره اعتراف کرد که دیگر آمریکا یک ابرقدرت نیست. وی که در مصاحبه اختصاصی با شبکه تلویزیونی "ان.بی.سی" سخن می‌گفت افزود: "از سالها پیش نگران این موضوع بوده‌ام که ما از نقش خود به عنوان یک ابرقدرت در جهان دور شده‌ایم." وی رکود اقتصادی و بحران کنونی را عامل انزوای بیشتری برای آمریکا معرفی کرد که باعث "تنزل جایگاه جهانی" آمریکا شده است.
اگر چه افول قدرت آمریکا موضوع تازه‌ای نیست و بارها طی سالهای اخیر در رسانه‌ها مورد تصریح قرار گرفته است لکن اظهارات مولن به عنوان بالاترین مقام نظامی آمریکا باتوجه به جایگاه وی از اهمیت و حساسیت‌ زیادی برخوردار است. این امر نشانگر وجود علائم جدی و هشداردهنده در مورد سقوط اعتبار جهانی آمریکاست که بیان رسانه‌ای آن از دیدگاه رئیس ستاد ارتش آمریکا بسیار غیرمنتظره است.
اینکه چه علل و عواملی باعث وقوع چنین شرایطی شده، می‌تواند موضوع تحقیقات وسیع و بنیادی در سطح آکادمیک باشد لکن در یک ارزیابی اجمالی نیز تا حدود زیادی می‌توان وقوع چنین پدیده‌ای را ریشه‌یابی کرد. آمریکا برای چندین دهه به عنوان یک ابرقدرت در صحنه جهانی نقش‌آفرینی داشته است. این پدیده در طول دوران پس از جنگ دوم جهانی در چارچوب یک دنیا دو قطبی، نمود عینی پیدا کرده است لکن پس از فروپاشی اتحاد شوروی در سال 1369 معنی و مفهوم تازه‌ای یافت و آمریکا به عنوان تنها ابرقدرت جهان، رفتار خاصی را درپیش گرفت که در عرف دیپلماتیک به عنوان "یکجانبه‌گرائی" تعبیر می‌شود. در واقع تکرویهای واشنگتن و تلاش برای تحکم در قلمرو مناسبات جهانی، حتی در حلقه دوستان و متحدین آمریکا واکنش‌های منفی فراوانی را بهمراه داشته که عمدتا باعث واگرائی کشورها نسبت به مواضع و عملکرد واشنگتن شده است.
این نکته بویژه در قلمرو نظامی، ابعاد حیرت‌انگیزی به خود گرفته است. پس از فروپاشی اتحاد شوروی و پایان جنگ سرد، پیمان نظامی "ورشو" منحل شد. این پدیده می‌توانست زمینه‌‌های انحلال سازمان پیمان آتلانتیک ‌شمالی (ناتو) را بهمراه داشته باشد. اگرچه طیف وسیعی از کشورهای اروپائی خواستار انحلال ناتو بودند لکن واشنگتن به هر طریق ممکن مانع تحقق این هدف شد و عملا انحلال ناتو را به تاخیر انداخت. کشورهای اروپائی بویژه آلمان و فرانسه درصدد ایجاد "ارتش مستقل اروپائی" برآمدند اما واشنگتن با کارشکنی‌های آشکار و نهان مانع تحقق این هدف شد. چرا که می‌دانست در صورت شکل‌گیری ارتش مستقل اروپائی، این فقط آمریکاست که از این مجموعه کنار گذاشته می‌شود و هدف اصلی چنین طرحی، به حاشیه راندن آمریکا و اخراج آن از اروپا است.
آمریکا حتی از طریق پیمانهای نظامی جداگانه سعی کرده است در هر گوشه از جهان، جای پائی برای ارتش این کشور تدارک نماید. آمریکای لاتین، ژاپن، برخی کشورهای حاشیه‌ جنوبی خلیج‌فارس، رژیم صهیونیستی و برخی کشورهای ساحلی آفریقا که از فقر همیشگی رنج می‌برند، پایگاههائی را در اختیار آمریکا گذاشته‌اند لکن مشکل اصلی اینست که تقریبا بلااستثنا، ‌حضور نظامی آمریکا در هر گوشه از جهان با تنش‌های سیاسی - اجتماعی با عواقب وخیم رسانه‌ای همراه بوده و هست ماجراهای مرتبط با حضور نظامی آمریکا در ژاپن اخیرا به یک بحران عظیم تبدیل شده و احزاب ژاپن عموما برای جلب نظر افکار عمومی وعده می‌دهند که در صورت به قدرت رسیدن، به حضور نظامی آمریکا در جزیره اوکیناوا و پایگاه هوائی "فوتنما" خاتمه می‌دهند. اخیرا دولت قرقیزستان هم به حضور نظامی آمریکا در پایگاه هوائی "مناص" پایان داد. بعلاوه 5 کشور اروپائی عضو ناتو خواستار خروج سلاحهای اتمی آمریکا از خاک اروپا شده‌اند.
البته آمریکا هم بی‌تفاوت نمانده و مرتبا طرحهائی برای انزوای معترضین و پیشبرد اهداف و برنامه‌های خود ارائه کرده است. طیف وسیعی از کمکهای اقتصادی - صنعتی و سیاسی آمریکا دقیقا با هدف کمک به موقعیت سیاسی - نظامی آمریکا در سایر کشورها تدارک و تصویب شده است. تلاش برای توسعه ناتو و تحریک مسکو به تکرار تهدیدات دوران جنگ سرد، اقدامات شاخص واشنگتن برای بازگشت به ادبیات گذشته و تکرار حوادث گذشته بمنظور اثبات ضرورت بقای "ناتو" محسوب می‌گردد. با وجود این اخیرا متحدان اروپائی واشنگتن تصریح کرده‌اند بدون تحریک مسکو خطری از جانب روسیه متوجه اروپا نیست. علاوه بر این توجیه روشن و منطقی برای گسترش ناتو در خارج از مرزهای جغرافیائی اعضا به ذهن نمی‌رسد.
واقعیت اینست که آمریکا به تنهائی و بدون در اختیار داشتن ظرفیت‌های سیاسی - اقتصادی - صنعتی و نظامی‌ دیگران، قطعا یک ابرقدرت نیست و مشخصا قادر به پیشبرد اهداف خاص و انحصاری خود در گوشه و کنار جهان نخواهد بود، جنگ‌های عراق و افغانستان به خوبی نشان داد واشنگتن حتی به کمک سایر قدرتهای سیاسی - نظامی در قلمرو ناتو نیز فاقد چنین ظرفیت‌های مورد انتظاری است. این نکته در پرتو اصرار متحدین اروپائی واشنگتن در قلمرو ناتو برای پایان‌دادن به همکاریهای نظامی در افغانستان و عراق، ابعاد رقت‌انگیزی به خود گرفته و افلاس کامل آمریکا در فرماندهی نظامی و حتی مدیریت سیاسی جنگ را به ویژه در مقیاس "فرسایشی" به تصویر کشیده است.
آنچه برای پنتاگون و ژنرالهای ارتش آمریکا زجردهنده است، وخیم‌ترشدن اوضاع بر اثر مرور زمان است. افزایش تلفات انسانی، ویرانی زیرساختها، از بین‌رفتن انگیزه‌ها نزد متحدین و شرکای اصلی و محلی، بهمراه طیف وسیعی از آثار و تبعات سیاسی - اجتماعی درون آمریکا و محیط پیرامونی، مراکز تصمیم‌گیرنده را به مرز "فلج کامل" کشانده است.
استراتژی همیشگی ارتش آمریکا اینست که با توسل به یک عملیات برق‌آسا و تهاجمی، بخش اعظم اهداف و برنامه‌های خودر ا در مدت زمان کوتاهی عملی و محقق سازد.
ولی مسئله اینست که استمرار این شرایط باعث فرسایش نیروها، به تحلیل رفتن امکانات و از میان رفتن فرصت‌ها و انگیزه‌های عملیاتی را به شدت کاهش می‌دهد.
موضوع مهم دیگر وقوع "جنایات جنگی" در مقیاس وسیع و غیرقابل توجیه در قلمرو فعالیتهای نظامی آمریکا و متحدانش در عراق و افغانستان است که این دو کشور را به حمام خون تبدیل کرده است. با وجود آنکه آمریکا از طریق بده - بستانهای آشکار و نهان با کشورهای اقمار خود، زمینه‌های اعمال قوانین بین‌المللی درخصوص پیگیری جرائم جنگی را به تصور خود به حداقل ممکن رسانده است لکن مشکل بزرگتر به افشا گریهای غیرمنتظره پیرامون جنایاتی است که بعضا اسناد و مدارک آن توسط تیم‌های عامل جنایت، بمنظور انعکاس گزارش کار به رده‌های بالاتر نظامی - امنیتی تهیه و تنظیم شده ولی با انتشار آن رسوائی‌های بزرگی گریبانگیر آمریکا و متحدانش گردیده است.
اخیرا یک نظامی جزء در ارتش آمریکا فیلم مستند ویدئویی مربوط به جزئیات کشتارجمعی عابران عراقی توسط بالگردهای آمریکائی را منتشر نمود که نشانگر ابعاد وحشی‌گری بدون پیگرد، محاکمه و مجازات نظامیان آمریکائی علیه شهروندان عراقی بود. علاوه بر این افشاگریهای مشکوک سایت ویکی‌لیکس علیرغم تمامی ابهامات موجود،‌ مراتب پنهان‌کاری پنتاگون و ارتش آمریکا درخصوص وقوع جرائم جنگی نظامیان را به خوبی به اثبات می‌رساند. صرفنظر از اهداف، برنامه‌ها و انگیزه‌های پنهان و آشکار در پشت این افشاگریها، تا اینجای قضیه افکار عمومی آمریکا و محیط پیرامونی قویا احساس می‌کند که درخصوص واقعیت‌های جنگ، فریب خورده و با "مخفی‌کاریهای چندلایه" ‌مواجه است. همین پدیده باعث ایجاد شکاف سیاسی - اجتماعی در جامعه آمریکا شده و موقعیت دولت و مدیریت جنگ را به شدت متزلزل ساخته است.
علاوه بر این پیامدهای داخلی و پیرامونی ناشی از بحران اقتصادی اخیر، توانمندیهای عملیاتی آمریکا را درمقیاس وسیعی به تحلیل برده و شرایطی را به وجود آورده که حتی در آمریکا هم افکار عمومی و بدنه سیاسی در ساختار قدرت هم به فرماندهی جنگ اعتماد ندارد و تحرکات مدیران جنگ را با دیده تردید می‌نگرد و در واقع تقریبا مطمئن است که فریب خورده است.
یک موضوع اصلی وکلیدی که در تغییر دیدگاه افکار عمومی نسبت به دولتمردان آمریکا تاثیر تعیین کننده‌ای داشته، تغییر سریع مواضع فرماندهان جنگ درعراق و افغانستان بوده است چرخش‌های سیاسی پرشتاب در صحنه جنگ عراق و افغانستان باعث گردیده که هیچ موضعی درمیان مردم آمریکا و متحدین واشنگتن، قطعی تلقی نشود و همواره این احتمال مطرح باشد که فردا سیاست دیگری بجز آنچه امروز عنوان می‌شود، اعمال گردد.
هم درعراق و هم درافغانستان، پنتاگون و ارتش همواره بر افزایش نیروها تاکید می‌ورزیدند و خواستار افزایش بودجه‌ نظامی بوده‌اند ولی به طور همزمان در کنگره کاخ سفید و شورای امنیت ملی، طرحهائی برای کاهش نیروها مورد بحث و بررسی قرار گرفته است. این بدان معنی است که طیف نظامیان و سیاستمداران دستکم در مقطع کنونی به یکدیگر اعتماد ندارند و حتی سیاستمداران تصریح می‌کنند که اساس اولیه جنگ بر مبنای اطلاعات نادرست و دستکاری شده بنا شده و از اصل، باطل بوده است. این بزرگترین ضربه‌ای است که "اتاق جنگ آمریکا" می‌توانست دریافت کند و قابلیتها و حتی جایگاه و اعتبارش نیز مورد سئوال قرار گیرد.
بدین ترتیب ما به علت اصلی تنزل جایگاه جهانی آمریکا پی برده‌ایم و دریافته‌ایم که متزلزل شدن جایگاه و اعتبار پنتاگون و ارتش آمریکا باعث افول موقعیت طراحان جنگ عراق و افغانستان شده و نه تنها متحدین واشنگتن که حتی دولتمردان آمریکا و افکار عمومی این کشور هم به "اعضای اتاق جنگ آمریکا" اعتماد ندارند و هر تصمیم و اقدامی را به دیده تردید می‌نگرند.
با نگاهی به سیر تحولات جنگ درعراق و افغانستان بهتر می‌توان دریافت که بی‌اعتمادی نسبت به مدیران جنگ و به زیر سئوال رفتن عملکرد پنتاگون و ارتش، چندان هم بی‌دلیل نبوده و مستندات قابل ذکری در این زمینه وجود دارد. جنگ سالاران خواستار افزایش تعداد نظامیان و افزایش بودجه‌ها بودند ولی در میدان عمل ثابت شد که افزایش 30 هزار تن به نظامیان اعزامی هم به نتیجه روشنی منجر نشد و سرنوشت جنگ را تغییر نداد. بعلاوه بررسی نهادهای نظارتی فدرال و کنگره نشان داد که در جنگ عراق و افغانستان حساب سازی شده و بودجه در مقیاس وسیعی حیف و میل گردیده است. این بدان معنی است که فرماندهان جنگ، خواسته یا ناخواسته، در تدارک گسترش ابعاد جنگ بوده‌اند و حال آنکه امکانات، فرصتها و نیروی انسانی در فرایندی بی‌پایان، به هدر رفته و می‌رود. طبعا سئوال منطقی اینست که وقتی در آمریکا چنین روندی به زیر سئوال رفته، چگونه متحدین اعتراف می‌کند.
آمریکا همچنان به تصمیمات و عملکرد واشنگتن اعتماد کنند و نظامیان خود را قربانی کنند؟ نباید از نظر دور داشت که این تمامی قضیه نیست. واشنگتن درعین اصرار برای یافتن شرکای جرم و کشاندن آنها به قلمرو جنگ در عراق و افغانستان، هرگز به آنها در زمینه تصمیم‌سازی در جنگ، فرصت نداده و نمی‌دهد. این بدان معنی است که طیف وسیعی از اطلاعات طبقه‌بندی شده از دسترس متحدین آمریکا، بدور مانده و آنها فقط اجازه یافته‌اند به اطلاعات محدودی از روند تحولات جنگ در عراق و افغانستان آگاه شوند و در مقاطع خاص،‌ به شیوه "قطره‌چکانی" به برخی ابعاد جنگ به صورت گزینشی، اشراف پیدا کنند. افشاگریهای "ویکی لیکس" علیرغم تمامی شبهاتی که در باره‌اش مطرح است، دستکم به متحدین واشنگتن فرصت داد تا درباره صحت اطلاعات و تحلیل‌های قبلی آمریکا بیشتر تردید کنند و برای تردیدشان هم دلایل موجهی در اختیار داشته باشند. اسناد منتشره باتمامی نقایص و ابهاماتش این ذهنیت صریح را ایجاد نمودکه فرماندهی جنگ در افغانستان، دچار نوعی سردرگمی دائمی شده که پایانی هم برای آن متصور نیست. در واقع آنها دقیقا واقف نیستند چه اقداماتی را با چه پیامدهائی مرتکب می‌شوند؟ در چنین شرایطی آمریکا می‌تواند از متحدانش انتظار داشته باشد که به تصمیمات و اقدامات و اشنگتن اعتماد کنند؟ و آیا بی‌اعتمادی امروز متحدان آمریکا محصول اعتماد دیروز آنها و سرخوردگی متحدین در این زمینه محسوب نمی‌شود؟ این همان نکته‌ای است که دریادار "مولن"، بدون ذکر علت وقوع، به وجود آ‌ن اعتراف کرده است.