تاریخ انتشار : ۰۹ آذر ۱۳۸۹ - ۱۱:۵۳  ، 
شناسه خبر : ۱۷۹۳۶۸

سپاس می‌گزاریم خداوندی را که به ما «بیان» آموخت که: «خلق الانسان علمه البیان» و در «کتاب تدوینی» خود (قرآن کریم) کتاب را همراه با میزان یعنی ترازو قرار داد: «لقد ارسلنا رسلنا بالبینات و انزلنا معهم الکتاب و المیزان»، که اگر مراد از کتاب «کتاب تکوینی آفاقی» باشد به مصداق:
به نزد آن که جانش در تجلی است          همه عالم کتاب حق تعالی است
میزان انسان کامل است که اصطلاحاً «کتاب تکوینی انفسی» خوانده می‌شود. و اگر کتاب کتاب تکوینی انفسی باشد، یعنی انسان کامل، مراد از میزان عقل جامع علم و عمل یا منطق است، زیرا عقل و خرد است که میان صواب و خطا و درست و نادرست جدایی می‌افکند، و منطق هم ابزاری قانونی است که رعایت آن آدمی را از خطا در اندیشه باز می‌دارد.
استاد عربی‌دان و منطق‌شناس ما «دکتر محمد خوانساری» که از آغاز جوانی تاکنون به منطق و زبان علاقه‌مند بوده، آثار صرف و نحو خود را برای جلوگیری از خطای در لفظ و کتابهای منطق خود را برای پیشگیری از خطای در اندیشه به رشته تحریر درآورده، و در این زمینه خدمت ارزنده‌ای به جامعه اهل علم، به ویژه دانشجویان دانشگاه و طلاب، ارزانی داشته است.
خوانساری، استادی توانا و نویسنده‌ای زبردست است که جامعه علمی ما او را نمونه و اسوه استادی می‌داند که جامع میان علم و عمل و واجد حسن گفتار و کردار است. او از شنعت فضل‌ فروشی و علم نمایی مبراست و با آرامی و سکوت به کارهای علمی خود می‌پردازد و هر چند گاه، به ناگاه اثری علمی به دنیای علم تقدیم می‌دارد. در همین یکی دو سال کتابهای «فرهنگ اصطلاحات منطق» و «ایسا غوجی» او نمونه‌ای بارز از آثار است. کتاب فرهنگ اصطلاحات منطق خوانساری بسیار به پژوهشگران فلسفه کمک می‌کند؛ زیرا مترجمان یونانی و سریانی بسیاری از همان اصطلاحات را وارد زبان عربی کردند که کلمات ایسا غوجی (Isagogy) و قاطیغوریاس (Category) نمونه‌ای از همان اصطلاحات است که تاکنون باقی مانده است؛ حتی اصطلاح «قیاس» چه به معنی منطقی آن و چه به معنی فقهی آن در متون کهن به صورت «سولوجوسموس» و «انالوجوسموس» دیده می‌شود که اکنون این دو با کلمات Syllogism و Aralogy در زبان انگلیسی دیده می‌شود و حتی در کاربرد همین کلمه «قیاس» گاهی این دو معنی با هم مشتبه می‌شوند، چنان که وقتی شاعر می‌گوید:
بیاموزی قیاس عقلی از حجت           اگر مرد قیاس حجتی هستی
به قرینه «حجت» فهمیده می‌شود که مراد قیاس منطقی است که با استقرا و تمثیل اقسام حجت را تشکیل می‌دهند و وقتی همین شاعر گوید:
تا متابع بوم رسول تو را         نروم بر مراد خویش و قیاس
با قرینه «رأی» فهمیده می‌شود که مراد از قیاس قیاس فقهی است که پیروان ابو حنیفه را «اصحاب الرأی و القیاس» می‌خواندند. خوانساری در دهه اخیر در «فرهنگستان زبان و ادب فارسی» با علم و اطلاعی که از منطق و ادب فارسی و عربی دارد، کمک شایانی در انتخاب اصطلاحات علمی و واژه گزینی به همکاران خود می‌نماید و با تحریر مقالات ارزنده نسل جوان را به کسب دانش و کوشش در راه آن ترغیب و تشویق می‌کند. دکتر محمد خوانساری را من از سال 1329 می‌شناسم. از وقتی که او درس عمومی روان‌شناسی پژوهشی مرحوم دکتر علی‌اکبر سیاسی را در تالار اجتماعات دانشکده ادبیات (سه راه ژاله نزدیک بهارستان) درس می‌گفت. در این درس، دانشجویان رشته‌های مختلف که در آینده دبیر دبیرستانهای کشور می‌شدند شرکت می‌کردند، از آن جمله من و تنی چند که در سال آخر دانشکده علوم معقول و منقول بودیم. من که هنوز عمامه بر سر داشتم و تازه بیست بهار از عمرم می‌گذشت، بسیار زود مورد شناسایی و احترام و محبت استاد قرار گرفتم؛ به ویژه آن که او دریافت که من در نزد شیخ محمد‌تقی ادیب نیشابوری معروف به ادیب ثانی در مشهد علوم صرف و نحو و بلاغت را فرا گرفته‌ام؛ لذا از این جهت رابطه استواری میان ما برقرار گردید. کلاس درس خوانساری بسیار گرم شیرین بود. احاطه او به فرهنگ اسلامی و آگاهی او از فلسفه جدید و تسلط او به ادبیات فارسی به ویژه اشعار مولانا و حافظ درس او را پر فایده می‌ساخت و دانشجویان همه رشته‌ها از محضر پر فیض او کامیاب و مستفیض می‌گشتند. هنوز ده سال از شاگردی من نگذشته بود که من دکتری خود را در زبان و ادبیات فارسی به پایان رساندم و در آزمون دانشیاری پذیرفته شدم و نخستین درسی که به من در دانشکده ادبیات ارجاع شد، درس کتاب عرض‌نامه افضل‌الدین کاشانی بود که با اشارات دکتر یحیی مهدوی به من محول گردید؛ آنگاه که دکتر محمد خوانساری برای اخذ درجه دکتری به پاریس عزیمت کرده بود. بنابراین من جانشین استاد خود، دکتر خوانساری گردیدم و او خود از اینکه درسش رها نشده بسیار خرسند و شادمان بود.
در دورانی که او در دانشکده ادبیات اداره مجله آن دانشکده را عهده‌دار بود، من با تشویق و خواهش او مقالات پرباری برای مجله می‌نوشتم و همه اتفاق دارند بر این که دورانی که دکتر خوانساری و دکتر باستانی پاریزی عهده‌دار اداره مجله بودند، از بهترین ادوار حیات آن مجله به شمار می‌آید. دکتر خوانساری هیچ‌گاه لطف و محبت و کمک خود را از من دریغ نمی‌داشت، چنان که وقتی من در سالهای 1344 تا 1347 در دانشگاه مک گیل کانادا به تدریس فلسفه و کلام اسلامی اشتغال داشتم و با همکاری پروفسور ایزوتسو الهیات «شرح منظومه» حاج ملاهادی سبزواری را به زبان انگلیسی ترجمه کردم، که بعداً در نیویورک چاپ شد، خواستیم که همزمان متن عربی آن با حواشی و تعلیقات و مقدمه فارسی و انگلیسی و فرهنگ اصطلاحات عربی و انگلیسی منتشر شود و این دکتر خوانساری بود که با لطف و علم دوستی خود نمونه‌های چاپی کتاب را می‌خواند و برای رؤیت نهایی برای من به کانادا می‌فرستاد. چنان که پس از یک سال از مراجعت من، این کتاب در سال 1348 منتشر و طی مراسمی در «مؤسسه مطالعات اسلامی» به اهل علم عرضه گردید و این برای نخستین بار بود که یک کتاب حوزوی با این ظرافت و دقت و رعایت اسلوب علمی چاپ و منتشر می‌گشت.
در سال 1353 وقتی من مجموعه «منطق و مباحث‌الفاظ» را آماده می‌کردم که در بخش فارسی و عربی آن دوازده رساله از منطق‌شناسان ایرانی برای اولین بار چاپ می‌شد و در بخش لاتین آن بزرگترین دانشمندان آن زمان همچون دکتر عبد‌الرحمن بدوی استاد بزرگ مصری و دکتر ابراهیم مذکور رئیس «فرهنگستان زبان عرب» مصر مقاله به زبان فرانسه به آن مجموعه تقدیم داشتند، مقاله خوانساری تحت عنوان «غزالی و معیار‌العلم» به زبان فرانسه زینت‌بخش آن مجموعه گردید و ما به داشتن دانشمندی منطق‌شناس و زبان‌دان در برابر خارجیان مباهات کردیم.
در سال 1355 که من تصمیم گرفتم مجلس بزرگداشتی برای استاد جلیل‌القدر مرحوم جلال‌الدین همایی برگزار کنم که تا آن زمان چنین رسمی معهود نبود، بلکه چنان که شیوه مراکز علمی ماست، عالم به فرموده حضرت علی (ع) مُلّجَم (دهان بسته) و جاهل مُکَرم (تکریم شده) است دکتر خوانساری مقاله اول را که در شرح حال و آثار و افکار آن استاد بزرگوار بود،‍‍‍ به مجموعه «همایی‌نامه» تقدیم داشت و به دنبال آن دانشمندانی همچون: استاد احمد آرام، پروفسور فضل‌الله رضا، دکتر احمد مهدوی دامغانی، دکتر غلامحسین یوسفی، ایرج افشار و سروران دیگر آن مجموعه را بارور ساختند. در مراسم بزرگداشت همایی شاگردان قدیم او از وکیل و وزیر گرفته تا استاد و دبیر در آن مجلس به دست‌بوسی او نایل آمدند و این برای نخستین‌ بار بود که استاد پس از سالها تحمل رنج و اندوه در محیط عالم‌ستیز و جاهل‌پرور دانشگاه مورد تکریم قرار می‌گرفت.
این از الطاف و مواهب الهی است که در پانزده سال اخیر این برکت به من ارزانی گشته که هر دو هفته یک بار چشمم به استاد دیرین و همکار گرامی و دوست مهربانم دکتر محمد خوانساری در «فرهنگستان زبان و ادب فارسی» روشن می‌شود و خاطره‌های پنجاه و پنج ساله من با او زنده و تجدید می‌گردد. خداوند وجود گرامی و با برکت این استاد شریف و دانشی مرد نجیب را برای فرهنگ این کشور باقی و پایدار بداراد. بعون‌الله تعالی و کرمه.
«انجمن آثار و مفاخر فرهنگی» که از سال 1378 تاکنون کوشیده است شیوه تکریم علما و دانشمندان را جایگزین بی‌مهری و بی‌توجهی نسبت به آنان گرداند و با اقتباس و استقبالی که از این سنت حسنه در مراکز استانها و شهرستانها شده، تلقی ملت شریف ایران را نسبت به دانش و دانشمندان دیگرگون ساخته، مفتخر است که شصت و دومین مراسم خود را برای دکتر محمد خوانساری برگزار می‌کند، و راقم این سطور امیدوار است که استاد این خدمت ناچیز را از شاگرد دیرین خود بپذیرند و خداوند بزرگ هم این کمترین را مصداق فرموده امام سجاد علیه‌السلام قرار دهد: «حق سائسک بالعلم التعظیم له؛ و التوقیر لمجلسه، و حسن الاستماع الیه». چنین باد و چنین‌تر باد!
دکتر مهدی‌ محقق
رئیس هیأت مدیره انجمن آثار و مفاخر فرهنگی
شرح احوال دکتر محمد خوانساری
بنده به سال 1300ش. در اصفهان، در خانواده‌ای از حیث مادی متوسط، زاده شدم. روز ولادتم را پدر در پشت قرآن چنین ضبط کرده است: «تولد نور چشمی آمیرزا محمد به تاریخ یوم شنبه 23 شعبان‌المعظم 1340». تحصیلات مقدماتی را در مکتبخانه آغاز کردم. خواندن و نوشتن و قرائت قرآن کریم را فرا گرفتم و برخی از سور قصار را به حافظه سپردم. البته دیکته گفتن در مکتبخانه‌ها مرسوم نبود؛ از گچ و تابلو هم خبری نبود. فقط از روی کتاب رونویس می‌کردیم، یا بر لوحی از جنس حلبی مشق می‌نوشتیم. با اینکه فلز مانند کاغذ چرب مرکب را به خوبی به خود نمی‌گیرد، نمی‌دانم چطور به سهولت بر روی آن لوحها با قلم‌نی چیز می‌نوشتیم. معلم بالای صفحه سرمشقی می‌داد و ما آن را تا آخر صفحه تکرار می‌کردیم. پس از دیدن معلم، آن را در حوض می‌شستیم تا برای مشق بعدی آماده شود. حافظ در رثای کودک از دست داده‌اش به همین لوح اشاره دارد:
دلا، دیدی که آن فرزانه فرزند      چه دید اندر خم این چرخ رنگین؟
به جای لوح سیمین در کنارش       فلک بنهاد بر سر لوح سنگین!
معلم ما زنی بود بسیار پارسا و خداشناس و قانع که به او «زن ملاعباس» می‌گفتند. وی ‌چند دختر و پسر کم سن و سال را به شاگردی می‌پذیرفت و با فداکاری و احساس مسئولیت به آنها درس می‌داد، و از ماهانه ناچیزی که از شاگردان می‌گرفت، به زندگی محقر شوهر خود کمک می‌کرد. شوهرش، ملا‌عباس، بکل نابینا بود و در مجالس روضه‌خوانی ذکر مصیبت می‌کرد. الاغی داشت که بر آن سوار می‌شد و خود تنها به مجالس روضه می‌رفت و البته استطاعت این که نوکر و به اصطلاح فانوس‌کشی همراه داشته باشد، نداشت. رهگذران از روی قربت در راهنمایی او کمک می‌کردند. اهالی محل (نمی‌دانم به شوخی یا به جد) می‌گفتند الاغ ملاعباس صورت مجالس او را حفظ کرده است و مثلاً می‌داند شب جمعه باید او را به کدام مجلس ببرد و پس از آن به کدام مجلس!
معلم ما پس از پرداختن از درس دادن و کارهای خانه، پهلوی شوهر می‌نشست و مقتلهای فارسی را با صدایی سوزناک برای او می‌خواند تا آنها را حفظ کند و در مجالس روضه‌خوانی بخواند. بسیار دیده بودم که هنگام خواندن مقتل (که شاید روضة‌الشهدا بود) اشک بر گونه‌های رنگ پریده و استخوانی او می‌غلتید و بر روی کتاب می‌چکید. به راستی که او جز عبادت خدا و خدمت خلق کاری نداشت، و همچون زوجه حضرت ایوب خود را وقف بر عبادت خدا و خدمت شوهر کرده بود.
هنوز مکتب می‌رفتم که پدرم به بیماری استسقا به رحمت ایزدی پیوست، و میراث اندکی برای ما به جای گذاشت که کفاف زندگی من و مادر و خواهر و برادرم را نمی‌داد و در کمال عسرت به سر می‌بردیم. پس از فوت پدر، نام مرا در مدرسه ابتدایی ایران نوشتند. چون من مدتی به مکتب رفته بودم و تا حدی خواندن و نوشتن آموخته بودم، در کلاس اول ابتدایی، روز اول معلم مرا پای تابلو برد (و این اول دفعه بود که من تابلو و گچ می‌دیدم)، گفت گچ را بردار و بنویس: «روز برای کار کردن است و شب برای خوابیدن....». من آن را به درستی نوشتم. سپس از من خواست یک صفحه از قرآن مجید بخوانم، که آن را هم به درستی خواندم. معلم نوشت او باید به کلاس دوم برود. مستقیماً به کلاس دوم رفتم. در وسط سال که امتحان به عمل آوردند، مرا به کلاس سوم بردند. بنابراین کلاس اول را اصلاً ندیدم، و کلاس دوم و سوم را هم در یک سال طی کردم. سپس سال به سال به تحصیل ادامه دادم. چون در مکتبخانه تدریس حساب معمول نبود (در مکتبهایی که معلم آن مرد بود، سیاق تدریس می‌شد)، جمع و تفریق و ضرب و تقسیم برایم دشوار می‌نمود؛ اما با جدیت بیشتری خود را به همکلاسها رساندم و در سال 1314 تصدیق شش ابتدایی را گرفتم. سپس در دبیرستان سعدی سه سال اول دبیرستان را گذراندم. (در آن هنگام دو مقطع تحصیلی وجود داشت: دوره ابتدایی درشش سال، و دوره متوسطه آن هم در شش سال. نیمه اول متوسطه را سیکل اول می‌گفتند و نیمه دوم را سیکل دوم).
به سبب مضیقه مالی نتوانستم دوره دوم دبیرستان را ادامه دهم. ناچار به دانشسرای مقدماتی رفتم که مقرری ماهیانه‌ای به دانش‌آموزان می‌دادند و در عوض تعهد می‌گرفتند که دانش‌آموز پس از گرفتن دیپلم دانشسرا به استخدام وزارت معارف درآید و آموزگار شود. در سال 1319 به اخذ دیپلم دانشسرا نایل شدم. در دانشسرا از محضر دبیرانی مبرز و وارسته و بسیار شریف بهره‌مند بودیم، از جمله مرحوم بدرالدین کتابی، دبیر روان‌شناسی و تعلیم و تربیت؛ مرحوم آقا‌میرزا عباس نحوی، دبیر عربی؛ مرحوم ملکوتی، دبیر ریاضی؛ مرحوم کازرونی، دبیر هندسه و .... که همگی را بر این بنده حقی عظیم است.
طبق مقررات، حائزین رتبه اول و دوم می‌توانستند به تهران بیایند و تحصیلات خود را در دانشسرای عالی ادامه دهند و پس از آن در دبیرستان‌ها به دبیری بپردازند. چون من رتبه دوم بودم، برای ادامه تحصیل به تهران آمدم. از آنجا که ما پنج ساله دیپلم گرفته بودیم، یک سال کم داشتیم، از این رو دانشسرای عالی دو کلاس تاءسیس کرده بود: یکی ‌سال مخصوص ادبی، و دیگری سال مخصوص علمی که به آنها کلاس برزخ می‌گفتند (چون واسطه بین دبیرستان و دانشگاه بود). در این کلاس استادانی عالیقدر داشتیم مانند مرحوم دکتر رضازاده شفق، استاد فلسفه؛ مرحوم جلال‌الدین همایی، استاد ادبیات فارسی؛ مرحوم مدرس رضوی، استاد زبان عربی؛ معلم فرانسه ما هم بانویی فرانسوی ‌بود که تقریباً فارسی‌ نمی‌دانست. استاد همایی تازه به دانشگاه منتقل شده بودند و عنوان دبیری داشتند، و البته در شأن ایشان نبود که در این کلاس درس دهند و خود نیز در قطعه‌ای شکوه‌آمیز و طنزآلود گفته‌اند:
صاحبا، حال بنده دانی چیست؟          دور از جان دوستان: برزخ
برزخ عالی و دبیرستان              این کلاس است و من در این برزخ
گرچه بر یخ برات، کس ننوشت           گو نویسد برات ما بر یخ
این کلاس امتیازی خاص داشت و آن این بود که تمامی دانشجویان نفرات اول و دوم بودند که از شهرستانها آمده و همه کوشا و پویا بودند که استادان را بر سر شوق می‌آوردند. در همین سال، یک دوره گلستان سعدی (تصحیح میرزا عبدالعظیم خان قریب) را غیر از «باب عشق و جوانی» در محضر استاد همایی خواندیم و یک بار نیز به دستور ایشان از آن رونویس کردیم.
چون پانسیون ما وصل به دانشسرای عالی بود، در سال اول از هر حیث در رفاه بودیم، و وقتی فراخ برای مطالعه داشتیم. پانسیون با مقرراتی نظیر مدرسه نظام اداره می‌شد. ما فقط شب و روز جمعه مجاز بودیم از آنجا خارج شویم. صبح باید سر ساعت معین همه از خواب برخیزند. شب هم ساعت ده همه چراغها خاموش می‌شد و همه می‌بایستی اجباراً به خوابگاه بروند. اما پس از حمله متفقین به ایران در کار پانسیون هم اختلال به وجود آمد و ما را به جای دیگر بردند.
پس از گذراندن کلاس برزخ، بنده به سائقه گرایش شخصی در رشته فلسفه و علوم تربیتی نام نوشتم. سال اول برخی درسهای مشترک داشتیم که همه دانشجویان سالهای اول از رشته‌های مختلف (ادبیات فارسی، فلسفه و علوم تربیتی، تاریخ و جغرافیا، زبانهای خارجی، باستان‌شناسی) در آن شرکت داشتند. دستور زبان به استادی ملک‌الشعرای بهار، آیین نگارش به استادی مرحوم عباس اقبال، ادبیات فارسی به استادی مرحوم دکتر محمد معین، زبان فرانسه به استادی‌ مادام رهاوی، روان‌شناسی تربیتی به استادی مرحوم دکتر علی‌اکبر سیاسی. اما استادان اختصاصی ما در رشته فلسفه و علوم تربیتی عبارت بودند از: دکتر علی‌اکبر سیاسی، دکتر یحیی مهدوی، دکتر غلامحسین صدیقی، شیخ محمدحسین فاضل تونی، دکتر رضازاده شفق، دکتر محمدباقر هوشیار و دیگران. در رشته فلسفه و علوم تربیتی، هم روان‌شناسی تدریس می‌شد و هم جامعه‌شناسی‌ و هم علوم تربیتی‌ که بعدها هر یک رشته‌ای مستقل، بلکه دانشکده‌ای مستقل شدند.
اگر بخواهیم درباره احاطه کامل، شیوه تدریس، لحن کلام، وجدان شغلی، اخلاص در کار، مکارم اخلاقی، رعایت انصاف در نمره دادن، مناعت طبع، حتی به نحوه اشاره گونه و مختصر مطلبی بگویم سخن به درازا می‌کشد و حق آن بزرگواران هم ادا نمی‌شود. همگی ‌در رشته خود شاخص و برازنده و منحصر بودند و به مکارم اخلاقی و انسانی متصف. حرمت و حشمت خاص در نزد دانشجویان داشتند. وقتی به کلاس درس وارد می‌شدند، همه دانشجویان مانند مدرسه نظام تا آخرین نیمکت تمام قد برپا می‌ایستادند و تا استاد اجازه نمی‌داد، نمی‌نشستند. کلاسها در فضای معنوی و روحانی خاصی تشکیل می‌شد. امتحان هر درس هم کتبی بود و هم شفاهی.
در سال 1323 از رشته «فلسفه و علوم تربیتی» با احراز رتبه اول فارغ‌التحصیل شدم. در آن موقع برای گرفتن لیسانس، نوشتن پایان‌نامه الزامی بود. من پایان‌نامه خود را به راهنمایی دکتر یحیی مهدوی گذراندم، و چون در شورای استادان فلسفه بهترین رساله تشخیص داده شد، استاد یک ماه از حقوق خود را به عنوان جایزه نقدی به بنده اعطا کردند.
سپس با دوندگی بسیار و به پایمردی دکتر مهدوی، برای تدریس به استخدام آموزش و پرورش درآمدم و در شهر ری در دبیرستان عظیمیه به تدریس پرداختم. پس از سه سال تدریس در آن دبیرستان به عنایت مرحوم دکتر علی‌اکبر سیاسی (رئیس دانشگاه تهران و رئیس دانشکده ادبیات) بدون هیچ‌گونه در خواستی یا اقدامی از طرف بنده، مرا به دانشگاه منتقل کردند و به عنوان دبیر دانشگاه، تصدی آزمایشگاه روان‌شناسی و تدریس روان‌شناسی تربیتی به عهده بنده محول شد. دانشجویان هر رشته هفته‌ای یک روز به آزمایشگاه می‌آمدند و عملاً با آزمایشهای روان‌شناسی آشنا می‌شدند، هفته‌ای یک جلسه نیز همگی در سالنی بزرگ برای روان‌شناسی نظری جمع می‌آمدند. بنده که 26 سال داشتم، جوانترین مدرس دانشکده بودم.
شور جوانی‌ و احساس وظیفه شغلی موجب می‌شد که تدریس را به جد بگیرم و برای درس خود به منابعی‌ که در دسترس بود، مراجعه کنم. خوشبختانه کتابهای روان‌شناسی به زبان فرانسه هم در کتابخانه دانشکده زیاد بود. عده‌ای از دانشجویان دانشکده معقول و منقول هم، که می‌خواستند دبیر بشوند، در آن کلاس شرکت می‌کردند که اکنون خود از استادان مبرز و مایه مباهات هستند؛ مانند آقایان دکتر مهدی محقق و عبدالمحمد آیتی و دکتر علی موسوی بهبهانی و دکتر سید جعفر سجادی و دیگران که اسامی همه را به خاطر ندارم.
در حالی که در دانشکده تدریس می‌کردم، در رشته ادبیات فارسی نام‌نویسی کردم و در سال 1329 با احراز رتبه اول در آن رشته لیسانسیه شدم. آنگاه به گذراندن دوره دکتری در رشته مزبور پرداختم و از سال 1329 تا 1332 تمامی درسهای دوره دکترای ادبیات را (که ده درس یا ده شهادتنامه بود) با موفقیت گذراندم. موضوع رساله دکتری را نیز «توصیف کیفیات نفسانی در مثنوی مولانا» به راهنمایی استاد فروزانفر قرار دادم، و مقدار زیادی یادداشت هم تهیه کردم، و به خیال خود می‌خواستم پلی بین روانشناسی و ادبیات بزنم. اما از رساله دفاع نکردم و تا چند سال بعد مرحوم فروزانفر. که خدایش غریق دریای رحمت فرماید. هر وقت مرا می‌دید می‌فرمود: «فرزند، چرا نمی‌آیی از رساله‌ات دفاع کنی؟» و من هر دفعه عذری می‌آوردم.
در رشته ادبیات هم استادان بنام و در رشته خود بسیار متبحر داشتیم، مانند بدیع‌الزمان فروزانفر، جلال‌الدین همایی، ‌احمد بهمنیار، میرزا عبدالعظیم خان قریب، ابراهیم پورداوود، دکتر محمد معین، دکتر ذبیح‌الله صفا، دکتر صادق کیا، دکتر حسین خطیبی و دیگران که درس همگی‌الحق پر بار و ممتع بود.
از سال 1337 به عنوان مطالعه علمی ‌به فرانسه رفتم. ابتدا بنا بود وزارت فرهنگ بورسی را که یونسکو داده بود، به بنده بدهد و مرحوم دکتر سیاسی نیز مرا پیشنهاد کرده بود؛ اما آن بورس را به دیگری دادند، و بنده بدون داشتن بورسی از ایران یا از جای دیگر، تنها با حقوق ماهانه دبیری خود که دوستم مرحوم احمد عظیمی در تهران وکالتاً می‌گرفت و تبدیل به فرانک فرانسه می‌کرد و برایم می‌فرستاد، زندگی‌ می‌کردم. بنابراین در دوران تحصیل در فرانسه هم در رفاه و فراخی نبودم.
استادی که به ماموریت مطالعاتی می‌رفت، باید برای درسهای خود جانشین تعیین کند، و دانشگاه از این بابت چیزی به جانشین نمی‌پرداخت. مرحوم دکتر یحیی مهدوی با اینکه خود چندین درس داشتند، و شرکت در شوراها هم وقت ایشان را زیاد می‌گرفت، و سرگرم تالیف و ترجمه هم بودند، بدون تقاضایی از طرف بنده با کمال بزرگواری از راه مساعدت گفتند: «تدریس منطق را من برعهده می‌گیرم.» در آن وقت، عربی هم در دانشکده تدریس می‌کردم (و آن درسی بود که بنده تحمیل شده بود) و برای آن هم باید جایگزین تعیین کنم. خدمت مرحوم محدث ارموی که آن موقع تنها در دانشکده الهیات تدریس می‌کردند، رسیدم و تقریبا بدون آشنایی قبلی، وضع خود را برای ایشان گفتم و تقاضا کردم که درس عربی بنده را به عهده بگیرند. آن مرد بزرگوار هم تبرعا و بدون هیچ چشمداشتی تقاضای بنده را پذیرفتند. البته بعداً دانشکده ادبیات درسهای دیگری هم به ایشان محول کرد و این موجب شد که دانشجویان دانشکده ادبیات هم از محضر ایشان مستفید شوند.
سه سال در فرانسه به تحصیل اشتغال داشتم و در سال 1340 به اخذ درجه دکتری از دانشگاه پاریس در منطق و فلسفه با عالیترین درجه (Tres Honorable) نایل آمدم. در پاریس در محیطهای علمی و دانشگاهی شور و هیجان عجیبی حاکم بود. درس اصلی من منطق قدیم بود و آن را محضر پروفسور پواریه (Poirier) استفاده می‌کردم. البته در بسیاری از کلاسهای دیگر نیز به عنوان مستمع آزاد شرکت می‌کردم. مانند کلاس درس ژان وال، ژان کلویچ، پیاژه و برنشویگ و دیگران.
از جمله کلاسهای پرشور و پرمحتوا کلاس ژان کلویچ بود که در آمفی تئاتری بزرگ تشکیل می‌شد. دانشجویان مدتی قبل از شروع درس برای گرفتن جا در آن سالن بزرگ حاضر می‌شدند، والا می‌بایست سر پا بایستند، یا بر روی رفه‌ها و زمین بنشینند. ژان کلویچ دارای دو شخصیت بود: یکی شخصیت هنری و دیگر شخصیت فلسفی. از لحاظ هنر، پیانیست مبرز بود و از لحاظ فلسفی به خصوص در زمینه اخلاق، احاطه‌ای عجیب داشت و دارای بیانی نافذ بود. البته چنین نبود که یک دوره کامل مسائل اخلاقی را مطرح کند، بلکه موضوع محدودی را انتخاب می‌کرد، و یک سال تحصیلی (نه ماه) به بحث در آن می‌پرداخت. یکی ‌از سالها موضوع درس در بحث در آن می‌پرداخت. یکی‌ از سالها موضوع درس در سراسر سال، «وسوسه» (Tentation) بود و همین عنوان در برنامه نوشته شده بود. داستان آدم و حوا را که در عهد عتیق در آغاز «سفر تکوین» آمده، به عنوان داستانی سمبلیک غالباً شاهد می‌آورد و نکات روان‌شناختی عجیبی از آن استخراج می‌کرد. می‌دانیم که نخستین وسوسه انسان همان بود «فوسوس لهما الشیطان....». هیجانات و طوفانهایی را که در روان آدمی برانگیخته می‌شود و او را به کار بد برمی‌انگیزد، به نحو عجیبی تشریح می‌کرد و قهرمانهای برخی رمانها را که دستخوش درون شده‌اند شاهد می‌آورد. (مطالب این درس سپس به صورت کتابی به نام وسوسه انتشار یافته است، و چقدر بجاست که صاحب همتی که در زبان فرانسه تبحر دارد، آن را به فارسی ترجمه کند). باری، حضار از سخنان او چنان برانگیخته می‌شدند که در پایان درس همه بی‌اختیار کف ممتد می‌زدند (با اینکه معمول نبود که در آخر جلسات درس برای استاد کف بزنند) و پس از جلسه همه مدتی در حالت خلسه و سُکر بودند.
درس دیگری که شرکت می‌کردم، درس تاریخ فلسفه پروفسور آلکیه (Alquie) بود. سال اول ورود بنده موضوع درسش دکارت بود، سال دوم اسپینوزا، و سال سوم کانت. او نیز فصاحت و طلاقت لسان عجیبی داشت. همچنین در درس پروفسور پیاژه، روان‌شناس نامدار سوئیسی، که دو هفته یک بار برای تدریس از ژنو به پاریس می‌آمد شرکت می‌کردم. در یکی از سالها موضوع درسش «چگونگی‌ تشکیل مفهوم عدد در ذهن کودک» بود. تخصص پیاژه در اپیستمولوژی ژنتیک (روان‌شناسی تکوینی) بود. وی‌ سراسر عمر طولانی خود را با استادان و دانشجویانی که با وی ‌کار می‌کردند، مصروف همین موضوع کرده بود. مقصود از روان‌شناسی تکوینی این است که ذهن کودک چگونه از صورتهای ابتدایی که از راه حواس به دست می‌آورد، ارتقا می‌یابد و به حکم و قضاوت و مفهومهای کلی و هوش انتزاعی‌ دست می‌یابد. سالنها و آمفی تئاترهای دانشگاه سوربن همواره مملو از دانشجو بود که همه با شور و شوقی زائد‌الوصف به درس حاضر می‌آمدند (با اینکه حضور و غیابی هم در کار نبود) و چنان مجذوب گفتار استاد می‌شدند که گویی فیلمی پر هیجان را تماشا می‌کنند. علاوه بر کلاسهای مزبور، به «مرکز مطالعات اسلامی» نیز آمد و شد داشتم و در درس پروفسور برونشویک، اسلام‌شناس معروف، شرکت می‌کردم. این بود تحصیلات رسمی دانشگاهی بنده.
اما تحصیلات علوم قدیمه و معارف اسلامی: از همان سال اول دبیرستان به سبب روش نیکوی مرحوم آمیرزا عباس نحوی در تدریس جلد دوم «مبادی العربیه» و «مدارج القراءة» و تشویقهایی که از این بنده می‌فرمود، شوقی شدید به تحصیل زبان عربی در من برانگیخته شد. گذشته از این خانواده ما و اساساً ساکنان محله ما بسیار مذهبی بودند و در خانواده خود چند تن مدرس و امام جماعت و اهل منبر داشتیم. و همه این موارد در برانگیختن شوق من به تحصیل زبان عربی و علوم دینی تأثیر کامل داشت. این بود که تابستانها به تفاریق در مدارس قدیم به تحصیل «جامع‌ المقدمات» پرداختم و همه آن را با دقت و موشکافی فرا گرفتم و مقداری از «سیوطی» را نیز نزد استاد خواندم.
در محله ما بیدآباد چند تن از علمای طراز اول اصفهان ساکن بودند و شبها جلسات درسی داشتند که بنده با شوق بسیار در آن شرکت می‌کردم. سطح این جلسات بسیار بالا بود و افراد معدودی در آن شرکت می‌کردند و معمولاً دور تا دور یک اتاق که چندان بزرگ هم نبود، می‌نشستند و کاملا حکم کلاس درس داشت؛ مثلاً در یک جلسه اصول عقاید مطرح بود و در جلسه دیگر تفسیر قرآن و در جلسه دیگر اخلاق. من که استطاعت خرید کتاب نداشتم و رادیو و تلویزیونی هم در کار نبود، عطش کنجکاوی و حقیقت‌جویی خود را در این گونه جلسات سیراب می‌کردم.
مرحوم حاج سید عبدالحسین طیب یک جلسه تفسیر داشتند و یک جلسه اصول عقاید. تفسیر را از همان آغاز قرآن شروع کرده بودند و بر سر هر آیه بسیار بسیار توقف می‌کردند و گاه در جلسات متوالی فقط یک آیه مورد بحث بود. درباره تجزیه و ترکیب کلمات و اشتقاق لغات نیز بحثهای دقیقی می‌شد که از جنبه صرفی و نحوی برای بنده بسیار مفید بود. همچنین مرحوم حاج آقا محمد مقدس و حاج آقا حسین خادمی هر یک جلساتی داشتند که بنده مشتاقانه شرکت می‌کردم. این جلسات هم آموزنده بود و هم سازنده. وقتی از جلسه بیرون می‌آمدم، احساس سبکی و شادمانی می‌کردم و موجب می‌شد که کمبودها و محرومیتهای خود را فراموش کنم.
در تهران پس از گرفتن لیسانس فلسفه، از استاد نحریر و عالم زاهد وارسته مرحوم شیخ محمد‌حسین فاضل تونی - که در دانشگاه درس منطق فلسفه اسلامی را با ایشان گذرانده بودم - تقاضا کردم اجازه تلمذ در خدمتشان به بنده بدهند و ایشان با کمال بزرگواری مسئول مرا اجابت فرمودند. و بنده تمامی سیوطی و مغنی و حاشیه ملا‌عبدالله و شرح هدایه ملاصدرا را نزد ایشان خواندم (هفته‌ای دو روز در طی چند سال). در برخی جلسات مرحوم دکتر محمود رامیار نیز شرکت داشتند. الحق:
کیمیایی بود صحبتهای او          کم مباد از گوشه دل جای او
قسمتی از شرح منظومه حاجی سبزواری، و قسمتی از شرح اشارات را نیز در محضر مرحوم حاج میرزا ابوالحسن شعرانی تلمذ کردم. در همان سال کلاس مخصوص ادبی که با استاد همایی درس گلستان داشتیم، ایشان با عنایتی که به بنده داشتند، از بنده خواستند در منزل ایشان به دختربچه‌هایشان درس بدهم و به اشکالات آنها در خواندن و نوشتن و حساب پاسخ دهم (دو دختر‌بچه ایشان به دبستان می‌رفتند). بدین ترتیب پای من به خانه استاد باز شد و این هم یکی از موهبتهای الهی در حق بنده بود. بعداً در مقابله و تصحیح کتاب «مصباح الهدایة»، چنان که در مقدمه کتاب اشاره کرده‌اند، در خدمت ایشان بودم. همچنین گاه در تنظیم و پاکنویس یادداشتهای انبوه ایشان درباره تاریخ اصفهان با آن بزرگ همکاری می‌کردم. ارادت و اخلاص من به استاد روز‌به‌روز استوارتر می‌شد و تا پایان عمر چند ماهی قبل از وفات خدمت ایشان می‌رسیدم. چند مرتبه خواهش کردم که متنی را به درس خدمت ایشان بخوانم؛ اما همیشه ایشان عذر می‌آوردند. رسم نداشتند در خانه به کسی‌ درس بدهند. ترجیح می‌دادند که به مطالعه و تألیف بپردازند. اما بنده هر وقت خدمت ایشان می‌رسیدم، به تعبیر روزنامه‌ها با کوله‌باری از سئوال می‌رفتم. سئوالات خود را در زمینه‌های مختلف مخصوصاً اشعار حافظ و مولانا مطرح می‌کردم. ایشان با اینکه کار زیادی در دست داشتند، با صبر و حوصله و با طماءنینه جواب می‌دادند و من از احاطه ایشان در معارف اسلامی و فرهنگ و ادب حیرت‌زده می‌شدم.
بدین ترتیب با استفاده از محضر اساتید در دانشگاه و خارج از دانشگاه آشنایی ناچیزی به اندازه ظرفیت محدود خود با صرف و نحو و ادبیات عرب و منطق و فلسفه اسلامی حاصل کردم.
معمولاً اشخاص در سنین بالا به زندگی گذشته خود بسیار می‌اندیشند. روان‌شناسان می‌گویند: کودک در زمان حال به سر می‌برد. نه به فکر گذشته است و نه در اندیشه فردا. ابن‌الوقت حقیقی است. جوان در آینده به سر می‌برد. اما پیران در گذشته به سر می‌برند، یعنی دائماً گذشته را در ذهن مرور می‌کنند و بر جوانی از دست رفته تأسف می‌برند. بنده کمتر شبانه روزی است خاطرات گذشته را همراه با نوعی حسرت و به قول اروپاییها با نوعی نوستالژی مرور نکنم. پیوسته بی‌اختیار چهره معلم مکتبخانه و آموزگاران و دبیران و استادان و همدرسان و خویشان و دوستان و همسایگان در نظرم مجسم می‌شود و مانند فیلم از برابرم می‌گذرد. «یاد باد آن روزگاران یاد باد»!
چند سال پیش مخصوصاً به در مکتبخانه زن ملا‌عباس رفتم و دیدم آن خانه متروک به همان صورت هفتاد و چند سال قبل با همان دیوارهای کاه‌گلی‌اش برجاست؛ اما از ساکنان سابق آن دیگر سالهاست که اثری بر جا نیست. دیگر نه از زمزمه کودکان مکتبی اثری بود و نه از آن زن و شوهر قانع و پرهیزگار و نه حتی از دو فرزند آنها. اساساً آن کوچه و محله به صورتی مخروبه درآمده بود.
وقتی به دبیرستان و دانشسرا می‌رفتم، هنوز بقیة‌السیفی از علمای پیشین وجود داشتند که هر یک آیتی از زهد و تقوا و علم و دانش بودند. مانند مرحوم آسید‌علی نجف‌آبادی (از استادان مرحوم فاضل تونی)، آسید‌مهدی دُرچه‌ای، حاج میرزا علی آقا شیرازی (که مرحوم آیت‌الله شهید مطهری به خصوص در مقدمه سیری در نهج‌البلاغه با تکریم و تبجیل و اعجاب تمام از ایشان نام برده‌اند)، و شیخ مفید و دیگران.
مجالس درس به خصوص در مدرسه صدر رونقی داشت. در باغچه‌های مدرسه معمولاً گل اطلسی می‌کاشتند. تابستانها صبح و عصر خادم مدرسه باغچه‌ها و کف مدرسه را با آبپاش آب می‌پاشید. آجرهای کف مدرسه رطوبت را به خود می‌گرفت و خرد‌خرد آن را متصاعد می‌کرد و آن بوی مطبوع خاک آب پاشیده و عطر گلهای اطلسی با عطر روحانیت و معنویتی که در آن جو حاکم بود، در هم می‌آمیخت و شامه ظاهر و باطن را می‌نواخت. من هر سفری که به اصفهان بروم - هرچند مدت آن بسیار کوتاه باشد - به مدرسه صدر یا مدرسه جده می‌روم و گاه مدتی در ایوان یکی از حجره‌ها می‌نشینم و خاطرات دلنشین عهد نوجوانی را تجدید می‌کنم. افسوس که آن همه بزرگان که می‌شناختم و از محضرشان برخوردار بودم، روی در نقاب خاک کشیده‌اند.
پیشتر گفته شد که در آغاز انتقال به داشگاه چند سالی روان‌شناسی تربیتی تدریس می‌کردم. کم‌کم درسهای دیگر نیز بر عهده بنده گذاشته شد که گاه تحمیلی بود و بنده به واسطه شرم نمی‌توانستم شانه خالی کنم.
مرحوم فاضل تونی در اواخر عمر خود که دیگر رنجور شده بودند و آمدن به دانشکده برایشان مشکل بود، مرا برای تدریس منطق به دانشکده معرفی کردند و از آن وقت تا سال بازنشستگی‌ همواره تدریس منطق در دانشکده ادبیات بر عهده بنده بود و البته جز منطق که درس ثابت بود، درسهای دیگر نیز داده‌ام از قبیل فلسفه عمومی، صرف و نحو، متون فارسی فلسفی و فلسفه اسلامی که درباره هر یک یادداشتهای فراوان دارم. در سال 1361 پس از سی ‌و هفت سال تدریس مداوم (جز سه سالی که در خارج بودم) به درخواست خود بازنشسته شدم. از بدو تأسیس فرهنگستان سوم از طرف «شورای انقلاب فرهنگی» به عضویت پیوسته «فرهنگستان زبان و ادب فارسی» مفتخر شدم و همواره در جلسات آن شرکت می‌کنم.