گلوله دوم بر قلب تاریخ نشست
نواب، روحانی 21 سالهای که مجری حکم روشن اسلام در قلب تاریکی و خفقان بود گلوله اول را شلیک کرد، بر بدن آن ملعون زمانه که صدبار پهلوی اسلام را شکست، اویی که هر لحظه قلمش را نه بر کاغذ بلکه بر فرق دین فرود میآورد.
کسروی ملعون همان جنایتکاری بود که با قلمش میخواست اسلام و ارزشهای شیعه و فرهنگ ایرانی را نابود کند.
همدیگر را میشناختند، مباحثههای بیثمر و این بار نواب دستور دین را اجرا کرد، جرم ارتداد و حکم اعدام؛ اگرچه گلوله دوم هیچگاه از اسلحه سیدمجتبی خارج نشد و ترور در این زمان ناکام ماند اما شروعی بود برای گردآمدن قلبهای خداییای که از فدای جانشان برای برقراری احکام اسلامی هیچ واهمهای نداشتند بلکه مرگ بر ایشان شیرین و همچون شربتی تشنه نوشیدن آن بودند. آری گلوله دوم بر قلب تاریخ نشست، آنچنان محکم که هنوز با گذشت پنجاه سال صدای صفیر آن گوش دشمنان اسلام را میآزارد.
تولد دوباره تاریخ
سال 1303 هجری شمسی بود، زمان برای شکوه سادات آهستهتر از گذشته میگذشت. نسیمی آرام در حیاط خانه صورتش را نوازش میکرد. چشمانش را به آسمان بلند کرد، گویی آسمان تهران نیز در شوق او شریک بود. خوابی که دیده بود را در ذهن ورق میزد. خواب دیده بود بانویی در کنار او ایستاده و گفت: "من فضه خدمتکار حضرت زهرایم، از سوی ایشان برای شما هدیهای آوردهام" برد یمانیای بود که سه دانه حبه انگور درون آن قرار داشت. لحظه به لحظه بر ذوق شکوه سادات افزوده میشد تا اینکه بالاخره تهران در صفحات تبدار تاریخ تولدی را نوشت که منتظرش بود. گویی تاریخ دوباره متولد شد! و امید گویا حیاتی دوباره یافت. سیدمجتبی دیده به جهان گشود.
سیدمجتبی میرلوحی فرزند سیدجواد میرلوحی از همان کودکی آیههای قرآن را از قلب پدر بر وجود خود نشاند و آیه به آیه رشد کرد. پدرش از سادات اصفهان و روحانیای مبارز بود و بر اثر مخالفت با رضاخان بالاخره به زندان افتاد و بعد از سی سال خبری خانه و قلب نوجوان سیدمجتبی را به عزا نشاند. پدر در زندان کشته شد؟!
فدائیان اسلام
علامه امینی در سفری به تهران شهید سیدمجتبی نوابصفوی را ملاقات میکند. در این دیدار علامه که آگاه به استعدادها و تواناییهای او بود از او میخواهد که به نجف آمده و به تحصیلات خود ادامه دهد. نواب در جواب ایشان میگوید: دین ما به اندازه کافی سرباز درس خوان دارد، بلکه مبارز کم دارد.
نواب میدانست در این برهه از زمان باید قاطعانه عمل کرد، باید ایستاد حتی اگر شده با اسلحه. بنابراین گروهی گرد آمدند، ابتدا گروهی کوچک که کمکم اجتماع آنان گسترش یافت. گروهی که حاضر بودند به فرمان رهبرشان و برای رضایت خداوند هر خطری را به جان بخرند. گروهی که نام مقدس "فداییان اسلام" را سرورشان سیدالشهدا بر آنان برازنده کرده بود. نواب در خواب سیدالشهدا را دید که بازوبندی بر بازوی راست او میبندد که مزین بود به نام فداییان اسلام. فداییانی که هر ظهرشان عاشورایی بود و هر دم تشنه شهادت.
1- شجاعت:
کودکی
شجاعت در تمام وجودش میدرخشید. همچون جدش علی(ع) ترسی که از هیچ بندهای نداشت. هیچ کلامی لرزهای در او ایجاد نمیکرد. آنچنان گفتارش قاطع بود که دشمنانش را به لرزه میانداخت. از همان دوران کودکی روح پرجسارت و شجاع او جلوه مینمود. هشت سال بیشتر نداشت که به عنوان شاگرد نمونه برای استقبال از شاه در مدرسهشان انتخاب شد. در روز استقبال قرار بود سیدمجتبی گل را تقدیم شاه کند. روز موعود فرا رسید. سیدمجتبی که قلبا در اثر حرفهای پدر و روح پاک و بیدار خود علاقهای به شاه نداشت بلکه از او متنفر بود به محض نزدیک شدن به شاه در برابر چشمان ناظران با شجاعت تمام دستهگل را به طرف سر شاه پرتاب کرد، به طوری که کلاه او از سرش به زمین افتاد.
نوجوانی
سید در دوازده سالگی در عصری واقع شده است که نظام آموزشی غرب در کشور به مدت نوشدارویی برای پیشرفت به مردم عرضه میشود. وی در یکی از مدارس غربی تحصیل میکند. در مدرسه، مسایلی مطرح است که با آرمانهای اسلامی وی سازگار نیست. او در فرصتهای مناسب آنچه را که فهمیده به همکلاسیهای خویش میگوید و اوضاع سیاسی، فرهنگی و اقتصادی کشور را برای آنان شرح میدهد.
سید در 17 آذر 1321ش در یک سخنرانی پرشور از دانشآموزان میخواهد تا به سوی مجلس رفته، نسبت به هجوم اجانب و تهدید فرهنگ غرب اعتراض نمایند و درخواستشان را مطرح کنند.
با سخنرانی سید، دانشآموزان مدرسه دست به تظاهرات میزنند. از مدرسه آلمانیها به مدرسه ایرانشهر و از آنجا به دارالفنون رفته، مدارس را تعطیل میکنند و باهم به طرف مجلس حرکت میکنند. در بین راه از مردم هم افرادی به آنها میپیوندند. تظاهرات باشکوهی روی میدهد و با تیراندازی ماموران به سوی مردم دو نفر کشته میشوند و چیزی نمیگذرد که مجلس، دولت را تحت فشار قرار میدهد و دولت قوام سقوط میکند.
بزرگسالی
جلسه موثمر اسلامی به پایان رسیده بود. نواب به همراه سران ممالک اسلامی برای بازدید از بخش اشغالی قدس به مرز بیتالمقدس رفت. در کنار مرز، رهبر فداییان متوجه مسجد مخروبهای در داخل بخش اشغالی بیتالمقدس گشت. ناگهان شتابان به روی تخته سنگی ایستاد و گفت: "آن مسجد مخروبه را میبینید، میخواهیم برویم آنجا و نماز بخوانیم. هرکس آماده شهادت است با ما همراه شود." با نوای لبیک حاضران، سید از روی تختهسنگ پایین آمد و گفت: "من جلو میروم و شما پشت سر من بیایید." همه به راه افتادند و نواب با دست خود سیمخاردار را پایین کشید. سربازان اسراییلی در حالی که دستهایشان روی ماشه مسلسل بود، با تعجب به آنها نگاه میکردند. سران ممالک اسلامی به فرزند پاک رسولخدا(ص) اقتدا نمودند و نواب قامت به خدای قیامت بست. نماز جماعت دولتمردان کشورهای اسلامی قیام بود علیه مزدوران رژیم صهیونیستی و نواب به یاری خدا و قدمهای محکم، رهبری این قیام را برعهده گرفت و اینگونه "انتنصرالله ینصرکم و یثبت اقدامکم" را به تصویر کشید. نماز به پایان رسید. نواب به جلال و شکوه در میان سران ممالک اسلامی به محل جلسات موثمر بازگشت. دکتر سوکارنو از کشور اندونزی به نواب گفت: "آن زمان تحت تاثیر احساسات بودیم و الآن تحت تاثیر عقل. این پسر پیغمبر، فکر نکرد اگر یک سرباز اسراییلی ماشه اسلحهاش را میچکاند، همه ما کشته شده بودیم. چرا این کار را به این صورت انجام دادی؟" نواب با لبخند به او گفت: "اتفاقا آرزویم این بود که در اینجا شهید بشوم، چون ما نماینده ملتهای مسلمان منطقه هستیم. ملتهای مسلمان نمیدانند که در این قسمت از دنیا چه فاجعهای اتفاق افتاده است. من دلم میخواست همه ما شهید میشدیم. شاید ملتهای اسلامی، تحریک میشدند و با شهادت ما علیه اسراییل، قیام میکردند."
به نقل از علامه جعفری: سالها پیش در حوزه علمیه نجف به همراه سیدمجتبی در محضر "علامه امینی" و "مرحوم طالقانی" درس ایمان و ولایت میآموختیم، در همان ایام به پیشنهاد نواب صفوی پیاده از نجف برای زیارت سومین پیشوای شیعیان به کربلا رفتیم، هنوز چند کیلومتر از شهر دور نشده بودیم که مردی تنومند از اعراب بیاباننشین راهمان را بست، هوا تاریک بود، ترس وجودم را فراگرفت. در زیر نور مهتاب خنجر تزیینشده مرد عرب را دیدم. او با خشونت فریاد زد: "هرچه دینار دارید از جیبهایتان بیرون آورده و تحویل دهید." پولهایم را درآوردم. در مقابل چشمان حیرتزده مرد عرب ناگهان سیدمجتبی با چالاکی، خنجر وی را از کمرش بیرون کشید و با قدرت، نوک خنجر را نزدیک گلویش قرار داد و گفت: "با خدا باش و از خدا بترس و دست از زشتیها بشوی..." من متعجب از شجاعت و سرعت عمل سید به او نگاه میکردم. پس از چند لحظه آن مرد ما را به خیمهاش دعوت نمود. نواب فورا پذیرفت. باورم نمیشد. با ناراحتی گفتم: "چگونه دعوت کسی را میپذیری که تا چند لحظه پیش قصد غارت ما را داشت؟" اما سید بدون آنکه ترسی به دل راه دهد، گفت: "اینها عرب هستند و به میهمان ارج مینهند و محال است خطری متوجه ما باشد." آن شب سید به آرامی خوابید، و من از ترس تا صبح بیدار نشستم.
2- کلام نافذ:
نگاهش گیرا و کلامش نافذ بود. هر حرفی که از دهانش بیرون میآمد بر قلب شنونده مینشست که گاه سیر زندگی او را تغییر میداد.
ابهت کلامش ابهت اسلام بود. گویی اسلام در آن زمان از حنجره او فریاد میکشید. گفتههایش نه تنها شخص اول مملکت را بلکه تمام حکومتهای کافر را به لرزه میانداخت. گویی روح منتقم دین، گویی روح عظمت شیعه در کالبد لاغراندام و کلام صریح و نافذ او دمیده شده بود.
"یوسف حنا" خبرنگار لبنانی در کنار دیگر خبرنگاران نشست، نواب در حالی که میگفت: "... ما حکومتهای خاورمیانه را تغییر خواهیم داد و حکومت اسلامی تشکیل میدهیم." وارد سالن شد، خبرنگاران سخنان نواب را تایید کردند، اما یوسف ساکت در گوشهای نشسته بود، نواب نزدیک او رفت و پرسید: "نظر تو چیست؟" او پاسخ داد: "متاسفم من مسیحی هستم." نواب با مهربانی دوباره پرسید: "چرا مسیحی؟ چرا به مسلمانان نپیوستی؟" قلب یوسف به تپش درآمد و با صدایی لرزان گفت: "استاد چه بگویم، تا مسلمان بشوم؟" در همان دیدار یوسف مسلمان گشت و در روزنامه خود نوشت: "من بعد از ملاقات و مذاکره با نواب صفوی، مسلمان شدم. هنگام دیدار با او جسم نحیفی دیدم که در ورای آن روح بزرگی نهفته است که میتواند دنیای اسلام را دگرگون کند."
در جلسه سخنرانی نواب در قاهره، جوانی که چفیهای عربی به سر داشت به نزد نواب رفت. رهبر فداییان نامش را پرسید و او پاسخ داد: "یاسر عرفات" جوانی بینام و نشان از شهر بیتالمقدس و آواره در مصر. دوباره پرسید: "اینجا چکار میکنی؟" عرفات دلش لرزید و گفت: "آمدهام درس بخوانم و مهندس شوم." سید خشمگین شد و با عصبانیت به او گفت: "فلسطین زیر چکمههای صهیونیسم و آمریکا جان میدهد و تو تازه به فکر این هستی که مهندس شوی و مرفه زندگی کنی، چرا نمیجنگی؟ مرد باش. مرد که نمیگذارد کشورش زیر چکمههای خارجی باشد. شما ذلیلترین اقوام جهان هستید. زیرا کوچههای شهرتان میدان تاخت و تاز بیگانگان است. آزاد زندگی کنید. این ننگ است که یک فلسطینی در دانشگاه قاهره درس بخواند و کشورش را صهیونیسم اشغال کند. این برای یک مسلمان که همیشه باید در بستر زمان آماده شهادت باشد، عار است. یا کشورت را آزاد کن یا بمیر. مردن شرفش از این زندگی بهتر است."
نفوذ کلامش حتی در نوشتههایش نیز دیده میشد. بعد از ترور موفق رزمآرا حسین علاء به نخستوزیری منصوب میشود. نواب نامهای کوتاه برای او نوشته و خواستار استعفای او میگردد. متن نامه به این قرار است:
"هوالعزیز! حسین علاء زمامداری مردم مسلمان ایران در خور صلاحیت تو و امثال تو و حکومت غاصب کنونی نیست. فورا برکناری خود را اعلام کن."
تهران 22/12/1329
به یاری خدای توانا – سیدمجتبی نوابصفوی
به محض رسیدن نامه به دست علاء او که به قاطعیت آنها یقین داشت متن استعفای خود را نوشت.
3- گذشت:
سیدمجتبی در همه جوانب از ائمهاطهار(ع) پیروی میکرد. گذشت را نیز در مکتب آنان فرا گرفت. همانند سرورش اباعبدالله که از حر میگذرد، با آن که او اولین کسی بود که جلوی او را گرفت، در کربلا آنان را متوقف کرد، با آن که همراه سپاهیان کفر بود و روبهروی فرزند فامه ایستاده بود از او درگذشت و دستان نوازشگرش را بر صورت پشیمان او کشانید. نواب نیز همانند جدش از بسیاری از اهانتها و تهمتها گذشت میکرد.
سال 1332 نواب کاندیدای وکالت مجلس شد. فردی اعلامیهای صادر نمود و در آن نواب را دشمن امام زمان(عج) نامید. آقا خیلی دلش گرفت. وقتی به خانه بازگشت از شدت ناراحتی شروع به گریه کرد، حتی نتوانست صحبت کند، در همین زمان ایشان انصراف خود را از وکالت مجلس اعلام نمود. مدتها گذشت و آن شخص به بیماری سختی دچار شد، وقتی این موضوع را به آقا اطلاع دادند، ایشان گفتند: "باید به عیادت برویم." ولی آقای "واحدی" خاطره آن روز را به یاد ایشان آورد و گفت: "او به شما تهمت زده است، چگونه به عیادت او میروید." نواب بدون توجه به صحبت اطرافیان به ملاقات آن شخص رفت و هفتاد مرتبه حمد نزد او خواند تا حال مریض بهتر شد و 20 تومان نیز کنار بستر او گذشت و بازگشت. آن فرد از خجالت حتی به آقا نگاه نکرد.
4- ادب و احترام
به سادات احترام زیادی میگذشت. اوج ادب او هنگامی بود که نماز میخواند و مشغول عبادت بود. به همسرش نیز خیلی احترام میگذاشت، و بسیار مهربانانه و مودبانه با او صحبت میکرد. هنگامی که او را خطاب قرار میداد از لفظ باباجان استفاده میکرد. نواب دریایی بود که در اوج امواج خروشان خشمش به ساحل توهین و بیاحترامی پناهی نمیبرد.
احترام به سادات
نواب از همان روزهای نخست طلبگی، در این مساله بسیار تامل کرد که چون سادات مادری مانند فاطمهزهرا(س) نور چشم رسولالله(ص) و پدری همچون فاتح خیبر امیرالمومنین علی(ع) دارند؛ اظهار علاقه و محبت به آنان واجب کرد؛ احترام به سادات، اجر رسالت پیامبراکرم(ص) در طول 23 سال و نتیجه زحمات بیشائبه این حضرت برای مردم جهان میباشد، فضیلت و تقوای سادات نیز سبب قوت گرفتن این دوستی گشت؛ سیدمجتبی بار دیگر استدلال ساده خود را در ذهن مرور کرد: "چگونه است که ما به حکم وجدان، دوستی با کسی که پدرش به ما کمک نموده را، کاری پسندیده میشماریم، ولی اظهار علاقه به فرزندان پیامبر(ص) که عطر آن بزرگ را در سینه به یادگار بردهاند، روا ندانیم." او در آغاز ورود به حوزه با این فرهنگ آشنا شد که دفع ظلم از سادات و زیارت آنها در زمان حیات و ممات و خوشحال نمودن آنان از معارف اسلامی است؛ نواب هنگام ملاقات با هر مرد "سیدی" او را با عبارت "پسرعمو" مورد خطاب قرار داده، و برای اصلاح امور دینی و دنیوی او تلاش مینمود. بحث و مناظره وی با کسروی جهت هدایتش به صراط مستقیم و در نهایت اجرای حکم الهی در مورد او بیانگر ادب و احترام نواب نسبت به سادات فاطمه(س) بود، این عشقورزی به خاندان رسالت سبب تلاش برای آزادی آیتالله کاشانی از زندان و رها نمودن ایشان از تبعید گشت.
5- تواضع و فروتنی:
در وصف تواضعش و جنگ با نفسش لازم به تمجیدی نیست، تنها میتوان خاطراتی را زیر و رو کرد که هر انسانی را به شگفتی وامیدارد. شاید همه همچون من از خود بپرسند او از چه نسلی بود؟ آری نواب از نسل آفتاب بود همچون نوری در دل تاریکی شب جرقهای زد و آرام عبور کرد.
سید اقتدا به جدش علی(ع) میکرد. در برابر دشمنان مقتدر و محکم و در برابر دوستان نرم و متواضع بود. دوستان بارها این دشمن سرسخت استبداد را دیده بودند. در حالی که فرزندش بر دوش او بود و چهار دست و پا راه میرفت.
سیدعبدالحسین هرگاه ناراحت میشد، معدهاش به شدت درد میگرفت، بیماری زخممعده سالها بود که او را اذیت میکرد، یکبار پس از یک سخنرانی مفصل، واحدی بر بستر بیماری افتاد، نواب نذر کرد اگر برادر دینیاش بهبود یابد، پشت بام منزل پیرزن همسایهشان را درست کند. سید حالش بهتر شد، نواب برای ادای دین و نذر خود آستینش را بالا زد و در عرض چند ساعت به اندازه چند کارگر کار کرد تا بام منزل را درست کند در حالی که پاهایش در گل بود و در حال لگد زدن به آن، طهماسبی وارد حیاط شد و با دیدن این صحنه به سرعت به طرف نواب میرود و میگوید آقا این چه کاریست شما میکنید! نواب در جوابش میگوید: مگر کار کردن اشکال دارد. تازه باعث میشود نفس مغرور نشود.
دولتمردان حکومت مصر نواب را به بازدید از شهرهای کشورشان دعوت نمودند و در طی مسیر در کنار مزرعهای توقف کردند. کشاورزی در زیر آفتاب داغ مشغول کار بود، نواب جلو رفت و پس از احوالپرسی در مقابل چشمان حیرتزده دولتمردان، دستهای پینهبسته کشاورز را بوسید. سران دولت نسبت به تواضع نواب اعتراض کردند. صورت نواب از خشم سرخ شد. این آیین پیامبران است و چگونه شما پیرو محمد(ص) هستید و فرمانش را اطاعت نمیکنید؟ صدایش در گوش دولتمردان حکومت مصر طنین افکند." به خدا قسم که این عزت و جلال شما بستگی به زحمت و رنجهای این مرد دارد و اگر او و زحمات طاقتفرسایش نباشد، شما نخواهید توانست در برابر بیگانگان ایستادگی و مقاومت کنید. به همین دلیل باید دست این زحمتکشان بیتوقع و پاکدل را بوسید و به آنان احترام گذاشت."