تاریخ انتشار : ۲۰ آبان ۱۳۸۹ - ۰۸:۰۹  ، 
شناسه خبر : ۱۷۹۴۸۵

رضا علیجانی
بیشتر سئوال‌هایی که حول‌وحوش مسائل روز و چه باید کرد مطرح می‌شود به دنبال این است که راهی به سمت افقی جدید باز کند. در همین راستا فعالان سیاسی و روشنفکران مبارز در دوره‌های مختلف استراتژی‌های گوناگونی را جهت نیل به اهداف خود برگزیده‌اند و گاه نیز تغییر استراتژی داده‌اند و گهگاه نیز در دوره‌های گذرا، دوره‌های تعلیق استراتژی به سر برده‌اند. به صورت خیلی فشرده منظور از دوران تعلیق استراتژی دوره‌ای است که عمر و کارآمدی یک استراتژی به سرآمد و سرفصل تاریخی خودش رسیده و پایان‌ یافته، اما استراتژی جدیدی هنوز متولد نشده است. فاصله بین این دو دوران را «دوران تعلیق استراتژی» می‌نامیم. معمولاً دوران تعلیق استراتژی مواقعی پیش می‌آید که عمر یک استراتژی بنا به دلایلی به پایان خود می‌رسد از جمله تغییر توازن سیاسی یعنی تغییر توازن نیروها در حوزه سیاست و به ویژه در لایه فوقانی آن در حاکمیت. تغییر توازن قوا در حوزه سیاسی الزاماً به معنای تغییر توازن اجتماعی یا تغییر توازن فرهنگی نیست. اما در دوران تعلیق، در حوزه سیاسی و قدرت این توازن به گونه‌ای دگرگون می‌شود که استراتژی سابق دیگر پاسخگو نیست. گاهی اوقات هم ناشی از هر دو عامل است یعنی هم توازن سیاسی و هم توازن اجتماعی به هم می‌ریزد. این دو عامل به صورت مضاعف باعث پیدایش دورانی می‌شود که می‌توان آن را دوران تعلیق استراتژی نامید. به نظر می‌رسد در حال حاضر در ایران دو تحلیل منسجم وجود دارد و تحلیل‌های دیگر بین این دو تحلیل نوسان می‌کنند.
تحلیل اول که انسجام دارد این است که باید اصلاحات را ادامه داد، راه اصلاحات از درون نظام می‌گذرد و شیوه اجرایی آن هم انتخابات و برخورد فعال و همیشگی با این حوزه است. این تحلیل فارغ از نظر ما تحلیلی است که انسجام دارد و در هر مقطع و هر رویداد به راحتی می‌توان فهمید که چه می‌گوید و چه می‌خواهد. تحلیل دوم معتقد است اصلاحات به پایان رسیده و آن شیوه چه درست و چه غلط، چه مثبت و چه منفی به سرآمد تاریخی خودش رسیده است و دیگر کارآمد نیست. این تحلیل هم منسجم است یعنی در برخورد با هر پدیده اجتماعی از قبل می‌داند بر چه مبنایی حرکت می‌کند، خروجی‌اش چیست و چگونه برخورد می‌کند. اما طیفی از فعالان سیاسی نیز وجود دارند که ذهنشان دو صدایی بوده و بین این دو تحلیل نوسان می‌کنند. گاهی مطرح می‌کنند که دوره اصلاحات گذشته و دیگر پاسخ نمی‌دهد و گاهی هم همان مشی گذشته را ادامه می‌دهند و مثلاً با انتخابات برخوردی فعال می‌کنند. اگر حساب کسانی که براساس منافع خاص خود با پدیده انتخابات برخورد می‌کنند را جدا کنیم، بقیه فعالان انسان‌های آرمان‌خواهی هستند که هزینه‌های آرمان‌خواهی‌شان را نیز پرداخته و می‌پردازند، اما به یکی از این دو تحلیل متمایل بوده و یا بین آنها نوسان می‌کنند. برای اینکه تحلیل‌های این آرمان‌خواهان به هم نزدیک شود، و به عبارت دقیق‌تر تحلیل‌های در نوسان به ثبات برسند، نیاز به زمان است.
 آغاز دوره تعلیق
دوره تعلیق از اردیبهشت 79 شروع شد و این فرآیند یک سیر مداوم داشت. از آن مقطع به بعد برخی فعالان فردی و جمعی به این نتیجه رسیدند که این دوران به سرآمد خودش رسیده است. اما آنچه که در این مدت از سوی برخی به عنوان برنامه‌ها و استراتژی‌های جدید مطرح شده به نظر می‌رسد از جنس استراتژی نیست بلکه جنس آن هدف‌گذاری‌ها و طرح شعارهای جدید است. مباحثی چون رفراندم، نافرمانی مدنی و . . . هدف‌گذاری‌های جدید هستند. اما اینکه چگونه می‌توانیم به این هدف‌ها- جدا از صحت و سقم آنها- برسیم نامش استراتژی است که تاکنون کسی سخن جدی در این باره مطرح نکرده است. به نظر می‌رسد اینک هیچ نیرو و فعال سیاسی برای رسیدن به آن نقطه‌ای که به عنوان شعار یا هدف مطرح می‌کند برنامه خاصی ارائه نمی‌دهد و شاید این خود مؤید همین بحث تعلیق استراتژی باشد.
 چهار راهکار در دوران تعلیق استراتژی
اما در این دوران، راهکار یا برنامه چیست؟ همانطور که گفته شد تعلیق، فقدان استراتژی است نه فقدان برنامه. به عبارت دیگر تعلیق، فقدان راهبرد است نه فقدان راهکار. در همین رابطه می‌توان چهار راهکار یا چهار نقطه محوری را مطرح و طبقه‌بندی کرد: صبر، اعتراض، انباشت و ارتباط. از ابتدا هم تأکید کنیم که جنس هیچ‌کدام از اینها استراتژی نیست، بلکه از نوع برنامه است. برنامه‌ای برای تولد و تدارک و تکوین یک استراتژی.
 صبر
مفهوم کابردی «صبر» در اینجا به طور ساده این است که ما باید دیدمان را درازمدت کنیم. تحمل زمان و تحمل شرایط را داشته باشیم. به عبارت صریح‌تر ایران راه‌حل و راهبرد کوتاه‌مدت ملی ندارد. اگر به گذشته بنگریم می‌بینیم در دهه 40 و 50 نگاه‌ها به عرصه سیاست و استراتژی، نگاه‌های درازمدت بود. شریعتی می‌گفت باید دو سه نسل در ایران کار تئوریک و فرهنگی بشود. در آن دوران نگاه‌ها در همه گرایش‌ها نگاه درازمدت است. اما پدیده 13 ماهه انقلاب، از دی 56 تا بهمن 57، همه نگاه‌ها را نزدیک‌بین و کوتاه‌مدت‌نگر کرد و ما دیدیم در فاصله سال‌های 57 تا 60 همه نیروها، چه در درون و چه در بیرون قدرت، عرصه سیاست و قدرت را می‌خواستند به سرعت تسخیر کنند، در واقع سرعت انقلاب یک بدآموزی داشت و آن نزدیک‌بین کردن نگاه‌ها بود. این سرازیری 57 تا 60، در دهه 60 به سربالایی منجر شد و نسل ما اولین سربالایی خودش را تجربه کرد و نسل قبل از ما یعنی نسل فعالان نهضت ملی که در دوره نهضت ملی جوان‌های بیست و چند ساله بودند در دوران نهضت ملی سرازیری را تجربه کردند و بعد از کودتای 28 مرداد و دهه 40 شاهد یک سربالایی تند بودند. نسل قبل از ما در دهه 60 برای ‌دومین بار بود که یک سرپایینی ‌و سربالایی را تجربه می‌کرد و نسل ما با اولین تجربه‌اش مواجه بود. اما به هر حال این سربالایی دوباره دیدها را دوربین و درازمدت‌نگر کرد.
از سال 62 و 63 به بعد که آن مشی‌ها و راهکارها پاسخ نداد آرام‌آرام دوباره دیدها درازمدت شد. پدیده اصلاحات برای ‌نسل بعد از ما یعنی جوان‌های کنونی همین فراز و فرود را داشت یعنی حرکت 2 خرداد به صورت انفجاری شروع شد و سه چهار انتخابات پشت سر هم به صورت شتابناک نتایج موفقیت‌آمیز فراوانی داشت و نسل بعد از ما هم اینجا یک دید کوتاه‌مدت و سرعتی و نزدیک‌بین پیدا کرد. به نظر می‌رسد از سال 80- 79 آرام‌آرام سربالایی جدیدی شروع شده و این نسل هم به تدریج نگاهی دوربین و درازمدت‌نگر پیدا می‌کند. تبدیل نزدیک‌بینی به درازمدت‌بینی را «صبر» می‌نامیم: تحمل شرایط را داشتن، نگاه درازمدت داشتن و پذیرفتن اینکه ما راه‌حل کوتاه‌مدت و حداقل راهکار ملی کوتاه‌مدتی نمی‌توانیم داشته باشیم. پذیرش این صبر و پذیرش درازمدت بودن مسیر و درازمدت بودن نگاه، خود روحیه و رویکرد روانی خاصی به ارمغان می‌آورد. هرچند معمولاً در دوران تعلیق استراتژی این موضوع، در عمل، ‌به همه فعالان و نیروهای سیاسی تحمیل خواهد شد، چه بخواهند و چه نخواهند. اما اگر آن را به صورت ذهنی و تحلیلی و روانی بپذیرند با آرامش حرکت می‌کنند و اگر نپذیرند یا زیگزاگ می‌زنند یا دچار اضطراب می‌شوند و یا دچار نوسان‌های استراتژیک می‌گردند. پس ما باید این نکته را در درون خودمان هضم کنیم که بایستی نگاه درازمدت داشته باشیم و به لحاظ روحی- روانی خودمان را برای یک حرکت درازمدت آماده کنیم.
 اعتراض
راهکار دوم اعتراض است. صبر گاهی اوقات منفعلانه و گاهی اوقات فعال است. اگر در حد تحمل شرایط در صحنه بمانیم و بر اساس آرمان‌هایی که داریم به موانع و مشکلات اعتراض کنیم، این صبر، صبر فعال است. اینک به نظر می‌رسد در سه حوزه نیروها و فعالان سیاسی آرمان‌خواه بایستی به شرایط موجود و قدرت مستقر در هر تضییق و محدودیتی که ایجاد می‌شود اعتراض کنند: 1- حقوق اساسی ملت 2- حقوق شهروندی آحاد مردم 3- منافع ملی. این سه از موضوعاتی است که اختلاف‌انگیز هم نیست چون الان بین افراد و نیروهای آرمان‌خواه تشتت و تفاوت تحلیلی زیادی وجود دارد. در سطور قبل یادآور شدیم اینک دو تحلیل منسجم وجود دارد و یک تحلیل ژله‌ای هم بین آن دو تحلیل نوسان می‌کند. اگر کسانی که منشأ حرکتشان، قدرت و ثروت و امکاناتی است که یا داشته‌اند یا به هر ترتیب به دست آورده‌اند را از نیروهای سیاسی دیگری که آرمان‌خواه هستند جدا کنیم، می‌بینیم در بین دسته دوم نیز تشتت و تفاوت تحلیلی زیادی وجود دارد. اما این طیف اگر وارد حوزه‌هایی بشوند که اختلاف‌برانگیز است، اختلافات آنها تشدید خواهد شد. اما در سه موضوع یادشده همه با هم همسو هستند. نیروهای یادشده اگر بخواهند روی انتخابات بحث کنند اختلاف و حتی دعوایشان می‌شود. مثلاً عده‌ای انتخابات را تحریم کردند و دیدشان عدم شرکت بود و کسانی هم بودند که با تحلیل‌های خاص خودشان در انتخابات شرکت کردند، ولی همین دو دسته می‌توانند درباره حقوق اساسی ملت یا دموکراسی مشترکاً کار کنند و اختلاف و دعوایشان هم نشود و یا درباره حقوق شهروندی افراد، آزادی عقیده، حقوق زندانیان و حقوق زنان با یکدیگر تعارضی نداشته باشند و با هم همسو عمل کنند. همچنین درباره منافع ملی یعنی مواردی که می‌خواهند از منافع کلان ملی دفاع کنند باز هم با یکدیگر همسو هستند و طبیعی است که این سه حوزه در تقابل با راست داخلی و راست جهانی است. جمع این دو رویکرد (در تقابل با راست داخلی و راست جهانی) ظرافت و تدبیر خاصی می‌خواهد اما رویکردی تاریخی و در درازمدت به شدت اثرگذار است. اگر افراد و نیروهایی بتوانند هویت مستقلی از خود بروز بدهند که در دفاع از آزادی‌ها در مقابل راست داخلی و دفاع از منافع ملی هم در مقابل راست داخلی و هم راست جهانی موضع‌گیری داشته باشند اعتباری کسب می‌کنند که هر نیرویی در ایران سر کار باشد، آنها می‌توانند از اعتبار و هویت خودشان در جهت آرمان‌های آزادی، عدالت، امنیت و منافع ملی هزینه کنند. هزینه کردن این اعتبار در جاهای دیگر به هدر دادن آن خواهد بود. 
انباشت
راهکار سوم انباشت است. شاید این مهمترین قسمت از چهارگانه صبر و اعتراض، انباشت و ارتباط باشد. معمولاً در دوره‌های تعلیق، انباشتی صورت می‌گیرد که این انباشت راه را برای دوران جدید باز می‌کند. تئوری‌محوری استراتژی و چه باید کرد شریعتی هم بر همین امر بنا شده بود. او معتقد بود در جهان و ایران هر موقع تحولی اتفاق افتاده، پس از یک دوران انباشت تئوریک صورت گرفته است. قبل از انقلاب فرانسه، قبل از انقلاب اکتبر و در ایران، قبل از انقلاب مشروطه، قبل از نهضت ملی، قبل از انقلاب اسلامی و حتی قبل از اصلاحات ما با یک انباشت تئوریک مواجهیم. گویی جامعه و روشنفکران و فعالان سیاسی به یک عقل جمعی می‌رسند و بدین طریق به همسویی دست می‌یابند و این امر خود راه را باز می‌کند. استراتژی‌ها معمولاً از درون این انباشت‌ها متولد می‌شوند. مهمترین خصیصه یا محور هر انباشتی نیز نقد و به ویژه پرداختن به درون است. هر حرکت نویی از درون یک نقد فعال و خلاق (نه نقد منفعلانه و خودزنانه) بیرون آمده است.
انباشت دو حوزه اصلی دارد: حوزه تئوریک و حوزه تجربی، یا حوزه تئوریک و حوزه استراتژیک. در هر دو حوزه بایستی در این سال‌ها و سال‌های آینده ما به دنبال انباشت باشیم. دنبال ذخیره‌سازی، انباشت و تعامل و رسیدن به یک راهکار جدید. انباشت در حوزه‌های مختلفی صورت می‌گیرد ولی سرریزش قطعاً در حوزه استراتژی خواهد بود. برخی بحث‌ها که سعی می‌کند بین روشنفکر و سیاست و استراتژی و قدرت فاصله بیندازد به شدت قابل نقد است. روشنفکر در نهایت به دنبال تغییر است (در جامعه و انسان) و آثار این تغییر هم امری عینی است و باید درون زندگی روزمره انسان‌ها مشاهده شود. این امر نیز محقق نمی‌شود (به خصوص در کشورهای عقب مانده و یا کم توسعه یافته و به ویژه کشورهای نفتی) مگر با اصلاح وضع دولت و حاکمیت. تغییر و تحول و اصلاح وضع قدرت نیز اگرچه از حوزه‌های مختلف از جمله حوزه‌های عمومی (و حوزه‌های عمومی غیرسیاسی) نیز تاثیر می‌پذیرد اما در نهایت هر گونه تغییری در حوزه سیاست و قدرت نهایی می‌شود. و بازداشتن روشنفکر از این حوزه و منحصر کردن آن به حوزه‌های دیگر ناتمام گذاشتن هر فرآیند تحول‌طلب و تغییرخواه است و به ویژه فاصله‌گذاری بین حوزه روشنفکری و حوزه سیاست، تغییر ماهیت روشنفکر است.
در این صورت دیگر اسم این فرد روشنفکر نیست، بلکه آکادمیسین است، اقتصاددان، جامعه‌شناس یا فیلسوف است، روشنفکر نیست. روشنفکر در نهایت به دنبال نقد و تغییر، (هر دو) است. تغییر را هم نمی‌توان نیمه‌کاره رها کرد. تغییر هم فقط در ذهن نیست. تغییر نهایتاً باید آثار خود را در زندگی روزمره انسان‌ها نشان بدهد که به ناچار باید از تغییر حوزه سیاست و قدرت نشأت بگیرد. البته بر اساس تقسیم کار، که یک تجربه بزرگ تمدن بشری است، یک روشنفکر می‌تواند به طور مشخص بگوید مزیت فردی من این است که فقط کار تئوریک بکنم اما خروجی کار تئوریک در اندیشه مبارزین و اندیشه روشنفکران مبارز، نهایتاً تغییر در زندگی عینی و زندگی واقعی مردم است و اگر عام‌تر بگوییم تغییر در سرنوشت انسان است. به هر حال انباشت در حوزه تئوریک و حوزه تجربی به صورت درازمدت به یک خروجی استراتژیک خواهد رسید. در حوزه تئوریک الان خود به خود بحث‌های مختلفی زاییده شده است. ولی به نظر می‌رسد روی سه موضوع باید بیشتر متمرکز شویم و حوزه‌های اصلی انباشت را به این سمت ببریم هر چند کل این فرآیند خارج از اراده ماست. اینک در محافل فکری و روشنفکری و سیاسی بحث‌هایی مطرح است و هرکس بر اساس علایق فردی و جمعی خودش در یکی از حوزه‌ها فعال است یا آن را موضوع اصلی‌تری می‌داند. به نظر بنده هم این سه موضوع در انباشت تئوریک اهمیت وافری دارد:
الف) دموکراسی رادیکال (دموکراسی فراگیر و ریشه‌ای):
ما در دوره اصلاحات شاهد سربرآوردن و رشد تئوری‌هایی بودیم که نتیجه نهایی‌اش دموکراسی لیبرال بود. در یک پروسه تقریباً یک دهه‌ای نیز برخی نقاط ضعف و قوت تئوریک و عملی و استراتژیک و اخلاقی- رفتاری آن را هم تجربه کردیم. تئوری دموکراسی لیبرال برای جامعه ایران ثمرات مثبتی داشت و گامی فراپیش و رو به جلو در حوزه اندیشه بود. همچنین دارای ضعف‌هایی بوده و هست که ریشه بخشی از بن‌بست‌ها و ناکارآمدی‌های اخیر را باید در این حوزه جست‌وجو کرد. جدال و مبارزه‌ای که با ایدئولوژی، آرمان‌خواهی، استقلال و منافع ملی توسط برخی از مروجان این تئوری (جدا از ربط یا عدم ربط نظری‌اش با تئوری یادشده) این مفاهیم را زیر سئوال برد و البته دستاوردهای فکری- سیاسی و منشی- اخلاقی خاص خودش را هم به ارمغان آورد. همان موقع نیروهای چپ چه در حوزه مذهبی و چه در حوزه غیرمذهبی، اندیشه سوسیال‌دموکراسی را مطرح می‌کردند. اما چون امروزه کلمه «سوسیالیسم» کلمه قابل مناقشه‌ای است، من از تعبیر «دموکراسی رادیکال» و یا «دموکراسی ریشه‌ای و فراگیر» استفاده می‌کنم.
نیروهایی که به دنبال آزادی و عدالت هستند معتقدند که در ایران به ویژه با اقتصاد نفتی و اقتدار دولت که به صورت تاریخی در آن وجود دارد، بدون تحولات اقتصادی و بدون جهت‌گیری‌های ریشه‌ای اقتصادی و عدالت‌طلبانه، دموکراسی نه به وجود می‌آید و نه ماندگار خواهد شد. به عبارت دیگر نگاه پیروان این نظریه به دموکراسی یک نگاه ریشه‌ای است و خواهان یک دموکراسی فراگیر هستند. اگر دموکراسی را به صورت واژگانی حاکمیت مردم و مردم‌سالاری ترجمه کنیم، «دموکراسی» خواهان همگانی شدن، مردمی شدن و عمومی شدن همه منابع اقتدار است و در نگاه دموکراسی فراگیر یکی از مهمترین منابع اقتدار، ثروت است. همگانی و دموکراتیک شدن منابع اقتدار، فقط در پارلمان و تقسیم حوزه اقتدار سیاسی میسر نخواهد شد، بلکه در اقتصاد هم باید این تقسیم اتفاق بیفتد و دموکراسی و حاکمیت مردم در آنجا هم باید دامن بگستراند. این رویکرد را «دموکراسی رادیکال» می‌نامیم.
به عبارت ساده‌تر آزادی و عدالت در ایران باید همزمان پیش برود و یکی از تلنگرهای انتخابات اخیر هم این بود که فعالان سیاسی و روشنفکران بایستی با زندگی عینی، ملموس و واقعی جامعه برخورد داشته باشند و این را در راهکار و استراتژی‌شان هم لحاظ کنند. البته این بدان معنا نیست که اگر اصلاح‌طلبان درون حکومتی شعارهای اقتصادی می‌دادند برنده انتخابات می‌شدند. بنده اصلاً چنین تصوری ندارم. آنها اگر چپ‌ترین شعارهای اقتصادی را هم می‌دادند باز رأیشان خیلی فرق نمی‌کرد چون مردم یک قضاوت عملی- اخلاقی روی این جریان کرده بودند. مردم از بی‌خاصیتی، بی‌اثری و ناکارآمدی اینها ناامید شده بودند. مردم ایران و جامعه ایران برخلاف روشنفکران که بر اساس عقل نظری فکر می‌کنند و با مسائل مواجه می‌شوند بیشتر با عقل عملی و پراگماتیستی و با شم خاص خودشان قضاوت و برخورد می‌کنند. من کلمه شم را تلفیقی از عقل عملی و شور و احساس درونی فرض کرده‌ام. به هر حال یکی‌ از موضوعاتی که بایستی در آن انباشت صورت بگیرد دموکراسی ریشه‌ای و فراگیر است که باید در ابعاد مختلف تحلیل و تئوریزه شود. مبانی و راهکار و تجربه تاریخی آن و تطبیق‌اش با جامعه ایران با یک دولت نفتی و اقتصاد مصرفی هم باید بررسی شود.
ب) اخلاقیات:
حوزه دیگر، حوزه اخلاقیات است که فکر می‌کنم یکی از بحران‌های جدی جامعه ما به صورت کلان و فضای سیاسی ما به طور خاص و اپوزیسیون ما به طور اخص است. در جامعه بحران‌هایی وجود دارند که ما به آنها زیاد توجه نمی‌کنیم. در همین انتخابات اخیر به نظر می‌رسد همه تجدید شدند. جریان راست کمترین نمره را گرفت و برای اولین بار آوازه تشتت، اختلاف و بر سر هم زدن‌های آنها بر سر قدرت در هر کوی و برزن پیچید. اختلافات آنها در شورای شهر، در شورای هماهنگی و در جاهای دیگر به وضوح دیده شد. همین‌طور در طرف دیگر نیز در سال‌های اخیر شاهد اختلاف‌نظرهای زیادی بودیم: اختلاف نظرهایی در مشارکت، مجاهدین انقلاب، مجمع روحانیون، ملی- مذهبی‌ها تا آن طرف‌تر درون جبهه ملی و کانون نویسندگان. اختلاف‌نظر مجمع روحانیون در انتخابات تا آنجا بود که به انشعاب رسید. آقای کروبی رسماً از مجمع بیرون آمد و نقدهای تند و تیز و اخلاقی به دوستانش کرد و یک جریان جدید تشکیل داد. درون ملی- مذهبی‌ها هم همین اختلافات بود، با این تفاوت که نهضت آزادی، مشارکت و مجاهدین انقلاب تشتت و تفاوت‌های تحلیلی‌شان را یک مقدار راحت‌تر جمع کردند. البته ریشه این بحران را نمی‌خواهیم به مسائل اخلاقی و رفتاری تقلیل دهیم.
همانطور که در سطور قبل گفته شد اینک دو قطب تحلیلی وجود دارد. ریشه این بحران‌ها در تغییر و پیچیدگی شرایط و تفاوت‌های تحلیلی صاحبان آن است. اما در فرصت پیش آمده و بستر فراهم شده، ویژگی‌های فردی و اخلاقی هم خودش را به شدت نشان داد که باید به طور مستقل بدان پرداخت. اینک جامعه ما بسان دیواری می‌ماند که ملاط‌های بندکشی بین آجرهایش خشک شده و در حال ریختن است و آجرها در حال لغزیدن‌اند. فعالان سیاسی و روشنفکران ایران نباید فقط در حد بحث‌های کلی و روشنفکری و در تئوری‌های کلان باقی بمانند و به مسائل جزیی رفتاری و اخلاقی بی‌توجه باشند. در حوزه‌های رفتاری و عملی ما بسیار بحران‌زده هستیم. این بحران فقط در حوزه حکومت نیست در حوزه اپوزیسیون، راست و چپ، مذهبی و غیرمذهبی هم هست. فضای اجتماعی و نیز فضای روشنفکری (در همه حوزه‌ها) و فضای سیاسی ما بشدت آلوده است و اگر کسی از بیرون وارد این اتاق‌های دودآلود شود سرفه‌اش می‌گیرد! شاید بتوان مبنای تئوریکی هم برای این مسئله در نظر گرفت. به نظر می‌رسد در یک دهه اخیر نوعی نظریه اجتماعی فردگرایانه وارد اندیشه جدید ما شده، ولی منش و اخلاقش نیامده است. همان‌طور که تکنولوژی آمده ولی فرهنگش نیامده، ماشین آمده و فرهنگش نیامده است؛ فردیت فلسفی (سیاسی- اجتماعی) هم آمده ولی منش و اخلاق مناسب با آن نیامده است. آن فردیت فلسفی به خودمرکزبینی، خودبزرگ‌بینی و خودمحوربینی تبدیل شده و پروژه‌های فردی و به رسمیت نشناختن دیگران در بین نیروهای سیاسی تبدیل به یک نگاه سحرگاهی شده که همه در صبحی که در پیش است خودشان را رئیس می‌دانند. همه جریانات با نگاهی انحصاری و تک‌سویی و تک‌بعدی آینده را از آن خودشان می‌دانند.
خودشان را متن و بقیه را پاورقی و حاشیه می‌دانند. همه، خودشان را رئیس و بقیه را پیرو خودشان می‌دانند. الان در این بحث‌های جبهه‌سازی هم می‌بینیم که هر یک یا چند فرد یا جریان یک جبهه می‌سازند و می‌گویند ما اصل هستیم، بقیه باید ما را بپذیرند و تابع ما بشوند. در حالی که اساس نگاه جبهه‌های وارونه است یعنی اول باید پذیرفت که جامعه و نیروها متکثرند بعد فکر کرد که اصلاً می‌توان جبهه درست کرد یا خیر. اگر بخواهیم مبنایی‌تر بحث کنیم باید تأکید نماییم که جامعه ایران یک جامعه کاملاً متکثر است. اینک در ایران با رشد شهرنشینی، رشد رسانه‌های جمعی، رشد طبقه متوسط، رشد فرهنگ سیاسی که به ویژه در یکی دو دهه اخیر شتابان شده، رشد زنان که الان بیشتر وارد تحصیلات عالیه شده‌اند و . . . که می‌توان روی همه این موضوعات به طور آماری بحث کرد؛ جامعه ما به شدت متحول و متکثر شده است. به نظر می‌رسد بیش از پنجاه درصد این جامعه متکثر پیرو و هوادار هیچ هویت و جریان سیاسی خاصی نیست و کاملاً سیال است. بقیه که چهل یا چهل و چند درصد را شامل می‌شود بین هویت‌ها و نیروهای سیاسی توزیع می‌شوند. ولی همه‌شان متاسفانه توهم 80، 90 درصدی از خود دارند. بر این اساس به نظر می‌رسد در آینده ایران شخصیت‌های مختلف در قد و قواره‌های مختلف با مخاطبین مختلف در آن حضور خواهند داشت. بنده فکر می‌کنم اگر کسی این خصیصه جامعه کنونی ایران را فهم نکرده باشد، هیچ شناختی از جامعه ایران نخواهد داشت و در توهم زندگی خواهد کرد. متاسفانه رگه‌های این توهم در بین همه نیروهای سیاسی مشاهده می‌شود. همین توم را راست‌ها هم دارند، ملی- مذهبی‌ها هم دارند، دوم خردادی‌ها، ملیون و لائیک‌ها هم دارند و این نگاه سحرگاهی و اینکه هر کسی خودش را رئیس می‌بیند آرام‌آرام به یک مشکل اخلاقی در سطح جنبش تبدیل شده است. متاسفانه این نقیصه را حتی در جنبش دانشجویی هم می‌توان دید.
بسیاری از جوانان و میانسالان را می‌توان مشاهده کرد که با چند سال فعالیت‌ سیاسی یا مطبوعاتی و یا چند صباحی زندان رفتن کم‌کم می‌خواهند در قد و قواره‌ یک رهبر ظاهر شوند! و یا کسی که در جنبش دانشجویی 5 سال سابقه دارد مثل رهبران احزابی که مثلاً 50 سال سابقه دارند برخورد می‌کند. در یک کلام گویی هوای جامعه ما خیلی لیدر خیز است! هر کسی مقداری از این هوا را تنفس کند احساس می‌کند آرام‌آرام کسی شده است. یکی‌ می‌گوید من فلان مدت زندان رفته‌ام، دیگری می‌گوید من دکترا از ابرقو گرفته‌ام، یکی ‌می‌گوید تئوری فلان را من داده‌ام، آن یکی‌ می‌گوید من رهبر فلان سازمان و جنبشم، آن یکی‌ می‌گوید من رهبر فلان انجمن هستم. خلاصه اینکه، ما با کثرت رئیس قبیله و کمبود سرخپوست مواجه شده‌ایم! به نظر من این بحران اخلاقی یکی‌ از بحران‌های جدی جامعه و جنبش ماست. در جنبش زنان هم وضع همین‌طور است. در آقایان هم همین مشکلات وجود دارد. در جنبش دانشجویی هم همین مشکلات را می‌توانیم ببینیم و در حوزه‌های هنری، ورزشی، علمی‌ و . . . نیز شاهد همین بحران‌های اخلاقی و رشد ویروس خودمرکزبینی هستیم. بنابراین باید به طور جدی ریشه‌های این بحران را جست‌وجو و ریشه‌یابی کرد. در این رابطه می‌توان مثال‌های تاریخی زیادی هم برشمرد. مکی چرا با مصدق بد شد؟ چرا کریم سنجابی با بازرگان نتوانستند در یک دولت با هم کنار بیایند؟ از این مثال‌ها که خود بخشی از مشکلات معاصر ما را تشکیل می‌دهند فراوان است. مشکلاتی که ریشه‌اش نه اختلاف سیاسی است نه طبقاتی و نه فکری، بلکه اختلافات شخصی است.
اینک این باندبازی‌ها را در جنبش دانشجویی هم می‌توان دید. جنبش دانشجویی که شاید معدل سنی‌اش 25 سال باشد و متأسفانه در معدل‌های سنی 60 و 70 سال همان مشکل را ما داریم، در میان میانسالان نیز همین‌طور. در درون نظام و بیرون نظام هم همین بحران را مشاهده می‌کنیم. این هم یکی از حوزه‌هایی است که بایستی در دوره انباشت به آن توجه کنیم و برایش خروجی به دست آوریم آن هم نه با نگاه به بیرون بلکه هر کسی از شخص خود و جریان خودش نقد را شروع کند. متاسفانه بحث نقد هم که پیش می‌آید ما اول می‌خواهیم دیگران را نقد کنیم. این نگاه‌ها مشکل‌ساز است، در راهکار انباشت برا‌ی اینکه راهبردهای جدیدی متولد شود، یکی از حوزه‌هایی که باید کاویده شود، همین حوزه اخلاقی- رفتاری است.