تاریخ انتشار : ۲۰ آبان ۱۳۸۹ - ۰۷:۲۱  ، 
شناسه خبر : ۱۷۹۵۰۲

ترجمه: محمدعلی فیروزآبادی
کابوس چهره‌های بی‌شمار دارد. گاه پیاده می‌آید و گاه سوار بر موتورسیکلت. در تاریکی می‌آید و لباس سیاه می‌پوشد و در دل تاریکی می‌رود و قبل از آنکه دیده شود، ناپدید می‌شود. تنها در سال 2004 دویست انسان را محکوم به مرگ کرد، رقمی که از نظر دشمن پیروز او تا حدی زیاد به نظر می‌آید. این کابوس همچون یک بیماری سمج همواره به افغانستان می‌آید و تن رنجور این بیمار را ضعیف می‌کند و به همین خاطر سراسر این منطقه که تقریباً نصف آلمان وسعت دارد، هنوز منطقه خطر به شمار می‌آید.
طالبان هفت سال تمام چرخ تاریخ در افغانستان را به عقب بردند. دختران را از درس و مدرسه محروم و میراث فرهنگی را تخریب و در عوض فردی چون بن‌لادن را مهمان محترم و ویژه شمردند و بالاخره پس از واقعه 11 سپتامبر بود که ایالات متحده آمریکا این کابوس ساخته و پرداخته خود را از اریکه قدرت به زیر انداخت. از آن زمان به بعد طالبان دیگر از تیتر اول رسانه‌های جهانی هم پایین آمده و جایی در کوه‌های پاکستان مأوا گرفتند و از همان جا و هر روز به خاک افغانستان حمله و گریزی می‌زنند. اخبار و اطلاعات کمی در مورد این منطقه در دست است.
دولت پاکستان هم این منطقه را برای روزنامه‌نگاران غربی به عنوان منطقه ممنوع اعلام کرده است. در سال 2003 دو گزارشگر فرانسوی به خاطر اینکه می‌خواستند از یکی از اردوگاه‌های آموزشی طالبان دیدن کنند، به زندان افتادند و دیگرانی هم که قصد ورود به این منطقه را داشته‌اند، از پاکستان اخراج شده‌اند. اما این به اصطلاح طلبه‌های جنگجو در حال حاضر تا چه حد قدرت دارند؟ چه چیزی هنوز در آنان انگیزه جنگ و مبارزه را ایجاد می‌کند؟ رهبر یک چشم آنها «ملاعمر» کجاست؟ آیا هنوز هم با یار گرمابه و گلستانش یعنی «اسامه بن‌لادن» رابطه‌ای دارد؟
ما هم راهی این منطقه مرزی شدیم تا جواب این سئوال‌ها را پیدا کنیم. در شهر «کویته» مرکز استان بلوچستان پاکستان گزارشگر افغانی هفته‌نامه آمریکایی «نیوزویک»، «سامی یوسف‌زای» (Sami Yousafzai) در انتظار ما است و هموست که این کوهستان دوردست و دست نیافتنی را مثل کف دست می‌شناسد و در نوع خودش منحصر به فرد است. اما صرف آشنایی او با محل و شبکه ارتباطی منحصر به فردش هم نمی‌تواند برای ما اروپایی‌ها مجوزی برای ورود به این منطقه باشد، به همین خاطر ما پیش از هر چیز برای این کار نیاز به حمایت نیروهای محلی و بومی داریم.
قبل از سفر موفق شدیم تا در اروپا با یکی از افراد ایل یا قبیله «آچاک‌زای» (Achakzai) ملاقاتی داشته باشیم و اعتماد وی را به خود جلب کنیم. این قبیله پشتون‌‌تبار در واقع حاکم و مسلط بر منطقه مرزی میان «کویته» و «قندهار» است و از راه قاچاق تا به حال ثروتی میلیاردی اندوخته است.
هنگامی که «شاه جهان آچاک‌زای» می‌بیند که ما چطور از ترس دیده شدن توسط گشت‌های نظامی در صندلی عقب ماشین فرو رفته‌ایم، پوزخندی می‌زند و با صدای بلند می‌گوید: «نه، نترسید!» سپس با دست اشاره‌ای به قله کوهی که چهارصد متر از جایی که ما هستیم، ارتفاع دارد، می‌کند و می‌گوید: «کوهستان را ببینید. از اینجا به بعد منطقه از آن ما است و شما در امنیت کامل هستید.» از زمانی که «شاه‌‌جهان» در فرودگاه «کویته» با آغوش باز به استقبالمان آمد، یک ریز با ما صحبت می‌کند و نگاه‌های مشوش و هراسان ما را مسخره می‌کند. او برادرزاده رئیس قبیله است و ما را به شهر مرزی «چمن» می‌برد. همان شهری که تعداد زیادی از فرماندهان طالبان به همراه خانواده‌هایشان در آنجا جای گرفته‌اند.
شاید این دست تقدیر است که به اصطلاح همه درها به روی ما باز می‌شود و به راحتی از پست‌های بازرسی و نیروهای امنیتی می‌گذریم و لحظه به لحظه به منطقه تحت نفوذ ایل «آچاک‌زای» نزدیک‌تر می‌شویم.
در گذر از میان این منطقه ممنوعه از کنار مکان‌هایی عبور می‌کنیم که شبیه به داستان‌های افسانه‌ای هستند. گلستان، شلاباغ، جنگل، پیرعلی‌زای نام‌هایی که یکی از چمنزارهای افسانه‌ای را تداعی می‌کنند و علاوه بر آن تداعی‌کننده آن باغ‌های سرسبز و جنگل‌های استوایی با نهرهای زیبا هستند. سال‌های زیادی از آن دوران خوب می‌گذرد و از آن زمان به بعد این منطقه روی خوشی و سعادت به خود ندیده است. آثار و بقایای بلایای طبیعی و جنگ به خوبی هویدا است و علاوه بر آن از هشت سال قبل تا به امروز قطره‌ای باران بر این زمین خشک نباریده است.
در حال حاضر در این مسیر 110 کیلومتری حتی ساقه علفی هم دیده نمی‌شود. اردوگاه‌های خالی شده از پناه‌جویان که در امتداد همین جاده قرار دارد، یادآور جنگ‌های افغانستان و یادآور زمانی است که صدها هزار پناه‌جو به این منطقه می‌آمدند. آن پناه‌جویان تازه چندی قبل و مدت‌ها بعد از حمله آمریکا و سقوط رژیم طالبان به خانه و کاشانه‌های خود بازگشتند. حتی شهرهای مقدس و مذهبی این کشور هم از تعرض و جنگ مصون نماند و گویی مشت‌های آهنین یک هیولای عظیم‌الجثه‌اند آنها را ویران و خراب کرده است. در کیلومتر 97 و در دامنه «خوجک» (Khijak) اولین نشانه از حضور طالبان را می‌بینیم، یک نفتکش منهدم شده که به گفته «شاه‌جهان» «برای سربازان آمریکایی بنزین حمل می‌کرده است.»
در مقابل خود دشت وسیعی را داریم که تا قندهار ادامه دارد و قبل از آن شهر مرزی چمن قرار دارد. شهری با 270 هزار جمعیت و چهل مدرسه آموزش قرآن و صد البته هیچ زنی هم در خیابان‌ها به چشم نمی‌خورد. روی دیوار یکی از این مدرسه‌ها نوشته شده: «زنده‌ باد ملاعمر» و قاعدتاً این جمله گرامیداشتی است از رهبر افسانه‌ای طالبان. بدون توقف به سوی مرز می‌رویم. در اینجا بود که طالبان تهاجم خود برای تصرف افغانستان را در سال 1994 آغاز کردند و همین جا بود که در سال 2001 طلبه‌های جنگجویی را که به خاطر بمب‌های آمریکایی فرار می‌کردند، دوباره در خود جای داد. آثار بر جای مانده از اصابت گلوله‌ها بر برجک‌های نگهبانی نشانگر آن عقب‌نشینی سخت و خونین است.
آن طرف مرز محلی موسوم به «Spin Boldak» قرار دارد و همان‌جا بود که آمریکایی‌ها اردوگاه‌هایشان را بر پا کردند. دولت ایالات متحده آمریکا برای امن کردن این مرز پروژه‌ای گران و 73 میلیون دلاری را به اجرا درآورد. فرمانده نیروهای آمریکایی یعنی ژنرال «دیوید بارنو» (David Barno) برای شکار افراد طالبان و القاعده 18 هزار سرباز را در آن منطقه به حال آماده‌باش درآورد. اوایل دسامبر گذشته بود که عملیات موسوم به «Enlightening Freedom» با هدف پایان دادن و جلوگیری از حملات هر روزه طالبان علیه افغانستان آغاز شد. و البته این منطقه عملیاتی تنها تا مرزهای پاکستان ادامه دارد و بنا به دستور دولت پاکستان، آمریکایی‌ها حق ورود به خاک این کشور برای شکار طالبان را ندارند.
از یکی از مرزبانان پاکستانی می‌پرسیم که از آخرین باری که یکی ‌از افراد طالبان را دیده است چه مدت می‌گذرد، و او در حالی که آشکارا بداخلاق و بی‌حوصله نشان می‌دهد، می‌گوید که آنها اینجا نیستند. پس کجا هستند؟ «شاید در کوه‌ها، هیچ‌کس نمی‌داند آنها کجا هستند.» این منطقه با آن کوه‌های پر از غار و مخفیگاه و 1500 کیلومتر وسعت که از کوه‌های هندوکش تا خلیج‌فارس ادامه دارد، ایده‌آل‌ترین پناهگاه برای فراریان و تروریست‌ها به حساب می‌آید. این رشته کوه در واقع مانعی طبیعی میان آسیای مرکزی و زمین‌های هندوستان است، منطقه‌ای که متجاوزانی از اسکندر و چنگیز گرفته تا اتحاد شوروی سابق زمانی در آن به دشمنان خود چنگ و دندان نشان داده‌اند.
خشک و خشن‌تر از این سرزمین ساکنان آن یعنی پشتون‌ها هستند، قومی با 25 میلیون جمعیت که در دوسوی این مرز زندگی می‌کنند. پشتون‌ها به اصطلاح حکومت‌ناپذیرترین مردم دنیا محسوب می‌شوند و تا به حال هیچ‌کس نتوانسته بر آنها غلبه کند.
زمانی بریتانیایی‌ها سعی کردند تا با تز «تفرقه بینداز و حکومت کن» بر این قوم غلبه کنند و بدین‌ترتیب در سال 1893 خطی مرزی میان ایالت «پشتونستان» کشیدند. اما «پشتون‌ها» که خود از چندین ایل و طایفه مختلف تشکیل شده‌اند، هرگز این خط مرزی دروغین و ساخته و پرداخته بریتانیا را نپذیرفتند و همواره به این سو و آن سوی مرز یعنی میان افغانستان و پاکستان در رفت‌ و آمد هستند.
«شاه جهان آچاک‌زای» به سوی خانه می‌راند و با اتومبیلش از میان آن خیابان پیچ‌در‌پیچ ما را به سمت بالای تپه می‌برد. در مقابل خانه‌ای بزرگ و تقریباً به مساحت یک زمین فوتبال توقف می‌کند و می‌گوید: «به خانه آچاک‌زای خوش آمدید.» بچه‌ها از خانه بیرون می‌ریزند. به گفته «شاه‌جهان» این خانواده 175 عضو دارد و همه آنها اینجا و در زیر یک سقف با هم زندگی می‌کنند. اقامتگاه رئیس قبیله در واقع دژی مستحکم با برجک‌های نگهبانی است که دیواری به ارتفاع 5 متر دورادور آن را فرا گرفته است. این خانواده پرنفوذ روی دیوارهای این خانه توپ‌های ضد هوایی و مسلسل‌های اتوماتیک مستقر کرده‌اند و علاوه بر آن به صورت 24 ساعته نگهبانانی مسلح به کلاشینکف و نارنجک دستی از آن مراقبت می‌کنند.
هیچ پشتونی بدون اسلحه از این خانه بیرون نمی‌آید. عشق به مسلسل و هفت‌تیر یکی ‌از فصول مشترک همه پشتون‌ها است. از دیگر مشترکات آنها بدگمانی به خارجی‌ها، ضعف در مقابل تنباکوی جویدنی سبز و اعتقاد به کتابی به نام «پشتون‌والی» (Pashtunwali) است و جالب آنکه به عقیده آنها یک قسمت از این کتاب از بلایایی می‌گوید که بر سر دشمنان بن‌لادن می‌آید. این بخش از آن کتاب «ناناواته» (Nanawateh) نام دارد و البته بیش از هر چیز دیگر هر پشتون را موظف می‌کند تا به هر کس درخواست نیاز می‌کند، کمک کند.
«حاجی حیات‌الله آچاک‌زای» یکی از دوازده پسر رئیس قبیله است و می‌گوید: «اگر حتی‌ یک سرباز آمریکایی پشت در خانه ما بیاید و تقاضای کمک کند، به او کمک کرده و حمایتش می‌کنیم. درست مثل آنکه یک طلبه بیاید و چنین تقاضایی داشته باشد. این یک سنت پشتونی است.» «حاجی حیات‌الله» تشک نرمی را که در اتاق کناری افتاده، نشان می‌دهد و می‌گوید: «حامد کرزی رئیس‌جمهور افغانستان زمانی روی این تشک خوابیده است. امروز این تشک متعلق به شما است و چه بسا فردا ملاعمر شب را روی آن به صبح برساند.» سپس با پوزخندی سرش را تکان می‌دهد و می‌گوید: «البته ملاعمر به کمک من احتیاج ندارد، چون به اندازه کافی دوست و رفیق دارد و علاوه بر آن به هیچ شهری نزدیک نمی‌شود.»
به گفته «حیات‌الله» چند سال از آخرین ملاقات رئیس قبیله «آچاک‌زای» با رئیس طالبان می‌گذرد. آن طور که وی می‌گوید ملاعمر ملایی ساده و صمیمی است که تحصیلات کلاسیک ندارد و باعث تعجب است که چطور چنین آدمی تا این حد شهرت و به عقیده او محبوبیت دارد. عمر در آن ملاقات‌ها چندان حرفی نمی‌زده و «گاه به نظر می‌آمد که افکارش در دوردست‌ها سیر می‌کند.»
«حیات‌الله» می‌گوید که با همه این احوال قبیله وی اسلحه در اختیار عمر و طالبان قرار داده‌اند و به خاطر موفقیت آنها دعا می‌کنند: «قبل از روی کار آمدن طالبان افغانستان دچار هرج‌و‌مرج و جنگ داخلی بود. تنها میان قندهار و مرز 42 ایستگاه وجود داشت که پول بازرگانان را به زور می‌گرفتند و کنترل واردات و صادرات به افغانستان برای قبیله آچاک‌زای در حکم یک فاجعه است.»
صبح روز بعد با یک خبر شوکه‌کننده روبه‌رو می‌شویم. بلافاصله بعد از صبحانه باید به کویته برگردیم. دلیل این مسئله هم البته به ما گفته نمی‌شود. با عجله هر چه تمام‌تر به راه می‌افتیم. در حومه شهر یک تاکسی دربست برای ما کرایه شده و در عرض 3 ساعت ما را از شهر ـ قلعه آچاک‌زای به «کویته» می‌برد و ظاهراً باید از این به بعد در این شهر منزل کنیم. تازه حالا دلیل آن عزیمت اجباری را می‌شنویم. آن طور که «شاه‌جهان» می‌گوید افراد طالبان به دلیل حضور ما در آنجا به رئیس قبیله شکایت کرده و گفته‌اند از آنجایی که خارجی‌ها باعث ناراحتی مردم می‌شوند، باید بی‌درنگ آن محل را ترک کنند.
«شاه‌جهان» دلیل این مسئله را در این می‌داند که مردم شهر «چمن» چیز زیادی از دنیای بیرون نمی‌دانند و از آنجایی که خاطرات بسیار تلخی از جنگ دارند، تصور می‌کنند همه غربی‌ها آمریکایی هستند. بدگمانی و رفتار غیردوستانه مردم شهر مرزی «چمن» در کویته کاملاً و عیناً مشخص است. در بازار این شهر در هر گوشه‌ای طلاب جوان با آن لباس و عمامه‌های سیاه به چشم می‌خورند. این بازار هم مثل مراکز خرید دیگر مناطق آسیا است. در اینجا هم مردم مشغول خرید به خصوص عینک و ساعت هستند و با غرور هر چه تمام‌تر سوار بر دوچرخه‌های جدید ساخت چین از مقابل چای‌خانه‌ها می‌گذرند.
شک نیست که افراد زیادی از طالبان در کویته حضور دارند. در خیابان‌ مرکزی شهر یعنی خیابان «کاسی» (Kassi) فروشندگان و دستفروش‌ها برای عرضه کالاهایشان گویی که مسابقه می‌دهند. در بالای بساط یکی از آنها پوستر بزرگی از بن‌لادن قرار دارد که با آن لباس بلند سفید، کلاه سفید و ریش جوگندمی، انگشت اشاره‌اش را به آسمان برده است. از جمله پرفروش‌ترین کالاهای این بازار نوارهای کاستی است که بر روی آنها سخنرانی‌های مذهبی و آتشین ضبط شده و به قیمت نازلی به فروش می‌رسد. عکس‌های رهبران مذهبی در اندازه‌های مختلف، بیوگرافی ‌و داستان‌های زندانیان گوانتانامو هم فروش زیادی دارد.
اما چرا افراد طالبان در این شهر آن هم در حالی که چند کیلومتر آن طرف‌تر 18 هزار سرباز آمریکایی حضور دارند، به این صورت آزادانه در رفت و آمد هستند؟ هنگامی که این سئوال را با یکی از ناشران و روزنامه‌نگاران قدیمی کویته مطرح می‌کنیم، او به جای هر پاسخ ما را به شام دعوت می‌کند تا در این مورد صحبت کنیم. در خانه وی علاوه بر ما یکی از نمایندگان سابق مجلس پاکستان هم حضور دارد. اما متاسفانه در این مهمانی هم جوابی برای سئوال خود پیدا نمی‌کنیم چون هم آقای ناشر و هم جناب نماینده سابق چنان در شایعات بی‌اساس و پوچ و سطح پایین غرق هستند که دهان ما از تعجب باز می‌ماند.
یکی می‌گوید که بن‌لادن در زیرزمین کاخ سفید زندانی است و از او استفاده تبلیغاتی می‌شود و دیگری می‌گوید همه این کارها زیر نظر چین و هندوستان است تا بتوانند افغانستان را تصرف کرده و پاکستان را تحت فشار قرار دهند، خلاصه مطلب اینکه از آن مهمانی چیز دیگری نصیب ما نمی‌شود، پس ترجیح می‌دهیم تا باز هم به میان مردم کوچه و بازار برویم. اما گویی تمام شهر «کویته» در مقابل این سئوال‌ها لجوجانه مقاومت می‌کنند و جواب‌های سربالا می‌دهند.
اما چند ساعت بعد به طور اتفاقی شانس یار ما می‌شود. در گوشه‌ای از یک رستوران یک طالب با موهای باز و ریش مجعد چمباتمه زده و با چشم‌های نیمه‌‌بسته به تلویزیونی که در گوشه رستوران است و خانم گوینده‌ای مهمترین اخبار افغانستان را می‌گوید، نگاه می‌کند. بازوی چپش بسته و به گردنش آویزان است. چه اتفاقی افتاده؟ با اشاره و خلاصه می‌گوید که کتفش شکسته است. آیا مجروح جنگی است؟ سکوت. سپس آهسته می‌گوید که اینجا نمی‌تواند حرفی بزند و برای فردا قرار می‌گذارد. آدرسش را هم دیکته می‌کند. «ملاخایل» (Mala Khail) در 30 کیلومتری شمال «کویته».
هنگامی که این طالب مجروح را صبح روز بعد ملاقات می‌کنیم، می‌گوید: «وقتی هوا سرد می‌شود، دست و شانه مجروحم درد می‌گیرد.»
نامش «ملاجانان» است، 24 ساله. متاهل و صاحب دو فرزند که از ماه‌ها پیش آنها را ندیده است. او می‌گوید که ندایی از درون به وی گفت که از آن حمله سالم بیرون نمی‌آید و او نیز قبل از عزیمت به جنگ با همه افراد روستایش خداحافظی کرد: «ما دوازده نفر بودیم و اسلحه‌های AK-47، موشک‌های ضدتانک، نارنجک‌های دستی و مواد منفجره داشتیم. می‌خواستیم یک پاسگاه پلیس را منفجر کنیم. در میانه راه به مسجدی برای نماز و استراحت رفتیم. در حال چرت زدن بودیم که صدای فریادی از سوی دهکده آمد: کافرها آمدند! ناگهان محاصره شده بودیم و در همان حال جهنم گوانتانامو در مقابل نظرمان آمد. سپس نارنجک‌ها را پرتاب کردیم. در همان حال نقشه کشیدیم که سه نفر با شلیک مسلسل پوشش بدهند تا بقیه بتوانند فرار کنند. نیم ساعت نگذشته بود که نجات پیدا کردیم، اما آن سه نفر همرزم ما به خواست خدا در همان مسجد به شهادت رسیدند.»
به گفته خودش پس از سقوط طالبان مدتی در این فکر بوده که به خانه‌اش برود و زمینش را شخم بزند و در کنار خانواده‌اش بماند. اما خیلی زود دوباره به جبهه جنگ بازگشته است و برای جنگ با دشمن قوی‌ای چون آمریکا مدتی تمرینات آمادگی مجدد را آغاز کرده است. جالب آنکه به گفته خود «ملاجانان» مربی‌های آن دوره آمادگی مجدد «برادرانی از خاورمیانه، آسیای مرکزی و چچن بوده‌اند که البته همگی آنها جزء کادر ثابت القاعده به شمار می‌آمدند.»