بنیطبا
پنجاهمین سالگشت عروج شهید نوابصفوی و همرزمانش در حالی برگزار میشود که طی سالهای گذشته شاهد مظلومیت ایشان بودیم و امسال بحمدالله با فضای جدیدی که به برکت انتخابات ریاست جمهوری و توفیق اصولگرایان پیش آمد تجلیل از این شهدا که بقول آقای دکتر احمدینژاد در دیدار با ستاد بزرگداشت و خانواده شهید عنوان کردند: "نوابصفوی وجود خود را فدای عزت اسلام کرد" بیش از گذشته صورت پذیرد. امید است اصحاب قلم در این مقطع از زوایای مختلف حرکت اصلی شهید نوابصفوی و فداییان اسلام که موجب قدرت دین و ایجاد روحیه شجاعت دینی شد و توانست در ابعاد مختلف اثرات بسیار مهمی را در پیشبرد نهضت ملیشدن صنعت نفت گردید را برای نسل جدید بازگو نمایند.
موضوعی که از شهید نواب و یارانش در این نوشته مدنظر است بازگو نمودن شمهای از رابطه عرفان و مبارزه با استفاده از سیره زندگی شهید نواب و همرزمانش و حکایت عارف بزرگوار مرحوم حاج شیخ اسماعیل دولابی است، باشد در فرصتی مناسب به این موضوع عنایت خاصی توسط پژوهشگران و نویسندگان بعمل آید.
شهید نواب در نامگذاری حرکت خود میگوید: برادران! من حضرت سیدالشهداء علیهالسلام را در خواب دیدم که بازوبندی بر دست راست من بستند، سپس با بغضی که گلویش را گرفته بود؛ ادامه میدهد، روی آن نوشته شده بود، "فدائیان اسلام".
حضرت آیتالله خزعلی در خاطرات خود در مورد شهید نواب میگوید: در زیارتهایش بسیار مهیج بود، در شبها به عبادت برمیخاست، راز و نیازی با خدای خود داشت، بعد از شهادت او سر قبرش، همسرش گفت: "بعضی از شبها دو ساعت در یک رکوع به سر میبرد".
مرحوم حاج شیخ اسماعیل دولابی خاطرهای را از روزهای آخر مبارزه شهید نواب صفوی نقل کردهاند که به شرح زیر است:
در اواخر کار مرحوم نواب صفوی و یارانش که دولت در پی دستگیری آنها بود، سه شب نواب و خلیل طهماسبی و سیدعبدالحسین و سیدمحمد واحدی در خانه ما در دولاب مخفی بودند و دستگاه با همه توانش نمیتوانست آنها را پیدا کند، دو شب اول را خودشان آمدند ولی شب سوم را من نیت کردم خودم مهمانشان کنم. لذا سر راه گوشت گرفتم و به منزل آمدم و گفتم به سیخ بکشند و منقل را هم آتش کنند و بدهند بالا تا برای مهمانهایم کباب درست کنم. ابتدا که وارد اتاق شدم نواب و همراهانش قصد داشتند به جای دیگری بروند ولی وقتی فهمیدند من علاقمندم شب را مهمان من باشند نواب به بقیه گفت حالا که حاج آقا نظرشان این است ما هم میمانیم. من با نیت اینکه چهار نفر از اصحاب ائمه(علیهمالسلام) مهمان من هستند سرم را پایین انداخته بودم و مشغول آماده کردن سفره و غذا بودم و با خود میگفتم که اینها اصحاب امام حسین(ع) مثل زهیر و بریدند که امشب مهمان من شدهاند.
نواب و رفقایش اسلحههایشان را تمیز و آماده میکردند و مواظب هم بودند که سر و صدای سلاحها من را اذیت نکند و با یکدیگر میگفتند: این چیست که آدم در رختخواب بمیرد. خوب است آدم ترق، ترق، کشته شود. من هم به آنها گفتم شما دنبال این هستید که سه چهار نفر را بکشید ولی من در پی این هستم که یک نفر زنده باقی نماند و همه بمیرند تا کسی نماند که در برابر جلوه خدا خودنمایی کند. نیمههای شب، زیر باران نواب و رفقایش رفتند. یکی دو روز بعد وقتی که من در منزل نبودم دو کامیون مامور نظامی به خانه ما ریختند و خانه را محاصره و تفتیش کردند. مادرم از سرهنگی که فرمانده آنها بود پرسیده بود چرا به خانه ما ریختهاید؟ سرهنگ در حالی که دستهایش میلرزید گفته بود دنبال دزد میگردیم. مادرم هم به او گفته بود شما فکر میکنید در خانهای که من و این دخترانم هستیم من دزد راه میدهم؟
بعد از اینکه چیزی پیدا نکردند ماموران برگشتند. غرض اینکه با نیت کارهای بزرگ میتوان کرد با نیت در همه کارهای خیری که از اول خلقت تا انقراض عالم در تمام عالم انجام شده و میشود و میتوان شریک شد.