محمدرضا کربلایی
برادران اهل سنت بلوچستان، حنفی مذهب و عمدتاً متمایل به آرا و اندیشه های علمای دانش آموخته «دارالعلوم دیوبند» و اصطلاحاً «دیوبندی» هستند. «مکتب دیوبند» مشرب مذهبی بسیاری از مسلمان های شبه قاره و جنوب آسیا را تشکیل داده و بر بافت مذهبی اهل سنت منطقه تاثیر فراوان گذاشته است. دعوت به توحید و رد شرک متاثر از آموزه های عقیدتی شاه ولی الله دهلوی (1762-1702م) به عنوان بنیانگذار فکری و الهام بخش معنوی این مشرب و تشرع و پایبندی سرسختانه به احکام و اوامر و نواهی شرع از منظر فقه حنفی از ویژگی های بارز این مشرب است.
این ویژگی ها یعنی دلبستگی به توحید و شرع که می تواند منشاء وحدت و تفاهم مذاهب اسلامی باشد و به «تقریب» بینجامد گاهی از سوی مدعیان بیگانه با اصل و ذات مفاهیم متعالی مورد سوءاستفاده قرار می گیرد، آنچنان که سرکردگان گروه موسوم به «جندالله» این گونه اند. این گروه که دست به ارتکاب این جنایت وحشیانه در مسجد جامع زاهدان زدند مدعی پیروی از تعالیم علمای سلف دیوبندی شده و روحانیت اهل سنت منطقه را به انحراف از طریق استادان خویش متهم ساخته اند.
این در حالی است که حقیقت جز این است و در سنت علمای دیوبند، جهاد با کفر و استعمار آنچنان برجسته است که راه را بر هرگونه قلب حقیقت می بندد و به یاری استعمارستیزی و آزادیخواهی مستمر ایشان طی دو قرن اخیر، بی نیاز از هرگونه تجدیدنظرطلبی منفعت طلبانه، تلقی تاریخی و عالمانه ایشان از اصل «جهاد» در اسلام را به نمایش می گذارد. ادامه مطلب بخشی از سلسله مقاله های پژوهشی در تبیین بنیادگرایی در منطقه است و می تواند در ابهام زدایی از آرا و افکار هموطنان مسلمانی که در عین باور و پایبندی به آرای مذهب خویش، از تکفیر پیروان دیگر مذاهب اسلامی و ریختن خون مسلمان های بی گناه تبری جسته اند، مفید باشد. شریعتمداران پشمینه پوش با تاسیس حکومت در سرزمین پاکان - پاکستان - (1947م)، دوران تازه ای از حیات سیاسی نگاهبانان شریعت در شبه قاره را رقم زدند. ایشان نه تنها به آرزوی جهان اسلام (اهل سنت) مبنی بر احیای حکومت اسلامی پس از «الغای خلافت» در ترکیه در دهه 1920، جامه حقیقت پوشاندند، بلکه افزون بر آن توفیق یافتند در کمتر از یک قرن پس از برچیده شدن بساط حکومت 300ساله مسلمانان بر هند توسط بریتانیا (1526 هـ - 1857م)، آن را بار دیگر اما در ابعادی کوچک تر و در دو سوی شرق و غرب شبه قاره (پاکستان شرقی (بنگلادش) و پاکستان غربی) اعاده کنند.
«علمای دیوبند» که به پایان رسانیدن جهاد ناتمام - و حالادیگر نه ناکام - سیداحمد شهید (1831 - 1786م) که با پذیرش امامت جهاد علیه سلطه بریتانیا در سال 1831میلادی در میدان جنگ «بالاکوت» به شهادت رسید، را از راه پاسداری و گسترش فقاهت حنفی طی 90 سال گذشته وجهه همت خود قرار داده بودند به همراه رهبران مکتب های دیگر مانند «مودودیه»، «بویلویه» و «اهل حدیث» خود را شریک تاسیس حکومتی می دانستند که باید به اجرای شرع مقدس بر شیوه «خلافت راشده» همت کند. هرچند تفاوت برداشت های فقهی و کلامی این مکتب ها گاه آنچنان عمیق و گسترده به نظر می رسد که «تکفیرها» و نزاع های خونین را توجیه پذیر می کند، اما دست کم مدعای اشتراک بر رسالت حکومت نوپدید در «به اجرا گذاشتن بدون قید و شرط تعلیمات پیامبر اسلام در تمام جنبه های زندگی دنیوی و اخروی و پرهیز از هرگونه تفسیری از قرآن مجید که مخالف با سنت رسول اکرم و فقه حنفی باشد»، عاملی بود که مشارکت ایشان در هدایت حکومت بر راه شریعت (حنفی) را باعث شود و دوام بخشد.
جهد و کوشش بی وقفه و گسترده و اتخاذ شیوه های متفاوت، سیاست ورزی حافظان سرسخت شریعت در طول حیات حکومت پاکستان از سال 1947 را بیان و تعریف می کند. این ویژگی یعنی قرین بودن حکومت و شریعت از منظر علمای دیوبند را شاید بتوان از نگاه تاریخی ناشی از همزاد بودن این دو از ابتدای تاسیس حکومت مسلمانان در هند دانست. آنچنان که آورده اند: «مغول ها که حکومت مطلقه 300 ساله امپراتوران مغول بر هند را در سال 1526 میلادی برابر 932 هجری به دست ظهیرالدین محمد بابر پایه گذاری کردند، ترکانی اهل سنت و حنفی مذهب بودند و از علمای سمرقند و بخارا تبعیت می کردند که مرکز علوم اسلامی بود و بر فقه اسلامی بیش از هر شاخه دیگری از معارف اسلامی تکیه می کردند.» ایشان که بر جامعه «بسیار خودمختار و کثرت گرایی» فرمان می راندند و به ویژه با «حیات مذهبی متکثر مسلمانان» در شبه قاره روبه رو بودند، حکومت را ناگزیر از التفات و توجه به مقوله دین و شریعت یافتند. چه آنان که مانند «اورنگ زیب» در حمایت از مذهب حنفی تعصب ورزیدند و سختگیری می کردند و چه پادشاهانی مانند بهادرشاه اول که مذهب تشیع را اختیار کردند و چه امپراتوری مانند اکبرشاه، همگان در عمل، حکمرانی متاثر از مذهب را در پیش گرفته بودند. در این میان آنچه بیشتر دارای اهمیت است نقش علما در برابر دیانت رسمی است.
آنها که توجه به امور مذهبی و دنیوی مسلمانان را وظیفه خود می دانستند از هیچ کوششی برای تاثیرگذاری بر حکومت ها غفلت نکردند، چرا که حکومت همان قدرت و «بسط یدی» است که برای پیاده کردن احکام شریعت در جامعه بسیار لازم و ضروری است و بدون آن اسلامی کردن جامعه ناممکن به نظر می رسد. این مهم منشاء دو رویکرد در میان شریعتمداران بوده است؛ یکی نزدیک شدن به حکومت و هدایت و کنترل دیانت رسمی و دیگری در صورت فقدان حکومت اسلامی، جهاد برای تشکیل و تاسیس آن. احساس نیاز به قدرت سیاسی و حکومت برای پیشبرد منویات فقاهت و احکام شریعت می تواند گاه به غفلت از عدالت و چشم پوشی از مظالم حکومت بینجامد، آنچنان که در طول حکومت 300ساله امپراتوران مسلمان در هند، «دیانت رسمی در عمل حکمرانان را از هر گناهی مبرا دانسته بود و این کار تقریباً این نظریه را مسلم می داشت که حکمرانی - ایشان - وظیفه ای دینی - و فرهی ایزدی - به شمار می آید.» «مکتب دیوبند» تثبیت مذهب فقهی حنفی را در استمرار تلاش های علمایی جست وجو می کند که همواره موضع اصلاح گرایانه در برابر دیانت رسمی در شبه قاره اتخاذ کرده اند. البته این گونه به نظر می رسد که با «میزان» فقاهت و شریعت تا آنجا می توان به نقد دیانت رسمی مبادرت کرد که تنها باورهای فکری و مذهب فقهی حاکم دچار انحراف و مبتلابه بدعت و رفض شده باشد، وگرنه به جز نصیحت کلی سلاطین بر رعایت تقوا و عدالت، هرگز جنبشی برای مقابله با ثروت اندوزی، تجمل گرایی، خودکامگی و ظلم و استبداد پادشاهان مطلق العنان نخواهد آمد. گویا اصلاح گری دینی زعمای سلف بیشتر معطوف به اصلاح عقاید عامه و نظرات خاصه با رعایت حفظ نظم و انسجام جامعه اسلامی بوده و آگاهانه از پدید آمدن هرگونه جنبشی که ارکان سلطنت اسلامی را متزلزل کند پرهیز کرده اند.
یکی از پیشوایان اصلاح گر مورد توجه و احترام علمای دیوبند، «شیخ احمد سرهندی» است که در سال 971 هـ ولادت یافت و به جهت اهمیت اقدامات و تلاش هایش به او «مجدد هزاره دوم» لقب داده اند. با فعالیت های او بود که گرایش های مخالف مکتب حنفی چه عقایدی که اکبرشاه (وفات 1014 هجری) مروج آن بود و امکان داشت توسط جانشین اش جهانگیر بسط و گسترش یابد و چه جنبشی که با عنوان مهدویون به وسیله سیدمحمد جونپوری (910-847 هجری) به وجود آمده و تاثیر گسترده ای در شبه قاره و افغانستان گذاشته بود، مورد حمله قرار گرفت و باطل اعلام شد. همچنین او نظریه وحد ت الوجود را با ارائه نظریه «وحدت الشهود» مورد نقد قرار داد و در اثبات «عجز و ناتوانی عقل در ادراک یقینی امور غیبی و علوم ماورای عقل و معرفت صحیح ذات و صفات الهی و حقایق قطعی الثبوت» بسیار کوشید و افزون بر این از نظر برخی از ارادتمندان او «بزرگ ترین عملکرد تجدیدی حضرت مجدد این بود که به طرز بی سابقه ای تفوق و تعالی شریعت را بر طریقت اثبات و مبرهن کرد که طریقت در واقع خدمتگزار شریعت است.» شیوه تعامل وی با دیانت رسمی سرمشق علمایی قرار گرفت که پس از او وظیفه اصلاح گری در هند را در پیش گرفتند. شیوه عمل و فکر او در نامه ای که به یکی از مدیرانش نوشته آشکار می شود. او سلطان را نصیحت می کند و می نویسد: «سلطان باید متوجه مسوولیت هایش در شکل دادن به حکومتی مبتنی بر فقه اسلامی باشد. او باید از روحانیون منفعت طلبی که عامل نابسامانی دولت پیشین (اکبرشاه) بوده اند دوری کرده و به روحانیون باتقوا و از خود گذشته نزدیک شود.» شیخ احمد سرهندی اگرچه خود دو سال به دست جهانگیرشاه در زندان به سر برد، اما از نصیحت او و ملازمت رکاب به قصد اصلاح سلطنت امتناع نکرد. تلاش برای اصلاح عقاید سلطنت اسلامی، بعدها توسط شاه ولی الله دهلوی و فرزندش ادامه یافت. خالی از لطف نخواهد بود اگر به جنبش مهدویون که بزرگ ترین چالش شیخ احمد سرهندی نیز بود با تامل نظر بیفکنیم.
از موسس این جنبش، سیدمحمد جونپوری به عنوان فردی شجاع و با جرات یاد شده است که در امر به معروف و نهی از منکر شدت به خرج می داد و به همین سبب مردم زمان وی او را «اسدالعلما» نامیده بودند. درباره شیوه زندگی او نیز آورده اند که «زندگانی وی عبارت از ترک، تجرید، زهد، استغنا و قطع ماسوی الله بود و در سفر و اقامت نیز فضای زهد، ایثار، ذکر و عبادت بر محافل وی حاکم بود. غذا و آنچه داشت را به طور مساوی و بدون استثنا میان یارانش تقسیم می کرد. در حق خود و افراد خانواده اش هیچ گونه تبعیض و استثنایی اعمال نمی شد.» از این رو گروهی بر این باورند که گناه اصلی موسس مهدویون نه ادعای مهدویت - که محل تردید است - بلکه جسارت او در حمله به انحرافات اخلاقی طبقه حاکم بوده است. نتیجه آ نکه آنگاه که موقعیت انتخاب بین یک جریان فکری و جنبش اجتماعی که ادعایش ناصواب به نظر می رسد با پادشاهی که دچار انحراف عقیدتی شده است پیش آید، از دیدگاه محافظان شریعت، مدارا و تقرب به قصد اصلاح بر قدرت سیاسی ارجح است. چه امید به اصلاح آن و یاری و دیانت به اتکای قدرت آن بی آنکه نظم جامعه دچار التهاب شود، می رود. اما جنبش های اجتماعی که با سرسپردگی در برابر دیانت رسمی بیگانه اند و در برابر اوامر و نواهی محافظان شریعت نه از سر بی قیدی و اباحه گری، بلکه از روی دست یافته های دینی خود موضعی انتقادی اتخاذ می کنند، قابل اعتماد، مدارا و گفت و گو تشخیص داده نمی شوند.
«مکتب دیوبند» پیرو تعالیم شاه ولی الله دهلوی (1176-1114/ هـ- 1762-1702م) شناخته می شود. تعالیم او که متکلمی بزرگ به شمار می رود، چون بعدها توسط فرزندش شاه عبدالعزیز (1824 -1746م) و نوه اش شاه اسماعیل (1831-1781م) به یک نهضت اجتماعی و سیاسی تبدیل شد، توسط علمای دیوبند مورد اهتمام قرار گرفت تا استمرار، بسط و گسترش آن ضمانت شود. درباره او آمده: «شاه ولی الله از نظر کلامی توان علمی خود را بر تبیین توحید و شرک متمرکز کرده بود. شاه ولی الله در عربستان شاگرد شیخ ابوطاهر محمد بن ابراهیم الکردی المدنی بود. این شخص علم حدیث را نزد پدرش شیخ ابراهیم فرا گرفته بود که از ابن تیمیه دفاع می کرد و درباره او نوشته اند که «سلفی العقیده» بود. حیات شاه ولی الله با سلطنت و مسلک اورنگ زیب که در سال 1114 هجری وفات کرد همراه بود. جانشین وی «بهادر شاه اول» که تا سال 1124 هجری حکومت کرد برخلاف پدرش، مذهب تشیع را اختیار کرد. جانشین دیگر اورنگ زیب، محمدشاه بود که نزدیک به 30 سال حکومت کرد و درباره او نوشته اند «محمدشاه» اگرچه مذهب را تغییر نداد، اما مشرب و سلیقه را تغییر داد.» در دوران او بود که نادرشاه در سال 1151 هجری به سوی دهلی حرکت کرد. در این روزها شاه ولی الله 37 سال داشت و حکومت اسلامی در سراشیبی سقوط قرار گرفته بود. محمدشاه در سال 1161 هجری برابر با 1748 میلادی درگذشت و شاه عالم دوم که در سال 1173 هجری بر تخت نشست و 47 سال حکومت کرد، در سال 1764 میلادی در برابر انگلیسی ها تسلیم شد و رسماً جیره خوار آنها شد. این دوران برای شاه ولی الله و دیگر علمای دین که «حکومت» را بزرگ ترین پناه و پشتیبان شریعت دانسته و به آن دلبسته بودند، بسیار تلخ و دردناک بود. حیات سیاسی شاه ولی الله مشحون از فعالیت های شبانه روزی وی برای نجات سلطنت اسلامی از ورطه نابودی است. او به پیروی از سنت شیخ احمد سرهندی با واسطه به نصیحت ملوک همت گماشت و آن گاه که از همت ایشان ناامید شد آرزو کرد احمدشاه ابدالی پادشاه افغانستان، حکومت اسلامی هند را نجات دهد. البته برخی از منتقدان وی گفته اند: «به راستی غم انگیز است که شخصیت قدرتمند، مخلص و باکیاستی مانند شاه ولی الله از حکومتی نالایق به حکومت نالایق دیگری روی آورد تنها به این امید که آن حکومت، روش زندگی اسلامی را در پناه خود حفظ کند.» اما همه حقیقت این نیست و شاه ولی الله می کوشید بی واسطه حکومت نیز به ترویج دین بپردازد. نگارش کتاب «حجت الله البالغه» برای ارائه یک برنامه زندگی جهت عموم مردم و پاسخ به «تکلیف شرعی» ایشان و همچنین آغاز تفسیر قرآن برای آشنایی عموم با مفاهیم قرآن با همین هدف صورت گرفت. بی جهت نیست که در دوران حکومت های شریعت پناه، مهم ترین جریان فکری - دینی هند شکوفا می شود و جریان شریعت سرنوشتی برخلاف سرنوشت حکومت طی می کند. تاسیس دارالعلوم دیوبند در سال 1867 میلادی با الهام از نگاه شاه ولی الله در حفظ شریعت از راه درس، بحث، تالیف کتا ب ها و تربیت عالم دینی بدون کمک و حمایت حکومت صورت گرفت.
حکومت اورنگ زیب (1118- 1069هـ / 1707- 1658م) که به واسطه اقداماتش «محی الدین» لقب گرفت به تقویت علمای مذهب حنفی یاری رساند. همچنین او در راه مبارزه با کفر دستور ویران کردن معابد هندوها را داد و جزیه گرفتن را رسماً برقرار کرد و به این ترتیب حکومت تراز شریعت حنفی را به نمایش گذاشت. شاه ولی الله اگرچه موفق به تربیت و اصلاح جانشینان اورنگ زیب برای تکرار این دوران طلایی زندگانی علمای حنفی نشد، اما کوشید با بسط افکارش ظرفیت جامعه مسلمانان را برای تربیت چنین حاکمانی افزایش و عمق بخشد. نکته قابل توجه آنکه همان طور که شاه عبدالعزیز درباره پدر خویش گفته: «شاه ولی الله هرگز به «تکفیر» تشیع فتوا نداد». این نقطه افتراق مکتب دیوبند و تعالیم شاه ولی الله دهلوی با وهابیت است. چه بسیار در اشتباهند آنان که «دیوبندی ها» را «وهابی» می دانند. «علمای دیوبند» به لحاظ پیروی از مذهب حنفی نمی توانند مانند «وهابی» ها بیندیشند و عمل کنند و امتناع شاه ولی الله از تکفیر تشیع نیز ریشه در آموزه های فقه حنفی دارد.
نظر به اهمیت موضوع، معرفی پیشوای این مذهب ضروری است؛ ابوحنیفه نعمان بن ثابت (150-80 ه ـ / 767-699م) ایرانی تبار و متکلم صاحب نام کوفه بود که بر اثر رویارویی با پرسش پیرزنی که حکم شرع را از او پرسید و وی مجبور شد پرسش کننده را به اهل فقه ارجاع دهد، روی به آموختن فقه نهاد و در این راه تا آنجا پیش رفت که پیشوای یکی از چهار مذهب فقهی اهل سنت شد. ابوحنیفه را یکی از فقهای اصلاح گر می دانند و مذهب و روش او را «اهل رای» می نامند. او با «اهل حدیث» مخالف بود، از این رو عقاید حنفی در عراق و مغرب آن دیار به دلیل مخالفت با اصحاب حدیث شکوفا نشد.
رونق آن در مشرق زمین به ویژه در بلخ و خراسان اتفاق افتاد. شکوفایی مکتب فقهی ابوحنیفه در دوره سامانیان (281-261هـ / 999-875م) در سرزمین ماوراءالنهر به ویژه در شهرهای سمرقند، بخارا و مرو اوج گرفت.
ابوحنیفه حرکت ابراهیم بن عبدالله حسنی از امامان زیدی علیه خلافت را تایید کرد و چون منصب قضاوت را که از سوی خلیفه منصور عباسی پیشنهاد شده بود نپذیرفت به زندان افکنده و شکنجه شد و در زندان درگذشت. برخی علت زندانی شدن وی را حمایت از قیام «نفس الزکیه» علیه منصور می دانند.
پیروان ابوحنیفه، معتقد به مکتب «ارجاع» دانسته شده اند که «احدی از اهل قبله را تکفیر نمی کنند» و با جداکردن حوزه ایمان و عمل «مرتکبان گناه کبیره را از دایره ایمان خارج نمی دانند» و با خودداری از داوری درباره مرتکبان گناهان کبیره، تشخیص و آشکارشدن کافر بودن یا مومن بودن ایشان را به قیامت «ارجاع» می دهند. این تسامح مذهبی مانعی جدی بر سر راه قتل و کشتار مسلمانان به دلیل شرک یا بدعت تصور کردن اعمال و رفتار ایشان است.
«مکتب دیوبند» خود را پیرو «ابومنصور ماتریدی» (متوفای 332 هجری) نیز می داند، او که از نظر مسلک فقهی حنفی بود، معتدل تر از اشاعره می اندیشید. درباره او نوشته اند: «امام ابومنصور ماتریدی تمامی پیرایه های اضافی و مسائلی را که بر اثر ضدیت با معتزله در علم کلام و عقاید اشاعره به وجود آمده بود و اثبات و ادامه دادن این مسائل دشوار بود را از علم کلام خارج کرد و علم کلام اهل سنت را بیش از گذشته آشکار و تهذیب کرد و جامع تر و معتدل تر گردانید. مسائلی که مورد اختلاف ماتریدی ها و اشاعره بود، بیش از 30 تا 40 مورد نبود.» در «مکتب حنفی، ماتریدی و ولی اللهی دیوبند» به دلیل آنکه هم با پیروی از ابوحنیفه که در فقه او عقل پررنگ تر است و هم در طریق ماتریدی عقل از قدرت بیشتری برخوردار است و هم شاه ولی الله دهلوی به عنوان یک اندیشمند دینی به جای استفاده از حربه تکفیر، مجادله علمی را ترجیح داده است. با وجود خشونت در کلام می توان نشانه های «اعتدال» را نیز در حدی سراغ گرفت که برای اثبات تمایز میان دیدگاه ها و رفتار این مکتب با «وهابیت» کافی باشد.
در مقایسه میان شاه ولی الله دهلوی و محمدبن عبدالوهاب در تایید عقاید ابن تیمیه نیز قابل ذکر است که شاه ولی الله برخلاف محمدبن عبدالوهاب مانند ابن تیمیه بر ممنوع بودن تقلید از ائمه مذاهب اهل سنت فتوا نداد، بلکه بر تقلید از هر چهار مذهب ترغیب کرد و ثبات رای ناشی از گرایش حنفی خویش را در برابر باور نوحنبلیان بروز داد.
رفتار خشونت آمیز را با آموزه های عملی مکتب دیوبند نمی توان توجیه کرد، بلکه برعکس عملکرد گروه های افراطی که خود را پیرو مکتب دیوبند معرفی می کنند، می توان با اصول بنیادین این مکتب (حنفی، ماتریدی و ولی اللهی) نقد کرد. اشتراک عقیده در فهم توحید و شرک میان مکتب ولی اللهی و جنبش سلفیه به معنای عملکرد مشابه این دو جنبش در تحقق توحید در جامعه و زدودن شرک از عقاید و اعمال مسلمانان نیست. محمدبن عبدالوهاب با هم پیمانی با آل سعود برای پیشبرد افکار خویش، طریق اعمال خشونت را برگزید، حال آ نکه شاه ولی الله اصلاح گری خود را در قالب یک نهضت فکری سامان داد.