تاریخ انتشار : ۰۶ آبان ۱۳۸۹ - ۰۸:۴۹  ، 
شناسه خبر : ۱۷۹۸۸۲

حسین کرمانی
«پسر بچه‌ها تا وقتی پسر بچه هستند، همگی فکر می‌کنند، وقتی برزگ شدند حتماً دنیا را عوض خواهند کرد، اما وقتی بزرگ شدند به این نتیجه می‌رسند که اگر بتوانند فقط خودشان را تغییر دهند، کار بسیار بزرگی کرده‌اند.»
جملات بالا بخشی از دیالوگ فیلمی است که چند سال پیش در تلویزیون دیدم. قهرمان فیلم این جملات را درباره آرزوهای دوران نوجوانی خود به دوستش می‌گفت. قهرمانان داستان ما نیز همگی از جنس همین پسر بچه‌ها هستند. البته با این تفاوت که برای تغییر دادن دنیا صبر نکردند تا حداقل کمی بزرگ‌تر شوند. آنها در همان دوران نوجوانی و جوانی اولین حزب مسلح ایران که برای آزادی به مبارزه مسلحانه با حکومت شاه پرداخت را تشکیل دادند.
منظورم حزب ملل اسلامی است. حزبی که سال 1340 توسط چند جوان 15، 16 و 17 ساله برای براندازی حکومت شاه تاسیس شد. البته به رهبری جوان پانزده ساله‌ای به نام سیدکاظم موسوی بجنوردی. او خود حال و هوای آن روزها را چنین ترسیم می‌کند: «یک شب سرد زمستانی از بازار آهنگران تهران می‌گذشتم، فقیری را دیدم که در گوشه‌ای کز کرده بود و از سرما به خود می‌لرزید. همان جا ایستادم و به شدت گریستم. در دلم گفتم بالاخره انتقام این را خواهم گرفت. در آن زمان دیدگاه درستی درباره علل فقر و محرومیت جامعه نداشتم و به دلیل جوانی فکر می‌کردم که راه چاره را یافته‌ام. تصور می‌کردم پس از پیروزی انقلاب و سرنگونی رژیم شاه با صدور چند اعلامیه می‌توان همه محرومان را نجات داد.»
اسفندماه سال 1340 سیدکاظم به همراه تنی چند از همفکرانش پس از تصویب برنامه 65 ماده‌ای حزب که روشنگر سیاست‌های داخلی از جمله در عرصه‌های اقتصادی، قضایی، فرهنگی، اداری و نیز سیاست‌های خارجی حزب بوده کار خود را آغاز می‌کنند. «ازدیاد و تعلیم»، «استعداد» و «ظهور» سه مرحله‌ای بودند که آنها باید طی چند سال به آن دست پیدا می‌کردند البته اعضای کمیته مرکزی حزب توافق می‌کنند که اگر حزب «لو» رفت و آنها قادر به گذراندن همه مراحل استراتژیک حزب نبودند مبارزه مسلحانه را ولو با امکانات اندک در کوهستان شروع کنند.
اما آنها برای مبارزه مسلحانه که یکی از گزینه‌های احتمالی حزب بود به اسلحه نیاز داشتند. پس اعضای حزب تصمیم می‌گیرند سیدکاظم رهبر حزب به عراق برود و از آنجا اسلحه تهیه کند. او نیز عازم عراق می‌شود و با دو کلت به تهران برمی‌گردد. حالا دیگر حزب ملل اسلامی مسلح شده است. اسلحه، چیزی که کم‌کم اعضای حزب را وسوسه می‌کند. یکی از خاطرات شیرین پس از مسلح شدن حزب را سیدکاظم اینچنین توصیف می‌کند: «مظاهری و سرحدی‌زاده می‌خواستند از خانه تیمی به جایی بروند. در راه مظاهری متوجه می‌شود که اسلحه را جا گذاشته است به سرحدی‌زاده می‌گوید که برگرد و اسلحه را پیدا کن و بیاور.
سرحدی‌زاده کمی این پا و آن پا می‌کند و می‌گوید، «خودت برو اسلحه را بیاور.» در این هنگام مظاهری به سرحدی‌زاده می‌گوید: به نام حکومت اسلامی به تو دستور می‌دهم که برو و اسلحه را بیاور. اسلحه در یک جلد چرمی بود. سرحدی‌زاده می‌رود و کورمال کورمال دنیال اسلحه می‌گردد و یک لنگه کفش را به جای اسلحه می‌آورد.»
اما در همین حین با دستگیری محمدباقر صنوبری اولین عضو دستگیر شده حزب همه چیز تغییر می‌کند. محمدباقر با یکی از افراد تازه عضوگیری شده در شهر ری – نزدیکی حرم حضرت عبدالعظیم – قرار ملاقات می‌گذارد تا کیفی پر از اوراق و نشریات مربوط به حزب را به آن فرد بدهد. البته کمی بی‌احتیاطی هم می‌کند چون وقتی می‌بیند منطقه در کنترل پلیس است باز هم سر قرار می‌ایستد. صنوبری هنگام فرار از دست ماموران پلیس این بار زرنگی می‌کند و کیف را به پشت‌بام یکی از ساختمان‌ها پرتاب می‌کند اما بالاخره محاصره و دستگیر می‌شود. بعد از چندین روز که صنوبری زیر شکنجه‌های ماموران طاقت آورده بود، ماموران سرانجام نام مسئول او را در حزب می‌فهمند. به این ترتیب سیدمحمودی نیز دستگیر می‌شود. او پیش خود حساب می‌کند که براساس آموزش‌های مخفی کاری، بقیه اعضای حزب در همان 24 ساعت اول خانه تیمی را تخلیه کردند و دیگر هیچ مدرکی در آنجا وجود ندارد بنابراین بعد از یک مقاومت ظاهری که چند روز طول می‌کشد با ماموران به دفتر کمیته مرکزی حزب که در خیابان صفاری واقع شده است می‌رود و با خیال راحت کلید را به در می‌اندازد. او جلو و ماموران به دنبالش وارد خانه می‌شود، دستگاه پلی‌کپی و مدارک بسته‌بندی شده و آماده حمل در وسط اتاق به او دهن کجی می‌کنند، بی‌اختیار فریاد می‌زند: «احمق‌ها» و بی‌هوش همان جا روی زمین می‌افتد. حالا حزب لو رفته است و باید طبق برنامه مبارزه مسلحانه را آغاز کرد. اما آنها هیچ تدارکی برای رویارویی با یک خطر ناگهانی نداشتند. شاید این نکته مهمترین نقطه ضعف حزب به شمار آید. سرحدی‌زاده در خاطرات خود چنین می‌گوید: با شنیدن خبر «فاش شدن حزب» دچار بی‌خوابی و حالت عصبی شدم. هراس از پلیس و ساواک واقعی بود به این ترتیب با مسئول مستقیم خود به شمیران رفتیم. در آنجا با تعدادی جوان ناشناسی که همگی رفتارهای غیرعادی داشتند و انگار هر لحظه منتظر حادثه‌ای بودند آشنا شدم. به این ترتیب 12 نفر از اعضای حزب ملل اسلامی راهی کوهستان می‌شوند. جای دیگری برای مخفی شدن وجود ندارد. تنها خانه تیمی حزب نیز به چنگ پلیس افتاده است.
دره شاه‌آبادی (دارآباد) مقر حزب در کوهستان می‌شود. عده‌ای با روشن کردن آتش مخالفند. اما سرما نیز اجازه خاموش کردن آن را نمی‌داد. سرحدی‌زاده از فرط خستگی خوابیده است. موسوی و مظاهری در حال بحث کردن با بجنوردی اصرار دارند که باید مبارزه مسلحانه را شروع کرد. بالاخره و پس از بحث‌های طولانی تصمیم می‌گیرند که مبارزه مسلحانه را آغاز کنند. قرار می‌شود با همین دو قبضه اسلحه‌ای که دارند به یک پاسگاه ژاندارمری مثلاً پاسگاه «ازگل» حمله‌ور شوند و آنجا را خلع‌سلاح کنند سپس با سلاح‌های به غنیمت گرفته شده از طریق کوه‌های شمال تهران راهی جنگل‌های شمال کشور شوند و محل‌های امنی برای خود بیابند و در آخر اقدام به حملات پراکنده مسلحانه علیه پاسگاه‌ها و مراکز کوچک نظامی رژیم شاه کنند. در همین حین که اعضای حزب مشغول بحث درباره مبارزه مسلحانه بودند ناگهان صدای فریاد بلندی به گوش می‌رسد «از جایتان تکان نخورید و گرنه کشته می‌شوید.» رگبار مسلسل‌ها از همه سو آغاز می‌شود و در یک آن، کوهستان آرام به میدان جنگ تبدیل می‌شود. انگار ترس حکومت و پلیس از حزب ملل اسلامی خیلی بیشتر از ترس بچه‌های حزب از حکومت است. ماموران خود را برای یک جنگ تمام عیار آماده کرده‌اند و لشکر عظیمی را روانه کوهستان کرده‌اند. سرحدی‌زاده که حالا از خواب بیدار شده است فریاد می‌زند: «تیراندازی نکنید.» او به همراه اکبر اورانی اولین نفراتی هستند که به پائین آمده و خود را تسلیم می‌کنند. در این بین سیدمحمدعلی موسوی عربشاهی و عباس‌علی مظاهری با یک قبضه کلت موفق می‌شوند که فرار کنند. حالا سیدکاظم موسوی بجنوردی رهبر حزب، تنها کسی است که نه تسلیم شده و نه فرار کرده است بلکه در پناه سنگ بزرگی سنگر گرفته و با همان یک قبضه کلت خود مشغول تیراندازی به لشکر تا دندان مسلح دشمن است. این کشمکش تا ساعت پنج صبح ادامه پیدا می‌کند و پس از آن بجنوردی نیز تسلیم و دستگیر می‌شود. او خود آن لحظات را اینچنین توصیف می‌کند: چندان نمی‌ترسیدم اما گویی در خواب راه می‌رفتم همه چیز برایم همچون شبح‌های تار و مبهم بود. گلوله‌های سلاح کمری‌ام تمام شده بود، خشاب را بیرون آوردم که فشنگ‌گذاری کنم. اما اسلحه از دستم افتاد، هوا آنچنان تاریک بود که جایی را نمی‌دیدم، کورمال کورمال دستم را روی زمین لغزاندم تا شاید اسلحه را بیابم. بالاخره اسلحه را پیدا کردم و با پر کردن خشاب قوت قلب بیشتری یافتم. صدای گلوله‌ها خاموش نمی‌شد. در فاصله نه چندان دوری از بالای سر خود صدای دشمن را شنیدم. قانع شدم که دیگر کاملاً در محاصره هستم فکر کردم اگر اسیر شوم مورد شکنجه و آزار زیادی قرار خواهم گرفت. به خود گفتم حالا که باید بمیرم پس چرا خودکشی نکنم؟ همین که خواستم ماشه را بکشم آیه «خسرالدنیا والاخره» به ذهنم رسید. این اندیشه از مغزم گذشت که خودکشی در چنین شرایطی می‌تواند معلول غرور و خودخواهی باشد. به خود گفتم حالا که این زندگی را باخته‌ام نباید کاری را در آن جهان خراب کنم از خودکشی منصرف شدم و به سه مهاجمی که نزدیک من بودند، اعلام کردم تیراندازی نکنید، تسلیم می‌شوم و آنها جواب دادند از جایت تکان نخور که کشته می‌شوی. دست‌هایت را بالا کن و خودت را نشان بده. به این ترتیب رهبر حزب نیز دستگیر می‌شود. جوانانی که تعدادشان به انگشت‌های دست هم نمی‌رسد به همراه یک قبضه سلاح کمری تنها چیزی هستند که بعد از یک لشکرکشی عظیم به دست نیروهای پلیس افتاده است. مثل این که همه حیرت‌زده هستند و فکر می‌کنند نیاز به این همه لشکرکشی نبود. افراد حزب نیز مانند خرگوش‌هایی که پس از یک فرار طولانی به تله افتاده باشند به اطراف خود نگاه می‌کنند. هوا کمی روشن‌تر شده و آنها می‌بینند که پلیس مثل مور و ملخ در همه جای کوهستان حضور دارد. موجودی اینان فقط دو قبضه اسلحه بود و دیگر ایمان و عشق و جوش‌وخروش برای ادامه فعالیت آرمانی. به این ترتیب پس از چندی 55 نفر در رابطه با حزب مسلح و مخفی ملل اسلامی دستگیر و محاکمه می‌شوند. از جمله این نفرات «محمدجواد حجتی کرمانی» تنها روحانی حزب در آن زمان یک طلبه جوان بود که با مرحوم باهنر هم‌اتاقی بودند نیز دستگیر می‌شود، به هر حال اعضای حزب ملل اسلامی قدیمی‌ترین زندانیان سیاسی ایران را تشکیل می‌دهند که در سال 1342 و تنها دو سال پس از تشکیل حزب دستگیر شدند و تا سال 1357 و انقلاب اسلامی در زندان به سر می‌بردند. بعد از انقلاب و آزادی از زندان نیز اکثراً منشاء خدمات و مسئولیت‌های مهمی در جمهوری اسلامی شدند.