تاریخ انتشار : ۱۶ مهر ۱۳۹۱ - ۱۳:۱۴  ، 
شناسه خبر : ۱۸۰۷۸۱

جان پرکینس / مترجم: توحید احمدی
فصل 8 - مسیح در شکلی دیگر
خاطره دالانگ و کلمات زن زیباروی دانشجوی زبان تاثیر عمیقی بر من گذاشت. ماجرای آن شب باندونگ من را به سطح جدیدی از تفکر و احساس پرتاب کرد. واکنش های من، درحالیکه عواقب آن چه در اندونزی انجام می دادیم را کاملا درک نمی کردم، تحت تاثیر هیجانات قرار داشت و بیشتر وقت ها قادر بودم احساساتم را با تمسک به دلایلی همچون مثال های تاریخی و ضرورت بیولوژیک آرام کنم و کارمان را به عنوان جزئی از شرایط انسانی توجیه می کردم و خودم را با این استدلال که اینار، چارلی و بقیه ما تنها همان کاری را می کنند که بشر همیشه انجام می دهد، یعنی توجه به خود و خانواده هایمان، قانع می کردم.
گفتگوهایم با آن جوانان اندونزیایی من را مجبور به دیدن روی دیگر این موضوع کرد. دریافتم که نگاه خودخواهانه به سیاست خارجی به نفع نسل های آینده نیست و از منافع آنها حفاظت نمی کند. این کار همانند گزارش های سالانه ء شرکت های بزرگ و استراتژی های انتخاباتی سیاستمدارانی که سیاست خارجی را فرموله می کنند، مبتلا به نزدیک بینی است.
سرانجام معلوم شد که برای جمع آوری داده هایی که برای پیش بینی های اقتصادی ام نیاز دارم می بایستی چندین بار از جاکارتا دیدن کنم. از این فرصت برای تامل در این موضوعات و نوشتن آنها در یک رونوشت استفاده کردم. در خیابان های شهر می گشتم، به گداها پول می دادم و سعی می کردم با جذامی ها، روسپی ها و اراذل خیابانی گفتگو و ارتباط برقرار کنم.
در این بین به طبیعت کمک خارجی و نقش مشروعی که کشورهای پیشرفته ( در فرهنگ واژه های بانک جهانی DC ها) ممکن است در کاهش فقر و بدبختی در کشورهای کمتر توسعه یافته (LDCها) ایفا کنند فکر کردم. به این نکته که کمک خارجی کی صادقانه و چه هنگام حریصانه و تنها برای تامین منافع خود است اندیشیدم. در واقع شروع به طرح این سوال کردم که آیا کمک خارجی بشردوستانه است و اگر نه آیا می تواند تغییر کند. یقین داشتم که کشورهایی مثل کشور خودم می بایستی برای کمک به جهان بیمار و گرسنه قاطعانه عمل کنند اما به همان اندازه نیز شک داشتم که آیا این تنها دلیل - اگر واقعا چنین دلیلی وجود داشت - و انگیزه اصلی دخالت ما است.
مدام به سوال اصلی بر می گشتم: اگر هدف این کمک امپریالیسم باشد، آیا خیلی غلط است؟ به افرادی همچون چارلی که چنان به سیستم مان اعتقاد داشتند که به زور می خواستند آن را به بقیه جهان تحمیل کنند حسادت می کردم. شک داشتم منابع محدود جهان به تمام جهان اجازه دهد که همانند ایالات متحده در وفور زندگی کنند هر چند در خود ایالات متحده نیز میلیون ها فقیر زندگی می کردند. بعلاوه برایم کاملا واضح نبود که اصلا مردم سایر ملل می خواهند مثل ما زندگی کنند یا نه. آمارهای خود ما در مورد خشونت، افسردگی، استفاده از مواد مخدر، طلاق و جرایم دیگر نشان می دهد که با وجودیکه ما یکی از ثروتمندترین جوامع تاریخ هستیم، با این وجود شاید یکی از غمگینترین ملل نیز باشیم. چرا می بایستی از دیگران بخواهیم که از ما تقلید کنند؟
شاید کلودین در مورد همه این ها به من هشدار داده بود. دیگر مطمئن نبودم که او تلاش می کرد چه چیزی را به من بگوید. به هر حال، استدلالات عقلایی به یک طرف، اکنون آشکار شده بود که روزهای بی گناهی من سپری شده اند. در یادداشت های روزانه ام نوشتم چنین نوشتم:
آیا همه در ایالات متحده بی گناهند؟ با وجودیکه آنهایی که در لایه های بالای هرم اقتصادی قرار دارند نفع بیشتری می برند، زندگی میلیون ها تن از ما نیز - مستقیم یا غیر مستقیم - به استثمارLDC ها بستگی دارد. منابع و کار ارزانی که تقریبا تمامی انواع تجارت ما را تغذیه می کنند از جاهایی مثل اندونزی می آیند و به ندرت نیز برگشت داده می شوند. وام ها و کمک های خارجی این اطمینان را در ما ایجاد می کنند که بچه های امروز و نوه های آنها در گروگان ما خواهند بود. آنها ناچار خواهند بود به کمپانی های ما اجازه تاراج منابع طبیعی شان را بدهند و برای بازپرداخت وام های ما از آموزش، بهداشت و سایر خدمات عمومی شان بزنند. این حقیقت که کمپانی های ما بیشتر این پول را برای ساخت نیروگاه، فرودگاه و پارک های صنعتی برای آنها صرف می کنند نمی تواند توجیه کننده ء این مساله باشد. آیا این بهانه که بیشتر آمریکایی ها از این جریان بی خبرند باعث بی گناهی آنها می شود؟ شاید بی اطلاع و عمدا بی اطلاع نگه داشته شده باشند، اما بی گناه چه طور؟».
البته می بایستی با این حقیقت روبه رو می شدم که من جزو آن عده ای که فعالانه در بی اطلاعی به سر می بردند نبودم.
مفهوم جنگ مقدس جهانی گرچه عذاب دهنده بود اما هر قدر که بیشتر در این مورد فکر می کردم بیشتر به احتمال وقوع آن قانع می شدم. هر چند به نظرم می رسید که این جهاد بیش از آنکه میان مسلمانان و مسیحیان باشد می بایستی میان LDCها و DC ها اتفاق بیافتد، هر چند مسلمانان دراین جنگ در خط مقدم باشند. مایی که درDCها زندگی می کنیم استفاده کننده از منابع و آنهایی که در LDC ها زندگی می کنند، تامین کنندگان این منابع هستند. سیستمی سوداگرانه استعماری که برای تسهیل استثمار آنهایی که دارای قدرت و منابع طبیعی محدود هستند از آنهایی که دارای منابع بوده اما فاقد قدرت هستند ایجاد شده است.
نسخه ای از کتاب توینبی را همراه نداشتم اما آنقدر تاریخ می دانستم که بدانم تامین کنندگانی که به اندازه کافی استثمار شده باشند سرانجام خواهند شورید. برای فهم مدل این موضوع احتیاج به مطالعه انقلاب آمریکایی و تام پین داشتم. به یاد آوردم که بریتانیا مالیات های خود را بدین وسیله توجیه می کرد که انگلستان در حفاظت نظامی از مستعمرات در مقابل فرانسوی ها و بومیان به آنها کمک می کند. استعمارگران تفاسیر متفاوت بسیاری برای کار خود داشتند.
آنچه که توماس پین در اثر برجسته خود شعور عمومی به هم میهنان خود ارائه کرد همان چیزی بود که دوستان جوان اندونزیایی من به آن اشاره می کردند؛ ایده، اعتقاد به عدالت یک قدرت برتر و مذهب آزادی و برابری ای که کاملا با پادشاهی بریتانیا و سیستم طبقاتی نخبه گرای آن در تضاد بود. آنچه که مسلمانان ارائه می کردند مشابه ایده پین بود؛ باور به قدرت برتر و اعتقاد به اینکه کشورهای توسعه یافته حق ندارند بقیه جهان را به انقیاد و استثمار خود در آورند. آنها همانند مبارزان دوران استعمار تهدید به مبارزه در راه حقوق خود می کردند و ما همانند بریتانیای سال های 0771 چنین اقداماتی را تروریسم می نامیدیم. به نظر می رسید تاریخ تکرار می شود. به این فکر می کردم که چه می شد اگر ایالات متحده و متحدان آن تمامی پول هایی را که صرف جنگهای استعماری - همانند جنگ ویتنام - کردند برای ریشه کنی گرسنگی جهانی یا آموزش و تامین حداقل بهداشت برای همهء مردم، از جمله مردم خودمان، صرف می کردند. به این نکته فکر می کردم که اگر ما به کاهش ریشه های بدبختی و حفاظت از حوزه های آبی، جنگل ها و سایر نواحی طبیعی ای که تضمین کننده آب و هوای پاک و چیزهایی هستند که غذای روح و تن مان هستند متعهد بودیم چه تاثیری بر نسل های آینده می گذاشت. نمی توانستم باور کنم که بنیانگذاران آمریکا حق زندگی، آزادی و شادمانی را تنها برای آمریکایی ها می خواستند، پس چرا اکنون ما در حال اجرای استراتژی هایی هستیم که در جهت تقویت ارزش های امپریالیستی ای هست که آنها با آن مبارزه کردند؟
در آخرین شبی که در اندونزی بودم، از رویایی بیدار شده ، روی تخت نشستم و به سمت روشنایی چرخیدم. حس می کردم کسی دراتاق همراه من است. به مبلمان آشنای هتل کانتیننتال، پارچه های منقش و عروسک های خیمه شب بازی آویزان از دیوار خیره شدم. رویا دوباره برگشت.
مسیح را دیدم که کنارم نشسته بود. همانند همان مسیحی بود که وقتی پسر جوانی بودم، هر شب بعد از دعاهای مرسوم با او حرف می زدم. با این تفاوت که مسیح بچگی هایم بلوند بود و پوست روشن داشت، در حالیکه این مسیح با موهای مجعد مشکی و سیه چرده بود. مسیح خم شد و چیزی را روی شانه اش انداخت. انتظار یک صلیب را داشتم، اما در عوض، چیزی که دیدم محور ماشینی بود که قاب چرخی به آن متصل بود و از بالای سرش بیرون آمده بود. مسیح راست شد و خیره در چشمانم گفت :«اگر الان ظهور می کردم، من را به شکل متفاوتی می دیدی». پرسیدم «چرا». پاسخ داد «جهان تغییر کرده است».
عقربه های ساعت به من می گفت که سحر نزدیک است. می دانستم که دیگر نمی توانم بخوابم. لباس پوشیدم و با آسانسور به راهرو خالی آمدم و در باغچه های دور استخر شنا به قدم زدن پرداختم. ماه روشن بود و بوی خوش ارکیده ها در هوا پیچیده بود. روی یک صندلی راحتی لم دادم و به این فکر کردم که اینجا چه کار دارم می کنم. چرا اتفاقات زندگی من را به این مسیر کشانده است و چرا اندونزی. می دانستم که زندگی ام تغییر کرده است اما از شدت این تغییرآگاه نبودم.
بعداً من و آن همدیگر را در پاریس ملاقات و سعی کردیم آشتی کنیم. هر چند در این تعطیلات فرانسوی نیز به دعوایمان ادامه دادیم. با وجود لحظات ویژه و زیبای فراوانی که با هم داشتیم، فکر می کنم هر دویمان به این نتیجه رسیدیم که تنفر و خشم دیرینمان، به عنوان یک مانع بین ما خیلی طول کشیده بود. علاوه بر این خیلی چیزها بود که نمی توانستم به او بگویم. تنها کسی که می توانستم این چیزها را با او در میان بگذارم کلودین بود که مدام به او فکر می کردم. آن و من بعد از این که هواپیما در فرودگاه لوگان بوستون به زمین نشست هر کدام یک تاکسی به مقصد آپارتمان های مستقلمان در خلیج گرفتیم.