تاریخ انتشار : ۱۶ مهر ۱۳۹۱ - ۱۲:۳۶  ، 
شناسه خبر : ۱۸۰۷۸۲

جان پرکینس / مترجم توحید احمدی
10سال میراث دار برده فروشانی بودم که تا اعماق جنگل های آفریقا پیش رفته و مردان و زنان را در صف هایی که کشتی ها به انتظارشان ایستاده بودند ایستانده بودند. راهکار من مدرن و ماهرانه تر بود، هرگز آن تن های در حال جان کندن را نمی دیدم، بوی بدن های در حال فاسد شدن را حس نمی کردم و صدای فریاد هایی که جان می دادند را نمی شنیدم. اما شاید در تحلیل نهایی آنچه که من انجام داده بودم، از آنجائیکه خود را از جنبه های شخصی، اجساد، تن ها و فریاد ها دور نگاه داشته و جدا می کردم شیطانی تر بود.
به کشتی که لنگر انداخته بود و در مقابل مد مقاومت می کرد خیره شدم. ماری روی عرشه احتمالا در حال نوشیدن یک نوشیدنی و در انتظار این که یک بطری هم به من بدهد لم داده بود. در آن لحظه، دیدن او که در آخرین روشنایی های روز، چنین آرام و با اطمینان بود، و فکر کردن به کاری که من در قبال او و تمامی آنهایی که برای من کار میکردند و آنها را به EHM هایی تبدیل کرده بودند ناراحتم می کرد. کاری را با آنها کرده بودم که کلودین با من کرده بود اما بدون صداقت او. آنها را با ترفیع ها و ترقی ها به برده دارانی تبدیل کرده بودم که همانند من در انقیاد سیستم بودند. آنها خود برده شده بودند.
از دریا و خلیج و آسمان ارغوانی رنگ دور شدم. چشمانم را به دیوارهایی که بوسیله بردگانی که از خانه هایشان در آفریقا جدا شده بودند ساخته شده بودند بستم. سعی کردم همه این افکار را دور بریزم. هنگامی که چشمانم را باز کردم، به چوب زمخت بزرگی چشم دوخته بودم، چوبی به زخامت چوب بیسبال اما دوبرابر آن. بالا پریدم ، چوب را گرفتم و شروع به کوبیدن دیوارهای سنگی کردم. آنقدر بر دیوارها کوبیدم که از خستگی به زمین افتادم. روی چمن ها دراز کشیدم و به ابرهایی که بالای سرم جمع شده بودند خیره شدم.
بالاخره به قایق کوچک برگشتم. کنار ساحل ایستادم و به کشتی مان که برآب های لاجوردی لنگر انداخته بود نگاهی کردم و فهمیدم که چه کار باید بکنم. فهمیدم که اگر به زندگی قبلی خودم، به MAIN و هرچه که نشان دهندهء آن بود برگردم برای همیشه منحرف خواهم شد. ترفیع ها، مستمریها، بیمه ها واضافه پرداخت ها، سهام و ... هرچه قدر بیشتر می ماندم، بیرون آمدن سخت تر می شد. برده شده بودم. می توانستم همانگونه که بر آن دیوارها کوبیده بودم خودم را ملامت کنم و یا اینکه رها شوم.
دو روز بعد به بوستون برگشتم. 1 آوریل 1980به اتاق پاول پریدی رفتم و استعفا دادم.
فصل 26- مرگ رئیس جمهور اکوادور
ترک MAIN موضوع ساده ای نبود. پاول پریدی این موضوع را باور نکرد و در حالی که چشمک می زد گفت این یک «دروغ آوریل» است.
به او اطمینان دادم که جدی هستم. با یادآوری نصیحت پائولا که برای خود دشمن تراشی نکنم و کاری نکنم کسی مظنون شود که می خواهم اسرار MAIN را فاش کنم تأکید کردم که از هر کاری که MAIN برایم کرده است قدردانی می کنم اما می بایستی آن را ترک کنم. همیشه می خواستم در مورد افرادی که MAIN آنها را با من آشنا کرد، چیزهایی، البته نه سیاسی، بنویسم. گفتم که می خواهم National Geographicl و مجلات دیگر به صورت آزاد همکاری کنم و به سفر کردن ادامه بدهم. وفاداری خود را به MAIN اعلام کردم و این که در هر فرصتی از آن تعریف کنم. بالاخره، پاول پذیرفت.
بعد از آن اتفاق همه می خواستند در مورد استعفا با من صحبت کنند و به من می گفتند که چه قدر موقعیتم خوب بوده و من عقلم را از دست داده ام. فهمیدم که هیچ کس نمی خواست بپذیرد که من این کار را به اختیار خودم انجام داده ام، چرا که این باعث می شد آنها به خودشان نگاه کنند. اگر قرار باشد که من با ترک نکردنم دیوانه نباشم لابد این نشان دهنده عاقلانه بودن ماندن آنها ست. در نتیجه آسانتر این بود که به من به عنوان کسی که عقلش را از دست داده نگاه کنند.
واکنش کارمندانم ناراحت کننده تر بود. به عقیده آنها من با این کارم آنها را تنها می گذاشتم و هیچ جانشین قوی ای برای من نبود. تصمیمم را گرفته بودم و بعد از آن همه سال های دودلی، مصمم بودم زندگی ام را یک آب و جاروی اساسی بکنم.
متأسفانه، کارها کاملا خوب پیش نرفت. بلی، من دیگر شغلی نداشتم و از آنجایی که به عنوان یک شریک کمپانی مقرری دائمی نداشتم، اندوخته ام برای بازنشستگی ام کافی نبود. اگر چند سال دیگر در MAIN می ماندم ممکن بود یک میلیونر چهل ساله شوم، هر چند در سی و پنج سالگی راه زیادی تا رسیدن به این هدف داشتم. آن سال، آوریل سرد و دلتنگ کننده ای برای بوستون بود.
یک روز پاول پریدی زنگ زد و از من خواست که به دفترش بروم. «یکی از مشتریانمان تهدید کرده ما را ول می کند» و ادامه داد «آنها به این دلیل با ما شروع به کار کردند که تو مهندس ناظرشان باشی.»
خیلی در مورد این موضوع فکر کردم و هنگامی که جلوی میز پاول نشستم تصمیم خودم را گرفته بودم. دستمزدی سه برابر حقوقم در MAIN طلب کردم. برخلاف انتظارم، او موافقت کرد و من در شغل جدیدی شروع به کار کردم. برای چند سال بعد، به عنوان متخصص ناظر- غالبا برای صنایع الکتریکی آمریکایی که به دنبال تأیید پروژه های نیروگاهایشان توسط کمیسیون صنایع همگانی آمریکا بودند- با دستمزد بالا مشغول به کار بودم. یکی از مشتریان من شرکت خدمات عمومی نیوهمشایر بود. وظیفه من توجیه و امکان سنجی اقتصادی نیروگاه اتمی جنجال برانگیز سیبروک Seabrook بود.
با وجودی که دیگر مستقیما با آمریکای لاتین ارتباطی نداشتم جریانات آنجا را دنبال می کردم. به عنوان یک متخصص ناظر وقت فراغت زیادی داشتم. ارتباط خودم را با پائولا حفظ کرده و دوستی های قدیم خود را با دوستان روزهای Peace Corps اکوادور- کشوری که به ناگاه به عرصه اصلی جهان سیاست بین المللی نفتی وارد شده بود- تجدید کردم.
جیم رولدوس حرکت رو به جلویی داشت و به قول های مبارزات انتخاباتی اش وفادار بود و حمله همه جانبه ای را علیه کمپانی های نفتی آغاز کرد. به نظر می رسید که او چیزهایی را می بیند که خیلی افراد دیگر در دو طرف کانال یا نمی دیدند و یا از آن چشم می پوشیدند. او از خطر جریاناتی که جهان را به یک امپراتوری بزرگ تبدیل و نقش هموطنانش را تا حد بردگی تنزل می داد آگاه بود. هنگامی که مقالات روزنامه ها را در مورد او می خواندم، نه فقط از تعهد، که از توانایی او در درک موضوعات عمیق تر تحت تأثیر قرار می گرفتم. موضوعات عمیقی که نشان دهنده این حقیقت بود که ما در حال ورود به عصر جدیدی از سیاست جهان هستیم.
در نوامبر 1980 کارتر انتخابات ریاست جمهوری را به رونالد ریگان واگذار کرد. پیمان کانال پاناما که حاصل مذاکرات او با توریجوس بود، شرایط ایران، به ویژه گروگانگیری سفارت آمریکا و تلاش نافرجام برای نجات آنها عوامل اصلی شکست او بودند.
چیز ظریفی درحال اتفاق افتادن بود. کسی جانشین رئیس جمهوری که بزرگترین هدفش صلح جهانی و کاهش وابستگی ایالات متحده به نفت بود شده بود که اعتقاد داشت آمریکا می بایستی در رأس هرم جهانی ای قرار گیرد که بر نیروی نظامی استوار است.
کسی جانشین رئیس جمهوری که صفحات سلول های خورشیدی را بر بام کاخ سفید نصب کرده بود شد که به محض قرار گرفتن در کاخ تخم مرغی شکل دستور جمع آوری آنها را صادر کرد.
کارتر ممکن است یک سیاستمدار ناکارا بوده باشد، اما دیدگاهی داشت که با دیدگاهی که در بیانیه استقلال مان تعریف شده بود سازگار بود. در نگاهی به گذشته، او اینک بی تکلف و قدیمی به نظر می رسد، بازگشت به ایده آل هایی که این ملت را شکل داد و نیاکانمان را به دفاع از آن واداشت. در مقایسه با رئیس جمهوران پیش و پس از او، کارتر نامتعارف می نماید جهان بینی او با جهان بینی EHM ها ناسازگار بود.
از سوی دیگر ریگان قطعا بناگر یک امپراتوری جهانی بود، یک خادم شرکت سالاری. به هنگام انتخابات دریافتم که او همچون یک بازیگر هالیوودی است که دستورات خود را از بالا می گیرد و جهت خود را تشخیص می دهد. این نشانه او بود. او در خدمت کسانی بود که بین دفاتر مدیریت اجرایی کمپانی های بزرگ و هیئت مدیره بانک ها و صحن دولت های مختلف در رفت و آمد بودند. او می بایستی در خدمت کسانی می بود که در ظاهر به او خدمت می کردند ولی درواقع روسای دولت بودند- مردانی همچون معاون رئیس جمهور، جرج. اچ. دبلیو. بوش، وزیر کشور، جورج شولتز، وزیر دفاع، کاسپر وینبرگر، ریچارد چنی، ریچارد هلمز و روبرت مک نامارا. او می بایست از چیزی دفاع می کرد که آنها می خواستند؛ آمریکایی که جهان و تمام منابع آن را کنترل بکند، جهانی که گوش به فرمان فرامین آمریکا باشد، ارتشی که قوانینی که توسط آمریکا دیکته می شود را تحمیل کند و سیستم تجارت و بانکداری آمریکا را به عنوان مدیر اجرایی امپراتوری جهان پشتیبانی کند.
هنگامی که به آینده نگاه می کردم می دیدم که در حال ورود به دوره ای هستیم که برای EUMها بسیار مناسب خواهد بود. بازی دوگانه سرنوشت بود که من در چنین لحظه ای از تاریخ، خروج را انتخاب کرده بودم. واکنش من شدید و در عین حال لذت بخش تر بود. می دانستم که در زمان مناسب این کار را انجام می دادم.
برای دیدن بلند مدت گوی جادویی نداشتم اما از تاریخ یاد گرفته بودم که امپراتوری ها دوام نمی آورند و اینکه پاندول در هر دو جهت حرکت می کند. از دید من، مردانی مانند رولدوس مایه امید بودند. مطمئن بودم که رئیس جمهور جدید اکوادور، خیلی از ظرافت های اوضاع فعلی را دریافته است. مطمئن بودم که رولدوس متزلزل نخواهد شد. تنها می توانستم امیدوار باشم که شهامت او شمعی فراراه رهبران سایر کشورها باشد.