روزبه میرابراهیمی
روسیه پیش از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، سه انقلاب را به خود دید که هر سه به تعبیری نتیجه جنگ بود. انقلاب اول در سال 1905 که حاصل شکست روسیه در جنگ با ژاپن بود. و نتیجه آن برقراری دوما (پارلمان)، انقلاب دوم در اوج جنگ جهانی در فوریه 1917 رخ داد که نتیجه صدمات و خسارتهایی بود که به ملت روس تحمیل شد و البته ناکارآمدی نظام سلطنتی نیز عامل مهمی بود. و سومین انقلاب، انقلاب معروف به انقلاب اکتبر 1917 که حاصل جنگهای داخلی و کودتایی نظامی بود.
مانس اشپربر آلمانی در کتاب «یک زندگی سیاسی» درباره پیش از انقلاب استالین و بعد از آن مینویسد: «در آن زمان، صحبت از این نبود که هدف انقلاب رساندن استالین، حزب یا دستهای از حزبها و غیره به قدرت توتالیتر است و دولت هم قرار بود فوری زوال یابد. اما من به هر نوع حزب و تفکر حزبی ظنین بودم. ما برای خود اعتباری گشودیم: همه فعلها را در زمان آینده صرف کردیم و با زمان آینده حساب کردیم. میگفتیم هنوز نیست اما فردا خواهد بود... هیچ روزی فردا نیست. بلکه فردا همیشه آن چیز است که خواهد بود و در لحظهای که به حال تبدیل میشود، دیگر آنچه بوده نیست.»
به اعتراف بسیاری از محققان و صاحبنظرن مطالعات اجتماعی هیچ انقلابی به اندازه انقلاب روسیه، چه از نظر شکل و چه از نظر محتوا اجتماعی نبوده است. ظرف چند ماه در سالهای 18 – 1917 انقلاب تودههای عظیم کارگری، روستایی و سربازان به سرعت پدیدههای سرمایهداری و فئودالیسم را ریشهکن کرد و به حکومت طولانی تزارها برای همیشه پایان داد. در انقلاب اکتبر روسیه اکثر رهبران عمده انقلاب به اهداف و ایدهآلهای اصلی انقلاب یعنی سوسیالیسم و دموکراسی پرولتاریا، پایبند بودند. اما بررسی تحولات این انقلاب به روشنی نمایان میسازد که انقلاب در مدتی کوتاه از مسیر خود خارج شد و اهداف سوسیالیسم جای خود را به حکومتی متمرکز و دیکتاتوری داد. دیکتاتوری و وحشتی که همه چیز را سیاه و تاریک کرد.
قیام روستاییان از یکسو و رهبری و مبارزات شهری از سوی دیگر در شکلگیری و نتیجه انقلاب موثر و بااهمیت بود.
در تحلیل تاریخ انقلاب روسیه، عدهای حزب بلشویک را در پیروزی سریع برلیبرالیسم مورد ستایش قرار دادهاند و تعدادی نیز به شدت به آن حملهور میشوند. انقلاب روسیه از همان ابتدا و به دلیل قرار گرفتن در شرایط بحرانی، با درگیریهای سیاسی و بحرانهای اجتماعی روبهرو شد. انقلاب روسیه زمانی شکل گرفت که رژیم سلطنتی تزاری به علت درگیریهای شدید و درازمدت در جنگهای منطقهای و در نهایت شکست در جنگ اول جهانی در سراشیبی سقوط قرار گرفته بود.
از فوریه تا اکتبر سال 1917 تلاشهای فراوانی در چارچوب قانون اساسی برای رسیدن به نوعی حکومت آزاد و دموکراتیک صورت پذیرفت.
در آن شرایط، حکومتهای محلی که منصوب مجلس ملی قبل از انقلاب بودند خود را به عنوان حامیان انقلاب معرفی کرده و تصمیم به تصویب قانون اساسی جدیدی گرفتند. از سوی دیگر در برخی شهرها کارگران صنعتی و سربازان با انتخاب نمایندگانی از سوی خود، به صحنه مبارزات سیاسی وارد شدند و حکومت تزاری با شبکههایی موازی اما شورایی مواجه شد. این شبکهها متشکل بودند از اشراف، زمینداران، بورژواها و صاحبان حرف مختلف از یکسو و در سوی دیگر میدان نیز روشنفکران و نمایندگان سوسیالیستها شبکه دیگری را بنا نهادند.
حکومتهای به اصطلاح محلی که روزگاری در دست غیرسوسیالیستها بود، رفته رفته جای خود را به اتحادیه نمایندگان سوسیالیستها داد. مشکلات فراوان مملکتی راه را برای انقلاب فوریه همواره کرده بود. کارگران راهآهن به دلیل اعتصابهای پیدرپی، قادر به پشتیبانی جبهههای جنگ نبودند. رهبران لیبرال از بیلیاقتی حکومت تزاری گلهمند بودند. دولت مرکزی به دلیل گرفتار شدن در جنگ و شرایط اقتصادی ویژه، در سال 1917 ورشکسته اعلام شده بود.
مردمی که انقلاب کرده بودند، با اصرار حکومت جدید بر ادامه جنگ، نسبت به انقلاب بدبین شدند. حرکت روستاییان آغاز شد. فئودالها کنار زده شدند و مالکیت زمینهای کشاورزی به تعاونیهای روستایی سپرده شد. حکومتهای ملی فاقد ابزار و قدرت کافی برای جلوگیری از حمله انقلابیون به اشراف و فئودالها بودند.
نیروهای عظیم تودهای پس از رها شدن از سیطره دیکتاتوری دیگر حاضر به از دست دادن آزادیهای به دست آورده خود نبودند.
روستاییان به رغم کثرت جمعیت، کمترین علاقهای به برقراری نظم و قانون از خودشان نشان دادند. در چنین شرایطی موتور سریع انقلاب نیاز به مهار را احساس میکرد.
بلشویکها برای پیروزی انقلاب وارد شدند اما هم سرعت انقلاب را کند کردند و هم مسیر آن را به سمت کمونیسم تغییر دادند.
در ماه اکتبر سال 1917 آخرین بقایای حکومتهای ایالتی و ولایتی توسط بلشویکها کنار زده شد. حزب مذکور حکومت را در دست گرفت و البته با ابزار کودتا، کودتایی که به روایتی لنین در سوئیس طرحاش را آماده کرده بود. گروهی پنج نفره از جمله استالین اجرای عملیات را آغاز میکنند. بلشویکها تحت عنوان نمایندگان روستاییان، کارگران و سربازان توسط نظامیان پادگان پتروگراد، قدرت سیاسی را در کشور به دست گرفتند.
اما همیشه در تغییرات سیاسی، حفظ قدرت، سختتر از به دست آوردن است. از همان ابتدا بلشویکها با مخالفتهای فراوانی به ویژه از جانب سایر احزاب سوسیالیست مواجه شدند. در اولین فرصت انتخابات مجلس ملی را برگزار کردند ولی جالب این بود که اکثریت کرسیها را سوسیالیستها در اختیار گرفتند. بلشویکها که تحت رهبری لنین بودند، حاضر نشدند قدرتی را که از طریق کودتا کسب کرده بودند به راحتی از دست بدهند. قدرت باید حفظ میشد و حزب با طرح خود به عنوان تنها نماینده کارگران و طبقه پرولتاریا، این وظیفه را بر عهده گرفت. دولت جدید با اتکای رای مستقیم مردم وارد صحنه سیاسی کشور شد اما در عمل قدرت توسط کمیته منتخب حزب قبضه شده بود.
پس از کودتای اکتبر و با اوج گرفتن شورشها، بلشویکها با متمرکز کردن فعالیتهای سیاسی و حزبی، سعی کردند که کنترل بیشتری بر تشکیلات حکومتی اعمال کنند.
برای رویارویی با بحرانهای موجود، بلشویکها به تشکیل و تقویت یک دولت مرکزی قوی اقدام کردند. اقدامی که هم برای سرکوب شورشهای ضدانقلابی بود و هم برای برقراری نظم و قانون.
آنها به تاسیس یک سازمان پلیس نیز اقدام کردند که از آن به نام چکا (cheka) یاد میشد. پلیس امنیتی در مقابل اعمال خود، هیچگونه مسئولیتی در قبال مقامات دولتی یا حزبی نداشت و تنها در مقابل شورای مرکزی حزب کمونیست پاسخگو بود.
طی سال 1918، انقلاب روسیه درگیر فعالیتهای ضدانقلابی و شورشهای سازمانیافتهای توسط کارگران و بقایای ارتش تزاری بود. ارتش سرخ با مدیریت و فرماندهی تروتسکی و با پشتیبانیهای مادی و معنوی لنین و کمیته مرکزی حزب تشکیل شد. بلشویکها با تشکیل ارتش سرخ برای بقای خود در قدرت، بر بسیاری از آرمانهای انقلاب پشتپا زدند. تروتسکی برای کنترل هرچه بیشتر روستاییان ناراضی ارتش، افسران تزاری و نیروهای نامنظم، یک دستگاه حزبی در درون ارتش ایجاد کرد. کنترل نامحدود دولت بر اقتصاد آغاز شد. قدرت و کنترل حزب بر بخشهای عمده تجاری و صنفی همان چیزی بود که از سالهای 1921 به بعد توسط سران حزب پایهریزی شده بود. در این زمینه جرالد چالیاند (Gerard Chaliand) میگوید: «انقلاب پرولتاریا به پیروزی رسید اما نیروهای کارگر در میان آن ذوب شده و رفته رفته نابود شدند». برنامههای سیاسی بلشویکها حمایت نیروهای متمرکز و قدرتمند کارگری را جلب کرد. اما جنگهای داخلی، نیروهای کارگری را فرسوده کرد.
رژیم گذشته لاغرتر از رژیم جدید بود. دولت انقلابی از نظر تشکیلات اداری و حکومتی گستردهتر از نظام تزاری بود و تشکیلات حکومتی تزاری غیرمتمرکز بود و بیشتر از طریق انجمنها و سازمانهای مختلف با مردم و تودهها ارتباط داشت در صورتی که حزب به دلیل قدرت متمرکز خود توانسته بود رابطه مستقیم و نزدیکتری با مردم برقرار کند.
از سوی دیگر در رژیم گذشته امتیازات ویژه طبقاتی و اشرافی میراثی بود که به نسلهای بعدی میرسید، اما نظام حزبی متمرکز پس از انقلاب این امتیازات را از میان برده بود.
با نگاهی به دهههای پیش از انقلاب 1917 میتوان گفت که حکومت روسیه دستکم در زمان صلح، بهتر از دیگر حکومتها فعالیت میکرد. از زمان کاترین بزرگ تا استولیپین، بهبودهای واقعی بزرگی را میتوان در حکومت روسیه دید. اما از پیش از 1914 یک موضوع روشن است و آن این است که روسیه نمیتوانست خود را برای جنگ سازمان دهد و شکست، به ویژه در جنگ 1905، یک فروریختگی جزیی در دستگاه مدیریت داخلی برای آن به ارمغان آورد.
در روسیه، از دیرباز گروههای سازمانیافته با درجات متفاوتی از دشمنی نسبت به امور، پرورش یافته بودند. نهیلیستها، آنارشیستها، انواع سوسیالیستها، آزادیخواهان، غربستیزان و غربگرایان به روشهای گوناگون اظهار وجود میکردند.
از این رو برخی تحلیلگران تاریخ روسیه معتقدند که میتوان از ملاحظه آخرین سالهای رژیم تزاری به این نتیجه رسید که تنوع و دیدگاههای متقاطع مخالفان رژیم، خود در برپای نگه داشتن رژیم نقش موثری را ایفا کردند.
اما هرچه بود، انقلاب روسیه نیز گذر از نظامی سلطنتی بود اما در سیاهچال تاریک دیکتاتوری غوطهور شد. سیاهچالی که تا قرنها بعد از فروپاشی نیز نور تاباندن بر ابعاد آن ادامه خواهد داشت.