مفهوم خشونت
به نظر میرسد ارائه یک تعریف برای اصطلاح پرخاشگری که مورد قبول همگان باشد امکانپذیر نیست. زیرا نظرگاههای متفاوت درباره این که آیا باید پرخاشگری و خشونت را براساس نتایج ملموس و عینی آن و یا براساس نیت و مقاصد شخصی افراد تعریف کنیم باعث پدید آمدن تعریفهای متفاوتی از خشونت شده است. برخی از روانشناسان پرخاشگری را رفتاری میدانند که موجب آسیب دیگران یا بالقوه بتواند به دیگران آسیب بزند. این آسیب میتوان بدنی مانند کتک زدن، لگدزدن و گازگرفتن یا لفظی مانند ناسزاگویی و فریاد زدن و یا حقوقی مانند به زورگرفتن چیزی باشد.
ایراد تعریف فوق این است که نسبت به برخی رفتارها که پرخاشگرانه به حسای نمیآیند مانعیت ندارد. مثلاً اگر کودکی هنگام بازی، اسباببازی خود را پرتاب کند اما ناخواسته به فرد دیگری برخورد کند، رفتار وی براساس تعریف مزبور، رفتار پرخاشگرانه به حساب خواهد آمد.
تعریف دیگری که برای پرخاشگری ارایه شده است بر نیّت فرد پرخاشگر تکیه دارد. خشونت رفتاری دانسته شده که به قصد آسیب یا آزار رساندن از کسی سربزند. برخی این تعریف را مورد نقد قرار داده و گفتهاند نیت امری عینی و ملموس نیست و میتواند مورد تفسیرهای گوناگون قرار گیرد. بسیاری از محققان ترکیی از این تعاریف را پذیرفتهاند و رفتاری را که موجب آسیب دیگران گردد، خشونت میدانند. به ویژه اگر فرد بداند عمل او آسیب و آزار دیگران را به دنبال دارد.
در مقام قضاوت نسبت به تعاریف ارائه شده برای پرخاشگری، به نظر میرسد قصد و نیت در پرخاشگری دخالت دارد. هرکس با علم حضوری از نیت خود آگاه است و میتوان از راه آثار مشابه، آن را در دیگران نیز شناسایی کرد و از این جهت، وسیله قابل تفکیک از سایر نیتها حالات درونی میباشد. بدین ترتیب، اگر فرد رفتار خشنی را برای هدفی از روی عمد انجام دهد، رفتاری پرخاشگرانه تلقی میشود، چه از عواقب آن آگاه باشد و چه نباشد.
خشونت در سطح دنیا
برخلاف تصور خشونت علیه زنان خاص کشورهای عقبمانده یا در حال توسعه نیست، بلکه پیشرفتهترین کشورهای جهان نیز از تبعات خشونتهای خانگی رنج میبرند. آمارهای متعددی در این زمینه ارایه شده است. براساس آمارهای ارایه شده یکسوم زنها و دخترهایی که در کشورهای اتحادیه اروپایی زندگی می کنند، در معرض خشونت مردها قرار گرفتهاند. در بین 5 تا 25 درصد زنان آمریکایی هنگام بارداری مورد ضربوشتم همسر خود قرار میگیرند. در سایر کشورها نیز از جمله کشورهای درحال توسعه آمارهای مشابهی گزارش شده است، بطوری که در مصر 35 درصد زنان پس از ازدواج توسط همسران مورد ضربوجرح قرار میگیرند. همچنین 41 درصد زنان هندی که اقدام به خودکشی کردهاند، براثر آزار جشمی همسرانشان اقدام به این کار کردهاند و به طور میانگین 20 تا 60 درصد زنان در اکثر کشورها خشونت را گزارش می کنند. آمارهای مطرح شده همگی بیانگر این واقعیتند که خشونت علیه زنان در سرتاسر جهان عمومیت دارد.
علل خشونت
خشونت علیه زنان ترکیب مختلفی از علل گوناگون را شامل میشود. این علل از یک جامعه به یک جامعه دیگر متفاوت است. خشونت علیه زنان در جوامع پیشرفته غربی دارای علل و انگیزهها و اشکال متفاوتی است. در اینگونه جوامع، تبعات گسترش زندگی ماشینی، از بین رفتن مناسبات انسانی و عاطفی، خلاء پشتوانههای فرهنگی و معنوی، رواج فرهنگ و بینش فردگرایانه، تزلزل و سستی بنیان خانواده، رواج فسادو بیبندوباری و سوءاستفادههای جنسی، ملعبه قرار گرفتن زن به عنوان کالایی تجاری-تبلیغاتی در جهت اهداف اقتصادی و سیاسی، رواج خشونت به عنوان هنجار اجتماعی و به دنبال آن رواج جرم و جنایت موجب اعمال انواع خشونت و آزارهای روحی، جسمی، خانگی و اجتماعی بر علیه زنان میشود.
درسایر جوامع و از جمله در جامعه ما عوامل متعددی زمینهساز بروز خشونت علیه زنان میشود. از جمله عوامل مهم در این زمینه قوانین، نگرش عمومی جامعه و عدم وجود سازمانهای حمایتی از این عوامل هستند. زنان در ساختار قانونی مورد حمایت نیستند. آنها در دادگاه باید بتوانند عسروحرج خود را به اثبات برسانند. ولیکن از آنجا که خشونت انواع مختلفی چون احساسی، درونی، اجتماعی، اقتصادی، لفظی، جنسی و جسمی دارد، زنان فقط خشونت جسمی را آنهم با ارائه استاد پزشکی قانونی میتوانند به اثبات برسانند. از طرف دیگر در بسیاری مواقع اثبات عسر یا حرج با نظر قاضی است. در واقع اثبات عسر و حرج با نظر قاضی است. در واقع زنان از نظر قانونی مراحل سختی را باید پشت سر بگذارند. قوانین دیگر نیز کمتر از زنان حمایت می کند. جالب اینکه پس از شکایت زن خشونت دیده باید به همان مزل یعنی وقوع خشونت بازگردد. در بسیاری مواقع زنان بدین دلیل که بعد از طلاق نمیتوانند از فرزندان خود حمایت و نگهداری کنند، خشونت را متحمل می شوند. بسیاری از آنها مهریه خود را برای جدایی از همسر میبخشند و زنان مطلقه معمولا بعد از طلاق بیسرپناه مانده و دچار فقر میشوند.
از نظر فرهنگی زنان درساختارهای سنتی دچار مشکلات متعدد هستند. آنها کمتر درس میخوانند، از منابع اقتصادی و مالی خانواده کمتر سهم میبرند، منابع و مشاغل کمتری در دست دارند، که همه این موارد باعث می شود آنها ناچار خشونت را تحمل کنند. وقتی زنی منابعی برای تامین خود و فرزندان ندارد، در زندگی زناشویی از خود انعطاف و پذیرش بیشتری نشان میدهد. نگاه تحقیرآمیز جامعه به زنان مطلقه، عدم پذیرش و حمایت خانواده پدری و اعتقاد به اینکه باید با لباس سفید به خانه همسر رفته و با لباس سفید برگردد، نیز از عواملی هستند که تحمل خشونت را افزایش میدهند.
اکثر زنان مهارتهای کنترل خشونت را نمیدانند و از طرفی چون با این مهارتها به درستی آشنا نیستند، خود به نوعی عاملی برای تولید خشونت توسط همسرانشان میشوند. در واقع، آنها به دلیل ضعف در مهارتهای کنترل خشم، خودشان خشونت را کنترل می کنند و در نتیجه به خاطر داشتن وابستگیهای عاطفی، اقتصادی و ... به همسر و فرزندان خشونت را تحمل می کنند.
برخی از زمینههای بروز خشونت بر علیه زنان ریشه در نگرش سنتی جوامع ما دارد. برای مثال، در برخی از مناطق جنوب کشور، دختران برای ازدواج لزوما باید با پسرعموی خود ازدواج کنند یا در بدو تولد، طفل دختر برای یکی از خویشاوندان، ناف بر میشود. دیدگاههای سنتی و غیردینی غلط دیگری نظیر ضعیفه بودن زن، ناقصالعقل بودن، فاقد اختیار بودن و محدود بودن زن نیز در لابهلای فرهنگ کشورمان به چشم می خورند که نوعی خشونت علیه زنان تلقی میشوند.
از دیگر مسایل قابل توجه در این زمینه میتوان به بیبهره بودن اکثر زنان از آموزش مهارتهای زندگی اجتماعی اشاره نمود. همین نبود آموزش باعث میشود که انسانها تسلیم شرایط شوند. در افکار عمومی جامعه معمولا طلاق به عنوان نوعی ننگ و نکبت به حساب میآیدو این نوع نگرش، خود مجوزی برای تحمل رفتارهای خشونتبار همسران و وابستگان آنان نسبت به زن است. به عبارت دیگر سوختن و ساختن را بهتر از رسوایی جدایی میدانند. در محل کار و محیطهای عمومی دیگر قاعده کلی این است که هیچکس نمیتواند دیگری را بزند، هرچند هم رفتار او قابل ایراد یا تحریکآمیز باشد. اما در درون خانه چنین نیست. بسیاری از مطالعات نشان داده است که نسبت قابل توجهی از زنان و شوهرها معتقدند که در بعضی شرایط یکی از آنها حق دارد دیگری را بزند. از هر چهار زن و شوهر آمریکایی تقریبا یکی عقیده دارد که شوهر میتواند دلیل موجهی برای زدن زن داشته باشد. این نوع نگرش در اکثر فرهنگها رایج است.
از دیگر علل مهم زمینهساز خشونت توسط زنان عدم برخورداری از حمایتهای قانونی و اجتماعی کارآمد در رابطه با قربانیان خشونت است. پلیس به عنوان نیروی برقرار کننده امنیت معمولا سهی می کند از سیاست عدم مداخله در اختلافات خانواده پیروی کند. هنگامی که در موارد خشونت خانوادگی از پلیس کمک خواسته میشود معمولا مداخله خود را به آرام کردن مشاجره محدود می کنند و نه به پیگیری اتهامات و التیام آلام قربانی خشونت.
خانوادهها نیز در مقابل زن آزار دیده به صورت انفعالی عمل میکنند، گاهی اوقات که به خانه پدری باز میگردد، او را نصحیت میکنند که به سر خانه و زندگیش برگردد و این قبیل مسائل را امری ساری و جاری در بسیاری از خانوادهها قلمداد می کنند.
وضعیت کلی بهداشت و سلامت زنان جهان نشان میدهد که در سال 2003 تنها 45 کشور جهان قوانین حمایتی زنان را تصویب کردهاند. در بسیاری از کشورها هنوز هیچ قانون مناسبی برای حمایت از زنان خشونت دیده وجود ندارد. در مور دقوانین سوءاستفادههای جنسی علیه زنان تنها در 51 کشور جهان برای این برخوردها قوانین کشوری در نظر گرفتهاند و در 9 کشور آمریکا جنوبی فردی که تجاوز را انجام داده، اگر با قربانی ازدواج کند، هیچ منع قانونی نخواهد داشت. شایان ذکر است که قانونگذار در کشور ما برخورد جدیتری نسبت به اینگونه جرایم در نظر گرفته است، اما به طور کلی در کشور ما نیز خلاهای قانونی فراوانی در رابطه با حمایت از زنان خشونت دیده وجود دارد. موارد ذکر شده همگی به نوعی فقدان نسبی حمایتهای قانونی و اجتماعی را درخصوص حمایت از زنان خشونت دیده نشان میدهد.
یکی دیگر از عللی که تحمل خشونت در زنان را افزایش میدهد، ترس از پیپناه شدن یا بیخانمانی است. بررسیها نشان داده از بین زنانی که از نظر بدنی یا جنسی مورد سوءاستفاده واقع میشوند 89 درصد بیخانمان بودهاند. متاسفانه سازمانهای حمایتی در اینخصوص بسیار اندک هستند و به هیچ وجه پاسخگویی مشکل خشونت علیه زنان نیستند. ضمن اینکه سازمانهای حمایتی موجود نظیر خطوط تلفن صدای مشاور و اورژانس اجتماعی از لحاظ قانون امکان مداخله در خانواده را ندارند.
رسانهها در راس آن تلویزیون نقش فرهنگسازی مهمی در این زمینه دارند. خشونتی که از طریق برنامههای تلویزیون به کودکان منتقل شده و آموزش داده میشود در آینده موجب گرایش آنان به رفتارهای خشونتآمیز میباشد. این در حالی است که خشونتی که در حال حاضر در تلویزیون به نمایش درمیآید اصلا کنترل نمیشود. حتی این خشونت در برنامههای کودکان نیز به نمایش درمیآید. متاسفانه گاهی دیده شده بچههایی در سنین 4 یا 5 ساله از دیدن کارتونهای تلویزیون وحشتزده شدند . هنوز هم میترسند. در یک صحنه کارتون دیده میشود که شمشیر در بدن یک فرد فرو میرود تا او را از پا دربیاورد. این خشونت، تحقیر و تمسخر کلامی در اکثر فیلمهای تلویزیون دیده میشود. اینها شرایط را برای رفتارهای خشونتآمیز مهیا و تسهیل میکند.
راهکارها
پیشبینی مراکز حمایتی از قربانیان یکی از راهکارهایی است که میبایست مورد توجه قرار گیرد. اگر کودک یا زنی تحت رفتارهای نابهنجار مرد خانه قرار گیرد، مکانی برای حمایت از او وجود ندارد. در این راستا بسیاری از کشورها خطوط تلفنی تحت عنوان خطوط بحران وجود دارد که در صورت مشکل افراد بتوانند با آن تماس حاصل نمایند. همچنین در برخی از کشورهای پیشرفته مراکزی وجود دارد که افرادی را برای مشاوره به مکانهای مورد نظر میفرستند.
ما در جامعه با نوعی خشونت غیرملموس روبرو هستیم به طوری که هیچگاه از دوست داشتن زن و شوهر صحبتی به میان نمیآوریم حتی در فیلمها و سریالها کمتر به ترویج این فرهنگ توجه میشود حتی گاه دیده شده که زن و شوهرها یکدیگر را با الفاظ نامناسب صدا میکنند. لذا میبایست بر روی ترویج و گسترش این فرهنگ کار شود تا قدری از شدت خشونتها در جامعه کاسته شود.
باید از دوران کودکی آگاهیهای لازم به کودکان داده شود و یکسری آموزشها را به آنها ارایه داد. باید این فرهنگ ترویج شود که خشونت باید از راههای دیگری برای حل مشکلات استفاده کرد.
رسانههای جمعی میتوانند آموزش دهنده مفیدی باشند. نقشهای سنتی در رسانههای جمعی نیاز به تغییر دارد. دبیرستانهای مراکز بهداشتی و... میتوانند الگوهای ارتباطی سالم بین زوجین را آموزش دهند و این آموزش میتواند جزئی از آموزشهای قبل از ازدواج باشد. حمایت بیشتر از زنان در جهت اشتغال، آموزش تحصیلی و آموزش مهارت میتواند بسیار مفید باشد.
ایجاد مراکز مشاورهای که حمایت کننده زنان خشونت دیده باشند، امکان مداخله قانونی در خانواده برای زناشویی که دچار خشونت میشوند و ایجاد هماهنگیهای بین بخشی میتواند موثر واقع شود. ایجاد خانههای امن باید مورد مطالعه بیشتری قرار گیرد. در واقع نباید با ترس از اینکه طلاق افزایش پیدا کند یا ترس از عواقب دیگر، مساله را حدف کرد و این قشر آسیبدیده را که نیاز به حمایت دارند از یاد برد.
تلاش در جهت تصویب قوانین در راستای حمایت از زنان و سیستمهای تنبیهی برای مردان عامل خشونت همراه با ضمانت اجرایی نیز در این راستا اثربخش خواهد بود. همچنین رواج دادن این فرهنگ که زنان نیمی از جامعه بشری هستند و بیحرمتی به آنها اثر جبرانناپذیری روی نسل فردا خواهد گذاشت تاثیر بسزایی در جلوگیری از خشونت علیه زنان خواهد داشت.
کلام آخر
خشونت از پدیدههای رفتاری مذموم و ناپسندی است که زیبنده یک انسان نیست و در دین اسلام نیز از رفتارهای خشونتآمیز ممانعت به عمل آمده و به الفت و دوستی بین مومنان سفارش شده است. لذا میبایست با اتخاذ راهکارهای مناسب، و از بین بردن زمینههای بروز رفتارهای خشونتآمیز در جامعه، شاهد بروز این پدیده زشت غیرانسانی در روابط بین افراد نباشیم. خشونت علیه زنان به عنوان نیمه دیگر جامعه از مصادیق ناپسند خشونت در جوامع است که میبایست برای از بین بردن آن چارهاندیشیهای اساسی صورت گیرد.