تاریخ انتشار : ۰۴ ارديبهشت ۱۳۸۹ - ۱۰:۳۸  ، 
شناسه خبر : ۱۸۵۶۷۷

مهرداد خدیر/ mehrdadkhadir@yahoo.com
مهم‌ترین اصطلاح سیاسی که در هفته گذشته در محافل و اظهارنظرهای داخلی و خارجی شنیدیم و خواندیم واژه «هولوکاست» بود. مراد از «هولوکاست»، نسل‌کشی یهودیان در اردوگاه‌های کار اجباری آلمان نازی در دوران جنگ جهانی دوم است. محمود احمدی‌نژاد در حاشیه حضور خود در اجلاس کشورهای اسلامی در عربستان گفت: کشته شدن 6 میلیون یهودی در اتاق‌های گاز و نسل‌کشی آنان (هولوکاست) را مبتنی بر واقعیات تاریخی نمی‌داند اما اگر هم این ماجرا ـ که به اعتقاد او و شماری دیگر داستانی جعلی است ـ واقعیت داشته باشد و دولت‌های غربی درصدد دلجویی از یهودیان هستند می‌توانند برای جبران این قتل عام، بخشی از خاک کشورهای خود مخصوصاً یک یا چند ایالت از دو کشور آلمان و اتریش را برای تشکیل دولت یهود در اختیار آنها بگذارند و پرسید: «چرا باید هزینه جنایت واقع شده در غرب علیه یهودیان را مردم مسلمان فلسطین بپردازند؟» هر قدر اظهارات قبلی او درباره اسراییل، «آرمان‌گرایانه» توصیف شد ـ زیرا در همایش جهان بدون صهیونیسم آرزو کرده بود اسراییل از نقشه کشورهای دنیا حذف شود ـ سخنان اخیر به گونه‌ای جهت‌گیری شده که «واقع‌گرایانه» به نظر می‌رسد.
اساساً مهم‌ترین تفاوت اصول‌گرایان با محافظه‌کاران سنت‌گرا این است که از رئالیستی کردن امور هراسی ندارند، کما این که به سرعت موضعی به شدت ایده‌آلیستی و رادیکال را رئالیستی و مبتنی بر تاریخ کرد. هر چند هر دو خارج از ادبیات رسمی و عرف دیپلماتیک ارزیابی شوند پس از آن که دو کشور آلمان و اتریش سفیران ایران را فرا خواندند او کوشید در سخنرانی سیستان و بلوچستان موضوع را گسترده‌تر کند و پیشنهاد کرد اسراییل به کانادا یا آلاسکا یا هر قطعه دیگری در مغرب زمین مستقل شود و قول داد در این صورت، جمهوری اسلامی نیز از تشکیل دولت یهود حمایت خواهد کرد. در این باره از چند منظر می‌توان به ارزیابی پرداخت و نکاتی را مطرح ساخت با این توضیح ضروری که اولاً این گفتار معطوف این نکته است که آقای احمدی‌نژاد در موضع رییس جمهوری ایران و در مقام یک سیاست‌مدار چنین سخنی گفته و نقدی اگر مطرح می‌شود به سبب این شخصیت است و گرنه بدیهی است که هر صاحب نظری می‌تواند دیدگاه خود را مطرح سازد.
ثانیاً قضاوت درباره آنچه گفته خواهد آمد باید با توجه به پیش‌فرض‌ها و کلیت ماجرا باشد نه یک بخشی از آن. وجه نخست این است که «هولوکاست» یک واقعیت کاملاً مسلم تاریخی نیست که اگر بود برخی در دنیای غرب در آن تردید نمی‌کردند. دست کم بر سر رقم 6 میلیون کشته اتفاق نظر وجود ندارد. با این حال مشخص است که در ذهن بسیای از جهانیان «هولوکاست» یک واقعیت است و حاضر به قبول هیچ تردیدی در آن نیستند. البته می‌دانیم که چنین موضوعی منحصر به «هولوکاست» هم نیست. کما این که در حالی که ارامنه همه ساله سالگرد قتل عام نیاکان خود توسط اسلاف ترک‌های فعلی را گرامی می‌دارند و وسیع‌ترین تظاهرات را علیه دولت ترکیه برگزار می‌کنند، برخی هم آمار و ارقام ارایه شده درباره میزان تلفات را غیر واقعی می‌دانند.
دولت ترکیه نیز به جای تبری جستن از آن انتساب به عثمانی، به گونه‌ای رفتار می‌کند که انگار ارامنه از یک افسانه سخن می‌گویند و دچار توهم شده‌اند. سال‌ها پیش رونالد ریگان رییس جمهوری وقت آمریکا هم مطلقاً حاضر به تایید این واقعه نشد. چرا راه دور برویم؟ در همین سال‌های اخیر و در خود آمریکا نیز کم نیستند که ماجرای 11 سپتامبر را ساختگی می‌دانند. یا در افغانستان وجود شخصی به نام «ملاعمر» مورد تردید است زیرا هیچ تصویری از وی وجود ندارد و برخی هم معتقدند او همان «اسامه بن لادن» است.
درباره رهبر «القاعده» هم این احتمال مطرح شده که تحت حمایت خود آمریکا باشد. اینها همه تردیدهایی است که نسبت به آنچه بدیهی‌ترین اتفاقات و گزاره‌های سیاسی و تاریخی توصیف می‌شود وجود دارد اما هیچ یک از زبان رهبران دولت‌ها بیان نمی‌شود. بلکه در سطح تحلیل‌های ژورنالیستی یا پژوهش‌های نویسندگان باقی می‌ماند. آری، کارگردان آمریکایی، اصالت یازدهم سپتامبر را زیر سوال برد و مدعی روابط خانوادگی بوش و بن‌لادن هم شد. فیلم او (فارنهایت 11/6) از جشنواره معتبر سینمایی کن نخل طلا را هم ربود اما آقای «مور» یک فیلم‌ساز است نه سیاست‌مدار. اگر این حرف را رقیب جرج بوش در انتخابات می‌زد هنگامه‌ای برپا می‌شد.
حال آن که «جای کری» می دانست که نباید چنین موضوعاتی را مطرح کند. البته تردید در ماجراهایی که نزد مردم و حتی خواص در زمره واقعیت‌های غیر قابل انکار تاریخی شناخته می‌شوند همواره بحث برانگیز بوده است. مردم و خواص حتی نسبت به اسطوره‌ها نیز حساسیت دارند چه رسد به آن که واقعیت تاریخی بپندارند. فراموش نکرده‌ایم که احمد شاملو شاعر بزرگ معاصر در یک سخنرانی در آمریکا، داستان فریدون و ضحاک و کاوه آهنگر را به گونه‌ای دیگر روایت کرد تا ثابت کند، کاوه نه یک انقلابی که یک شورشی برای بازگشت ارتجاع و سلطنت بوده است و اتفاقاً شخصیت مثبت ماجرا فریدون نیست بلکه ضحاک است و فردوسی را متهم به تحریف این داستان کرد. این سخنرانی موجب شد که طیف متنوعی از منتقدان در مخالفت با شاملو سخن بگویند. جالب این که در تبلیغات رسمی نیز که تا قبل از آن فردوسی در قیاس با حافظ و سعدی و مولانا جایگاه پایین‌تری داشت در دفاع از شاهنامه و فردوسی و متهم ساختن شاملو به توهین به مفاخر زبان و ادب فارسی بسیار شنیدیم.
مشروح این ماجرا و نقدی نسبتاً تخصصی را در این باره دکتر مهاجرانی در سلسله مقالاتی با عنوان «گزند باد» که بعداً به صورت کتاب منتشر شد گرد آورده است. عنوان کتاب که برگرفته از این شعر حکیم توس است که «پی افکندم از نظم کای بلند/ که از باد و باران نیاید گزند» کافی است تا نگاه نویسنده را روشن کند. با این وصف این تردید، تلنگری بود به اذهان سنتی که هر آن چه را که شنیده‌اند و از پیشینیان به ارث رسیده است غیر قابل خدشه نپندارند که این تعصب، عامی و خاص و شرقی و غربی نمی‌شناسد. گاه ساخته و پرداخته اشخاص خاص است و گاه زاد ذهن عوام الناس. هنوز که هنوز است از فتح ایران به دست سپاه اسلام روایت واحدی وجود ندارد.
بسیار شنیده‌ایم که کتاب‌های تمدن باستانی ایران را در آتش سوزاندند و آن سوتر متفکران اسلامی‌اند که منکر این ادعا هستند. مگر در همین نشریه چند سال پیش بحث مفصل و مطول و مستوفایی بر سر تمدن هخامنشی در نگرفت که یکی از اساس و ریشه و بن انکار کرده بود و دیگران پاسخ می‌دادند و بر او می‌تاختند؟ ماجراهایی که برخی واقعیت مسلم و غیر قابل انکار تاریخی می‌پندارند و بعضی دیگر آنها را افسانه می‌دانند کم نیست و «هولوکاست» تنها یک نمونه از آنهاست. مثلاً با این که از «نیل آرمسترانگ» به عنوان نخستین انسان در تاریخ بشر که پا به کره ماه گذاشته یاد می‌شود اما در این واقعه هم تردید وجود دارد و سال‌ها پیش یک خبرنگار ـ عکاس آمریکایی در تصاویر مخابره شده از فرود اولین فضانوردان «سایه»ای را مهم دانست که متعلق به پرچم نصب شده آمریکا بود در حالی که قاعدتاً در ماه نباید سایه‌ای وجود داشته باشد! این موارد ذهن نویسنده این سطور را نیز گاه به خود مشغول می‌کند اما نه این قلم نه آن عکاس آمریکایی هیچ یک رییس جمهور نیستیم و برداشت و تلقی ما در حد یک گمانه باقی می‌ماند و به سیاست هم بدل نمی‌شود.
دوم: مهم‌ترین بحث در مقوله «هولوکاست» تعداد قربانیان و قتل‌عام 6 میلیون یهودی است. این آمار در سال 1946 از سوی دادگاه نظامی در نورنبرگ و با استناد به شهادت «رودلف هس» ـ افسر نیروی مخصوص پلیس آلمان نازی (ss) ـ اعلام شد. «هس» فرمانده «آشویتس» بود. همان اردوگاهی که گفته شده اتاق‌های گاز در آن قرار داشته‌اند. پس با این حال و با وجود چنین شهادتی چرا مخالفان انکار می‌کنند؟ مهم‌ترین دلیل این است که می‌گویند شهادت «هس» تحت فشار و تهدید تبعید همسر و فرزندان او به سیبری گرفته شده است.
دیگر این که «هس» برای آن که هم از زیر فشار خارج شود و هم واقعیت به گونه‌ای به ثبت برسد از دو اردوگاه نام برده است: یکی همان «آشویتس» معروف است و دیگرری اردوگاهی به نام «ولزیک» که بررسی‌های بعدی نشان می‌دهد اصلاً وجود خارجی ندارد!
بعضی از پژوهشگران هم اصل نسل‌کشی را انکار نمی‌کنند اما در عدد 6 میلیون تردید دارند. نویسندگان دو کتاب «نابودی یهودیان اروپا» و «راه‌حل نهایی» معتقدند در این میزان اغراق شده است زیرا مطابق برآوردها تعداد کل کشته‌های یهودی زمان جنگ از 5/4 میلیون نفر فراتر نمی‌رود و نمی‌توان تصور کرد تنها 6 میلیون نفر از اتاق‌های گاز خفه شده باشند. در دادگاه بین‌المللی نورنبرگ متفقین ادعا کردند آلمان‌ها 4 میلیون نفر را در آشویتس کشته‌اند. در لوح یادبودی که در آشویتس نصب شده نیز چنین آمده است:
«چهار میلیون نفر به دست قاتلان نازی بین سال‌های 1940 تا 1945 مورد شکنجه قرار گرفته و کشته شده‌اند». پاپ ژان دوم رهبر فقید کاتولیک‌های جهان نیز در جریان بازدید خود از این مکان در سال 1979 در مقابل نشان یادبود آن ایستاد و برای 4 میلیون قربانی طلب آمرزش کرد. بدین ترتیب دست کم عدد 6 میلیون مورد اتفاق نیست و بیشتر از 4 میلیون صحبت می‌شود.
سوم: پس از اظهارات آقای احمدی‌نژاد یک روزنامه‌نگار لهستانی ـ آلمانی مقاله‌ای نوشت که ابتدا سایت «اشپیگل» آن را انعکاس داد و سپس روزنامه «دی ولت» اقدام ب انتشار آن کرد. در ایران نیز خبرگزاری مهر بخش‌هایی از مقاله را ترجمه و منتشر کرد. اما سایت فارسی بی‌بی‌سی خبر می‌دهد که نویسنده طنزپرداز است و آن قدر پیرامون یهودیان و آلمانی‌ها نوشته است که به وی لقب «وجدان معذب آلمان‌ها» را داده‌اند زیرا به تعبیر این سایت «با نوشته‌های طنزآمیز و طعن‌آلود خود نمی‌گذارند گذشته تاریخی اروپا و کشتار یهودیان به دست فراموشی سپرده شود». علت این که خبرگزاری مهر، این مطلب را جدی پنداشته این است که معلوم نیست کجای آن طنزآمیز است و کجا نیست. با این وصف تنها جمله پایانی مقاله است که به گفته بی‌بی‌سی معلوم می‌کند نوشته جدی نیست و طنز است و گرنه تمام استدلالات دیگر او جدی می‌نماید. سابقه طنزنویسی نویسنده نیز برای طنز بودن نوشته کافی نیست. مگر ابراهیم نبوی در اوج طنزهایش مقاله‌های جدی هم نمی‌نویسد؟ مثلاً کجا آن طعنه‌ای که یک‌بار به محمد قوچانی زد طنز بود؟
«هنر یک مو دست برو در» در آغاز مقاله آورده است: «حتی کسانی که از درخواست احمدی‌نژاد مبنی بر محو اسراییل از نقشه جهان چندان بر نیاشفتند. اکنون عصبانی و نگرانند. چون می‌بینند که حالا مساله گریبان خودشان را گرفته است. جهان بدون صهیونیسم شاید قابل تصور باشد اما کشوری یهودی در میانه قاره اروپا تصوری است وحشتناک که هیچ‌کس مایل نیست آن را تا پایان برای خود تجسم کند.»
چهارم: چرا رییس جمهوری جدید جمهوری اسلامی که عمر مسئولیت او به 6 ماه نیز نرسیده است چنین سخن می‌گوید؟ واقعیت این است که احمدی‌نژاد به «دیپلماسی هجومی» معتقد است. هر چند پاره‌ای چهره‌های سیاسی اظهارات او را به سبب کم‌تجربگی در عرصه بین‌المللی می‌دانند و دکتر «اودو اشتاین باخ» رییس انستیتو خاورشناسی آلمان نیز گفته است: «او در مسایل مربوط به سیاست خارجی بی‌تجربه است» اما اظهارات اخیر را نمی‌توان از جنس سخنان وی در همایش جهان بدون صهیونیسم ارزیابی کرد. اتفاقاً هر چه همایش اولی شعاری بود گفتار دومی نیست. پس چه دلیلی دارد؟ مهم‌تر از همه این است که آقای احمدی‌نژاد معتقد است هر قدر هم که کوتاه بیاییم رهایمان نمی‌کنند. پس باید تهاجم داشته باشیم. وی منتقد جدی سیاست تنش‌زدایی در دوران اصلاحات است. حداقل این که چنین راهبردی را متناسب شرایط کنونی نمی‌داند. این توجیه را هم می‌توان آورد که سیاست تنش‌زدایی آقای خاتمی مربوط به دوران قبل از رویکرد جدید آمریکا و اروپا بود. مراد از رویکرد جدید آمریکا و اروپا این است که ایالات متحده ایران را در محور شرارت قرار داد و اروپا نیز از سه سال پیش به این طرف با موضعی که بر سر پرونده هسته‌ای اتخاذ کرده نشان داده که قابل اطمینان نیست. به عبارت دیگر تنش‌زدایی را تا میانه سال 81 موجه می‌دانند که هنوز نه آمریکا ایران را یکی از اعضای محور شرارت می‌دانست و نه فشارهای اروپا در پرونده هسته‌ای تشدید شده بود.
به نظر می‌رسد آقای احمدی‌نژاد در اصطلاح فوتبالی قایل به این است که «بهترین دفاع، حمله است» و اگر در لاک دفاعی فرو برویم بیشتر به ما یورش می‌آورند. پس ما نیز متقابلاً باید حمله کنیم و این بخشی از همان دیپلماسی تهاجمی است. به عبارت دیگر احمدی‌نژاد هم می‌خواهد دفاع کند اما نه در زمین خودی و این دفاع را به زمین حریف برده و در یک سوم زمین حریف دفاع می‌کند هر چند شخص رییس دولت بی‌میل نیست گاهی «نفوذ»ی هم داشته باشد و اظهارات صریح علیه اسراییل از آن نفوذهاست. ورود به خاک دشمن برای حفاظت از مرزهای خودی یکی از استراتژی‌های نظامی است که اصطلاحاً از آن به عنوان کمربند امنیتی یاد می‌شود. اسراییل هرازگاهی از راه شمال سرزمین‌های اشغالی به جنوب لبنان تجاوز می کند تا به اصطلاح خود از درون خاک لبنان از خود دفاع کند. پس از کشتار دیپلمات‌های ایرانی در کنسول‌گری مزار شریف افغانستان نیز برخی از کارشناسان که نگران تعرض‌ طالبان به خاک ایران بودند پیشنهاد کردند ایران در خاک افغانستان نیرو مستقر کند تا اگر قرار بر درگیری با اطلبان شد این اتفاق نه در خاک ایران و استان خراسان که در خاک افغانستان رخ دهد و اصطلاحاً در مرزهای شرقی ما کمربند امنیتی ایجاد شود. مثال دیگر درباره دیپلماسی تهاجمی پیشنهاد دیگر احمدی‌نژاد در مکه است که گفت کشورهای اسلامی سازمان حقوق بشر اسلامی تشکیل دهند تا درباره نقض حقوق اقلیت‌های مسلمان در کشورهای غربی از آنها سوال کنند. در این رویکرد «مشتکیظ عنه» به جای «شاکی» می‌نشیند و «خوانده» جای «خواهان» را می‌گیرد به عبارت دیگر برای آن که بدهکارت نکنند باید طلب کاری کنی.
انگاره دیگر به باورهای احمدی‌نژاد مربوط است. او با صدای بلند و به صراحت در شهرستان زاهدان گفت: «از تمدن غرب بیزاریم». هیچ‌گاه هیچ مقامی به این صراحت از تمدن غرب این‌گونه اظهار برائت و انزجار نکرده است. درست است که گفت اگر این تمدن به معنی فساد و فقر و تبعیض و جنایت است اما «تمدن» فی نفسه حاوی مفهومی است که روش است و می‌توان دریافت. اندیشه او هیچ نسبتی با دیدگاه محمد خاتمی ندارد که موسسه بین‌المللی گفت‌و‌گوی تمدن‌ها را تاسیس کرده و درصدد راه‌اندازی دفتر اروپایی آن است. خاتمی که میان رهبر اصلاحات و رییس دولت بودن، دومی را انتخاب کرد اکنون به این بسنده کرده است که نقش آقای محمد مجتهد شبستری را ایفا کند و اینجا و آنجا از فلسفه سخن بگوید تا قدری از سوءتفاهم‌های غرب بکاهد اما اتفاقات اخیر شاید این فرصت را نیز از او بگیرد. میان بیزاری از تمدن غرب و علاقه به گفت‌و‌گو و مفاهمه با آن چقدر فاصله است؟ میان اندیشه‌ای که تمدن اسلامی را قابل احیا می‌داند و تفکری که تمدن اسلامی را جز در گذشته تاریخ نمی‌جوید و معتقد به تعدد تمدن‌ها در دوران کنونی است چه نسبتی می‌توان برقرار کرد و شگفت که یکی در تمام 8 سال گذشته خود را صدای برتبر دیپلماسی خارجی معرفی می‌کرد و دیگری در جهت عکس آن اکنون خود را مطرح می‌کند. این‌گونه اظهاران تقسیم‌بندی جدید اردوگاه سیاسی را که توسط علیرضا علوی‌تبار صورت پذیرفته تایید می‌کند که به جای استفاده از الفاظ «چپ و راست» که مناسب دهه 60 بودند و اصطلاحات «اصلاح‌طلب و محافظه‌کار» که به کار دهه 70 می‌آمدند برای دهه 80 سه طیف نواندیش، سنت‌گرا و بنیادگرا را معرفی می‌کند و البته اگر به جای بنیادگرا، اصول‌گرا به کار ببریم سوءتفاهم کمتری را برمی‌انگیزد. نواندیش در اندیشه حال است و سنت‌گرا دغدغه گذشته را دارد اما اصول‌گرایان به فردایی می‌اندیشند که با گفتمان مهدویت قابل تحقق است.
بر این اساس دیپلماسی تهاجمی به جای این که در لاک دفاعی فرو رود تا تنها از مواضع خودی دفاع کند به فتح سنگرهای دشمن می‌اندیشد. با این همه و با چند فرض، سوالاتی را می‌توان مطرح کرد. حتی با این فرض که هولوکاست افسانه‌ای بیش نیست و ساخته و پرداخته یهودیان افراطی و سیاست باز است و سخن آقای احمدی‌نژاد تماماً درست است باز باید در جست‌و‌جوی منافعی بود که بر آن مترتب است. جالب این که بر خاتمی خرده گرفته می‌شد که در مقام سیاست‌مدار ظاهر نمی‌شود و بیشتر نظریه‌پردازی می‌کند و اکنون این احمدی‌نژاد است که چنین می‌کند. البته انکار نمی‌توان کرد که او در این امر تبحر دارد که آرمان و واقعیت و موضوعات انتزاعی و ملموس و واقعی را پیوند می‌زند. کما این که از سفر او به نیویورک و شرکت در مجمع عمومی سازمان ملل دو تصویر ترسیم شده است. یکی همان ماجرا که در دیدار با آیت‌الله جوادی آملی گفته شده و احساس قرار گرفتن در هاله و حصنی از نور و دیگری حضور قاب عکس همه رهبران جهان و در حالی که جرج بوش رییس جمهوری آمریکا هم یکی از آنهاست. نمونه‌ای دیگر: سخن اول درباره اسراییل چندان که به شعار ماننده باشد و خارج از جغرافیا و خاک تصویر شود و سخن دوم که برگرفته از نکته‌ای تاریخی است. تبحر او در این است که گاه در اوج آرمان است وگاه در میانه واقعیت.
سخنرانی‌ها و موضع‌گیری‌های داخلی وی دو وجه دارد: یکی بخش ایدئولوژیک و به شدت آرمانی و دیگری وعده‌های معیشتی و کاملاً اقتصادی. مثال دیگر سفر به عربستان است که مطابق گفته‌های وزیر علوم از نحوه برخورد ملک عبدالله بسیار خرسند شده است و او شاه همان سرزمینی است که اصول‌گرایان آن را «حجاز» می‌خواندند و دستان بریده‌اش را می‌خواستند. فراموش نکنیم در شورای شهر اول، نتوانستند نام خیابان «خالد اسلامبولی» را تغییر دهند و در همین شورا و دوران شهرداری آقای احمدی‌نژاد بود که این اتفاق افتاد. رییس جمهور می‌داند چند روز دیگر مذاکرات ایران و اروپا بر سر پرونده هسته‌ای باید از سر گرفته شود اما چنین می‌گوید زیرا به دیپلماسی تهاجمی باور دارد و معتقد است کوتاه بیاییم جلوتر می‌آیند. اکنون و در این هنگامه مهم‌تر از این که هولوکاست راست است یا نه و این انتقال اسراییل به آلمان و اتریش و کانادا و آلاسکا و آمریکا قابل تحقق هست یا نیست منافعی است که از این موضع‌گیری‌ها مترتب است یا مضاری است که متوجه کشور می‌شود. استدلال دولت جدید روشن است: اولاً سخن رییس جمهوری منطقی است و اگر قابل توجه نبود جنجال نمی‌کردند. ثانیاً به جای این که مدام در موضع دفاع باشیم حمله کرده‌ایم و ناگریزند توضیح دهند. ثانیاً ایران را به عنوان نماینده کشورهای اسلامی مطرح ساخته و در دیدارهای خصوصی از این‌گونه مواضع ابراز خرسندی می‌کند. رابعاً فضای انقلابی را به کشور باز می‌‌گرداند و رکود و خمودگی را دور می‌سازد. اما در مقابل می‌توان این نکات را نیز مطرح کرد:
آیا هر واقعیت و حقیقت تاریخی را می‌توان در عرف سیاسی بیان کرد؟ اگر چنین است چرا رییس جمهور شیعه ایران این قدر گرم و صمیمی با پادشاه وهابی عربستان برخورد کرد؟ درست است که هر دو مسلمانیم ولی کیست که فاصله تشیع و وهابی‌گری را نداند؟ دیگر این که ماجرای هولوکاست دو سو دارد: یکی یهودیان که یا قربانی شدند یا نشدند. دیگری آلمان نازی که یا کشتار کردند یا نکردند. ما که جانبدار هیچ یک از دو سوی منازعه نیستیم چرا وارد این معرکه شویم؟
گفتار و رفتار رسمی جمهوری اسلامی در طول 27 سال گذشته همواره «واکنشی» بوده است و دفاعی. اما اکنون به نظر کنشی و هجومی می‌رسد. آیا این روش استمرار سیاست خارجی در تمام دولت‌ها را زیر سوال نمی‌برد؟ «جنگ» را «تحمیلی» خواندیم تا بگوییم ما آغازکننده نبودیم و آن را با عنوان «دفاع مقدس» گرامی می‌داریم تا یادآور باشیم برای جنگ، قداست قایل نیستیم. در دو جنگ اخیر خلیج‌فارس، موضع بی‌طرفی اتخاذ کردیم. با این که حمله آمریکا به دو کشور همسایه در شرق و غرب ایران را محکوم کردیم اما از دولت‌های روی کار آمده با روی باز استقبال کردیم. اینها یعنی سیاست خارجی ما ایدئولوژیک نبوده است. اگر ایدئولوژیک بود در جنگ ارمنستان و آذربایجان جانب اولی را نمی‌گرفتیم. زیرا که مردم قره‌باغ، مسلمان‌اند نه ایروان. در اختلاف پاکستان و هند بر سر کشمیر آشکارا طرف پاکستان را باید می‌گرفتیم که مردمان آن مسلمانند و ساختار سیاسی‌اش جمهوری اسلامی خوانده می‌شود اما با هندی‌ها نزدیک‌تریم تا پاکستان. اینجا نیز سیاست خارجی ایدئولوژیک نیست. اگر ایدئولوژیک بود باید اعتراض جدی‌تری می‌داشتیم نسبت به برخورد روس‌ها با چچن اینگوش یا موارد دیگر. با کدام محاسبه سیاست خارجی خود را به سمت ایدئولوژیک شدن سوق می‌دهیم؟ از سوی دیگر در تمام سال‌های گذشته تلاش شده که آمریکا و اروپا در کنار هم قرار نگیرند. اکنون اما چه در پرونده هسته‌ای و چه اظهارات ضد اسراییلی این دو یک سخن را بر زبان می‌آورند.
شخصاً در استدلال اخیر احمدی‌نژاد درباره اسراییل منطقی مستتر می‌بینم که در سخن قبلی چندان هویدا نبود. اما ایرانی‌ها اهل حساب و کتابند. پس باید چرتکه‌ای در کار باشد تا معلوم شود چه گیرمان می‌آید؟ اصطلاح «سری را که درد نمی‌کند دستمال نمی‌بندند» در اینجا نمی‌توان به کار بست که چه سرها که درد فلسطین دارد اما از چرتکه و محاسبه منافع ملی می‌توان گفت و نوشت و پرسید.
بیان دیدگاه‌ها و چنین فضاسازی‌های ذهنی را می‌توان به جامعه مدنی و خصوصاً مطبوعات سپرد. همان‌گونه که حسین شریعتمداری در عنوانی ژورنالیستی عبارت «هولوکاست، افسانه نیست» را برگزیده و مدعای خود را چنین آورده است: اولین سند مکتوب از زنده سوزاندن دسته جمعی انسان‌ها واقعه‌ای است که در یمن و قبل از ظهور اسلام به دستور «ذونواس» رخ داد و به گفته او شرح آن در سوره «بروج» قرآن هم آمده است. بدین ترتیب او از «هولوکاست» همان معنای عام نسل‌کشی را اراده می‌کند نه معنای خاص دوران جنگ دوم جهانی را.
مادام که این سخنان در حد جامعه و مطبوعات است واکنشی بر نمی‌انگیزاند. اما به دولت که می‌رسد حکایت دیگر می‌شود. پس از درگذشت امام و وجود فتوای سلمان رشدی تمام تلاش جواد لاریجانی این بود که بگوید امام در موضع رییس دولت و حکومت فتوا نداده است. مربوط به جایگاه مذهبی ایشان بوده است. همین استدلال بود که پذیرفته شد. هر که به جز آقای احمدی‌نژاد چنین سخنی می‌گفت دیگران می‌توانستند توضیح بدهند و تفسیر کنند اما سخن رییس جمهور را جز خود او نمی‌تواند توضیح دهد.
فراموش نکنیم سیاست‌مداران غربی به اتکای نخبگان جامعه مدنی از هولوکاست دفاع می‌کنند. بدون رویکرد به نخبگان، نمی‌توان جامعه را اقناع کرد. ضمن این که بیم آن میرود رییس و اعضای دولت جدید از یک سو در چنبره مسایل کلان همچون پرونده هسته‌ای و واکنش‌های جهانی به اظهاراتی از این دست گرفتار آیند و از جانب دیگر چندان دل مشغول معیشت مردمان مناطق محروم یا فرودست شوند که سیاست و اقتصاد و فرهنگ که در بخش‌های میانی در جریان است مورد غفلت قرار گیرد.
در دنیای امروز سخنانی از این دست از زبان فعالان جامعه مدنی مقبول‌تر می‌افتد تا اهل سیاست هر چند که دومی پژواک و بسامد بیشتری دارد و البته هزینه‌ای افزون‌تر.