تاریخ انتشار : ۰۶ شهريور ۱۳۸۹ - ۱۰:۴۶  ، 
شناسه خبر : ۱۸۵۶۸۴

فریبا پژوه
پس از پایان دوران ریاست جمهوری، اولین باری بود که به دیدنش می‌رفتیم.
قرارمان ساعت 12 بود ولی ازدحام همیشگی ماشین‌ها خیابان ولی‌عصر تا میدان تجریش باعث شد که دیر برسیم و بوق زدن‌های ممتد و دور زدن‌های پنهانی قانون هم هیچ کمکی برای زودتر رسیدن ما به مرد قانون نکرد. عجله داشتیم، آن قدر که خیابان ملکی و در ورودی سعدآباد به کلی فراموش‌مان شده بود. صدای قارقار کلاغ‌های سعدآباد، نوید رسیدن می‌داد. نگران بودم که این بار هم مثل هر بار در انتظار بازرسی بدنی و گیت تحویل وسایل، زمان را از دست بدهم، اما نه، انگار این بار با آدم مهمی ملاقات نداریم!
همه‌ آن بازرسی‌ها تنها به گذر از یک گیت ختم شد. حتی موبایل‌هایمان هم توانستند ما را در دیدار با خاتمی همراهی کنند. این بار تنها پس از عبور از یک در می‌شد خاتمی را دید. در را که باز کردیم، همه نشسته بودند. ما تاخیر داشتیم اما او به احترام، تمام قد ایستاده تعارف کرد و تا نشستیم آرام نگرفت. طی هفته‌های اخیر در برخی روزنامه‌ها و جراید خوانده‌ بودم که خاتمی همان تشریفات دفتر و اسکورت سابق را دارد و هیچ چیز عوض نشده اما آنچه دیدیم جز این بود. هر چه دیدم سادگی بود که از سر و کول دیوارها بالا می‌رفت و ما را به تعصب وا می‌داشت. یک اتاق معمولی، صندلی‌های معمولی، یک پذیرایی ساده، یک چای تلخ و این همه مخالفات دیدار ما بود با خاتمی. حتی به ناهار هم دعوت نشدیم!
شنیده‌ایم و دیده‌ایم که در تمامی دنیا، هرگاه مسوولی با چنین مسوولیتی از قدرت کنار می‌رود، صندلی‌هایش بزرگ‌تر می‌شوند و اتاقش رنگین‌تر، اما این بار ...
ما گلایه کردیم و خاتمی شنید. فکر می‌کردیم این بار و پس از پایان 8 سال از پس گلایه‌ها، سوال و علامت تعجب‌ها که برایش سوغات برده‌ بودیم پاسخی یا راه حلی از او می‌شنویم اما نه! باز هم سینی پر از سوغاتمان را حتی بدون شاخه گلی تحویل گرفتیم. خاتمی باز هم فقط شنید. نی‌نی چشمانش از نگرانی موج می‌زد، اما آیا این همه برای گلایه‌ها و حرف‌های ما کافی بود؟
خاتمی هم از دغدغه‌هایش گفت. دغدغه‌هایی که یکسره درد فردای وطن را تداعی می‌کرد. از خطر حاکم شدن تحجر، از این که متحجرین در ایران در انتهای صف تحجر جهانی قرار دارند، از نگرانی‌اش نسبت به این که ایران آن طور که شایسته است نباشد، از این حاکم شدن جریان متحجر زمینه گسترش سکولاریزم را پدید می‌آورد ... همه این‌ها را گفت ... و ما هم شنیدیم. ولی ما با دردهایش هم داستانیم و سعی می‌کنیم از دردهایش بکاهیم، با همانی که در چنته داریم با یک قلم، کاغذی سپید و دیگر هیچ. خاتمی از نگرانی‌هایش که می‌گفت نمی‌دانم چرا خیالم پرواز کرد به خاطرات روزهایی که نوک تیز انتقادات آشکار خاتمی بیش از مخالفانش متوجه دوستانش بود. جالب بود که این بار باز هم همین رویه را تکرار کرد: تساهل با منتقدان و انتقاد از همراهان ...!
و ناگهان وقت ملاقات تمام شد. عقربه‌های ساعت عنان بریده که می‌دویدند خبر دادند فرصت تمام شده است. خاتمی اما فرصت داشت که با همان صورت خندان و نگاه مهربان همیشگی لحظاتی را به یادگار با تک تک ما با دوربین‌هایمان ثبت کند. خاتمی رفت، بدون اسکورت، بدون اتومبیل تشریفات و بدون تیم محافظین متعدد ...
او رفت ولی این خاطره ماند که خاتمی هم اوست که سالی را در این دنیای بزرگ به خود و نظریه‌اش اختصاص داد. خاتمی هم اوست که این روزها همه دنیا او را خوب می‌شناسند و بدون پاسبورت سیاسی و دیپلماتیک برایش فرش قرمز می‌گسترانند. اما این افسوس هنوز بر ذهن سنگینی می‌کند که دو ماه پیش که پیشنهاد او را در مجمع عمومی سازمان ملل تصویب شد و افتخار دیگری را نصیب کشورم، ایران، کرد، باز هم مردم از این افتخار بی‌خبر ماندند و رسانه‌ ملی باز هم از کنار خاتمی بی‌اعتنا گذشت.