تاریخ انتشار : ۱۳ مهر ۱۳۸۹ - ۰۸:۱۶  ، 
شناسه خبر : ۱۸۵۷۳۴

اهورا فرزام
قدرت سنتی در ذات خود انتقاد را بر نمی‌تابد. افسانه‌های سیاسی را در مورد پادشاهانی که از رک‌گویی حکما و وزیران و رعیت‌های شجاع خوششان می‌آمده است و ناگهان از این رو به آن رو می‌شده‌اند دور بریزید! اینها را می‌گویند تا من و شما را ببرند توی هپروت. ذات قدرت سنتی، در هر کجای دنیای طوری است که اصولا انتقاد را بر نمی‌تابد. تمام آنهایی که در شعله‌های خشم کلیسا، در اواخر قرون وسطا سوختند گناه اصلی‌شان نقد قدرت سنتی بود. در همین ایران خودمان کم نبودند کسانی که به جرم زبان درازی به ساحت ملوکانه، نعل به کف پایشان کوبیده می‌شد. یا زبانشان را از قفا بیرون می‌کشیدند. این شد که نقد در فرهنگ سیاسی اجتماعی ایرانیان به طور کلی شکل یک ضرب‌المثل به خود گرفت که: «زبان سرخ سر سبز می‌دهد بر باد.» و به این ترتیب قدرت نیز، نقد، خصومت، براندازی و... را همه در یک مقوله جا داد تا هرگونه ساز مخالفی را به راحتی و با یک چوب، خفه کند. شاید هم به همین دلیل، حکومت شوندگان، هرگاه که توانستند، نقد و فحش و... را همه یک کاسه کردند و ریختند سر قدرت ضعیف شده، به این ترتیب در فرهنگ سیاسی این مملکت نه اعمال قدرت میانه‌رو وجود داشته و نه مخالف میانه‌رو. این دو همواره دو سر کفه ترازوی مخالفت علیه یکدیگر بوده‌اند. ولی در این میانه گویا زور و قدرت بیشتر می‌چربیده است. از رگ‌زنی در تبعید میزرا تقی‌خان تا دوختن لبهای فرخی یزدی، همگی تنها و تنها نشانگر یک چیز است: قدرت عرصه‌ای بلامنازع می‌خواهد. بدون حضور هیچ خدشه‌ای در این عرصه تا بتواند آن طور که می‌خواهد سلطه‌اش را بر تمامی ارکان جامعه پیاده کند. به قول معروف، قدرت تمامیت‌خواه است و میل به مطلق بودن دارد.
این همه اما در عرصه کلام جدی و خصومت و نقد آشکار جلوه می‌یابد. مخالفت و نقد لباس دیگری نیز دارد که همان طنز است. طنز و سیاست، رابطه‌ای دیرینه با هم دارند. شاید از همان زمانی که باب شد که هر سلطانی در دربار خود دلقکی داشته باشد که با لودگی‌هایش روح سلطان را شاد کند، رابطه طنز و سیاست شکل گرفت. رابطه‌ای که گاهی رنگ دوستی و همکاری گرفته است و گاهی رنگ خصومت و دشمنی. در برهه‌ای به همان شکل سنتی و دلقک - پادشاهی بوده است و گاهی شمشیر از رو بسته و قسم به خون خورده.
در عصر جدید با گسترش وسایل ارتباط جمعی خصوصا پس از اختراع ماشین چاپ، طنز نیز رنگ و شکل تازه یافت. از آنجایی که تاثیر هر کلامی وابستگی مستقیم دارد به گسترش انتشار آن، این اختراع در عرصه سیاست باعث شد که روابط سیاسی که تا پیش از آن تنها در جمع بزرگان، رهبران و حاکمان محدود می‌شد به عرصه اجتماع کشیده شود. در کشورهای نسبتا آزادی چون انگلستان، از همان اوان اختراع چاپ، سیاست مردمی شد و مردم کوچه و بازار گرچه نمی‌توانستند در فعالیت‌های سیاسی چون انتخابات - البته نه به شکل امروزش - شرکت کنند، اما می‌توانستند از اخبار تحرکات و حوادث سیاسی، از طریق صنعت چاپ آگاه شوند. در این میان طنز - تصویری و نوشتاری - نقش بسیار مهمی را ایفا می‌کرد. چرا که برخلاف مقالات و یادداشت‌های جدی سیاسی که معمولا از سطح فهم عوام الناس بالاتر است، زبان طنز را به دلیل استفاده از ابزار زبان کوچه و بازار، یعنی کنایه و استعاره، همگان می‌فهمند. ضمن اینکه روح لطیف طنز، برخلاف فضای خشک مفاهیم سیاسی، آن ‌قدر جذاب هست که بتواند همه نوع آدمی را به سمت خود جذب کند. به این ترتیب بود که نخستین گراورهای کاریکاتور در قرن‌های هفدهم و حتی پیش از آن به وجود آمدند و در انگلستان به راحتی روابط میان شاه، نخست وزیر و اعیان را به سخره می‌گرفتند. زبان نوشتار نیز پا به ‌پای پیش تصویر پیش می‌رفت و بی‌سوادی اکثر مردم کوچه و بازار اثری در نفوذ آن نداشت.
حکایت در ایران نیز چنین بود. هر چند فضای خفقان چنان بود که در ابتدا حتی طنز نیز فضای آزادی برای حرکت پیدا نکرد اما، کم‌کم توانست در ظلمت خفقان سیاسی جایی باز کند. تا آنجا که حتی در دوره‌های سرکوب پس از مشروطه و متعاقبا پس از کودتای 28 مرداد 32، مطبوعات طنز توانستند باقی بمانند و یا باز تجدید شوند. قدرت، به تدریج با طنز کنار می‌آمد به شکلی که بنا بر یک قرارداد نانوشته، طنزنویسان بخش‌هایی از حکومت را که معمولا شخص اول مملکت را شامل می‌شد کنار می‌گذاشتند و بقیه ارکان را از نخست وزیر گرفته تا پایین به مسلخ طنز می‌کشیدند. اما همین مساله نیز خالی از اگر و اما نبود. آنچه پیش آمد این بود که بسیاری عقیده داشتند که در فضای خفقان، این خود حکومت است که به برخی از نشریات طنز میدان عمل می‌دهد برای نقد، تا به این بهانه بتواند ادعای آزادی بیان داشته باشد. به این ترتیب، در فضایی که دهان هر انتقاد جدی، با چکمه نظامیان تا دندان مسلح رژیم پاسخ داده می‌شد، طنزنویسان صفحاتشان را با مسخره کردن فلان وکیل و بهمان سناتور سیاه می‌کردند. این طنز نیز هرگز به ریشه نمی‌زد. این طنزنویسان مجبور بودند محور توجه خود را به اموری سطحی که هر کس می‌توانست لمس کند معطوف کنند و هیچ گاه، سیاست‌های کلی نظام را که به نوعی به شخص اول مملکت و یا مساله امنیت ملی مربوط می‌شد، به قول معروف زیر اخیه نمی‌کشیدند. به این ترتیب، طنز که در برهه‌هایی به برنده‌ترین سلاح علیه دیکتاتوری تبدیل می‌شد، عملا نقش یک سوپاپ اطمینان را بازی می‌کرد برای تخلیه انرژی نفرت اجتماع از حکومت. عوام، با دیدن کاریکاتورهای مسخره امثال هویدا، در پشت و روی جلد فلان نشریه، لذت می‌بردند و با آرام شدن سیستم عصبی‌شان، می‌توانستند بهتر فراموش کنند که ساواک، یعنی چه؟! در واقع طنز در این کارکرد خود، نقش مسکن را بازی می‌کند. مسکنی که با نادیده گرفتن عوامل اصلی کمبود‌ها، بی‌عدالتی‌ها و ستم‌های سیاسی و اجتماعی، تنها به واگویه کاریکاتوری واقعیت‌هایی می‌پردازد که مردم کوچه و بازار تا بن استخوان آن را لمس می‌کنند. گفتار طنز از تریبون‌های رسمی جامعه، تنها باعث می‌شود که مردم حرفی را که خود می‌خواهند بزنند را از زبان دیگری بشنوند و از آنجا که عوام هم به هیچ عنوان ریشه‌ای نمی‌اندیشند، همین عامل تسکین سطحی آنهاست. به این ترتیب طنز در خدمت سیاست در می‌آید. به عبارت دیگر، قدرت سنتی که عملا در پی تهدید قدرت جامعه مدنی و در صورت امکان حذف آن است، به وسیله طنز موفق می‌شود تمامی جلوه‌های زشت اعمال قدرت نامحدود خود را مخفی کرده و از طرفی ادعای آزادی بیان نیز داشته باشد.
چنین فضایی، حتی می‌تواند نقد سیاسی جدی را نیز بی‌رنگ کند. هر گونه مخالفتی خارج از این چارچوب می‌تواند به آسانی سرکوب شود. مردم نیز با فضای طنز تخدیر شده‌اند، هماوا این «اغتشاش‌گری» را محکوم خواهند کرد. آنها خود نقد ریشه‌ای را پس می‌زنند، چرا که هم از آن سر در نمی‌آورند و هم اینکه آن را خطرناک می‌دانند. به عبارت دیگر، طنز همان «حرف دل» آنهاست اما نقد سیاسی جدی، حرف دل نویسنده نقد. این طور جا می‌افتد که آنهایی که جدی نقد می‌کنند و به ریشه می‌زنند دغدغه چیزهای دیگر دارند، گره خورده به روابط قدرت، اما این طنزنویسان هستند که حرف دل مردم را با شجاعت می‌زنند. به این ترتیب، طنز آن قدر منبسط می‌شود که کل فضای نقد سیاسی - اجتماعی را پر می‌کند و جا برای نقد واقعی قدرت نمی‌گذارد.
در این فضا، همان‌طور که بدیهی است، این خود قدرت سیاسی است که تعیین می‌کند چه چیزی و چگونه باید نقد شود. قدرت تعیین می‌کند که از سیاست‌هایی انتقاد شود و از چه سیاست‌هایی انتقاد نشود. حتی گاهی پیش می‌آید که برخی از سیاست‌ها، عملا به دلیل گسترش فضای طنز سیاسی اتخاذ می‌شوند. در این چارچوب، طنز سیاسی اتخاذ می‌شوند. در این چارچوب، طنز حتی می‌تواند آن قدر پیش برود که به هزل و هجو تبدیل شود؛ طنزپردازان عملا به مسخرگی بپردازند و برخی مسوولین را - که قدرت سیاسی انتخابشان می‌کند - چنان به هجو بکشند که مسوول مربوط عملا به یک دلقک عام المنفعه تبدیل شود. در چنین شرایطی، حرکتهای موازی نیز در پیش گرفته می‌شود. قبلا بسیار در مورد پوپولسم و غیر سیاسی کردن مردم صحبت شده است معمولا این کارکرد طنز با فرایند غیر سیاسی کردن مردم همراه می‌شود.
از طرفی کل تمایلات مخالف سیاسی ملت در راهروهای طنز به هرز می‌رود و از سوی دیگر نشریات رنگارنگ ورزشی، حوادث و .. روحیه مردم را هر چه بیشتر به سمت غیر سیاسی شدن سوق می‌دهند. به این ترتیب عملا کاریکاتور نخست وزیر در صفحه اول و برنامه انتقادی طنز فلان از رادیو فرد را آماده می‌کند که بپذیرد کل فضای مطبوعاتی مملکتش در چشم و ابروی فلان بازیگر سینما و روابط خصوصی فلان فوتبالیست خلاصه شود. به این ترتیب طنز سیاسی نیز به فرایندی تبدیل می‌شود موازی پروژه غیر سیاسی کردن ملت و مکمل آن!
این‌ها همه به این معنی نیست که در هر فضای بسته رسانه‌‌ای هر طنزی چنین کارکردی دارد. اما باید پذیرفت که وقتی قدرت سنتی تاب تحمل نقد را ندارد هیچ فرقی میان جدی و شوخی قائل نمی‌شود. ممکن است که شاه حال خوشی داشته باشد و به زبان درازیهای دلقکش بخندد، اما حتی در همان حال خوش هم اجازه نخواهد داد که دلقک زیاده‌روی کند. ضمن اینکه کل این صحنه شاه و دلقک و درباریانی که به ریش خودشان می‌خندند، همگی به اذن شاه برپا شده است. دلقک از زیر پای شاه تا هر جا که پایین برود را به سخره می‌گیرد اما از آن بالاتر، هرگز.
به این ترتیب طنز در فضای خفه سیاسی - رسانه‌ای و هنگامی که هیچ انتقاد جدی نمی‌تواند به گوش برسد، مطمئنا طنزی آزاد و آزادی‌بخش نیست. حتی اگر خودش هم نخواهد به مرور تبدیل به همان مخدری می‌شود که ذکرش در بالا رفت. شاهد مثال این نظریه هم نشریات طنزی هستند که در برهه‌های مختلف کار کرده‌اند. اما یک سری باید می‌رفتند و یک سری می‌توانستند بمانند. فرق میان این دو دسته طنز چه بوده است؟ اگر بناست نقد طنز جایگاه داشته باشد باید برای هر طنزی جایی باز کرد ولی...!
یک راه دیگر هم برای کشف اصیل بودن طنز هست. طنز دوران سکوت اگر بتواند همزمان با نقد قدرت با ویژگی‌های بالا، ساختارهای اجتماعی را هم به طنز بکشد، می‌توان به اصالتش امید داشت. به این ترتیب طنز به سطح سیاست می‌زند و به عمق جامعه عرف و سنت که اصولا ریشه‌های قدرت سنتی حساب می‌شوند، هدف اصلی این طنزها خواهند بود، در این کارکرد طنز ظاهرا به بیراهه رفته است اما در واقع با در جا نزدن در فضای اهدایی راس هرم قدرت از گندیدگی و تخدیر خود جلوگیری کرده، کارکرد واقعی‌اش را نشان می‌دهد و این دقیقا انتهای کار این گونه است؛ چنین طنزی در همین جا باید متوقف شود.
به طور خلاصه طنز کوبنده و منتقد، در فضایی بسته امکان ظهور ندارد. این که ظنز می‌تواند در تاریکی سیاسی مثل چراغی بدرخشد، افسانه‌ای بیش نیست.
در بی‌تحملی قدرت سنتی هیچ تفاوتی میان نقد جدی و طنز وجود ندارد.
هر دو یا باید سر سپرده شوند و یا اصلا وجود نداشته باشند.