تاریخ انتشار : ۲۸ تير ۱۳۸۹ - ۱۰:۵۴  ، 
شناسه خبر : ۱۸۶۳۵۶
نگاهی به اندیشه‌ها و زندگی دکتر فتحی شقاقی احیاگر جهاد در فلسطین
اشاره: فتحی ابراهیم عبدالعزیز شقاقی در سال 1951 م در اردوگاه رفح در نوار غزه چشم به جهان گشود. خانواده‌اش در اصل ساکن اراضی اشغالی 1948 م بودند که پس از اشغال صهیونیستی مجبور شدند به نوار غزه بروند. فتحی پسر بزرگتر خانواده بود. در پانزده سالگی مادرش را از دست داد. در دوره دبیرستان فعالیت سیاسی را در دبیرستان ‌های غزه آغاز کرد. بعدا در دانشگاه بیرزیت علوم و ریاضیات خواند و در قدس به تدریس مشغول شد تا اینکه با خانم فتحیه که مدت‌ها بعد با او از ازدواج کرد آشنا شد. سپس برای تحصیل در رشته پزشکی به مصر رفت و پس از پایان تحصیلات به قدس برگشت و به عنوان پزشک مشغول کار شد. در همین اثنا در اوایل دهه هشتاد فعالیت علمی برای تاسیس جنبش جهاد اسلامی فلسطین را آغاز کرد. بگذارید از اینجا به بعد را در یکی از مصاحبه‌های زمان حیاتش که در نشریه الاوسط 6/11/1995 چاپ شده بخوانیم:

در مدرسه، تجربه سیاسی داشتم. موضوع انشای من در مدرسه در راهنمایی و متوسطه همیشه مورد توجه معلمان بود چون به مسایل سیاسی مربوط می‌شد. به نظر معلمان، انشاهای من از فصاحت برخوردار بود. در سخنرانی‌ های صبحگاهی در مدرسه هم شرکت می‌کردم. خصوصا وقتی که گرایش ‌های ملی پیدا کرده بودم. در روزنامه دیواری هم نقش اصلی داشتم.
قطعا اوج جریان ناصری در آن زمان بر ما هم اثر گذاشته بود. من به جمال عبدالناصر به عنوان یک رهبر عرب خیلی علاقه داشتم.
گرایش به عبدالناصر این فایده را داشت که کمونیست نشدم زیرا در آن اوایل اندیشه برابری و مساوات بین افراد بشر خیلی مرا مجذوب کرده بود. همین باعث شد در مورد مکتب کمونیسم مطالب نشریه "گزیده ‌هایی برای تو" (اختر نالک) را که وزارت ارشاد مصر منتشر می‌کرد مطالعه کنم.
مقدمه کتابی را که جمال عبدالناصر علیه کمونیسم نوشته بود را هم خواندم که همین مرا از کمونیسم منصرف کرد. بنابراین فعالیت‌هایم را در چارچوب اندیشه ناصر، محدود کردم.
در سال 1996 م با دو تن از دوستان که از نظر سنی از من بزرگ‌تر بودند تشکیلات سیاسی را زیر چتر جریان ناصری تشکیل دادیم. این اولین تشکیلاتی بود که با آن همکاری می‌کردم و خیلی ساده و بی‌پیرایه بود. در این تشکیلات با حزب بازی مقابله می‌کردیم چون ناصر با اندیشه حزب گرایی مخالف بود و از آن انتقاد می‌کرد. این تشکیلات همچنان کوچک و محدود ماند تا اینکه در جریان پیچیدگی‌ها و مشکلات از هم پاشید. البته برادرانی که در آن تشکیلات همکاری داشتند بعدا به جریان اسلامی گرایش پیدا کردند.
به روش اسلامی روی آوردم
شکست سال 1967 م برای جوانانی که آرزوی آزادسازی فلسطین و بازگشت به وطن را داشتند نقطه عطفی به شمار می‌رفت. در هم شکستن عبدالناصر برای ما خیلی ناگهانی و تکان دهنده بود. تعادل ما را از ما گرفت و به کلی گیج شدیم. به یاد داریم تنها سخنان محمد حسنین هیکل (روزنامه نگار مصری) در رادیو صوت‌العرب بود که تا حدی تعادل و توازن را به ما برگرداند. او با تحلیل‌ها و تفسیرهای خود در مورد علل شکست، تا حدی نگرانی ما را بر طرف می‌کرد تا اینکه به این نتیجه رسیدیم که این نگرانی‌های کاملا بجاست و بی‌خیال شدن هم فایده‌ای ندارد. از آن زمان بود که مسیرم عوض شد و به روش اسلامی روی آوردم"
* تاثیر شما از شکست نشان می‌دهد آرمان سیاسی شما بزرگتر بوده و به شکست قانع نمی‌شدید ولی به هر حال "واقعیت" با "آرمان‌ها" تفاوت دارد. حال بگویید آیا طرح شما همه فلسطین را شامل می‌شود؟
** ببینید در آن مرحله توجیهاتی مطرح می‌شد که اصلا مرا قانع نمی‌کرد. در آن ماههایی که بسیار ناراحت و از نظر روحی آسیب دیده بودم فکر "ناصریسم" نتوانست تفسیری قانع کننده از عوامل شکست ارایه کند. نتوانست سوال‌های مرا که نوجوانی بیش نبودم به گونه‌ای قانع کننده پاسخ دهد. در حالی که در همان شرایط اندیشه اسلامی برای من قانع کننده‌تر بود."
* چه سوال‌هایی برای شما پیش آمده بود؟
** اینکه ما کی هستیم؟ چرا شکست می‌خوریم؟ چرا الان؟ چرا قبلا پیروز شدیم ولی حالا شکست خوردیم؟ اندیشه ناصری نمی‌تواند پاسخ قانع کننده به این پرسش‌ها بدهد.
اما اسلام مرا آرام کرد؛ نگاهی که کاملا به طور تصادفی با آن آشنا شدم ولی احساس کردم به من آسودگی خاطر می‌دهد. مساله فلسطین بی‌شک جنبه ملی و جنبه اسلامی عمیق دارد. پس بیرون رفتن نگاه یک فلسطینی از دایره محدود فلسطین به کل جهان اسلام به خاطر جنبه ‌اسلامی مساله فلسطین، امری طبیعی است.
همچنین باید به جنبه قومی و عربی مساله فلسطین توجه کرد. خصوصا اگر در این دایره اسلامی و عربی بتوان پاسخ ‌های واقعی برای ریشه‌یابی شکست سال 1967 پیدا کرد.
* گفتید که به طور تصادفی با اندیشه اسلامی آشنا شدید؟
** درست است که در فضای فکری ناصری رشد کرده‌ام اما در اصل از یک محیط متدین هستم. پدرم تنها پسر امام جماعت روستای اشغال شده ما در اراضی اشغالی بود. البته دینداری او در همان روش میانه خلاصه می‌شد و اینکه به نماز و قرآن توجه داشت و البته نماز خواندن در فضای دهه شصت خیلی مهم است.
پدرم مرا با اسلام آشنا کرد اما اسلام راستین را او به من نیاموخت. او یک مسلمان سنتی بود که از روح اسلام بی‌خبر بود.
البته من قبل از دهه شصت هم می‌دانستم که اسلام فقط عبادت نیست اما وقتی یکی از کتاب‌های غزالی به نام "کیف نفهم الاسلام" را خواندم تازه فهمیدم اسلام یک دنیای بزرگ است؛ دنیایی که همه زندگی را شامل می‌شود.
* این در چه زمانی بود؟
** در سال 1968 م. آثار سید قطب هم در آن دوره تاثیر عمیقی بر من داشت و این تاثیر تا مدتی باقی بود تا اینکه مطالعه انتقادی افکار و اندیشه‌ها را آغاز کردیم.
* آیا آثار سید قطب تنها عامل موثر در گرایش اسلامی شما بود؟
** عوامل بسیاری موثر بود: جنبه مذهبی خانواده و شخص خودم، فرو پاشیده شدن اندیشه‌هایی که قبلا به آنها تعلق خاطر داشتم و اینکه در پی پاسخ‌یابی برآمدم و نیز آثار غزالی و نیز آشنایی با شخصیت‌های اسلامی.
بدین ترتیب مطالعات پیگیری را در درون اندیشه اسلامی آغاز کردیم. برای ما سال 1968 م آغاز دوران گذار از اندیشه‌های ملی سکولار به اندیشه‌های گوناگون و نوین اسلامی به شمار می‌رود.
* این اندیشه‌ها را در تشکیلات خود تحقق بخشیدید؟
**"ما هر روز دیداری در همان گروه ناصری قدیمی و بر اساس زمینه‌های رمانتیک ملی برای بحث درباره مسایلی ملی داشتیم. وقتی در نیمه 1968 م با کتاب‌های اسلامی آشنا شدم منزلم شاهد بحث‌های مهمی با اعضای گروه در مورد چگونگی خروج از تفکرات ملی و پیوستن به اندیشه‌های اسلامی بود.
این بحث‌ها مدت‌ها طول کشید و یک شبه پایان نیافت. اندیشه‌ها را خیلی قوی و صریح مورد نقد قرار می‌دادیم ولی هر چه بیشتر درباره اسلام می‌خواندیم نقدهایمان در مورد مجموعه خودمان بیشتر می‌شد تا اینکه به این نتیجه رسیدیم که راهمان را عوض کنیم: از فکر ملی به اندیشه اسلامی.
یک روز پیش برادران اعلام کردم که به نتیجه قطعی رسیده‌ام که باید به اندیشه اسلامی رو بیاورم. گفتم هر کس می‌خواهد با من بیاید و از امروز برنامه‌ای نو برای مطالعه و زندگی خود خواهیم ریخت.
گروه قدیمی ما در چارچوبی جدید وارد شد. بعد وارد جزییات شدیم. دیدارهایمان را در خانه‌ام در غزه ترتیب می‌دادیم و چند فصل از کتاب‌ها را می‌خواندیم و به بحث می‌گذاشتیم و سپس با هم نماز می‌خواندیم."
* عکس العمل گروه در مقابل تصمیم شما چه بود؟
** به جز یک نفر همگی قبول کردند. آن یک نفر هم که نامش سعد ابو حشیش است از اعضای جنبش فتح است. از سوی دیگر تلاش کردم از گروه، یک تشکیلات درست کنم. با شیخ یاسین (رهبر حماس) هم آشنا شدم که در آن زمان از نظر جسمی قوی‌تر از حالا بود و تدریس می‌کرد. دیدارهایی هم با ایشان آغاز کردیم.
"انتقادهایی به جنبش اخوان المسلمین داشتیم"
* رابطه شیخ یاسین با شما آیا به عنوان ارتباط با اعضای اخوان‌ المسلمین بود؟
** ما از اخوان نبودیم. از همان اول به طور خودکار و غریزی از ورود در جنبش اخوان خودداری می‌کردیم. شیخ یاسین هم آنوقت‌ها می‌دانست که اخوان در غزه تشکیلات قوی و منسجم و پخته‌ای ندارد. ماه‌ها در مقابل فکر ذوب شدن در جنبش اخوان مقاومت کردیم اما در اواخر سال 1968 م به این نتیجه رسیدیم که عمق و پختگی لازم برای ایجاد تشکیلات مستقل را نداریم بنابراین خود به خود در اخوان وارد شدیم.
* تحت رهبری شیخ یاسین؟
** بله ولی این پیوستن به گونه ویژه‌ای بود. شاید ما اولین نسل جدیدی بودیم که پس از 1967 م خون جدیدی به رگ‌های اخوان تزریق کرد؛ نسلی که پرسش‌ هایی داشت.
من از همان آغاز می‌دانستم اخوان‌ المسلمین در قبال فعالیت ملی و سیاسی فلسطین نگرش منفی دارد. آنها در قبال عملیات فدایی موضع منفی گرفته بودند و من با این موضع‌ گیری مخالف بودم ولی چون از عمق جان به اسلام عقیده داشتم در کنارشان باقی ماندم و در عین حال رابطه‌ام را با نیروهای ملی هم حفظ کردم.
مساله دوم مساله "شیوه" بود. احساس کردم شیوه‌ای وجود ندارد. یک نوع نابسامانی در مفاهیم در جنبش اخوان وجود داشت. موضع‌ گیری سامان یافته‌ای در قبال مسایل ملی وجود نداشت. من در قبال "قاطعیت روشی حزب آزادی‌ بخش فلسطین و "نابسامانی در جنبش اخوان المسلمین" که به همه چیز با روش آبکی و بی‌ثبات می‌پرداخت موضع مشخص و واضحی داشتم.
همین نابسامانی‌ ها و هرج و مرج باعث شد پرسش‌های جدیدی در مورد چگونگی تغییر روش‌ها و مساله فلسطین‌ مطرح شود و در نتیجه به بحث و گفتگو با اخوان انجامید.
این مسایل با رویدادهای مهمی در زندگی‌ام همزمان بود زیرا در سال 1968 م با بورس آلمان غربی برای تحصیل به دانشگاه بیرزیت رفتم و در آنجا با دنیایی نو آشنا شدم. در آنجا اندیشه‌‌های چپ حاکم بود به گونه‌ای که مسلمانان از اینکه خود را مسلمان معرفی کنند هراس داشتند. مطالعات و بحث‌ها و بررسی‌هایم در بیرزینت شامل افکار پیچیده‌تری می‌شد بنابراین در پی پاسخ سوال‌های پیچیده‌تری گشتم. مطالعاتم خیلی به من کمک کرد که در آن فضای ضد اسلامی دانشگاه بیرزیت افکارم را عمیق‌تر کنم.
سپس به قدس رفتم تا به تدریس مشغول شوم ولی دیدارهایم محدود بود و نامه‌ها هم از طریق واسطه‌ها رد و بدل می‌شد. در قدس با برخی از طرف‌ها و نیروهای ملی تعامل داشتم با اینکه حساسیت میان جنبش‌ها زیاد بود. در برخی از فعالیت‌های سازمان ملی و چپ هم مشارکت کردم سپس در سال 1974 م به مصر رفتم.
فعالیت سیاسی در مصر
ما در جمع عده‌ای از دانشجویان به مصر رفتیم که شامل دو جریان می‌شد: یکی جریان متدین سنتی بود و دیگری انقلابی. این دو جریان رابطه بدی با هم داشتند اما من با وجود افکار انقلابی سعی می‌کردم بین این دو جریان وفاق ایجاد کنم.
اختلاف جنبه شخصی داشت یا تشکیلاتی ؟
یک سلسله مسایل شخصی و زمینه‌های فرهنگی عامل اختلاف بود.
پرسش‌هایی درباره روش، تغییر و تحول، فلسطین، موضع‌گیری صحیح در قبال دولت‌های عرب و نظام‌های جهانی و واقعیات موجود در ادبیات و هنر مطرح بود. روابط ما با وخامت ادامه داشت زیرا آنها فکر می‌کردند من یک جریان ناسازگار و سرکش را سامان‌دهی می‌کنم ولی باز هم به خاطر رودربایستی‌ ها و سابقه دوستی قدیمی و نیز روابط خوبم با جوانان، نمی‌توانستند مرا از میان خود طرد کنند. در واقع خلاص شدن از شر من برای آنان آسان نبود.
در سال‌های بعد اندیشه‌ها را از طریق نقد و بحث مطرح می‌کردیم تا سال 1978 م و در آن زمان تمایز بین دو طیف دانشجویان کاملا واضح بود: تفاوت بین ما و اخوان المسلمین
کتابی که درباره انقلاب اسلامی ایران نوشتم...:
بعد ازانعقاد توافقنامه کمپ دیوید به خاطر فعالیت‌ اسلامی در دانشگاه بازداشت شدم. ما نشریه دیواری به نام «الفرسان» در دانشگاه منتشر می‌کردیم. به یاد دارم که این نام را برای تقابل با نشریه کمونیست‌ها که "الجیاد" نام داشت انتخاب کردیم. گویا دستگاه امنیتی مصر برای بازداشت من به انتشار کتابی از من درباره انقلاب اسلامی ایران استناد کرده بود.
البته من در مصر هیچ رابطه‌ای با ایرانی‌ نداشتم چون حضور ایرانی‌ها در مصر خیلی ضعیف بود. مساله مهمی که در این اثنا رخ داد این بود که مخفیانه به مدت 25 ماه سردبیری نشریه "المختار الاسلامی" را بر عهده داشتم. در شماره اول پنج مقاله با نام‌های مستعار منتشر شد و بعد از همان شماره اول بازداشت شدم و این باعث شد رابطه تشکیلاتی‌ام با اخوان المسلمین قطع شود و دیدم برای آزادی‌ام از زندان هیچ کاری نکردند بلکه فکر می‌کردند از مصر اخراج خواهم شد. بنابراین متقاعد شدم که تاثیر بر اخوان و توافق با آنان دیگر عملا ممکن نیست بنابراین برنامه‌ریزی تشکیلات را شروع کردم و هسته اصلی را در 1980 م تشکیل دادم.
جنبش جهاد اسلامی حتی قبل از بازگشت من، در غزه فعال شد
اوایل نوامبر 1981 به غزه برگشتم در حالی که جنبش جهاد اسلامی و اندیشه جهاد پیش از بازگشت من در غزه حضوری مهم یافته بود. در واقع از طریق کسانی که سال 1980 م از دانشگاه‌های مصر فارغ‌التحصیل شده بودند و به اراضی اشغالی برگشته بودند و فعالیت می‌کردند حضور خوبی در غزه پیدا شده بود.
در همان زمان در بیمارستان ویکتوریا در قدس به عنوان پزشک مشغول به کار شدم. دو سال در آنجا کار کردم تا اینکه در 1983 م بازداشت شدم. این اولین بار بود که در فلسطین بازداشت می‌شدم. همان طور که گفتم قبل از من کسانی به فلسطین برگشته و تشکیلات را پایه‌گذاری کرده بودند. و همانطور که گفتم مشکلاتی در غزه بین جریان جهادی و جنبش اخوان پیش آمد. رهبران اخوان دچار سوء برداشت شده بودند؛ فکر می‌کردند جریان جدید می‌خواهد جای آنها را بگیرد و آنها را کنار بزند.
به یاد دارم در هیمن گیر و دار با بعضی از برادران برای دیدار با شیخ یاسین به مسجد المجمع الاسلامی رفتیم.
این مسجد فعالیت‌های دینی تربیتی اجتماعی و بهداشتی داشت. با استاد (شیخ یاسین) دیدار کردیم تا اختلاف را حل کنیم. پیشنهاد مهم و خطیری به ایشان کردم؛ گفتم آماده‌ایم تمام پایگاه‌های خود را منحل کنیم به این شرط که بتوانیم آزادانه نظراتمان را بیان کنیم. این تنها شرط ما بود. برخی از برادران از اطرافیان شیخ خیلی خوشحال شدند و از طرح ما حمایت کردند ولی شیخ از ما فرصت خواست تا این پیشنهاد را بررسی کند.
می‌خواستیم علیه صهیونیست‌ها اعلان جهاد شود
اما طبیعی بود که نظر شیخ یاسین منفی بود؛ می‌گفت شما آزاد هستید در سطح رهبران جنبش اخوان نظرات خود را آزادانه بگویید ولی در خیابان و در سطح اعضای عمومی اخوان نباید چیزی بگویید. اما این دقیقا بر خلاف مقصود ما بود. ما می‌خواستیم فکر انقلابی خودمان و روش برداشت از اسلام و احیای جنبش اسلامی رانشر بدهیم. از همه مهمتر در پی این بودیم که در فلسطین اعلان جهاد بشود و این دیدگاه دقیقا بر خلاف جریان دیگری بود که به نام اسلام مبارزه را به تاخیر می‌انداخت.
ما فکر می‌کردیم اگر اندیشه ما در داخل جنبش اخوان مطرح شود افکار عمومی جهادی و انقلابی می‌شود و کار به اعلان جهاد علیه صهیونیست‌ها می‌کشد و از طرف دیگر تحول مثبتی در نوع برداشت از اسلام ایجاد می‌شود و در نتیجه ارکان جنبش اخوان هم دستخوش تحول می‌شود."
جملاتی از شهید دکتر فتحی شقاقی:
"جنگیدن تنها به اراده نیاز دارد و اراده ملت‌ها قطعا از اراده حاکمان طاغوت قوی‌تر است. عصر حاضر در عین حالی که عصر امپریالیسم است عصر ملت‌های به استضعاف کشیده شده نیز هست؛ ملت‌هایی که از زیر بار ظلم‌ رهایی می‌یابند و به پیروزی دست پیدا می‌کنند."
"اینکه تصور شود" رژیم صهیونیستی خطری محدود است که تنها منطقه جغرافیایی خاص و ملتی معین را تهدید می‌کند "ناشی از برداشتی اشتباه از تاریخ و فهم ناصحیح شرایط موجود است."