1- فشارهای دولت رم (که دارای عقاید شرکآمیز بود) به مسیحیان و شکنجه و کشتن آنها و در اقلیت نگه داشتن آنها باعث شد تا آنها دست به فعالیتهای مخفیانه برای ادامه حیات خود بزنند. که بعد از، سقوط دولت رم و اجازه ظهور آنها در جامعه و اجازه تنفس پیدا کردن این اقلیت یک سلسله حوادثی در شکلگیری و ادامه حیات این مذهب آسمانی نقش داشت.
که یک نمونه این بود که با رو به رو شدن این مذهب با آرای فلاسفه و طبقه متفکر آن دوره گروه مسیحیان به تلاش و تکاپو برای رسیدن به یک سلسله اعتقادات فکری و مذهبی دست زدند که این خود باعث ادامه حیات این مذهب شد اما کار اشتباه و نقطه انحراف این گروه زمانی بود که با رو به رو شدن با آراء فلاسفه و طبقه روشنفکر آن دوره به جای پاسخگویی از طریق دین به آنها شروع به وارد کردن آراء و نظرات فلاسفه و آراء عرفانمندی در دین خود کردند. و دین خود را با این آراء مخلوط کردند و استقلال فکری و مذهبی از خود نداشتند.
تا بتوانند به اصطلاح دین خود را مترقی و پیشرفته نشان دهند. و به جای استفاده از مضامین الهی از مضامین مادی استفاده کردند. و در برخورد با آراء ارسطو که از طریق جنگهای صلیبی به آنان رسید آراء عرفانی هندی و فلاسفه خود را رها کردند و به منطق ارسطویی روی آوردند. و به یک منطق خشک عقلی و یک سلسله دستورات بیروح منطقی چنگ زدند که این نیز به نوبه خود باعث یک سلسله انحرافات در دین خودشان شد. و غافل از اینکه در آینده با مشکلات عدیده و اساسی در مقابل حس کنجکاو روشنفکران جامعه و مذاهب دیگر رو به رو میشوند که باید جوابگوی سوالات اساسی آنها در مورد خدا و مفاهیم بنیادی دین باشند.
که این اختلاط مسیحیت با افکار و آراء دیگر مکاتب انحرافی باعث بوجود آمدن یک دین خرافی و شرکآمیز که جوابگوی نیازهای فکری طرفداران و پیروان خود نبود شد. و باعث بوجود آمدن جدایی فاحش بین مردم و طبقه روشنفکر جامعه که دارای سوالات اساسی در ذهن خود بود با کلیسا و روحانیون مسیحی گردید که کمکم باعث بوجود آمدن مکتبی به نام مکتب اومانیسم در جامعه شد.
زمانی که جوابها و استدلالهای مخلوط به خزانه کلیسا و کشیشان جوابگوی نیازهای فکری و اساسی مردم اروپا در مورد خدا و دیگر عقاید آنها نبود و دستورات خشک و ظالمانه و به دور از منطق کلیسا که باعث یک تنفر شدید مردم از عقاید کلیسا و دین مسیحیت گردید و خود به خود زمینه جدایی دین از تمام شئونات زندگی مردم پدید آمد زیرا با افزایش تجربیات و کشف سرزمینهای گوناگون و اختراعات علمی و دیدن شکوفایی تمدنهای دیگر خود به خود جرقه جدایی دین از زندگی مردم اروپا زده شد.
و با مواجه شدن با تمدن با شکوه و مترقی و ثروتمند مسلمانان در جنگهای صلیبی، روی گرداندن از دین روز به روز در اروپا بیشتر و بیشتر شد و اروپائیان با گرفتن کتابها و برگرداندن آنها به زبان لاتین هر استفاده از اطلاعات علمی مسلمانان روز به روز به پیشرفت و شکوفایی عملی دست یافتند و در مقابل روز به روز به مخالفت با کلیسا و عقاید آنها و به حاشیه راندن دین دست زدند و تنها راه پیشرفت خود را دوری از دین و خدای مسیحیت دانستند.
و بزرگترین اشتباه آنها همین بود که چون خیال میکردند که این باعث آن همه بدبختی و عقبماندگی آنها شده است. اساساً شروع به مخالفت با هر دینی و عقاید مذهبی آن کردند و هر دینی را به خیال اینکه مانند دین مسیحیت است به باد انتقاد و دور شدن از آن میگرفتند.
و تنها راه رسیدن به پیشرفت را به جای خدا محوری به انسان محوری و تکیه بر انسان به جای تکیه بر خدا و به جای استفاده از دستورات کلیسا در بهبود روابط زندگی استفاده از دستوراتی که ناشی از تفکر انسانی و عقلانی است را در سرلوحه زندگی خود قرار دادند و تجربه را اصل گرفتند و تمام چیزها را در نوع عقل و تجربه جای دادند و به مادیگرایی و تفکر مادی در امور طبیعت پرداختند. و هر آنچه غیر از آن وجود داشت.
از قبیل ماوراء طبیعت و معنویت را انکار کردند که این تفکرات از دوران قرون وسطی به تدریج شکل گرفت و با دوران رنسانس چون پیشرفت علمی و صنعتی و فرهنگی در آن رخ داده بود به اوج خود رسید که تا این زمان نیز این تفکرات وجود دارد و اساس شکلگیری و برنامهریزی غرب میباشد. که باعث شکلگیری تفکر اومانیست و ترویج آن در جهان امروز شده است. اومانیسم یعنی اعتقاد به اصالت بشر، در برابر اعتقاد به اصالت خدا (تئیسم) یعنی بشری کردن همه امور، به جای خدایی کردن آنها. و حکم خویش را جایگزین احکام دینی و الهی میکند و با صدای رسا جمله اناالحق فرعونی را میگوید.
فرهنگ اومانیسم به دلیل قدرت و حاکمیت دیانت و کلیسا، به یکباره نمیتوانست ظهور کند، در نتیجه ابتدا به صورت نهضت اصلاح و تجدد دینی توسط مارتین اوتر ظاهر شد و با این شعار که روحانیت کلیسا در دیانت مسیح چیز زایدی است یا در دین باید اصلاح صورت بگیرد تا با اوضاع و احوال روزگار سازگار باشد بوجود آمد. و اساس شکلگیری آن توسط طبقهای به نام بورژوا بوده است. که طبقهای متوسط از جامعه بودهاند که بعد از مهاجرت به قاره آمریکا و غارت منابع آن به ثروتی کلان رسیده بودند و روحانیت و کلیسا را مخالف منافع نفسانی خود میدانستند.
به همین دلیل برای بورژوا، مسیحیت کلیسا یک زندان بود و قرون وسطی یک سلول تنگ و تاریک برای ظهور آن بود و حد و مرزها و امر و نهیهای دینی برای این طبقه چندشآور بود زیرا با مقیاس عقلی آنها ناسازگار بود و اینان میخواستند به دیوارهها و بنبستهای شرعی و دینی برخورد ننمایند و آزادنه به هر سو که میخواهند برانند. در اولین اقدام در راه تحقق این تفکر، حذف روحانیت مسیحی از صحنه جامعه بود. که میگویند ما مسیحیت اصیل و امتهای مسیحیت کاتولیک میخواهیم. همان مسیحیتی که با اوضاع روز ما بخواند.
و لذا مسیح اصیل متجددین مسیحی یک بورژوازی تمام عیار است. این تفکر غیر دینی، از دوره رنسانس شکل میگیرد. نکته مهم این است که رنسانس را تولد معنا نمیکنند، بلکه تجدید حیات میگویند و این چه نوع تجدید حیاتی است؟ آنها حیاتی را که قبل از مسیحیت وجود داشته است را معنا میکنند. همان سیاست یونانی و رومی - که پر از مضامین شرکتآمیز بوده است را خواستار تجدید حیات میباشند. حتی در ادا و اطوار زندگی و طرز لباس پوشیدن از آنان تقلید میکردند. تا با احیای این نوع تفکر هیچ مانعی برای کسب لذت نفسانی در جلوی راه آنان وجود نداشته باشد.
از این جهت نویسندگان اومانیست، به نوشتن هرزهترین مسائل انسانی میپردازند. نقاشان اومانیست به کشیدن اندام برهنه انسان میپردازند.
مبانی اعتقادی مکتب اومانیسم:
اعتقادات مکتب اومانیسم عبارتند از:
1- اصالت دادن به وجدان انسانی، وجدان انسانی اساس و ملاک ارزیابی همه چیز قرار میگیرد. هر چه وجدان بشر را خوش آمد، خیر و معروف و هر چه را ناگوار آمد شر و منکر است.
2- مسئولیت در برابر وجدان انسانی، انسان در تفکر دینی با خداوند "عهد" میبندد و نسبت به او متعهد و وفادار است ما در این تفکر انسان تنها در برابر وجدان خویش مسئول است. صریحاً گفته میشود که انسان باید تنها، تابع حکم خودش باشد.
3- آزادی: آزادی در قاموس اومانیستی با مفهوم آزادی در اسلام بسیار متفاوت است. در اسلام آزادی یعنی آزادگی و آزاده بودن و بندگی خدا را کردن تا انسان از تمام قیود و بندها آزاد گردد. اما در تفکر اومانیستی یعنی آزادی از تمام قیود و بندها حتی از خدا.
4- اعتقاد به حکومت انسان به جای خدا
5- اصالت اراده انسانی. اراده انسان به جای اراده الهی اصالت داده میشود.
6- اصالت دادن به قدرت: هدف بدست آوردن قدرت است. نه چیز دیگر در حالیکه در قرون وسطی هدف نجات و رستگاری بود که اینها همه نشان دهنده تفکرات بورژوازی در این مکتب میباشد که قدرت را تنها راه رسیدن به منافع و اهداف خود میدانستند.
7- ترقی و تکامل فقط از طریق تلاش انسان و خواستههای جسمانی او.
8- اصالت عقل در مقابل اصالت مذهب
با خواندن این ویژگیها ذهن انسان خود به خود متوجه اوضاع جهان امروز میشود که کارتلهای اقتصادی غولآسای آمریکایی نقش بورژواهای قرون وسطی را بازی میکنند که از طریق رئیس جمهورهایشان فقط به دنبال منفعت و قدرت و چپاول ثروتهای دیگر کشورها هستند. و متوجه این نکته مهم میشود که جهان امروز در ادامه همان تفکر اومانیستی قرون وسطایی فقط به مکاتب مادی اهمیت میدهد و چیزهایی که از طریق تجربه و عقل مادی بدست میآیند را قبول دارد و تنها به اصالت علم و اصالت سود مقید میباشد.
تعقیب تفکر و فرهنگ سازمانی اومانیستی، در جهان امروز از طریق تشکیلات فراماسونری دنبال میشود. فراماسونری در لغت به معنای "بنای آزاد" است فراماسونری یک سازمان مغنی بسیار تشکیلاتی بود که در قرون وسطی و اوایل دوره جدید، به صورت یک سازمان بزرگ صنفی مربوط به بناها که از حقوق و امتیازات آنها دفاع میکرد بوجود آمد. و در مرحله دوم تاریخ، تبدیل به یک سازمان اومانیستی و سیاسی روشنفکرانه شد.
مشهورترین و منتفذترین این گروهها، بناها و معمارانی بودند که به دلیل آنکه در ساختن کاخها و کلیساهای عظیم دخیل بودند و نورچشمی دولت به حساب میآمدند. بر این اساس یک تشکیلات صنفی و سیاسی خاص بودند. آنچه مورد نظر ماست، این است که، از زمانی که گروههای بورژوایان از قبیل سرمایهداران، تجار، افسران سطح پایین و متوسط، یهودیان و روشنفکران از قبیل نویسندگان و هنرمندان و سیاستمداران وارد این سازمان شدند یک جریان خاص و اومانیستی و یک خط مشخص فکری، ایجاد گردید که تمام ویژگیهای ذکر شده اومانیسم جدید را دارا بود.
فراموسونها به دلیل تفکر اومانیستی شان نفس اماره بشری را خدا کردند و هر چه را که خدایی بود انسانی نمودند. لذا باب کلمان دوازدهم فراموسونرها را تکفیر نمود و کاتولیکها را از عضویت در این سازمان ضد دینی برحذر دانست، اما فرماسونری بعد از مدتی درگیری به جای مخالفت با دین به تعریف و تمجید از آن پرداخت اما با تفسیر اومانیستی به همین دلیل بسیاری از فرماسونها، تفاسیر فراوانی بر انجیل نوشتند و در آن مسیحیت را یک دین اومانیستی و مسیح را یک اومانیست بزرگ معرفی نمودند.
چرا که مسیح بشری بود که به اعتقاد مسیحیت موجود خدا شده بود، در نتیجه خدایی بودن کلیسا و پاپ و بیخدایی فراماسونری سازگار و موافق شد و به جای روح دین و ایمان به وی و اصالت حق، روش اندیشی قرن 18 و علم و عقل زندگی جدید و اصالت نفس اماره قرار گرفت. و مذهب مسیح، از هویت قرون وسطایی ساقط گردید. و به شدت متاثر از اومانیسم گردید. ما در این بحث فراماسونری را از دیدگاه اعتقاداتش مورد بررسی قرار دادهایم و در صورتی که فرماسونری یک تشکیلات جاسوسی و ابزاری برای پیشبرد اهداف سیاسی کشورهای قدرتمند در دیگر کشورها نیز میباشد که این نیز باز به نوع اعتقاد انسان به خدا و آخرت برمیگردد.
در جمعبندی این مبحث، ما به این نتیجه میرسیم که همیشه در دنیا بین شر و خیر جنگ بوده است و همیشه کف باطل بر روی موج حق سوار بوده است.
که در این دوره مکتب اومانیسم که همان مکتب دنیاخواهی و بیرون از هوی و هوس تابعیت از نفس اماره است که از بدو ورود انسان به این کره خاکی در قالب قابیلها نفوذ و رسوخ پیدا کرد و به مرور زمان در میان بشر افزایش پیدا کرد و بشر در هر دورهای با قرار دادن عناوین مختلف و با سرپوش گذاشتن بر روی امیال نفسانی خود با توجیهاتی از قبیل آزادی مطلق و فعلگرایی مطلق در تمام امور با گذاشتن کلاه شرعی سعی در توجیه نمودن عمل خود در طول تاریخ کرده است که هر بار برای رسیدن به این هدف از ابزارهای مختلفی در طول زمان بسر برده است.
زمانی از ابزار جنگ و در زمانی دیگر از ابزار دین و زمانی دیگر از ابزار تکنولوژی بهره گرفته است. تا به مقاصد خود برسد و این عمل وی تا زمانی ادامه خواهد داشت که وی تابعیت از نفس اماره خود را سرلوحه و اساس کار خود قرار بدهد و به تمام ارزشهای انسانی و معنوی پشت پا بزند. و با این عمل به تدریج ریشه تمام فضایل انسانی و روحانی را که در خود وجود دارد به تدریج قطع میکند و تنها راهحل مبارزه با این نوع تفکر استفاده از یک دین کامل و تمام عیار است که این دین، دین اسلام میباشد. و اومانیستها برای جلوگیری از گسترش اسلام که مانع تفکر آنها میباشد.
با ایجاد کردن مسائلی از قبیله قومیتگرایی و ابزار فراماسونری و پانترکیسم، پان ایرانیسم و پان عربیسم سعی در انحلال و تفرقه بین این دین و از بین بردن آن در طول تاریخ داشتهاند. و تمام سعی خود را در مبارزه با شیعه که مغز اسلام و تفکر اسلام ناب میباشد معطوف کردهاند و با ایجاد فرقههای ضاله بهائیت، بابیت، وهابیت و احمدیه و فرقه اسماعیلیه جدید سعی در قطعه قطعه کردن این تفکر داشتهاند.
تا هیچ مانعی برای مقاصد و اهداف اومانیستی خود نداشته باشند تا با خیال راحت تفکرات و عقاید اومانیستی خود که منجر به چپاول و غارتگری دیگر کشورها و موج دوری از معنویت و رویآوردن به مادیت را در دیگر کشورها از طریق مکتبهای لیبرالیسم دموکراسی، سوسیالیسم، کمونیسم، مارکسیسم و غیره رواج دهند و با مشغول کردن ملتها با این مکاتب به امیال شیطانی خود دست پیدا کنند. و آن را در تمام جامعه جهانی رواج دهند. با امید به آن روزی که با آمدن منجی عالم بشریت تمام این تفکرات شیطانی و مکتبهای انحرافی که سرسلسله آن اومانیسم یا دنیاگرایی و بیخدایی در امور زندگی است از صحنه جامعه رخت بندد و از بین برود.