آزادی و فرهنگ - مصطفی رحیمی
مونتسکیو به اصطلاح «اعتدال» سوای تعریفهای معلوم، معنای دیگری میدهد که به کاربرد او آشکار است. «اعتدال» معادل «قانونی بودن» نیست مگر بدین سبب که قانونی بودن مخالف سایر جبرهاست.
قدرت، به خودی خود، ممکن است حدی باشد برای قدرتی دیگر.فقط زور، زور را متوقف میکند. اما قانونی بودن زور و نیرویی است که به همگان داده میشود. بنابراین در وحدت قدرت شکافی پدید میآورد. قانونی بودن به خودی خود ارزش نیست، بلکه فقط به آن سبب ارزش است که تجسم این تقسیم قدرت است. میتوان این اقتضا را با این واقعیت که «ملت» لزوما ناهمگون است و متشکل از افراد و گروههایی با منافع متضاد توجیه کرد. بدین سبب وحدت قدرت همواره چیز بدی است (و منافعی با طبیعت امور). بر عکس تعدد قدرت امری است مطلوب. قوانین مبنی بر جباریت، هر چند قانون هستند، در اعتدال سهمی ندارند، زیرا فقط قدرت واحدی را تقویت میکنند. فقط قوانین معتدلاند که سایر قدرتها را محدود کنند، یعنی قدرتهایی را که نهادهای ناهمگون جامعه دیده میشوند. تنها ارزش واقعا مطلق از نظر مونتسکیو این است: قدرت هیچگاه نباید مطلق باشد یعنی نباید در یک جا متمرکز گردد. بنابراین اعتدال مفهوم تازهای میباید، نزدیک به «اختلاط» آمیزهای از گونهگونی. (و این اندیشه، به رغم ظواهر در اندیشه روسو نیز هست.)
هرگونه تقسیم و توزیع قدرت چیز مطلوبی است، زیرا مانع انحصار میگردد. و این معنای کلی کلمههای «اعتدال» و «استبداد» است: دولت استبدادی دولتی است که در آن قدرت متمرکز و متحد باشد. اعتدال متضمن آن است که قدرت در دست مراجع مختلف باشد و چندین قدرت با هم حضور داشته باشد. «در حکومت استبدادی، قدرت به تمامی در دست کسی است که قدرت به او واگذار گردیده است» خودداری از تقسیم قدرت ریشه تمام بدیها است. برعکس، مثلا حکومت سلطنتی مقتضی آن است که پادشاه بخشی از قدرت خود را واگذار کند و مقامی دیگر این بخش آن قدرت را اعمال نماید. وانگهی اصل چنین حکومتی که افتخار است، محدودیتی بر قدرتش تحمیل میکند. پادشاه چون حاکم مستبد، در راس قدرت تنهاست، اما از این پس شباهت پایان مییابد: در آن جا قدرت تقسیم شده ولی در این جا یکپارچه است.
جمع اعتدال و قانونی بودن، صرف وجود قوانین، کمترین پشتیبان خودکامگی زور است، ولی در دیدگاه عینی دولتها این امر، شرطی کافی نیست. گام دوم عبارت است از توازن حقیقی قدرتها. آزادی سیاسی فقط در آن نیست «که از قدرت سو استفاده نشود. برای آن که از قدرت سواستفاده نشود باید امور چنان باشد که قدرت، قدرت را متوقف کند.»
جمع اعتدال و توازن یعنی اعتدال و معنای واقعی خود. «برای تشکیل حکومتی معتدل باید قدرتها را با هم تلفیق داد و آنها را تنظیم کرد، معتدل کرد و به کار واداشت. برای این کار باید به یک قدرت نیرو داد تا در وضعی باشد که بتواند در برابر قدرت دیگر مقاومت کند» آنچه مونتسکیو را بر آن میدارد تا انواع مختلف قوای مملکت، قانونگذاری، اجرایی، قضایی را متمایز کند، در واقع تقسیم این قدرتهاست میان نیروهایی که حفاظت از آزادی را تضمین میکنند. از دو قوه موجود همیشه «یکی دیگری را بر اثر قدرت متقابل «مانع شدن» افسار میکند.»
قدرتها بدین گونه «متوازن» میشوند. قانونیت حق آزادی را تضمین میکند، و تقسیم قدرت اجازه میدهد که از این حق بهرهمند شویم. در دوران جدید کثرت احزاب و وجود اکثریت و اقلیت در دولتهایی که به حق آنها را تکثرگرا و دارای قانون اساسی (مشروطه) میگویند، این توازن را تضمین میکند. و این دقیقا با دو معنایی که مونتسکیو به کلمه «اعتدال» داده منطبق است.
باید در این جا یادآوری کرد که این تفسیر نظریه مونتسکیو درست است. وی اصی کلی را در زندگی سیاسی کشف کرده که از برخی جهات با آمریت اخلاقی کانت ( عملی هنگامی خوب است که کلی باشد) شباهت دارد. این معنی، هم در افکار مونتسکیو وجود دارد (و به موجب آن امر جهانی را بر امر ملی مقدم میشمارد) و هم قویا در اندیشههای روسو دیده میشود. وی در کتاب امیل مینویسد:
«هر چه موضوع مراقبت از سود من کمتر به خود من» مربوط باشد، ترس از توهم نفع شخصی کمتر میشود. هر چه این نفع را عمومیتر کنیم، متعادلتر میگردد. عشق به نوع بشر چیزی نیست جز عشق به عدالت». انصاف، نفس عمومی کردن است. همانطور که این اصل، شخصی را که ممکن است خوب باشد توجیه نمیکند (بلکه لازم است قاعدهای منطقی در دست باشد که در پرتو آن بتوانیم در هر موقعیتی خوب را از بد تمبر بدهیم)، به همان گونه اصل مونتسکیو نیز فلان رژیم را خوب و آن یکی از بد نمیداند (گوناگونی زیاد است و اوضاع و احوال ویژه نیز نقش بزرگی دارند). بلکه پیشنهاد مونتسکیو آن است که قاعدهای کلی داشته باشیم که در همه جا قابل اعمال باشد، حتی اگر محتوا را متفاوت بیابیم. موثر بودن این اصول- و کلیت حقیقی آنها- از آن جا ناشی میگردد صوریاند نه وابسته به جوهر امور. کلیت آنها متکی به امری موجود در جهان نیست- که در این صورت کاملا شکننده خواهند بود- بلکه متکی به وحدت قدرت فکری بشر است و بنابراین مبتنی بر تعریف امری بشری. در این جا شباهت دو امر کلی متوقف میگردد. و جایی برای شگفتی نیست زیرا روسو و کانت از افراد بشری سخن میگویند و مونتسکیو از جوامع بشری. در حالی که روسو وکانت تمامیت خود را با یادآوری به تعلق همه ما به نوع بشر تکمیل میکنند، مونتسکیو بر خصوصیت لزوما ناهمون همگان انگشت میگذارد. میگوید که بشر در عین یکی بودن از گروهها و افراد مختلف تشکیل شده است. جایی که روسو و کانت یگانگی بشر را نشان دهند مونتسکیو گونهگونی آنان را مشخص میکند. و مسلما شگفتی در آن جاست که میبینیم همین گونهگونی است که در قلمرو سیاست آن کلیتها را تدارک میبیند.
وسایلی که اعتدال در اختیار دارد قوی است. ولی استبداد نیز قوی است و نتیجه کارزار را از پیش نمیتون تعیین کرد. مونتسکیو گاهی خوشبین است: «اصل حکومت استبدادی پیوسته در حال فساد است.»
«سایر حکومتها بدین سبب نابود میشوند که رویدادهای خاص، اصل اساسی آنها را نقض میکند، اما استبداد به علت عیب درونی خود از بین میرود.» اما اگر مرگ رژیمهای استبدادی حتمی است، تولدشان نیز ظاهرا حتمی است. استبداد از کجا میآید؟ از درون و از برون. منشاء آن «سواستفاده طولانی از قدرت است» یا «بر اثر فتحی بزرگ». اما «این تجربهای جاودانی است که هر کس قدرتی دارد وسوسه میشود که از آن سو استفاده کند». و همواره زبردستان میخواهند زیردستان را «تسخیر» کنند. اما سواستفاده از قدرت چیست؟ سواستفاده از قدرت لزوما نقض قوانین نیست، بلکه انصراف از قانونیت است( انصراف از کمترین صورت اعتدال). سو استفاده از قدرت دقیقا اعمال قدرت تقسیم نشده است: در این مورد سوء استفاده همان استفاده از قدرت است. در کتاب نامههای ایرانی این عبارت را میخوانیم:«هیچ قدرت نامحدودی، مشروع نیست». بلکه انتهای امری است که بنا به عقیده هابز ویژگی بشر را تشکیل میدهد و مونتسکیو در این جا با او موافق است: کشش قدرت.
مونتسکیو درباره این تضاد میاندیشد که همه آزادی را حرمت میگذارند ولی با وجود این، آزادی نایابترین چیزها در جهان است. مینویسد: «حکومت استبدادی ذوق سلیم را میآزارد، اما جرثومه استبداد همهجا هست، چون برای استقرار آن فقط شهوات بشری در کارند، پس هر کس برای برپاداشتنش آمادگی دارد.» استبداد در اجتماع ترجمان خصوصیات هر فرد بشری است: شهوت در خواست قدرت و نیز اراده یکسان کردن مردم افراد در همه هست. استبداد در فرد بشری «طبیعی» است و در اجتماع هم. از این روست که باید بیآن که متکی به نیکی فطری بشر باشیم، و به این «اصل درونی» که ازبک (یکی از قهرمانهای نامههای ایرانی) بدان اشاره میکند، تکیه کنیم، بکوشیم که در جامعه نهادهایی خوب و کارآمد تاسیس کنیم تا مانع از رشد جرثومه استبدادطلبی در دلها شود. مبارزه برای تحصیل آزادی باید پیوسته از سرگرفته شود.